ارسال شده توسط admin در تاریخ ۲۲ دی ۱۳۹۰
اخلاص به معنی «خالص کردن، ویژه کردن، ارادت صادق داشتن …» است. بر اساس این معنی، مخلص کسی است، که طاعات عبادات و تمامی اعمال صالح خود را از هرگونه آلودگی و آمیختگی به غیر خدا خالص کرده ،انگیزه ای جز تقرّب به درگاه خدا ندارد. از این رو، فقط به او دل می بندد و تعریف و تکذیب دیگران، در نظرش یکسان است و هدف از عبادت، جلب رضایت خالق است نه کس دیگر.( لغت نامه دهخدا، ذیل لغت اخلاص).
ای کاش همیشه همه افراد از نیتی پاک در همه کارهایشان استفاده مىکردند. حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «العباده الخالصه أن لا یرجو الرّجل إلاّ ربَّهُ،ولایخاف إلا ذنبه»عبادت خالص آن است که مرد جز به پروردگارش امیدوار نبوده و جز از گناه خویش نهراسد.
اخلاص یک ماموریت انفرادی از جانب خداوند برای مومن است: سوره زمر آیه ۱۱ ( داشتن رسالت انفرادی برای انسان ) گروهی چنین می اندیشند که با زور و زر و تزویر می توانند به هر مقصدی رسید ولی از دیدگاه قرآن و معارف دینی , هیچ راهی برای تسخیر دلها و نفوذ در قلبها و رسیدن به هدفها, جزاخلاص و پاکسازی نیت عمل نیست . علی(ع) می فرماید: “اخلص تنل” اخلاص بورز تا به مقصد برسید. (فهرست غرر, خوانساری , .۹۳)
واقعیت این است که، اگر از عبادات روز مره ای که انجام می دهیم لذتی نمی بریم باید به اخلاص خود به دیده تردید نگاه کنیم و از رفتارهای نا خالصانه خود گلایه داشته باشیم که در ذهنیت خویش عوامل بسیاری را جایگزین خدا می کنیم و پر واضح است که نباید لذت عبادت در ذائقه نا خالص ما چشیده شود.
دست ازمس وجود چومردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی وزرشوی
گر نورعشق حق بدل و جانت او فتد با لله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
ارزش و اهمّیّت اخلاص
خدای تعالی در حدیث قدسی فرمود:«الإخلاص سرُّ من أسراری إستودعته قلب من أحببت من عبادی»اخلاص، سرّی از اسرار من است که در دل بندگان محبوب خویش به امانت نهاده ام. اگر کسی به باین مرتبه دست یافت، بزرگترین نعمت الهی نصیبش شده است گویند: ( بحارالانوار، ج ۷۰، صفحه ۲۴۸/ )
«روزی سید بحرالعلوم (ره) را شاگردانش خندان و متبسّم دیدند. سبب پرسیدند در پاسخ گفت: پس از بیست و پنج سال مجاهدت، اکنون که در خود نگریستم، دیدم دیگر اعمالم ریایی نیست و توانستهام به رفع آن موفّق گردم.» مستدرک الوسائل،( ج ۱، صفحه ۱۰۱/)
اخلاص، معیار ارزش عبادت، مقامی از مقامات مقرّبان الهی و هدف دین است. هر کس آن را یافت، موهبتی الهی نصیبش گشته که به وسیله آن به مقامات بزرگی خواهد رسید. چرا چنین نباشد، در حالی که خداوند متعال، بندگانش را به آن امر کرده، می فرماید: «فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ» خدا را بخوانید، در حالی که تنها برای او در دین اخلاص می ورزید، اگر چه کافران را ناخوش آید.
در بسیارى از آیات قرآنى خلوص عمل را از خصوصیات عبودیت و مقام بندگى بشمار میآورد مثل اینکه در سوره الصافات فرموده إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ در شأن یوسف علیه السلام إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ در جاى دیگر إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ و غیر اینها از آیات بسیارى که دلالت واضح دارد که خلوص عمل ناشى از تحقق معنى عبودیت و شناسایى مقام بندگى است.
اگر خواهى بدانىد در عمل خالص گردیدهاى یا نه ببینید چه حالتى و چه آرزویى بر قلب شما مستولى گردیده اگر دیدى جهتى از جهات نفسانى بر شما غالب گردیده و از حب جاه و مال یا ریاست و مقام و حب انتقام یا جهات طبیعى مثل خوردن و خوابیدن و تنبلى و شهوترانى و امثال اینها. بدانید که بازگشت تمامى اعمال و افعال شما براى انجام همان صفتى است که در نفس شما تمرکز یافته و لو آنکه بصورت عبادت نماید نیتى که شرط عبادت میدانند فقط گفتن قربة الى اللَّه نیست بلکه نیت همان چیزى است که داعى بر عمل و محرک و مشوق نفس آدمى است که او را بر عمل وا میدارد.
پس از اینجا می توانید پى ببرید که خلوص وقتى تحقق خارجى پیدا می کند که دل و قلب آدمى از غیر حق تعالى خالى گردیده و وجهه روح و روان او بسوى حق نگران گشته و تمام همّ او یکى شده که در باره چنین کسى میتوان گفت اعمال و افعال او اعمّ از ارادى و غیر ارادى حتى اعمال طبیعى وى از خوردن و خوابیدن تماماً از عبادات محسوب میگردد و چنین کسى على الدوام در طریق صعود الى اللَّه قدم میزند و در هر آنى مقام بالاترى را احراز می نماید تا اینکه حائز مقام قدس گردد. و شاید همین باشد مقصود از آن حدیث مشهور که فرموده:
«انما الاعمال بالنیات و انما لکل امرء ما نوى» ترجمه: همین است و غیر از این نیست که اعمال بنیات تحقق پذیرد و براى هر کسى است از عمل آنچه را که در نیت داشته.
از این حدیث شریف دو مطلب توان استخراج نمود یکى عمل وقتى صورت خارجى بخود میگیرد و از اعمال نیک یا بد محسوب مىگردد که با نیت توأم باشد و نفى عمل بلحاظ نفى نیت که «لا عمل الا بنیة» که در احادیث دیگر از رسول اکرم صلى اللَّه علیه و آله و سلّم روایت مىکند که آن نیز همین معنى را مىرساند، زیرا که اعمال خارجى ظهور و نمایش همانست که در باطن انسان مرکوز و تهیه گردیده و نیک و بد شدن عمل باعتبار نیک و بد بودن ما فى الضمیر و سجیه عامل اوست.( شرح غررالحکم، ج ۵، صفحه ۴۱۸/)
خالص کردن و پاکیزه نمودن عمل از غیر خدا مراتبی دارد. هر چه درجه اخلاص بیشتر باشد، عمل ارزش بیشتری نزد خدا پیدا می کند، به هدف و مقصد نزدیکتر شده و شخص را زودتر به کمال مطلوب خود می رساند و هر چه درجه اخلاص کمتر باشد، به همان اندازه از ارزش عمل کاسته شده و شخص از کمال مطلوب باز می ماند و از این رهگذر درجات مؤمنان در نزد خدا متفاوت خواهد بود. همان گونه که ذکر شد، اخلاص، پاکیزه کردن عمل از هرگونه آلودگی به غیر خداست و انسان مخلص، در انجام عمل محرّکی غیر از خداوند ندارد، فقط قصد تقرّب به خداست که او را به کار وا می دارد و بس/ این حالت، مقام بسیار بزرگی است و کسی می تواند، به آن برسد که غرق در محبّت خدا باشد، به حدّی که در دلش برای محبت های دنیایی، جایی نبوده و اگر از خوراک، پوشاک، مسکن و امور مادی استفاده می کند، به خاطر لذّت بردن از آنها نباشد، بلکه به خاطر آن باشد که نیروی بیشتری برای عبادت خدا، به دست آورد.
امام صادق علیه السلام فرمود: «لا یصیر العبد عبداً خالصاً لله عزَّوجلَّ حتّی یصیر المدح و الذَّمُّ عنده سواء…» انسان، بنده خالص خدای بزرگ نمی شود تا اینکه تعریف و تکذیب (دیگران) در نظرش یکسان باشد.
حیات وارزش انسان به علم است وارزش علم و دانش به عمل وارزش و اهمیت عمل به اخلاص. همانگونه که آب , مایه حیات پدیده هاست و عامل شادابی آنها,اخلاص نیز, موجب حیات وارزش اعمال و پشتوانه ای برای بقاء و دوام آن .اهمیت عمل بیش از آن که به اندازه و مقدار آن مربوط باشد, به چگونگی و کیفیت آن ارتباط دارد به همین جهت است که قرآن کریم اینگونه تعبیر می کند :[ هوالذی خلق الموت والحیاه لیبلوکم ایکم احسن عملا ] وارزش اعمال را به درست و صحیح انجام دادن و با اخلاص و خلوص به پایان رساندن می داند. درست همانند درختی که بار و میوه فراوان دارد اما فاسد و آفت زده . در برابر درختی است که بارش اندک , ولی میوه هاش سالم و به دوراز آفت.
حال چه کنیم که به این درجه از اخلاص برسیم؟
برای رسیده به هر کمال و مقامی دو نکته قابل دقت و فراهم کردن آن ضروری است، یکی ایجاد مقضتی و زمینه مناسب، و دیگری بر طرف نمودن موانع ،اخلاص که عالیترین مرحله کمال روح آدمی وارزش دهنده اعمال او می باشد نیز،ازاین قانون مستثنی نیست وبرای بدست آوردن آن باید زمینه و شرایط مناسبی را بوجود آورد. یکی از زمینه های اصلی واساسی جهت دست یابی به اخلاص، نبرد با خواهشهای نفسانی است که بدون مغلوبیت و کنترل آنها، به این درگرانبها وارزنده نمی توان دست یافت. حضرت علی(ع) می فرماید: ” کیف یستطیع الاخلاص من یغلبه هواه” چگونه به اخلاص دست می یابد کسی که مغلوب هوای نفس است. (نهج البلاغه , خ .۸۷, ترجمه آشتیانی , ج ۱/۲۰۳/)
الف ـ خالص کردن عمل: به دلیل ترس از عذاب روز قیامت، که گرچه عمل مخلصانه است، اما این نوع عبادت، عبادت بردگان است.
ب ـ اخلاص درعمل: برای رسیدن به بهشت و آنچه در آن است مثل حورالعین، قصرهای بهشتی و مانند آن؛ که این گونه مخلصانه عمل کردن نیز روشن اجیران است. و از اینجا بدست مى آید که عدّه اى که به ظاهر پرداخته و از عبادیّات و اعمال حسنه فقط به فعل قالبى اکتفا کنند و از مغز و جوهره به پوست قانع گردند چقدر از کعبه مقصود دور و از جمال و لقاى او مهجورند. و همچنین عدّه اى که به معناى فقط گرویده و از اتیان اعمال حسنه و عبادات شرعیّه شانه خالى کنند چقدر از متن واقع کناره بوده، و از حقیقت به مجاز، و از واقع به تخیّل و توهّم قناعت کرده اند.
ج ـ تصفیه عمل از هر نوع شایبه ای: اعم از طمع به بهشت، ترس از جهنم، رضای مخلوق و جلب قلوب آنها، طمع به مقاصد دنیوی و مانند آن، که فقط منظور رضایت خداست. این مرتبه که بالاترین مراتب اخلاص می باشد، از آن کسانی است که غرق در محبت، عظمت و جمال الهی هستند و خدا را سزاوار پرستش یافته، عبادتش می کنند و این، عبادت آزادگان است.( ر. ک، بحارالانوار، ج ۷۰، صفحه ۲۵۵/)
د- قطع طمع از غیر خدا
امام باقرعلیه السلام در این باره می فرماید: «بنده، پرستشگر واقعی خدا نمی شود، مگر آنکه از همه مخلوقات بریده و به او بپیوندد، آن گاه خداوند می فرماید: این عمل خالص برای من است و به کرمش آن را می پذیرد.»
ه- افزودن بر علم و یقین
علی علیه السلام در این باره فرمود: «ثمره العلم إخلاص العمل» اخلاص عمل، ثمره و میوه علم است.
و- کم کردن آرزوها
امیر مؤمنان در این زمینه فرمود:«قلِّل الامال تخلص لک الأعمال» آرزوها را کم کن، با اعمالت خالص گردد. (شرح غررالحکم، ج ۳، صفحه ۳۳۲/)
آری اگر چنانچه خودخواهی، زیاده خواهی ( حرص و طمع )، ریاکاری، تظاهر و خود نمایی، تکبر، منفعت طلبی شخصی، دروغگویی،جهل و نادانی، حسادت، دورویی و … هر کدام از این خصوصیات و رذائل اخلاقی، حتی اگر یکی از اینها در درون انسان وجود داشته باشد در آن دل دیگر جایی برای اخلاص نیست.
آثار اخلاص
اخلاص، آثار ارزنده ای در سعادت انسان دارد که برخی از آنها به شرح زیر است.
الف ـ تقرّب به خدا
حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «تقرّب العبد إلی الله سبحانه بإخلاص نیَّته» نزدیک شدن بنده به خدای سبحان به سبب خالص کردن نیت اوست.
ب ـ امدادهای الهی
اثر دیگر رعایت اخلاص، یاری، پشتیبانی و امدادهای الهی در زندگی فرد مخلص است. حضرت فاطمه زهرا (س) فرمود: «من أصعد إلی الله خالص عبادته، أهبط الله إلیه أفضل مصلحته»کسی که عبادت خالصانه اش را به سوی خدا بالا بفرستد، خداوند بهترین مصلحتش را به سوی او فرو خواهد فرستاد. رابطه اخلاص با صفات مومنان: سوره نساءآیه ۱۴۶ ( خلوص در دین با رعایت توبه ‘ اصلاح امور ‘ تمسک به کتاب خدا
ج ـ بصیرت و حکمت
از دیگر آثار رعایت اخلاص، اعطای روشن بینی، بصیرت، حکمت و معیار شناسایی حق و باطل از جانب خدا به فرد مخلص است، بگونه ای که این اثر در تمام برخوردهای او به روشنی دیده می شود. چنانچه رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود: «ما أخلص عبد لله عزَّوجلّ أربعین صباحاً إلاّ جرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه»هیچ بنده ای برای خدا چهل روز اخلاص نورزید، مگر اینکه چشمه های حکمت از قلب او، بر زبانش جاری گردید.همچنین حضرت علی علیه السلام فرمود:«عند تحقیق الإخلاص تستنیر البصائر»همگام محقق شدن اخلاص، دیدگاهها نورانی می شوند.
د ـ پیروزی و موفّقیّت
موفقیت در کارها، یکی دیگر از آثار اخلاص است. علی علیه السلام دراین باره فرمود: «فی إخلاص النّیّات نجاح الأمور» موفقیت در کارها، به خالص کردن نیتهاست. رابطه اخلاص با عامل بازدارنده و پیروزی و موفقیت : سوره یوسف آیه۲۴ ( محکمترین ریسمان بر رهایی از کمند شیطان اخلاص ورزیدن است )
ه ـ هیبت و شوکت
انسان مخلص بر اثر رعایت اخلاص، چنان هیبتی به دست می آورد که حتی همه جنبندگان، حیوانات وحشی و پرندگان نیز از هیبت و شوکت او می هراسند، چنانچه امام صادق علیه السلام دراین باره فرمود: «إنّ المؤمن لیخشع له کلّ شیءٍ و یهابه کلّ شیءٍ ثمّ قال: إذا کان مخلصاً لله أخاف الله منه کلّ شیءٍ حتّی هوامّ الأرض و سباعها و طیر السّماء» همانا همه چیز برای مومن خشوع می کند و او را بزرگ و باشکوه می دارد. سپس فرمود: هرگاه مومن، مخلص خدا شد خداوند همه چیز را از او می ترساند حتی جنبندگان و درندگان زمین و پرندگان آسمان را. (بحارالانوار، ج ۷۱، صفحه تا ۲۵۶/)
حضرت امام علی (ع) شهسوار بی شکست و نام آور بی همتایی است که مناقب و فضائل بسیارش زینت بخش دفتر صاحبدلان وکلام عارفان است. جلال الدین محمد مولوی که سرمست از محبت و ولایت علوی است با استناد به داستان رویارویی آن حضرت (ع) با عمروبن عبدود در جنگ خندق به بیان مناقب آن امام بزرگ پرداخته ودر بیان حادثه مذکور مولانا جلال الدین رومی، در دفتر اول مثنوی، با نقل ماجرای مبارزه علی(ع) با عمروبن عبدود اخلاص حضرت علی(ع) را در این حادثه تصویر کرده است او می گوید:
از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان مُطهّر از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری برآورد و شتافت
او خَدو انداخت بر روی علی افتخار هر نبیّ و هر ولیّ
بعد مولوی توضیح می دهد که وقتی عمرو بر صورتِ علی(ع) آب دهان انداخت، حضرت شمشیر را کنار گذاشت و از روی سینه عمرو برخاست عمرو بن عبدود از این کار علی(ع) تعجب کرد و علّت آن را پرسید. حضرت در جواب او فرمود: وقتی به صورت من آب دهان انداختی ترسیدم که مبادا این کار در انگیزه من تأثیر بگذارد، لذا دست از جنگ کشیدم تا نَفْس من آرام گیرد.
گفت من تیغ از پی حق می زنم بنده حقّم، نه مأمور تنم
شیر حقّم، نیستم شیر هوا فِعل من بر دین من باشد گواه
رابطه اخلاص با عدل: سوره اعراف آیه۲۹ ( امر به درستی و خلوص توسط رعایت عدل )
حضرت علی (ع) که تمام وجود مبارکش حق و عدل است و اگر خشم و غضبی هم در دل داشته باشد، آنهم باز برای خداست. و داستان های بسیاری که از ایشان نقل می کنند، بطور مثال نقل می کنند که: شاکى شکایت خود را به خلیفه وقت،عمربن الخطاب، تسلیم کرد.طرفین دعوا باید حاضرشوند ودعوا طرح شود.کسى که ازاوشکایت شده بود،امیرالمؤمنین على بن ابیطالب ( ع ) بود. عمر هر دو طرف راخواست و خودش در مسند قضا نشست. طبق دستور اسلامى، دو طرف دعوا باید پهلوى یکدیگر بنشینند و اصل تساوى درمقابل دادگاه محفوظ بماند. خلیفه مدعى را به نام خواند و امر کرد در نقطه معینى روبروى قاضى بایستد. بعد روکرد به على و گفت: (( یا اباالحسن پهلوى مدعى خودت قرار بگیرد )). به شنیدن این جمله، چهره على درهم و آثار ناراحتى در قیافه اش پیدا شد.
خلیفه گفت: (( یا على، میل ندارى پهلوى طرف مخاصمه خویش بایستى ؟ ))
على : (( ناراحتى من از این نبود که باید پهلوى طرف دعواى خود بایستم، بر عکس، ناراحتى من از این بود که تو کاملا عدالت را مراعات نکردى، زیرا مرا با احترام نام بردى و به کنیه خطاب کردى و گفتى (( یاابا الحسن )) ، اما طرف مرا به همان نام عادى خواندى. علت تأثر و ناراحتى من این بود )) “ الامام على صوت العدالة الانسانیة , صفحه ۴۹ “ و رجوع شود به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید , چاپ بیروت , ج ۴ , ص ۱۸۵
اگر عمل و رفتار با مسائلی همچون: غرور، بی عدالتی،حب مال، جاه طلبی، نام جوئی و تشخص،برتری طلبی درمیان همنوعان و …آلوده شود، انسان را به فرومایگی شخصیت و سقوط از ارزشهای والای انسانی سوق می دهد در نتیجه انسان را بصورت پست ترین و زیانکارترین افراد در خواهد آورد. بشر مادّى در بیداء ظلمت مادّیّت زندگى مىکند، و در دریاى بیکران شهوات و کثرات غوطه مىزند، هر آن، موجى از علائق و وابستگىهاى مادّى او را به طرفى پرتاب مىکند، هنوز از لطمات و صدمات آن موج به حال نیامده موجى سهمگینتر و دهشتانگیزتر که ازعلاقه به مال و ثروت و زن و فرزند سرچشمه مىگیرد سیلىهاى متوالى به صورت او نواخته و او را در قعر امواج خروشان این بحر ژرف و دریاى هولناک فرو مىبرد، به طورى که ناله و فریادش در میان نهیب امواج ناپدید مىگردد. به هر جانب که مىنگرد مىبیند که حرمان و حسرت که از آثار و لوازم لا ینفکّ مادّه فساد پذیر است، او را تهدید و ترعیب مىنماید. در این میان فقط گاهگاهى یک نسیم جانبخش و روح افزایى به نام جذبه او را نوازش مىدهد و چنین مىیابد که این نسیم مهرانگیز او را به جانبى مىکشد، و به مقصدى سوق مىدهد، این نسیم متمادى نبوده گاه و بىگاه مىوزد. وَ انَّ لِرَبِّکُمْ فِى ایّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحَاتٍ ألا . به عبارت دیگر, می توان عمل و رفتارانسانی را همانند چشمه ای دانست که گاهی از سرچشمه صاف و زلال و بی غل و غش است و در مسیر راه هم به چیزی آلوده نمی گردد و با همان حالت اولی به مقصد می رسد وازاین ارزش نخستین آن چیزی کم نمی شود. و گاهی از سرچشمه،گل آلوداست ودر بین راه نیز آلودگی آن افزوده می گردد و مالا نیز, آن ارزش واقعی را ندارد. و ممکن است که در آغاز, صاف و بی آلایش باشد و لکن در برخورد با موانع مسیر راه , تغییر ماهیت داده و آن شکل نخستین خویش را از دست بدهد.
یکی از مواردی که در درون انسان وجود دارد و او را به سمت خداوند سوق می دهد حسّ دین دوستى و گرایش به عوالم غیب و کشف اسرار ماوراء طبیعت،که جزء غرائز افراد بشر است، و میتوان این غریزه را ناشى از جاذبه حضرت ربّ ودود دانست که عالم امکان بالأخصّ انسان اشرف را به مقام اطلاق و نامتناهى خود میکشد، و مغناطیس جان، همان جانِ جان است که از آن به جانان و حقیقة الحقائق و اصل قدیم و منبع جمال و مبدأ الوجود و غایة الکمال تعبیر کنند.این جذبه مغناطیسیّه حقیقیّه که نتیجه و اثرش پاره کردن قیود طبیعیّه و حدود انفسیّه و حرکت به سوى عالم تجرّد و اطلاق و بالأخره فناى در فعل و اسم و صفت و ذات مقدّس مبدأ المبادى و غایة الغایات و بقاى هستى به بقاى حضرت معبود است از هر عملى که در تصوّر آید عالیتر و راقیتر است. انسان در کمون ذات و سرشت خود حرکت به سوى این کعبه مقصود و قبله معبود را می یابد و به نیروى غریزى و فطرى الهى بار سفر میبندد و با تمام سراسر وجود بدین صوب رهسپار میشود. لذا تمام اعضاء و جوارح او باید در این سفر به کار افتد. عالم جسم و مادّه او که طبع اوست، و عالم ذهن و مثال او که برزخ اوست، و عالم عقل و نفس او که حقیقت اوست همه باید در این سفر وارد گردند و با یکدیگر تشریک مساعى کنند. پس بایست خالص شد و اخلاص پیدا کرد و هنگامی اخلاص پیدا کردید، مخلص می شوید.
مخلَص : کسی که خدا او را برای خود خالص ساخته است وقتی با اخلاص ( یعنی بانیّت فقط برای خدا و فقط قرب به خدا ) در مقابل اوامر الهی تسلیم باشیم و تعظیم کنیم وفرمان خدا را ارجع بر منافع شخصی بدانیم ( به خاطر اعتقاد و باور راسخ به مبرا بودن خداوند از هر کمو کاست و ضعفی )،امیال وهوسها وشهوات و لذایذ و … درمقابل چشمانمان بی رنگ و بی ارزش میشوند و ما در مبارزه با نفسمان به با ارزشترین و بهترین و زیباترین وعظیم ترین و پرقدرت ترین و کاملترین مقام ( نزد خداوند) و ( غیر قابل نفوذ ترین ومنفورترین صفت اخلاقی بنده خوب خدا نزد شیطان ) نائل میشویم. نتیجه اخلاص در نیّت و عمل بنده مؤمن اینست : که خداوند دل آن بنده را برای خود خالص میگرداند. یعنی جز خداوندمتعال هیچ کس دیگری هیچ سهم و قسمت و بهره ای از او، و وجودش نداشته باشد.
نتیجه اینکه: باید دانست که وصول بدین مقامات و درجات بدون اخلاص در راه حقّ صورت نبندد و تا سالک به منزل مخلّصین نرسد کشف حقیقت چنانکه باید براى او نخواهد شد.
۱- اخلاص یک ماموریت انفرادی از جانب خداوند برای انسان مومن است.
۲- هیچ راهی برای تسخیر دلها و نفوذ در قلبها و رسیدن به هدفها, جزاخلاص و پاکسازی نیت عمل نیست.
۳- خدای تعالی در حدیث قدسی فرمود:«الإخلاص سرُّ من أسراری إستودعته قلب من أحببت من عبادی»اخلاص، سرّی از اسرار من است که در دل بندگان محبوب خویش به امانت نهاده ام.
۴- اخلاص، معیار ارزش عبادت، مقامی از مقامات مقرّبان الهی و هدف دین است. هر کس آن را یافت، موهبتی الهی نصیبش گشته که به وسیله آن به مقامات بزرگی خواهد رسید.
۵- خالص کردن و پاکیزه نمودن عمل از غیر خدا مراتبی دارد. هر چه درجه اخلاص بیشتر باشد، عمل ارزش بیشتری نزد خدا پیدا می کند، به هدف و مقصد نزدیکتر شده و شخص را زودتر به کمال مطلوب خود می رساند و هر چه درجه اخلاص کمتر باشد، به همان اندازه از ارزش عمل کاسته شده و شخص از کمال مطلوب باز می ماند.
۶- از دیگر آثار رعایت اخلاص، اعطای روشن بینی، بصیرت، حکمت و معیار شناسایی حق و باطل از جانب خدا به فرد مخلص است، بگونه ای که این اثر در تمام برخوردهای او به روشنی دیده می شود.
۷- اگر عمل و رفتار با مسائلی همچون: غرور، بی عدالتی،حب مال، جاه طلبی، نام جوئی و تشخص،برتری طلبی درمیان همنوعان و …آلوده شود، انسان را به فرومایگی شخصیت و سقوط از ارزشهای والای انسانی سوق می دهد در نتیجه انسان را بصورت پست ترین و زیانکارترین افراد در خواهد آورد.
۸- واقعیت این است که، اگر از عبادات روز مره ای که انجام می دهیم لذتی نمی بریم باید به اخلاص خود به دیده تردید نگاه کنیم.
الهی !!! این همه عظمت فقط در یک واژه ( الله اکبر ) خداوند چه عزّت و عظمتی به بنده خالصش عطا می کند که شیطان صراحتاً خود را در مقابل او ناتوان و ناچیزمیبیند.خوشا به حال دل ها ی خالص و صاف و بی آلایش، که فقط صفات زیبا و پسندیده را در خود جای داده اند و در قلب و روحشان به روی هر چه غیر خداست بسته شده است.
اخلاص ، مخلَص ، خلوص ( زیباترین و شورانگیزترین واژه هایی که اگر تمام عمر هم در این واژهای لطیف و ظریف تفکر و توجّه کنیم باز هم نمیتوانیم به توصیف زیبایی ها و اسرار این واژه وصف ناپذیر بپردازیم و به درستی درکش کنیم)
الها توفیق درک و نائل آمدن به این مقام و منزلت نزد خودت را به شایسته ترین بندگانت عنایت بفرما. الهی آمین آمین
ارسال شده توسط admin در تاریخ ۰۳ دی ۱۳۹۰
منطق الطیر :
مثنوی پربار منطق الطیر را شیخ عطار برای بیان حقیقت شناخت پروردگار سروده است و در آفرینش رمز مرغان و زبان و سخن گفتن ایشان و جان دادن همه و زنده مانده سی مرغ تنها یک سخن دارد تا بگوید: ” هر که خود را شناخت، خدا را شناخت.” به حقیقت نیز منطق الطیر عطار دارای اشعاری فوق العاده زیبا و مضامین عرفانی بلندی است که هر یک از آنها انسان را مدهوش و فریفته خویش می کند، اما حظ و بهره واقعی را تنها کسانی می برند که اهل معرفت و تفکرند.
عطار درباره منطق الطیر خود می گوید:
اهل صورت غرق گفتار منند / اهل معنی مرد اسرار مننـد
این کتاب آرایش است ایام را / خاص را داده نصیب وعام را
هفت وادی: هفت شهر عشق
در منطق الطیر هدهد که نماد پیر راه است خطاب به مرغان عالم قبل از شروع پرواز از هفت صحرای بی کران ، هفت وادی را بدین گونه شرح می دهد:
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
هفت شهر عشق یا هفت وادی در اصطلاح عرفان شیخ عطار نیشابوری مراحلی است که سالک طریقت باید طی کند که طی این مراحل را به بیابان های بی زینهاری تشبیه کرده است که منتهی به کوه های بلند و بی فریادی می شود که سالک برای رسیدن به مقصود از عبور این بیابان های مخوف و گردنه های مهلک ناگزیر است .شرح کامل و تعلیم این هفت وادی مخوف که در واقع راه حضرت عشق است در کتاب منطق الطیر در قالب داستان سفر مرغان به رهبری هدهد و حکایاتی که رخ می دهد آمده است.
پله اول: طلب
پله دوم : عشق
پله سوم: معرفت
پله چهارم: استغنا
پله پنجم: توحید
پله ششم: حیرت
پله هقتم: فقر
اولین مرحله طلب:
در لغت بمعنی جستن است و در اصطلاح صوفیان “طالب” سالکی است که از خواستن طبیعی و لذات نفسانی عبور نماید و پرده پندار از روی حقیقت براندازد و از کثرت به وحدت رود تا انسان کاملی گرد. یا به قولی از کشف المحجوب آنرا گویند که شب و روز به یاد حقیقت و حضرت عشق باشد در هر حالی در حقیقت «طلب» اولین قدم در تصوف است و آن حالتی است که در دل سالک پیدا می شود تا او را به جستجوی معرفت و تفحص در کار حقیقت و امیدارد. طالب صاحب این حالتست و مطلوب هدف و غایت و مقصود سالک است.
در این مرحله سالک راه حقیقت باید مردانه گام در راه نهد و از خود بگذرد و همت قوی دارد و در همه حال و همه جا یار را بجوید و به دنبال او که در درون وی است، کند و کاو و جستجو نماید. این وادی وادی پر خطری است ولی سالک نباید وحشتی به دل راه دهد؛ سر تا پا تسلیم رضای او باشد و بکوشد تا بیابد که عاقبت جوینده یابنده بود.
پله اول طلب :
چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب
صد بلا در هر نفس اینجا بود طوطی گردون، مگس اینجا بود
جد و جهد اینجات باید سالها زانک اینجا قلب گردد کارها
ملک اینجا بایدت انداختن ملک اینجا بایدت در باختن
در میان خونت باید آمدن وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست دل بباید پاک کرد از هرچ هست
چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
چون شود آن نور بر دل آشکار در دل تو یک طلب گردد هزار
چون شود در راه او آتش پدید ور شود صد وادی ناخوش پدید
خویش را از شوق او دیوانهوار بر سر آتش زند پروانهوار
سر طلب گردد ز مشتاقی خویش جرعهای می، خواهد از ساقی خویش
جرعهای ز آن باده چون نوشش شود هر دو عالم کل فراموشش شود
غرقهی دریا بماند خشک لب سر جانان میکند از جان طلب
ز آرزوی آن که سربشناسد او ز اژدهای جان ستان نهراسد او
کفر و لعنت گر به هم پیش آیدش درپذیرد تا دری بگشایدش
چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین زانک نبود زان سوی در آن و این
گفت ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی درگه است
دومین مرحله عشق:
عشق: بزرگترین و سهمناک ترین وادی است که صوفی در آن قدم می گذارد. معیار سنجش و مهمترین رکن طریقت است. عشق در تصوف مقابل عقل در فلسفه است به همین مناسبت تعریف کاملی از آن نمی توان کرد (یعنی گفتار و نوشتار در بیان حالات آن ناتوان است) چنانکه مولانا گوید:
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت / شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
شعرای بسیاری به این مرتبه رسیدند و حالات خودشان را در غالب غزل هایی به انسان ها سپردند مانند غزلیات دیوان کبیر مولانا، غزیلیات حافظ و سعدی و…
برای توجه به کیفیت عشق می توان به مراجع زیادی می توان مراجعه نمود. برای مثال شهاب الدین سهروردی در کتاب رساله فی حقیقه العشق خود می گوید: “عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گیاهیست که در باغ پدید می آید. در بن درخت. اول، بیخ در زمینی سخت کند، پس سر برآورد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در میان رگ درخت نماند و هر غذا که بواسطه آب و هوا بدرخت می رسد بتاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود.” بطوریکه گفته شد صوفیان را در توصیف عشق و محبت و محبوب و تقدیم و تأخیر آنها و کیفیت این عشق و تاثیر آن در سالک و لزوم عشق در طریقت بسیار سخن رانده اند و شرح آنهمه در اینجا میسر نیست درین وادی وجود طالب و سالک مالامال از عشق و شوق و مستی می گردد و چون صراحی لبریز می شود. عشق وجودش را چنان پر می سازد که یکسره آتش سوزان می شود و در تب و تاب می افتد. عشق به پروردگار به صورت عشق به همه مظاهر هستی که جلوه رخ دوست هستند، نمودار می گردد و در عین سوز و گداز و اشتعال درون سر تا پا خوبی و صفا و صلح و آشتی می گردد. می سوزد و به یاد دوست، همه کس و همه چیز را دوست می دارد:
زنده دل باید درین ره مردکار تا کند در هر نفس صد جان نثار
درین حال سالک خود را در مسیر و جریان کل کاینات می بیند و با تمام ذرات هستی همراه و همراز می گردد؛
پله دوم :عشق
بعد ازین وادی عشق آید پدید غرق آتش شد کسی کانجا رسید
کس درین وادی بجز آتش مباد وانک آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود گرم رو سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان در کشد خوش خوش بر آتش صد جهان
لحظهای نه کافری داند نه دین ذرهای نه شک شناسد نه یقین
نیک و بد در راه او یکسان بود خود چو عشق آمد نه این نه آن بود
ای مباحی این سخن آن تونیست مرتدی تو، این به دندان تو نیست
هرچ دارد، پاک دربازد به نقد وز وصال دوست مینازد به نقد
دیگران را وعدهی فردا بود لیک او را نقد هم اینجا بود
تا نسوزد خویش را یک بارگی کی تواند رست از غم خوارگی
تا به ریشم در وجود خود نسوخت در مفرح کی تواند دل فروخت
میطپد پیوسته در سوز و گداز تا بجای خود رسد ناگاه باز
ماهی از دریا چو بر صحرا فتد میطپد تا بوک در دریا فتد
عشق اینجا آتشست و عقل دود عشق کامد در گریزد عقل زود
عقل در سودای عشق استاد نیست عشق کار عقل مادر زاد نیست
گر ز غیبت دیدهای بخشند راست اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست
هست یک یک برگ از هستی عشق سر ببر افکنده از مستی عشق
گر ترا آن چشم غیبی باز شد با تو ذرات جهان هم راز شد
ور به چشم عقل بگشایی نظر عشق را هرگز نبینی پا و سر
مرد کارافتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق را
سومین مرحله معرفت:
معرفت: معرفت نزد علما همان علم است و هر عالم به حضرت حقیقت همان عارف است و هر عارفی عالم. ولی در نزد این قوم معرفت صفت کسی است که خدای را به اسماء و صفاتش شناسد و تصدیق او در تمام معاملات کند و به نفی اخلاق رذیله و آفات آن بنماید و او را در جمیع احوال ناظر داند و از هوا جس نفس و آفات آن دوری گزیند و همیشه در سروعلن با خدای باشد و باو رجوع کند.
که عبارت است از شناخت و به نظر عرفا اصل معرفت شناخت خداوند و به قول هجویری که در کشف المحجوب می فرماید: «معرفت حیات دل بود به حق، و اعراض سر جز از حق، و ارزش هر کس به معرفت بود و هر که را معرفت نبود بی قیمت بود. نسبت به نفس خود و ذات حقیقت شناخت پیدا می کند و چشم دل و جان وی، چشم سر و چشم درونی وی باز می شود و بنا به تعبیری در اینجاست که عارف پاکدل چشم جانش به حقایق و رموز دستورهای دین و هدف انبیاء باز می گردد:
جان ما را تا به حق شد چشم باز بس که گفت و بس گل معنی که رفت
پاک رو داند که در اسرار عشق بهتر از ما راهبر نتوان گرفت
پله سوم:معرفت
بعد از آن بنمایدت پیش نظر معرفت را وادیی بی پا و سر
هیچ کس نبود که او این جایگاه مختلف گردد ز بسیاری راه
هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست سالک تن، سالک جان، دیگرست
باز جان و تن ز نقصان و کمال هست دایم در ترقی و زوال
لاجرم بس ره که پیش آمد پدید هر یکی بر حد خویش آمد پدید
کی تواند شد درین راه خلیل عنکبوت مبتلا هم سیر پیل
سیر هر کس تا کمال وی بود قرب هر کس حسب حال وی بود
گر بپرد پشه چندانی که هست کی کمال صرصرش آید بدست
لاجرم چون مختلف افتاد سیر هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر
معرفت زینجا تفاوت یافتست این یکی محراب و آن بت یافتست
چون بتابد آفتاب معرفت از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود گلخن دنیا برو گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او خود نبیند ذرهای جز دوست او
هرچ بیند روی او بیند مدام ذره ذره کوی او بیند مدام
صد هزار اسرار از زیر نقاب روز میبنمایدت چون آفتاب
صد هزاران مرد گم گردد مدام تا یکی اسرار بین گردد تمام
کاملی باید درو جانی شگرف تا کند غواصی این بحر ژرف
گر ز اسرارت شود ذوقی پدید هر زمانت نو شود شوقی پدید
تشنگی بر کمال اینجا بود صد هزاران خون حلال اینجا بود
چهارمین مرحله استغنا:
استغنا: یعنی بی نیازی یا رسیدن نفس به حالت بدون خواستن دنیوی. ترک اعراض دنیوی است ظاهراً و نفی اعراض اخروی و دنیوی باطناً و تفصیل این جمله آنست که مجرد حقیقی آن کسی بود که بر تجرد از دنیا طالب عوض نباشد بلکه باعث بر آن تقرب بر حضرت الهی بود. خالی شدن قلب و سر سالک است از ماسوی الله و بحکم “فاخلع نعلیک” باید آنچه موجب بُعد (دوری) بنده است از حق از خود دور کند. درین مرحله صوفی و سالک چنان به «او» متکی می گردد که از همه چیز و همه کس جز او بی نیاز می گردد: و خود را در کوی امن و رجا مستغنی می یابد و از همه مال و مقام و جلوه های وسوسه انگیز زندگی بیکباره دل می کند و طمع می برد:
ای بس که چو پروانه پر سوخته زان شمع در کوی رجا دامن پندار گرفتیم
و این مرحله رسیدن به فقر سلوکی است که استغنای کامل و بی نیازی به همه چیز است و این همان است که پیامبر اکرم می فرمود: الفقر فخری. که رسیدن به این مرحله و پشت پا زدن به هوس ها و جلوه های دنیایی، پا گذاردن بر سر افلاک و نه گنبد میناست و اینجاست که سالک می تواند با افتخار خود را بالاتر و برتر از حطام دنیا و زخارف خاکی مشاهده کند و صفات خداوندی را در وجودش متجلی ببیند.
پله چهارم:استغنا
بعد ازین وادی استغنا بود نه درو دعوی و نه معنی بود
میجهد از بینیازی صرصری میزند بر هم به یک دم کشوری
هفت دریا یک شمر اینجا بود هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مردهایست هفت دوزخ همچو یخ افسرده ایست
هست موری را هم اینجا ای عجب هر نفس صد پیل اجری بی سبب
تا کلاغی را شود پر، حوصله کس نماند زنده در صد قافله
صد هزاران سبز پوش از غم بسوخت تا که آدم را چراغی برفروخت
صد هزاران جسم خالی شد ز روح تا درین حضرت دروگر گشت نوح
صد هزاران پشه در لشگر فتاد تا براهیم از میان با سرفتاد
صد هزاران طفل سر ببریده گشت تا کلیم الله صاحب دیده گشت
صد هزاران خلق در زنار شد تا که عیسی محرم اسرار شد
صد هزاران جان و دل تاراج یافت تا محمد یک شبی معراج یافت
قدر نه نو دارد اینجا نه کهن خواه اینجا هیچ کن خواهی مکن
گر جهانی دل کبابی دیدهای همچنان دانم که خوابی دیدهای
گر درین دریا هزاران جان فتاد شب نمی در بحر بیپایان فتاد
گر فروشد صد هزاران سر بخواب ذرهای با سایهای شد ز آفتاب
گر بریخت افلاک و انجم لخت لخت در جهان کم گیر برگی از درخت
گر ز ماهی در عدم شد تا به ماه پای مور لنگ شد در قعر چاه
گر دو عالم شد همه یک بارنیست در زمین ریگی همان انگار نیست
گر نماند از دیو وز مردم اثر از سر یک قطره باران در گذر
پنجمین مرحله توحید:
توحید: در لغت حکم است بر اینکه چیزی یکی است و علم داشتن به یکی بودن آن است و در اصطلاح اهل حقیقت تجرید ذات الهی است از آنچه در تصور یا فهم یا خیال یا وهم و یا ذهن آید.
عطار گوید: تو در او گم گرد توحید این بود / گم شدن کم کن تو تفرید این بود (منطق الطیر)
شیخ ما (ابوسعید ابوالخیر) گفت حق تعالی فرد است او را بتفرید باید جستن تو او را بمداد و کاغذ جویی کی یابی(از کتاب اسرار التوحید) اکنون عارف به مرحله توحید می رسد «چشم دل باز می کند که جان بیند» در این حال مشاهده می کند که در جهان «یکی هست و هیچ نیست جز او» و بر هر چه بنگرد او را در وی می بیند. حضرت علی علیه السلام می فرماید:
ما نظرت فی شیء الا و ما رأیت الله فیه
در این حال عارف همه چیز و همه جا را مظهر و آفریده اویند زیبا می بیند و می ستاید
به دریا بنگرم دریا ته بینم به صحرا بنگرم صحرا ته بینم
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا ته بینم
عارف می بیند که همه چیز مظهر زیبایی اوست:
ای گرفته حسن تو هر دو جهان در جهالت خیره چشم عقل و جان
جان تن جانست و جان جان تویی در جهان جانی و در جانی جهان
وی حتی جدا دانستن حق را از خود و از عالم هستی که جلوه رخ دوست است دوگانگی می داند، به مصداق کنت کنزا مخفیا، معتقد است که جهان هستی تجلی و جلوه رخ دوست است و هر چه هست اوست و جز او هیچ نیست.
پله پنجم: توحید
بعد از این وادی توحید آیدت منزل تفرید و تجرید آیدت
رویها چون زین بیابان درکنند جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام آن یک اندر یک، یکی باشد تمام
نیست آن یک کان احد آید ترا زان یکی کان در عدد آید ترا
چون برونست از احد وین از عدد از ازل قطع نظر کن وز ابد
چون ازل گم شد، ابد هم جاودان هر دو را کی هیچ ماند در میان
چون همه هیچی بود هیچ این همه کی بود دو اصل جز پیچ این همه
ششمین مرحله حیرت:
حیرت : یعنی سرگردانی و در اصطلاح اهل الله امریست که وارد می شود بر قلوب عارفین در موقع تامل و حضور و تفکر آنها را از تامل و تفکر حاجب گرد. در این مرحله در دل عاشق و اهل الله در وقت تامل و تفکر و حضور، حیرت و سرگردانی وارد می شود و آنگاه او را متحیر می سازد و در طوفان فکرت و معرفت سرگردان می شود و هیچ باز نداند. اگر عیان کنی زندیقی، اگر شاهد شوی متحیر گردی، لیکن حیرت در حیرت و بیابان در بیابانرسدی به عالم عدم در عدم و در آن متحیر شدی تا ندانی که تو کیستی. آنگه در تو انوار قدم پیدا شود و تو را در خود باقی گرداند. به او بمانی و به نعت تحیر و عجز از ادراک آن و حقیقت آن.
پله ششم:حیرت
بعد ازین وادی حیرت آیدت کار دایم درد و حسرت آیدت
هر نفس اینجا چو تیغی باشدت هر دمی اینجا دریغی باشدت
آه باشد، درد باشد، سوز هم روز و شب باشد، نه شب نه روز هم
ازبن هر موی این کس نه به تیغ میچکد خون مینگارد ای دریغ
آتشی باشد فسرده مرد این یا یخی بس سوخته از درد این
مرد حیران چون رسد این جایگاه در تحیر مانده و گم کرده راه
هرچ زد توحید بر جانش رقم جمله گم گردد از و گم نیز هم
گر بدو گویند مستی یا نهای نیستی گویی که هستی یا نهای
در میانی یا برونی از میان بر کناری یا نهانی یا عیان
فانیی یا باقیی یا هر دوی یا نهی هر دو توی یا نه توی
گوید اصلا میندانم چیز من وان ندانم هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم نه مسلمانم نه کافر، پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی هم دلی پرعشق دارم هم تهی
هفتمین مرحله: فقروفنا
فقر: در اصطلاح عرفان فقر با فقر دنیوی فرق دارد . ابوتراب نخشبی گفت: حقیقت غنا آنست که مستغنی (بی نیاز ) باشی از هر که مثل تست و حقیقت فقر آنست که محتاج باشی بهر که مثل تست.
فنا: سقوط اوصاف مذمومه است از سالک و آن بوسیله کثرت ریاضات حاصل شود و نوع دیگر فنا عدم احساس سالک است بعالم ملک و ملکوت و استغراق اوست در عظت باریتعالی و مشاهده حق.
پله هفتم:فقروفنا
بعد ازین وادی فقرست و فنا کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود لنگی و کری و بیهوشی بود
صد هزاران سایهی جاوید تو گم شده بینی ز یک خورشید تو
بحرکلی چون بجنبش کرد رای نقشها بر بحر کی ماند بجای
هر دو عالم نقش آن دریاست بس هرک گوید نیست این سوداست بس
هرک در دریای کل گم بوده شد دایما گم بودهی آسوده شد
دل درین دریای پر آسودگی مینیابد هیچ جز گم بودگی
گر ازین گم بودگی بازش دهند صنع بین گردد، بسی رازش دهند
سالکان پخته و مردان مرد چون فرو رفتند در میدان درد
گم شدن اول قدم، زین پس چه بود لاجرم دیگر قدم را کس نبود
چون همه در گام اول گم شدند تو جمادی گیر اگر مردم شدند
عود و هیزم چون به آتش در شوند هر دو بر یک جای خاکستر شودند
این به صورت هر دو یکسان باشدت در صفت فرق فراوان باشدت
گر پلیدی گم شود در بحر کل در صفات خود فروماند بذل
لیک اگر پاکی درین دریا بود او چون بود در میان زیبا بود
نبود او و او بود، چون باشد این از خیال عقل بیرون باشد این