ارسال شده توسط admin در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱
سئوال:چراخداوند میفرماید هر که را بخواهم هدایت و هرکه را نخواهم هدایت نمی کنم؟ آیا این باعدالت سازگار است؟
وَمَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ النَّارِ إِلَّا مَلَائِکَةً وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً لِلَّذِینَ کَفَرُوا لِیَسْتَیْقِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ وَیَزْدَادَ الَّذِینَ آمَنُوا إِیمَانًا وَلَا یَرْتَابَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ وَالْمُؤْمِنُونَ وَلِیَقُولَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْکَافِرُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَٰذَا مَثَلًا کَذَٰلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ وَمَا هِیَ إِلَّا ذِکْرَىٰ لِلْبَشَرِ(سوره مدثر آیه ۳۱ )
ترجمه آن: و ما خازنان دوزخ را غیر فرشتگان (عذاب) قرار ندادیم و عدد آنها را جز برای فتنه و محنت کفّار (نوزده) نگردانیدیم تا آنکه اهل کتاب هم یقین کنند (که ذکر این عدد مطابق تورات و انجیل است با آنکه صاحب قرآن به کتب آسمانی عالم نبوده و البته کلامش به وحی خداست و ایمان آرند) و آن بر یقین مؤمنان هم بیفزاید و دیگر در دل اهل کتاب و مؤمنان به اسلام هیچ شک و ریبی نماند و تا آنان که در دلهاشان مرض (شک و جهالت) است و کافران نیز (به طعنه) گویند که خدا از این مثل (که عدد فرشتگان عذاب را نوزده شمرده است نه بیش و کم) چه منظور داشت؟ بلی این چنین (قرار داد تا) هر که را خواهد به ضلالت بگذارد و هر که را خواهد هدایت نماید و هیچ کس از (عده بیحد) لشکرهای پروردگارت غیر او آگاه نیست و این (آیات ذکر دوزخ) جز برای پند و موعظه بشر نخواهد بود.
یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ ؛خداوند هدایت وضلالت را به خود نسبت داده است.از آنجا که عالم، نظام سبب ومسببی است، نظام علت و معلول است. هر چیزی دارای اثری است و این قانون (علی و معلولی) لا ینفک از این عالم است وسنت الهی است و؛لن تجد لسنةالله تبدیلا؛سنت الهی تبدیل وتغییر نمی کند پس هر شیی اثر وضعی خود را دارد. پس انسان دارای اختیار است پس اختیار به عنوان یک شی چرا اثری ندارد؟ پس عدالت کجاست وقتی خودش را ما را گمراه کرد چرا عذاب کند؟
میتوان گفت انسان با اختیار خودش زمینه هدایت وضلالت را برای خودش فراهم می کند ولی از آنجا که اثر کار اختیاری را اعم از مثبت ومنفی را خدا قرار می دهد طبق نظام علی ومعلولی، لذا به نحو غیر مستقیم خداوند ضلالت را به خودش نسبت می دهد آن هم به دلیل اثر بخشی به کارها. که با اختیارانسان وعدالت الهی نیز سازگار است.
حال سوال اینجاست که این شناخت، علم و آگاهی را انسان از کجا و به چه طریقی بایست بدست بیاورد؟ و دیگر اینکه انسان تا کدام مرحله از آنرا، خودش می تواند با تلاش کردن به دست بیاورد؟ وتا چه مقدار از آن را، خداوند به اوعنایت خواهد کرد؟
افکار آدمی در زندگی سرشار از نعمت ها و ثروت های نامحدود است، از آنجا که علم ما به واقعیت از راه ماهیات است، هر اندازه که آگاهیهای ما نسبت به ماهیت یک موجود یا یک شی بیشتر شود، علم ما به آن موجود یا شی بیشتر خواهد شد. لذا به هر مقدار که آثار مخلوقات را بشناسیم، علم ما به ماهیت آنها بیشتر خواهد شد. شما موجودات را از راه آثارشان میشناسید، یعنی معرفت ما از راه علم به آثار آنهاست، بنابراین معرفت ما در حد علم و معرفت به آثار آنها تنزل پیدا میکند، ولی به هر مقدار که آثار آنها را بشناسیم باز به واسطه آن آثار ماهیت آثارشان را بهتر درک میکنیم. ذهن انسان در آغاز حیات، در حال قوه و استعداد محض است و به تدریج ادراکات جزیی را به دست می آورد. ادراک امور کلی نیز از راه ادراک امورجزیی به دست می آید. اما انسان در ابتدای حدوث، خود و قوای نفسانی اش را با علم حضوری درمییابد، زیرا: “ملاک علم حصولی فعالیت و صورتگیری قوه خیال است و ملاک علم حضوری تجرد وجود شی از ماده و خصایص ماده است. باید میان صورتهای ذهنی مربوط به نفس و امورنفسانی که از نوع علم حصولی میباشند، و علم نفس به خود، و حالات نفسانی که از سنخ علم حضوری اند، فرق گذاشت. چون در علم حضوری صورتی از نفس و حالات آن وجود ندارد. از همینجا است که نباید میان تصور من و تصور لذت و اندوه که علم حصولی اند با خود من و خود لذت و اندوه که حضوری هستند اشتباه کرد. تصور و تصدیق، خطا و صواب، تعقل و استدلال، شک و یقین همه مربوط به علم حصولی اند، نه علم حضوری.
از نظر فلسوفان: علم به دو قسم تقسیم میشود: «علم حصولی» که حضور ماهیت نزد عالم معلوم است و «علم حضوری» که عبارت است از حضور وجود معلوم نزد عالم. به عبارت دیگر، علم یا در اثر حضور خود معلوم در نزد عالم به وجود میآید، یا در نتیجه حصول صورتی از آن. اگرچه علم حصولی و حضوری، هر دو پایه و اساس معرفتشناسی اسلامی را تشکیل میدهند. علم حضوری به منزله منشأ همه شاخه های علوم اهمیت بیشتری دارد. با وجود این، آنچه عموماً بیشتر بدان توجه میشود، علم حصولی است و معمولاً از علم حضوری غفلت میشود. در مورد علت این مسئله میتوان گفت، چون علوم بشری عموماً در حیطه علم حصولی کسب میشوند، لذا بیشتر در همین حیطه مورد بررسی قرارمی گیرند. ضمن آنکه پیچیدگی مباحث مربوط به علم حضوری و دشواری فهم آن، میتواند مزید برعلت باشد.از این رو، به نظر میرسد بحثی عمیق در زمینه چیستی علم حضوری و ویژگیهای آن ضروری باشد.هر کس «بالبداهه و حضوراً» وجود برخی از امور ذهنی را که هیچ تردیدی در آن راه ندارد در خود احساس میکند؛ زیرا عین واقعیت این امور، نزد او حاضر است.
بنابراین، علم حضوری چنین تعریف میشود: «علمی که عین واقعیت معلوم پیش عالم (نفس یا ادراک کننده دیگری) حاضر است و عالم شخصیت معلوم را مییابد».علم حضوری، پایه و اساس همه علوم است و بدون آن، انسانها فاقد هرگونه دانشی خواهند بود. علم منحصر به نوع حضوری می باشد، علوم حصولی را صرفاً اعتباراتی عقلی مینامد. این برخورد، تأثیرات عمیقی بر جنبههای گوناگون تعلیم و تربیت، از جمله ویژگیهای آن خواهد داشت. فیلسوفان اسلامی، افزون بر علم حصولی، به نوع دیگری از معرفت قائل هستند که علم حضوری نامیده میشود و پایه و اساس همه ادراکات بشری است. با توجه به این نوع علم، نگاه تازهای نسبت به مسئله شناخت مطرح شده، معارف بشری عمق و وسعت بیشتری مییابند.
علم حضوری، در مقایسه با علم حصولی از توجه کمتری برخوردار است و غالباً مورد غفلت یا انکار قرار میگیرد؛ اما اهمیت و اعتبار این نوع علم، قابل چشمپوشی نیست و هر نگاه ژرفبینی را به خود جلب میکند؛ حتی برخلاف آنچه که در ظاهر امر به نظر میرسد، علم حضوری صرفاً عاملی درونی و غیرقابل استفاده نیست که فقط در بحثهای فلسفی کاربرد داشته باشد؛ بلکه با نظری دقیقتر،آثار و دلالتهای آن درعلمآموزی و کسب معرفت آشکار میشود. بهرهگیری از این علم در آموزش و پرورش است.البته به وضوح پیداست که نفس علم حضوری، قابل آموزش و یادگیری نیست؛اما میتوان بر مبنای آن، به استخراج اصول آموزشی و تربیتی پرداخت.
علم حضوری (مبدأ و منشأ همه علوم) فطری است؛ یعنی بهطور بالقوه در همه افراد وجود دارد. از سوی دیگر، این علم بدون دخالت امر خارجی به دست میآید. با توجه به این معنا، کار مدرسه که در حقیقت فعلیت بخشیدن به علم حضوری بالقوه است، نوعی پروراندن است؛ یعنی مراقبت از رشد و زمینهسازی برای نمایاندن تواناییها. از اینرو، اصل و جهت آن از درون نشئت میگیرد؛ پس در چنین مفهومی، تعلیم و تربیت نمیتواند امری خارجی باشد. هرگاه تعلیم و تربیت بر اساس علم حضوری و فطری باشد و از درون انسانها نشئت گیرد، نمیتواند جنبه وضعی و قراردادی داشته باشد. بنابراین، اصول که عبارتاند از «مبانی عقلانی و مقیاسهایی بری از هرگونه نظر شخصی و اعتباری» کشفکردنی هستند، نه وضعکردنی. همچنین از آنجایی که «اصل»، منشأ و مصدر اعمال تربیتی است،افزون بر اصول، اهداف، محتوا،روشها،فعالیتهای یاددهی، یادگیری داده شود. تعلیم نوعی راهنمایی به منظور ارشاد و رهبری ذهن به سوی درک مسائل دشوار است. بالقوه بودن علم حضوری و لزوم فعلیت یافتن آن، میتواند توجیهی برای نیازبه این نوع راهنمایی وهدایت باشد؛زیرا ممکن است شخص بهتنهایی از عهده این امر (فعلیت بخشی) برنیاید؛ بهویژه آنکه فعلیت یافتن هرامر بالقوه، به مساعدت یا مساعدت نکردن شرایط بستگی دارد.بنابراین، فراهم آوردن شرایط مطلوب برای آموختن، که موجب هدایت تعلیم گیرنده در مسیر بالفعل کردن علم بالقوهاش میشود، اهمیت دارد. تربیت در این معنا، عبارت است از «هدایت جریان رشد»؛ یعنی ایجاد شرایط مساعد رشد مطلوب.
پس تمامی انسان ها قادر خواهند بود از علوم و آگاهی بهر بگیرند، چنانچه اراده خداوند نیز به همین بوده که از دو طریق این آگاهی را به انسان ها عنایت کند. اگر چه انسان برای رسیدن به کمال و سعادت کامل خود نمیتواند تنها بر عمل خویش تکیه کند بلکه توفیقات الهی و کمک حضرت حق را هم نیاز دارد. اما خداوند هرگز کسی را نمی خواهد گمراه کند، ولی سنت الهی این چنین است که اگرکسی گام در وادی ضلالت و گمراهی نهاد نتیجه این عملش گمراهی بیشتر و سلب توفیق بیشتر خواهد بود.یعنی ما یک ضلالت و گمراهی ابتدائی داریم و یک ضلالت و گمراهی که عقوبت و نتیجه آن ضلالت و گمراهی ابتدائی و اولی است.
حال برمی گردیم به سئوال اول که مطرح شده بود و پاسخ به آن: چراخداوند میفرماید هر که را بخواهم هدایت و هرکه را نخواهم هدایت نمی کنم؟ آیا این باعدالت سازگار است؟
وقتی قرآن کریم گمراهی و ضلالت افراد را به خداوند نسبت میدهد؛ مقصود ضلالت و گمراهی ابتدایی که شخص مرتکب میشود نیست بلکه مقصوداین است که سنت خداوند این است که هرکس این گام را در ضلالت برداشت؛ ضلالتها و گمراهیهای دیگری هم نتیجه این گام برداشتن او خواهد بود. در مورد هدایت هم همینطور است.
در نتیجه؛ خداوند به صورت ابتدایی کسی را گمراه نمیکند و گمراه کردن خداوند به معنای نتیجه گمراهی ابتدایی شخص است که با انتخاب خودش صورت گرفته است بنابر این هیچگونه منافاتی با عدل و رحمت خداوند ندارد.
أَفَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَنًا فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ (سوره فاطر آیه ۸ )
ترجمه آن : آیا آن کس که کردار زشتش به چشم زیبا جلوه داده شده و (از خود پسندی) آن را نیکو بیند (مانند مرد حقیقت بین و نیکو کردار است)؟ پس خدا هر که را خواهد به گمراهی واگذارد و هر که را خواهد هدایت فرماید. پس مباد نفس شریفت بر این مردم به غم و حسرت افتد، که خدا به هر چه اینان کنند کاملا آگاه است.
تمامی مواردی که در بالا ذکر شد زمانی قابل درک و فهم است که شخص خودش، وجود موجودی مافوق (خداوند منان) را درک کرده باشد، وگرنه هرچه بگویم فایده ای نخواهد داشت.هر گاه انسان به خود و آنچه در حیطه ادراک اوست بنگرد و هر جزیی از آن را ملاحظه کند، می یابد که نبودن آن ذره محال نیست، و بود و نبود آن ممکن است، و ذات آن نه ضرورت وجود و نه ضرورت عدم دارد. ( یعنی الزاما آن ذره مجبور نیست وجود داشته باشد یا وجود نداشته باشد، به عباراتی اگر ذره هست دلیل بر اجبار نیست یا عکس آن.) و هر چیزی که بود و نبودش ممکن است محتاج به سببی است که او را موجود کند، مانند دو کفه ترازوی همسنگ که ترجیح یک کفه بر کفه دیگر بدون عامل خارجی ممکن نیست، با این تفاوت که وجود ممکن وابسته به سبب وجود، و عدم آن به نبود سبب وجود است،و چون وجود هر جزئی از اجزای جهان محتاج به دهنده وجود است، آن دهنده وجود یا خود اوست و یا همانند او از سایر موجودات، اما خود او با آنکه دارنده وجود نیست چگونه می تواند آنچه را که ندارد بدهد، و اما همانند او که همچون او نتواند به خود هستی دهد، چگونه می تواند به غیر خود هستی ببخشد، و این حکم که بر هر جزیی از جهان جاری است، بر کل جهان هم جاری است. چنان که وجود فضایی روشن که از خود روشنی ندارد، دلیل بر وجود مبدایی برای این روشنایی است که به خود روشن باشد نه به غیر،چه اگر چنین مبدایی نباشد ممکن نیست فضایی روشن شود، زیرا آنچه در ذات خود تاریک است محال است به خود روشنی بخشد تا چه رسد به غیر. به این جهت وجود کائنات و کمالات وجود مانند حیات و علم و قدرت دلیل بر وجود حقیقتی است که وجود و حیات و علم و قدرت او به خود اوست و وابسته غیر نیست. مردی بر علی بن موسی الرضا (ع) وارد شد، پس گفت : یابن روسول الله دلیل بر حدوث عالم چیست؟ حضرت فرمود : تو نبودی بعد بود شدی و هر آینه دانستی که همانا خودت خود را به وجود نیاوردی و نه آنکس که مثل تو است تو را به وجود آورده است.) بنا به مطالب مذکور؛ پس به ضرورت عقل هر چه نبوده موجود شده، باید وجود آورنده و سازنده ایی داشته باشد که عدم و نیستی در ذات او راه ندارد. از این رو تمام تطوّرات و پدیده های جهان، دلیل وجود پدید آورنده ایست که پدید آورنده ندارد و مصنوعات و مخلوقات خالقی است که مصنوع و مخلوق نیست.
در واقع تمامی انسان ها خدا را باور دارند، فقط در تعریف و نحوه ارتباط با او با هم اختلاف دارند. در واقع وقتی شخصی اصل مطلب را باور دارد، ولی فقط در پردایش و ثبت آن مشکل دارد. درمورد دین شناسی بحث و بررسی و تحلیل آن بسیار طولانی است و همه گان کم و بیش آن را می دانند و یا خوانده اند، از طرفی هم چون موضوع اصلی بحث بنده دراین خصوص نیست، فقط می توانم بطور خلاصه عرض کنم که مفهوم دین عبارت است از: مجموعه عقاید، اخلاق، قوانین و مقرّراتی که برای اداره فرد و جامعه انسانی و پرورش انسان ها از طریق وحی و عقل در اختیار آنان قرار می گیرد، که آن هم بر دو بخش است:
۱- عقاید که شامل باور و اعتقاد به حقایق و واقعیت های جهان هستی بر اساس توحید است؛ مثل اعتقاد به خدا، وحی و نبوت، قیامت و معاد، بهشت و دوزخ و مانند آن.
۲- اخلاقیات؛ تعالیمی است که فضایل و رذایل اخلاقی را به انسان می شناساند و راه تهذیب نفس از رذایل و آراسته شدن به فضایل را ارائه می دهد.
بحث اصلی ما دراینجا بحث دینداری نیست، بلکه منظوراصلی این است که داشتن دین و شناخت خداوند یکی از مواردی است که باعث می شود مورد لطف و عنایت خداوند قرار گیریم. و دیگر اینکه وقتی انسان دیندار شد به کمک دین می تواند هدایت شود. «هدایت» در لغت به معنای دلالت و ارشاد به کار می رود و بر دو گونه است: یکی نشان دادن راه، که به آن “ارائه طریق” می گویند و دیگری رساندن به هدف که از آن به “ایصال به مطلوب” تعبیر می شود. پس به طور کلی، خداوند دارای دو نوع هدایت است: هدایت عامه و هدایت خاصه. که بنده هدایت عامه را به (رحمن) و هدایت خاصه را به ( رحیم ) نشان می دهم .
۱- هدایت عامه: یعنی اصل هدایت عامه در سراسر هستی.اصل هدایت عامه لازمه جهان بینی توحیدی اسلامی است، خداوند متعال به حکم اینکه واجب الوجود بالذات است و واجب الوجود بالذات، واجب من جمیع الجهات است، فیاض علی الاطلاق است و به هر نوعی از انواع موجودات در حدی که برای آن موجود ممکن و شایسته است تفضل و عنایت دارد و موجودات را در مسیر کمالشان هدایت می کند.این هدایت، شامل همه موجودات است از کوچکترین ذره گرفته تا بزرگترین ستاره و از پست ترین موجود بیجان گرفته تا عالی ترین و راقی ترین جاندارها که ما می شناسیم.همچنانکه در مورد هدایت انسان به کار برده در مورد هدایت جمادات و نباتات و حیوانات نیزبه کار برده است. هر موجودی از موجودات در طریق استکمال خود مسیر خاصی را می پیماید و آن مسیر هم دارای مراتب خاصی است که هر یک مترتب بر دیگری است تا این که به عالی ترین مرتبه، که همان غایت و هدف نهایی «نوع» است، منتهی شود، و نوع با طلب تکوینی و حرکت تکوینی در صدد رسیدن به آن هدف نهایی است و از همان ابتدای پیدایش به وسائل رسیدن به آن غایت مجهز است. این توجه تکوینی را از آنجایی که مستند به خدای تعالی است، هدایت عام الهی می نامند. در این نوع هدایت: هدایت و نعمات الهی میان انسان و سایر آفریده گان بطور برابر و مساوی صورت می گیرد وهیچ تفاوتی در بین آنها نیست. مثل بوجود آوردن اکسیژن، باد، باران و….. ( الرحمن )
اما هدایت خاصه خود نیز بر دو نوع است: هدایت تکوینی و هدایت تشریعی.
انسان در عرصه آفرینش به دلیل جایگاه ویژه و رتبه وجودی والای خود نسبت به سایر آفریده ها، افزون بر هدایت عامه، از دو نوع هدایت خاصه نیز برخوردار است: ( رحیم )
۱- هدایت تکوینی (فطری) ۲- هدایت تشریعی
هدایت تکوینی: مراد از هدایت تکوینی آن است که خداوند انسان را به گونه ای آفریده است و هستی او را به الهامی مجهز کرده است که با آن الهام می تواند اعتقاد حق و عمل صالح را تشخیص دهد. فطرتی که انسان بر اساس آن خلق شده، نوعی خلقت خاص است که انسان را به سوی موجودی متعالی دعوت می کند، انسان با این ویژگی درونی خود درمی یابد که به سوی موجودی که خارج از وجود اوست متمایل و محتاج است و همچنین نیاز سایر پدیده ها و موجودات را نیز به موجودی که از نقص و نیاز مبرا است و سلسله موجودات بدان منتهی می گردد، درک می کند.هدایت تکوینی نیروهای علمی انسان را از بینش خاص و نیروهای عملی او را از کشش و کوشش مخصوصی برخوردار می کند، تا با فهم یا مشاهده معارف الهی و به هدف نهایی نایل آید. به عبارت دیگر، خداوند قدم به قدم از عبد سالک دستگیری می کند و او را به مقصد می رساند. از این رو، هدایت تکوینی، به “ایصال به مطلوب” موسوم است.
هدایت تشریعی: هدایت تشریعی به این معناست که خداوند از طریق پیامبران، کتاب های آسمانی، پدر و مادر، معلمین و استاد معنوی راه رسیدن به مقصد را به انسان نشان داده است و انسان اختیار دارد که آن را بپذیرد و یا انکار کند، چنان که می فرماید: ” إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا : ما به حقیقت راه (حق و باطل) را به او نمودیم حال خواهد (هدایت پذیرد و) شکر (این نعمت) گوید و خواهد (آن نعمت را) کفران کند. (سوره انسان آیه ۳)
تفاوت هدایت تکوینی و هدایت تشریعی
میان این دو هدایت تفاوت هایی وجود دارد. یکی آن که هدایت تکوینی عمومی است و هیچ یک از انسان ها از آن مستثنا نیست؛ زیرا این نوع هدایت لازمه خلقت بشر است و درهمه افراد درآغازخلقتشان بالسویه موجود است.اما ممکن است به خاطر عواملی ضعیف و یا بی اثر شود.
اما هدایت تشریعی که دعوت دینی متضمن آن است و توسط پیامبران به همه انسان ها ارائه می شود تا در معرض و دسترس عقل ها قرار بگیرد تا هر کسی که حق را بر باطل مقدم می دارد، به آن هدایت دسترسی داشته باشد. افرادی که از این نوع هدایت برخوردار می شوند. به گونه ای که حق برایشان روشن می گردد، حجت خدا بر آن ها تمام است؛ اما افرادی که این نوع هدایت به آن ها نرسیده باشد و یا به گونه ای رسیده باشد که حق برایشان آشکار نشده باشد، چنین افرادی را خداوند مورد فضل خود قرار داده، آن ها را مستضعف خوانده است.
وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اللَّهُ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (سوره ابراهیم آیه ۴)
ترجمه آن : و ما هیچ رسولی در میان قومی نفرستادیم مگر به زبان آن قوم تا بر آنها (معارف و احکام الهی را) بیان کند، آنگاه خدا هر که را خواهد به ضلالت وا میگذارد و هر که را خواهد به مقام هدایت میرساند و او خدای مقتدر داناست.
وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنَابَ (سوره رعد آیه ۲۷)
ترجمه آن : و کافران (مکه) میگویند: چرا آیت و حجت قاطعی از خدا بر (اثبات نبوت) او نازل نشد؟ تو به آنها بگو که (حجت قاطعی مانند قرآن و معجزات دیگر آمد اکنون) خدا هر که را خواهد گمراه و هر که را که به درگاه او تضرع و انابه کند هدایت میکند.
فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَمَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقًا حَرَجًا کَأَنَّمَا یَصَّعَّدُ فِی السَّمَاءِ کَذَٰلِکَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ (سوره انعام از آیه ۱۲۵ تا آیه ۱۲۷)
پس هر که را خدا هدایت او خواهد قلبش را برای پذیرش اسلام باز و روشن گرداند و هر که را خواهد گمراه نماید (به حال گمراهی واگذارد) دل او را از پذیرفتن ایمان تنگ و سخت گرداند که گویی میخواهد از زمین بر فراز آسمان رود. این چنین خدا آنان را که به حق نمیگروند مردود و پلید میگرداند.
وَهَٰذَا صِرَاطُ رَبِّکَ مُسْتَقِیمًا قَدْ فَصَّلْنَا الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ
و این راه خدای توست که مستقیم است. ما آیات (خود) را برای گروهی که بدان پند میگیرند به خوبی روشن ساختیم.
لَهُمْ دَارُ السَّلَامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِیُّهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ
آنها را نزد خدا دار سلامت و خانه آسایش است و خدا دوستدار و سرپرست آنهاست برای آنکه نیکوکار بودند.
عمل کرد انسان در طول زندگی به دو صورت است:
۱- اثر عمل کرد انسان نسبت به خود شخص.
۲- اثراعمال او نسبت سیستم الهی.
اما برخی سئوال دیگری را مطرح می کنند و می گویند: مگر نه اینکه تمام این موارد را خود خداوند نقش می بندد، پس چرا وقتی بنده اش به گناه آلوده می شود، بنده اش را بخاطر چیزهایی که خودش بوجود آورده و باعث گمراهی بنده اش شده است محاکمه می کند، چرا بنده اش باید پاسخ بدیها و گمراهیش را بدهد؟!. و یا اینکه می گویند اگر ما اختیار داریم پس چگونه خداوند برخى را هدایت می کند و برخى را گمراه می سازد؟!.
پاسخ به سئوال فوق این است که: اول اینکه او خداست و ما بنده؛ و چون خداوند حکیم نقش ها را به اراده خودش پایه ریزی کرده است وما را بوجود آورده، طبعاً ما نمی توانیم ایده ی به خداوند که خالق ما بوده بدهیم، ما زمانی میتوانیم چند و چرا،کنیم که خود خالق باشیم و اختیار با خودمان باشد، در حالی که ما مخلوق هستیم و او خدا، وقتی خداوند متعال چنان عظمتی را می آفریند و جهانی با چنین نظم واقتداری درست می کند، پس بجای چون و چرا کردن بی فایده ، بهتر است بندگی کنیم و درجهت ارتقاء و نزدیکی بیشتر خود گام اساسی بر داریم.
دلیل دیگر آن این است که انسان مـوجـودی اسـت مـرکـب از تن (جسم) و روان (روح) و عقل و هوی (خواسته) و در اثر این ترکیب ، فطرت او در جستجوی سعادت مادی و معنوی و رسیدن به کمال مقصود از هستی خویش است. زندگی انسان متن و حاشیه و اصل و فرعی دارد، اصل و متن خود اوست و حواشی و فروع آن، آنچه به او تعلق دارد؛ مانند مال، مقام فرزند حب ذات و علایق ذات، زندگی آدمی را با دو آفت غم و اندوه، و نگرانی و ترس به هم آمیخته، غم و غصه برای آنچه ندارد تا به او برسد و ترس و نگرانی که مبادا حوادث روزگار آنچه را دارد از او بگیرد. ایمان به خدا هر دو آفت را ریشه کن می کند،چون ایمان به خداوند عالم و قادر و حکیم و رحیم او را کمک ویاری می کند به انجام وظایفی که برای او مقرر شده است، و با انجام وظایف بندگی می داند خداوند به عنایت حکمت و رحمت،او را به آنچه خیر و سعادت اوست وصل، واز آنچه مایه شر و شقاوت اوست باز می دارد. درهمین رابطه خداوند حکیم راهنما و شهوداتی را برای ما می فرستد که با درک صحیح از آن، انسان خواهد توانست آگاهی بیشتری نسبت به جهان هستی بیابد. اما مطلب مهم این است که در نظام هستی،خداوند یک هدایت عام براى همه مردم دارد و آن هدایت فطرى است. خداوند به طور فطری هر انسانى را موحّد قرار داده و او را به راه راست هدایت کرده است ” و هدیناه النجدین ” و تمامی این ها را از طریق نیروهای درونی که در اختیار انسان گذاشته شده است برای او قرار داده همچنین نشانه ها و رسولانی در سر راه او می گذارد تا او گمراه نشود.هر دو راه بد و خوب را به او نشان می دهد، ولى این انسان است که باید پس از هدایت اولیه خطا نکند و پا را در مسیر انحرافى نگذارد تا به سوى هلاکت و فساد روانه نشود. اما متاسفانه باز انسان به سمت خطا کشیده می شود، مگر آنهایی که با آگاهی و شناخت صحیح، بندگی خدا را پذیرفته اند.
” سوره بلد از آیه ۳ تا آیه ۱۱ “
وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ
و قسم به پدر (بزرگوار انسان، آدم صفی) و فرزندان (خدا پرست) او.
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی کَبَدٍ
که ما انسان را به حقیقت در رنج و مشقّت آفریدیم (و به بلا و محنتش آزمودیم).
أَیَحْسَبُ أَنْ لَنْ یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ
آیا انسان پندارد که هیچ کس بر او توانایی ندارد؟
یَقُولُ أَهْلَکْتُ مَالًا لُبَدًا
میگوید: من مال بسیاری تلف کردم.
أَیَحْسَبُ أَنْ لَمْ یَرَهُ أَحَدٌ
آیا پندارد احدی او را ندیده (و افکار و اعمال بدش را ندانسته و ریا و نفاقش را نمیداند).
أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ
آیا ما به او دو چشم عطا نکردیم؟
وَلِسَانًا وَشَفَتَیْنِ
و زبان و دو لب به او ندادیم؟
وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ
و راه خیر و شر را به او ننمودیم؟
فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ
باز هم به عقبه (تکلیف) تن در نداد.
اما از طرفی هم خداوند از طریق رسولان و بندگان مخلص خود، داستان ها و حکایت هایی نقل می کند که اگر این بنده من، درست به نعمت هایی که بر سر راهش قرار داده ام توجه کند هدایت خواهد یافت، اگر انسان هدایت خدا را پذیرفت و راه راست را بر راه کژ و انحرافى ترجیح داد، آن گاه خداوند او را هدایت بیش ترى می کند، زیرا قابلیت هدایت ثانویه را خواهد داشت. بدین سان او قلبش را براى پذیرش اسلام، (یعنی تسلیم شدن دربرابر امر خداوند) که همان ( بندگی است) ، آماده می سازد. خداوند در کتاب آسمانی خود مى فرماید ” نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى” ما قصه آنان را بر تو به درستی حکایت خواهیم کرد. آنها جوانمردانی بودند که به خدای خود ایمان آوردند و ما بر مقام (ایمان) وهدایتشان بیفزودیم. یعنی؛ و بر هدایتشان افزودیم، (سوره کهف آیه ۱۳)
همچنین درقسمت دیگر می فرماید “ وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ ” و آنان که در (راه) ما (به جان و مال) جهد و کوشش کردند محققا آنها را به راههای (معرفت و لطف) خویش هدایت میکنیم، و همیشه خدا یار نکوکاران است. (سوره عنکبوت آیه ۶۹)
حال که بحث به اینجا رسید ممکن است برخی نیز سئوال خود را اینگونه مطرح کنند که، پس همه چیزدراین دنیا جبری است، و اساساً انسان هیچگونه اختیاری ندارد؟ یا برخی سئوال کنند، آیا انسان در اعمال خود مجبور است یا مختار؟ اگر پاسخ ما به آنها این باشد که ” جبر” خواهد بود، بدین معنی می شود که هیچ یک از اعمال و حرکات انسان به میل و اراده خودش نبوده و تماماً بواسطه قدرت ازلی از پیش تعیین شده و مقدر است. بنابراین نشستن و برخاستن و خوردن و انتخابکردن و کلا تمام ارزشهایی که از او سر میزند،به فرمان قادر جبار مشیت آفرین بوده و خود اصلاً اختیاری در رد و قبول آنان نداشته است و بر این اساس خطاها و گناههای افراد پلید در خور کیفر و مجازات نبوده و شخص خاطی مبری از مکافات خواهد بود و همچنین بعثت پیامبران و رسولان و امر و نهی آنان نیز صرفا خاصیتی بیریشه داشته است. بدی نیز مخلوق همان خالقی است که خوبی را به ارمغان هستی آورده است. ضعف و یا قوت انسان در پرهیز از خطا به مدد قوه، خلاقیت خالق است. پس وقتی جبری شد، مسئولیتی هم نیست. و وقتی مسئولیت هم در کار نبود، بازخواست و محاکمهای هم در کار نخواهد بود.
اما اگر گفته شود که انسان “مختار” است این معنا را خواهد داشت که به غیر از اراده خویش هیچ اراده، دیگری در کار او قدرت نفوذ نداشته و خود به تنهایی دارای اراده مطلق است. میتواند پرهیز و یا مبادرت به چیزی را در خودش ایجاد نموده و پیروی کند. چون خواستی به غیر از خواست خودش مطرح نیست، پس هیچ محدودیتی بنام قضا و قدر قابل احترام نخواهد بود. اگر به آرمانها وایدههایش میرسد به صرف لیاقتهای فردی خودش است و نیز اگر هم نسبت به اهدافش ناکام باقی ماند باز هم علت خود اوست.
مفهوم جبر
نزدیکترین معنایی که از شنیدن کلمه جبر در ذهن نقش میبندد عموما زور و جباریت است. یا به عبارتی قوه قهاریت و زور مدار یک نیروی برتر که اجازه هیچنوع تحرکی را به انسان تحت استیلای خود نمیدهد. این نوع روز گویی و جباریت خاص اراده ازلی بوده و اعمال قدرت آن نیروی برتر، دم به دم تا نهایت بر انسان چیرهگری میکند. به تعبیر دیگر این نوع باور را میتوان زورنگری نامید اما تصور دیگری را در خصوص تعریف مفهوم جبر میتوان به کار گرفت که به آن حدنگری میگوییم. حدنگری مترادف صحیحتری از کلمه دترمینیسم است.
دترمینه به معنی جبر حدود است و نه جبر زورپیشگی. به این مثال توجه کنید: فرض کنید در داخل اتومبیل پشت فرمان نشستهاید و کسی در کنار شما به رانندگی و میزان سرعت اتومبیل نظارت دارد. هر گاه شما بخواهید سرعت اتومبیل را زیاد کنید،آن شخص به شما هشدارمی دهد که از افزایش سرعت پرهیز نموده و آهسته برانید. در این صورت شما قادر نخواهید بود که میل و اراده خود را در مورد رانندگی کاملاً اعمال نمایید. چون هر گاه خواسته باشید به اختیار خود عمل کنید،اراده شخص بغلدستی که مثلاً مربی شما و یا پلیس میباشد، بر اختیار شما غلبه کرده و شما را مجبور و یا وادار به پیروی از نظریات خودش میکند.
ولی حالادر همین مثال فرض کنید که در اتومبیل تنها پشت فرمان نشسته و به اختیار خودتان میتوانید هر قدر دوست داشته باشید بر سرعت اتومبیل بیفزایید ولی مکانیک اتومبیل شما سیستم کاربراتور را طوری تنظیم نموده که سرعت اتومبیل بیش از حد معینی نمیتواند فراتر رود در صورت اول (یعنی وجود اراده فرمانده) اراده شما تحت استیلای اراده برتر قرار داشته و در صورت دوم (داشتن توان محدود در سرعت) اراده شما در بنبست تعیین شده محصور گشته است.
اختیار جبری
مشکل می توان گفت که ریشهی اندیشههای جبر و اختیار دقیقاً به چه دورهای از تاریخ اجتماعی بشریت مربوط میشود. ولی در یک نظردهی اجمالی میتوان اظهار داشت که تفکر بشر اولیه کاملاً بر پایه جبر بنا بود. او اگر چه مفهوم ذهنی و علمی از پروردگار خود نداشت، ولی ضعف خود را در مقابل حوادث طبیعی به واسطه پناهبردن به «مشیت برتر» جبران مینمود. چون خود قادر به کنترل اتفاقات نبود، آنان را به ذاتی برتر نسبت میداد و به همین دلیل به وجود خدایان متعدد به عنوان صاحبان و مظاهر آن ارادههای قویتر معتقد میشد. به عبارت دیگر اینطور میتوان استنباط نمود که وجود خدایان و اساطیر رنگ و وارنگ در اندیشه بشر اولیه، نشانههایی از اعتقادات او به جبر و مشیت برتر است. بعدها که این موجود رفتهرفته خود را یافت و توانست بر برخی از اتفاقات غالب شود احساس نمود میتواند «خود» عرض اندام نموده و به احکام خدایان که تا کنون آنان را از پیش تعیین شده میپنداشت هجوم آورده و اراده خود را جایگزین کند. شناخت او در قلمرو هستی و قانونمند بودن آن توسعه پیدا کرد و فهمید که نسبتدادن اموربه خدایان، نفی اراده خود واعتقاد به مجبوریت و محکومیتاش میباشد.درککرد مجبوربودن و محکومبودن متعلق به دوران حیوانیت است که جبر غریزه و فرمان بری از آن مشیت دیگری ندارد. ولی آگاهی میتواند زمینه و دلیل انتخاب باشد.
بنظر ما، یکی از علل پیچیدگی و ناشناس ماندن موضوع (جبر و اختیار)، لایه لایه بودن آن است؛ یعنی (جبر و اختیار) یک مبحث لایه لایه است؛ و هر لایه، شامل یک جبر و یک اختیار است؛ و تفاوت هر لایه با لایه بعدی، اینست که اختیار قبلی به جبر تبدیل میشود و اختیار دیگری بجای اختیار قبلی مینشیند. مثلاً ما مجبوریم کار کنیم تا پول بدست آوریم و مجبوریم پول بدهیم تا خوراک بخریم و مجبوریم خوراک بخوریم تا زنده بمانیم…
پس وقتی به کل این قضیه (از بالا به پائین) نگاه کنیم، میبینیم که (جبرها) همیشه (جبر) هستند و این (اختیاراتند) که در لایههای بعدی تبدیل به (جبر) میشوند. پس اگر {(از بالا به پائین)(یعنی از فرع به اصل)} به موضوع نگاه کنیم، همهٌ عناصر را (جبر) میبینیم . لذا بی جهت نیست که گروهی به (جبر مطلق) یا مسلوب الاراده بودن بشر قائل بودهاند.
اما وقتی به کل این قضیه (از پائین به بالا) نگاه کنیم، میبینیم که (اختیارات) همیشه (اختیار) هستند و این (جبرها) هستند که در لایههای بالاتر تبدیل به (اختیار) میشوند. پس اگر {(از پائین به بالا)(یعنی از اصل به فروع)} به موضوع نگاه کنیم، همهٌ عناصر را (اختیار) میبینیم . لذا بی جهت نیست که گروهی نیز به (اختیار مطلق) بشر قائل بودهاند. اصولاً فرق بین عقل و جهل در همین نکتهٌ ظریف نهفته است که دانایان از (فرع به اصل) میروند، و نادانان از (اصل به فرع). مثلاً نادانان معتقدند که (ازدواج برای لذت بردن است). ولی دانایان میگویند: {ازدواج برای تولید مثل است و لذت بردن نیز (بطور ناخودگاه) ابزاری برای تشویق و ترغیب در اقدام به تولید مثل است}.
اصولاً سمت عقلانیت، از فرع بسوی اصل است؛ یعنی اگر کسی از فرع بسوی اصل برود عاقل است، و اگر کسی از اصل بسوی فروع برود جاهل است؛حکمت، چیزی نیست جز گذشتن از فروع بمنظور رسیدن به اصول. و نیز جهالت، چیزی نیست جز گذشتن از اصول بمنظور رسیدن به فروع/ درحقیقت جبر و اختیار، یک حق مُشاع است بین کل بشریت؛ و افراد بشر، خواه بطور (فردِ مُنفرد) و خواه بطور (جمع مُنفرد)، اختیار این را ندارند که در عناصری که مشمول این حق هستند، دخل و تصرف کنند و یا آنها را تغییر دهند، مگر با موافقت خداوند رحمان.
پس (بطور پیش فرض) مُشاع یعنی چیزی که میان همگان مشترک باشد؛ و هر چیز که در میان همگان مشترک باشد، مشمول (حقوق بشر) است؛ و هر چیز که مشمول حقوق بشر باشد، واجد جبر و اختیار است. مثلاً (کوچه)ای که شارع عام است، یعنی هرکسی از هرکجای جهان بیاید، اختیار دارد از آن کوچه گذر کند و کسی حق ندارد مانع او شود (یعنی همه مجبورند به او اجازهٌ عبور بدهند). [پس تا اینجا جبر بود و اختیار هم بود.] و یا بطور مثال، (هوا) در میان جامعهٌ جهانی، یک عنصر مُشاع است ولی هر فردی با نفس کشیدن، بخشی از آن هوا را مصرف میکند. اما مردم جهان (به اجبار طبیعی) پذیرفتهاند که همگان از (هوای زمین) تنفس کنند و هیچکس حق ندارد مانع تنفس دیگری شود. و این {حق نداشتن} جبر است. یعنی (جبر) هرگز تنها نیست و همیشه همراه با (اختیار) است؛ یعنی (جبر و اختیار) اگرچه بظاهر ضد یکدیگرند، اما در واقع یک چیز را شکل میدهند که آن (حقوق بشر) است و حقوق بشر، بدون وجود (جبر و اختیار) موجود نخواهد بود، بطوریکه عدم هریک، موجب عدم دیگری خواهد شد. این یعنی اینکه هیچ اختیاری بدون (جبر) نیست؛ و هیچ جبری بی (اختیار) نیست و عدم هریک از این دو، مساویست با عدم هر دو. اینکه مردم از بام تا شام، صدها بار عبارات [... حق داری... حق نداری...] را بکار میبرند، خود گویای این است که موضوع (جبر و اختیار) نزد بشر تا چه حد مهم است؛ پس فهمیدن و فهماندن آن، یکی از ملزومات مهم زندگانی بشر است.
نتیجه اینکه: مسئله جبر یا اختیار قرنهاست که موضوع بحث میان متفکرین و انسانهای مختلف بوده است. اما هیچوقت پاسخ قانع کننده ای برای این مسئله یافت نشده است. در مکتب مادی که اصالت با ماده است معتقدند که ماده خالق فکر است، یعنی اگر فکری وجود دارد این فکر مخلوق ماده است، یعنی «ماده خالق فکر». در مکتب ایدهآلیسم بعکس معتقدند که «ایده خالق ماده» است، «ایده یا ذهن خالق ماده». یعنی این ذهن من هست که این دنیای وجود را تصور میکند و ماده را خلق میکند، و در مکتب اسلام این خدا خالق ماده است و خالق دهن. میبینیم که در مکتب ما نه ماده خالق ذهن ا ست و نه ذهن خالق ماده، بلکه خالق بزرگتری است بنام خدا که هم ماده را خلق کرده و هم ذهن را. لذا اگر خداوند علم بینهایت دارد ، پس میداند که هر کسی در زندگی چه اعمالی را انجام میدهد. وقتی خداوند از روز ازل این علم را دارد پس ما نمی توانیم برخلاف دانسته های اوعمل کنیم. کسانی که می خواهند ثابت کنند زندگی اختیاریست از مثال هائی استفاده می کنند که کاملا اشتباه است. مثلا از روابط بین انسانها می گویند و آنگاه آنرا با خداوند قیاس می کنند. علم خداوند بینهایت است و قدرت و همه چیز او هم همینطور است. بنا بر این ما نمی توانیم برخلاف دانسته او عمل کنیم زیرا درک ما از جهان مبتنی بر آن اطلاعاتی است که حواس ما به ما رسانده اند.
متاسفانه حواس ما نیز بسیار ناقص هستند و در نتیجه اطلاعات داده شده اصلا قابل اعتماد نیستند.هرچه تا به امروز انسان ها فهمیدند،فقط مقدار اندکی از آن اطلاعات عظیمی بوده که خداوند در اختیار انسان گذاشته.تازه این اطلاعات را نیز باز از طریق راهنما و فرشته ها و عوامل شهودی که خداوند دردنیا قرار داده است، به انسان ها منتقل و در اختیار آنها گذاشته شد. و گرنه ما قادر نبودیم آنها را درک کنیم. شما فکر می کنید این اختراعات و اکتشافات که تا به حال صورت گرفته ،کار بشر است؟ نه نه هرگز، البته کاشفان ومحققین بسیار زحمت کشیده و تحقیق کرده اند، ولی واقعیت آن است که درنهایت به خاطر زحمات و سختی هایی که آن کاشفان و محققین کشیدند،خداوند اراده فرمودند تا اجرزحمت خود را ببرند، لذا فقط به مقداراندکی از شناخت وآگاهی آن را به آنها منتقل نمود.به این مثال ها که می آورم خوب دقت کنید! مثلا چشم ما از طیف وسیع امواج فقط امواجی با طول موج ۴/۰ تا ۸/۰ میکرون را می بیند. در حالی که امواج با فرکانس های بسیار بالاتر و پائین تر از این مقدار نیز وجود دارند.گوش ما فقط امواجی بین بیست هرتز تا بیست کیلو هرتز را بشرط سالم بودن می شنود.در حالیکه امواج مادون صوت و مافوق صوت فراوانی وجود دارند که قابل درک برای ما نیستند.تازه این دوحس بهترین حواس ما برای درک جهان خارج ازبدن هستند و دیگر حواس که محدودیت شدید تری دارند. حالا با اطلاعاتی که این حواس از دنیا بما میدهند چه درکی خواهیم داشت؟ بدیهی است که این درک بر اساس ارزش همین اطلاعات ناقص می باشد و نمی توان بطورمطلق بر آنها تکیه کرد.
دنیا از نظر ما پر از رنگهای مختلف است. اما حقیقت اینست که اصلا جسم رنگی وجود ندارد بلکه بازتاب قسمتی از نور است که اجسام را بصورت رنگی بما نشان میدهد. به همین دلیل وقتی در تاریکی هستیم همه اجسام سیاه هستند. صوت وجود خارجی ندارد، بلکه گوش ماست که ارتعاشات هوا را در محدوده معینی بصورت صوت حس می کند. به همین دلیل در خلاء صدائی بگوش نمی رسد.تشخیص زبری یا نرمی و یا سردی و گرمی و نیز خیس بودن و یا خشک بودن همه و همه ناشی از درکیست که حس لامسه بما می دهد. این هم حقیقت مطلق نیست. مثلا همه اجسام می توانند رطوبت کم یا زیادی داشته باشند. ولی حس لامسه ما فقط می تواند در محدوده معینی از مقدار رطوبت خیس بودن جسم را تشخیص بدهد.با توجه به درک ناقص ما که ناشی از حواس ناقص است چگونه می خواهیم در مورد آفرینش و رمز و راز خلقت قضاوت کنیم؟ ما که از درک نزدیک ترین چیز ها بخود عاجزیم چطور می توانیم در مورد حکمت خلقت و اینکه زندگی جبر است یا اختیار نظری بدهیم؟
آری این دنیا وادی حیرت است، این جهان بسیار ناشناخته تر از آنست که بتوانیم در مورد آن بطور مطلق صحبت کنیم.معلومات ناچیز و ناقصی که با توجه به حواس خود بدست آورده ایم در مقابل عظمت ناشناخته های جهان هیچ است.پس بیائید منصفانه تر قضاوت کنیم و قبول کنیم که صلاحیت و توان بررسی و نظر دادن در مورد این عالم هستی و مسائل مربوطه به آنرا نداریم. درحقیقت ما یک جبر کلی داریم که خداوند بر اساس آگاهی و اراده خود آن را بنا نهاده و برقرار نموده است که (لازم الوجود و الثابت الوجود ) است و تمامی آن را در ” لوح محفوظ ” ثبت کرده و درحال اجراء هست، تا زمانی که اراده حضرت حق باشد.
و اما اختیار : اختیار یعنی سرنوشت وآینده خویش را به دست خود رقم زدن. انسان از عدم آفریده شد تا ابد زندگی کند، زندگی دو روزه این دنیا فقط شروع کوتاهی است ازاین زندگی.خداوند جلوه ای از خود را در روح ما دمیده؛ و از این رو است که زوالی برای ما نیز قائل نیست. هرگاه خداوند، چیزی را اراده کند، معین ومحدود واندازه اش می کند. آن گاه آن را حتمیّت می بخشد، سپس پدید می آورد.
حضرت امام علی علیه السَّلام فرمود: مقصود از اختیار انسان در این دنیا چیست؟ فرمودند مقصود، این است که خداوند ما را به فرمان برداری دستور داد واز گناه ونافرمانی، نهی کرد. در این حال، به ما قدرت طاعت یا معصیت داد؛ به آنانی که او را پرستش کردند و دستورات او را عمل نمودند، یاری می رساند و آنانی که دستورات را گوش نداده و نا فرمانی کردند به بی توفیقی گرفتار می شوند….{ بحارالانوار، باب قضاء وقدر، ج ۵، حدیث ۹۱-۱۲؛ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ی ۸۷ }
حقیقت این است که مظاهر فریبنده ی این «دار الغرور»، چنان انسان را به خود، جذب وسرگرم می سازد واز یاد حق، غافل می کند که ناگهان درمی یابد کاروان رفته است واو در خواب وبیابان در پیش. این حوادث که همیشه در زندگی آدمی بوده وخواهد بود، درسی از «بی مهری زمانه ی رسوا» است و به انسان یادآوری می کند.
در کتاب ما قرآن کریم اوصافی والا وارزشمند به انسان داده شده است. اوصافی چون امانت دار الهی روی زمین ، خلیفه و جانشین خداوند ، مسجود ملائک ، مسخر بودن عالم در دست او ، کرامت ذاتی انسان ، فضلیت و برتری او بر مخلوقات و بلکه اشرف مخلوقات و اوصاف بسیار دیگر. شاید بگوئید که این اوصاف تنها برای عده ای خاص است، در حالی که باید گفت نه این اوصاف به صورت کلی بیان شده است و نشانگر آن است که اینها برای نوع انسان است ، یا حد اقل بخشی از این اوصاف برای نوع بشر است.منظور از ویژگی انسان بودن ، یعنی داشتن دو نیروی متضاد در درون ، گرایش انسان به نیکی و بدی و قدرت انتخاب و اختیار و سرانجام طی مسیر کمال با نیروی اراده خود.
به عبارت دیگر ، انسان در خلقت خود دارای زمینه های شقاوت و انحراف است و باید در کنار همین اوصاف و حالات مسیر سعادت خود را طی کند و به نوعی خلاف مسیر گرایش طبع مادی خود به سوی گرایش روحی و الهی خود حرکت کند تا در این کش و قوس ها به سعادت حقیقی خویش دست یابد. بنابراین وقتی پای اختیار و انتخاب و باز بودن راه سعادت و شقاوت ( راه نیک و بد ) به میان می آید ، به طور طبیعی عده ای راه سعادت را انتخاب کرده و عده ای راه شقاوت را. کمال رسیدن انسان و برتر شدن او بر ملایک به خاطر دو گانگی وجود انسان و اختیار راه سعادت و کمال از میان همه راه های انحرافی است. در حالی که بسیار از انسان ها راه های انحرافی را انتخاب می کنند ، عده ای در این میان از همه آنها گذشته و تنها به راه خدا می روند و این همان چیزی است که به انسان مقام بالا و ارزشمندی داده است . خداوند با آفرینش چنین موجودی به خود آفرین می گوید :” ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ” آنگاه نطفه را علقه و علقه را گوشت پاره و باز آن گوشت را استخوان ساختیم و سپس براستخوانها گوشت پوشانیدیم (و پیکری کامل کردیم) پس از آن (به دمیدن روح پاک مجرد) خلقتی دیگرش انشا نمودیم؛ آفرین بر (قدرت کامل) خدای که بهترین آفرینندگان است. (سوره مومنون آیه ۱۴)
خداوند که جهان خلقت را به بهترین صورت آفریده است، در جهان خلقت موجوداتی قرار دارند که عاری از گناه هستند و جز خصائص نیک ندارند. چنین موجوداتی تنها خدا را عبادت می کنند و نافرمانی از او ندارند. این موجودات همان فرشتگان الهی اند. آنها همگی بدون اختیار راه سعادت را می روند و دارای اختیار در انجام خوب و بد نیستند، بلکه سرشت آنها تنها بر خوبى آفریده شده است. غیر از فرشتگان ، در این عالم خلقت مىتواند نوعى خاص وجود داشته که همه مقاماتى که فرشتگان دارا هستند، دارا شود، اما با اختیار و انتخاب خود، و این تنها در صورتى میسر است که راه خوب و بد براى او باز باشد و میان خوب و بد، خوب را انتخاب نماید و به مقام فرشتگان و حتى برتر از آنها دست یابد. اگر قرار بود سرشت این موجود به گونهاى باشد که داراى اختیار نبوده و فقط راه سعادت را بپیماید وعاری از گناه باشد و جز خصائص نیک نداشته باشد ، دیگر تفاوتى بین این موجود و فرشتگان نبود، بلکه همان فرشته بود، حال آنکه فرشته قبل از آن وجود داشت و نیاز به خلقت جدید نبود. هم چنین فرض اختیارنیک و بد معنا نداشت. اختیار انتخاب نیک و بد در زمانی است که هر دو بتواند تحقق یابد. در حالى که این موجود، نوعى جدا از فرشتگان است و موجودی دارای اختیار و انتخاب آفریده شده و اقتضاى فیض نامتناهى این است که در جهان خلقت (که بهترین جهان ممکن است) چنین نوعى وجود داشته باشد و با فرض چنین نوعى، جهان کامل تر و زیباتر و بهتر خواهد بود.
بدین خاطر دیگر نیک بودن انسان ها و ارزشمند بودن آنان حتی فراتر از مقام ملایک در دستگاه الهی بشمار می آمد و این صفات خود جایگاهی ویژه برای انسان بوجود آورد. لذا وقتی انسان دارای چنین منزلتی می شود،توقع بیشتری نیزازاو بوجود می آورد. در این زمان است که انسان بایست بتواند درعین حال که میل و کشش به سوی بد در وجود اوست ، راه خیر و پاکی و نیک را انتخاب نماید. اگر انسان بدون اختیار به راه خیر برود، بهشت رفتن بى معنا است، چرا که در این صورت بهشت نتیجه کار ناکرده است، بلکه سعادت و عاقبت به خیرى لذت بخش و معقول است که آدمى با سعى و تلاش خود بدان برسد، با توجه به این که مىتوانسته کار بد کند ولى انجام نداده و کار خیر از او سر زده است. اگر فرض شود که هیچ انسان بد وجود نداشته و یا خلق نشود ، فرض اختیار نیز معنا نداشت.
بنابراین حکمت الهى اقتضا دارد که اسباب و شرایط تکامل اختیارى ( و نه جبرى ) براى انسان ها فراهم شود تا کسانى که بـخـواهـنـد، بتوانند راه حق را بشناسند و باپیمودن آن، به کمال و سعادت خودشان برسند ولى فـراهـم شدن اسباب و شرایط براى چنین تکاملى، بدین معنى نیست که همه انسان ها از آنها حسن استفاده کرده و لزوماً راه صحیح را برگزینند.
ضمن آن که نباید فراموش کرد که اگر کسی و یا کسانی به مراتب بالای کمال دست نیافته و به مقام مقربان نرسیده اند ، پس آنان لزوماً در جرگه اشقیا هستند، بلکه بسیاری از انسان های عادی از کمالات نسبی برخوردار هستند و به همان مرتبه از کمال ، از سعادت برخوردار می شوند، همان گونه که در روایات نیز بیان شده که ایمان همانند پله های نردبان دارای درجات است و گاهی تا ده درجه برای آن ذکر شده است ؛ بنابراین انسان های بسیاری در نهایت به سعادت و کمال رسیده و در بهشت رحمت الهی جای می گیرند. رسیدن به کمال نهایی هرچند نصیب تعداد کمی از انسان ها می شود اما بسیاری از آنها بهره هایی هرچند نازل تر از آن را می برند. گمان نکنید کمالاتی که به دنبال آن هستید ،عجایبی نادیدنی وحقایقی دست نیافتنی است ؛ بلکه در گوشه وکنار ما و در مقابل چشمان غافل ما انواع واقسام این کمالات و عظمت های وجودی تحقق می یابد ولی ما از دیدن آنها غافلیم . دیدن این کمالات نیاز به کمالی درونی و دیده ای شستشو شده دارد.
در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی…
اما اینکه چرا خداوند می فرمایند: هرکس را بخواهم هدایت می کنم و هر کس را نخواهم، هدایت نمی کنم، درهمین جا. زیرا خداوند بیشترین امکاناتی را که بطور مشترک در بین مخلوقات خود قرار داد، اما علاوه بر نعمتهای مشترک که بین آنها بود؛ صفاتی دیگری را برای انسان قرار داد. مثلاً قدرت درک و تشخیص ، داشتن حق انتخاب خوب و بد، قدرت خلاقیت ، قدرت حافظه و…..
هنگامی که انسان مراحل مختلفی از زندگی خود را تجربه می کند در نهایت به یک شناخت و آگاهی متعال دست پیدا می کند و آن پیدا کردن هدف نهایی خودش می باشد. انسان ها فکر می کند،هدف نهائی از زندگی مادّی، بقاء است؛ و این بقاء به مرگ اوختم نمیشود بلکه در وجود فرزندان او ادامه مییابد؛ پس هدف نهائی او از تمامی کنشها و واکنشهای زندگی مادّی، به تولید مثل ختم میشود.
اما انسانها، یک هدف نهائی معنوی دیگری هم دارند که بدون آن قادر به ادامهٌ حیات نیستند؛ و این هدف، چیزی نیست جز بازگشت بخود، (یعنی بازگشت به اصل خود)؛ یعنی بازگشت به خلقت و فطرت خود؛ یعنی بازگشت به نام خود، که آن هیچ نیست جز (انسان بودن) یا (انسانیت).انسانهای واقعی، در راه رسیدن به این هدف، حتی از بذل جان دریغ نمیکنند. پس در وجود انسانهای واقعی، نیروی بقاء معنوی از نیروی بقاء مادی نیرومندتر است. اما این نیروی معنوی، در وجود تمامی بشریت نیست (یعنی باید باشد ولی نیست)؛ در هر جامعهای از جهان، همیشه تعدادی از انسان واقعی بعنوان رکورد دار انسانیت بوده اند و هستند لذا آن افراد، سمبل حقیقت، سمبل انسانیت، معرفت می باشند. اینکه خداوند متعال می فرمایند که هرکس را بخواهم هدایت می کنم منظور همین بنده گانی هستند که (قرب خدا را پیدا کرده اند)، با توجه به موارد فوق که ذکر آن شد هدایت خداوند برای همه مخلوقات یکی است اما آنهایی که برخود سختی می دهند وتلاش بیشتری می کند،هدایت خاص را ازخدای خود می طلبند. (رحیم)
” وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ ” و (به یاد آر) وقتی که پروردگارت فرشتگان را فرمود که من در زمین خلیفهای خواهم گماشت، گفتند: آیا کسانی در زمین خواهی گماشت که در آن فساد کنند و خونها بریزند و حال آنکه ما خود تو را تسبیح و تقدیس میکنیم؟! خداوند فرمود: من چیزی (از اسرار خلقت بشر) میدانم که شما نمیدانید. (سوره بقره آیه ۳۰)
و همانگونه که مشاهده نمودید خداوند چیزی در انسان می بیند که حتی فرشتگان از دیدنش عاجزند.
این عبارت به مناسبت هاى مختلف، چهار بار در قرآن به کار رفته است (بقره، ۲۱۲ و آل عمران، ۲۷ و ۳۷ و نور، ۳۸) فقره اول، از سلطه و مالکیت و تمامیت اراده او سخن مى گوید که در مجراى حکمت، بر بندگان خویش جارى مى سازد و قید «حکمت» حدود صد بار درباره خداى متعال تکرار شده و اشاره به حکیمانه بودن همه امور الهى دارد.
جمله «بغیر حساب» = ( بدون حساب) اشاره به این است که دریاى مواهب الهى آن قدر وسیع و پهناور است که هر قدر به هر کس ببخشد کمترین تأثیرى براى او نمى کند و نیازى به «نگاه داشتن حساب» ندارد; زیرا حساب را آن ها نگاه مى دارند که سرمایه محدودى دارند، و بیم تمام شدن یا کمبود سرمایه درباره آن ها مى رود; چنین اشخاصى هستند که دائماً در عطایاى خود حسابگرند که مبادا سرمایه آن ها از دست برود; امّا خداوندى که دریاى بى پایان هستى و کمال است، نه بیم کمبود دارد و نه کسى از او حساب مى گیرد، و نه نیازى به حساب دارد.
از آنچه بیان شد، روشن مى شود که این جمله با آیاتى که به بیان تقدیر الهى و اندازه گیرى و لیاقت و شایستگى افراد و حکمت و تدبیر آفرینش مى پردازد، منافاتى ندارد.
صفت «بغیر حساب» از این رو است که «رزق» پروردگار بدون عوض داده شده است و کسى را حقى بر خداوند نیست; به عبارت دیگر، بخشش هاى پروردگار بدون این که در برابر حق یا چیزى باشد، بر حسب نیازهاى قابل و مرزوق به آن ها مى رسد. «… وَ اللَّهُ یَهْدی مَنْ یَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» (البقره، ۲۱۳)
ترجمه: … و خدا هر که را بخواهد به سوى صراط مستقیم هدایت میکند.
دقت شود که هیچ امری خارج از اراده و قدرت الهی صورت نمیپذیرد. چنان چه او به هر کس بخواهد و به هر میزان که بخواهد رزق میدهد، علم میدهد، قدرت میدهد، میبخشد و یا عذاب مینماید. چرا که اساساً خالق و ربی جز او وجود ندارد و ارادهای به جز ارادهی او در عالم هستی حاکم نیست، که اگر چنین بود، او دیگر «ربالعالمین»، «واحد و احد» و «لیس کمثله شیء» نبود.
اما، ارادهی او به معنای سلب اختیار از بشر در برخی از امور نیست، چرا که این اراده نیز به مشیت و ارادهی او به آدمی و اعطا تفویض شده است و معنای سلب نقش و اثر «وسایل و وسائط» نیز نمیباشد، چرا که وسیلهها و واسطهها را نیز او قرار داده است. نور و حرارات و جاذبه را به وسیلهی خورشید میدهد، مواد غذایی گیاهی یا حیوانی را به وسیلهی خورشید، زمین و آب میدهد، کشاورزی را تعلیم داده است و علم و هدایت را نیز به وسیلهی وحی، پیامبر (ص)، کتاب میدهد.
پس، این که فرمود: او هر که را خواهد هدایت و هر که را خواهد گمراه میکند، به معنای سلب اختیار نیست، بلکه بدین معناست که قوانین هدایت و گمراهی را اووضع کرده ودراختیار با اوست که کدام یک را انتخاب کند. وانسان را نیزاز شناخت این قوانین و وسایل و سببها غافل رها ننموده است.خداوند متعال علیم و حکیم است. نه بیهوده خلق میکند، نه خلقش را بدون هدایت رها میکند و نه به اصطلاح شانسی، برخی را هدایت و برخی دیگر را گمراه میکند.
خداوند فرمود: من هر که را بخواهم هدایت میکنم همچنین بطور واضع و روشن بیان نمود که چه کسانی شامل این هدایت میشوند. به عنوان مثال فرمود:
۱- کسانی که به خدا ایمان دارد : «یَهْدِى بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَمِ وَ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلىَ النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلىَ صرِاطٍ مُّسْتَقِیمٍ» ترجمه: که خدا بوسیله آن پیروان خوشنودى خویش را به طرق سلامت هدایت مىکند، و آنان را به اذن خود از ظلمتها به سوى نور خارج ساخته به سوى صراط مستقیم هدایت مىکند. (سوره المائده آیه ۱۵ و ۱۶)
۲- کسانی که به سمت خدا برگردند:« قُلْ إِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدی إِلَیْهِ مَنْ أَناب» ترجمه: بگو خدا هر که را بخواهد گمراه مىکند، و هر که بسوى او بازآید او را هدایت مىکند. (سوره الرعد آیه ۲۷)
۳- هر کس که به کتاب خدا ایمان آورد و خشیت الهی داشته و یاد او باشد هدایت میشود: «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى ذِکْرِ اللَّهِ ذلِکَ هُدَى اللَّهِ یَهْدی بِهِ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هاد» ترجمه: خدا بهترین سخن را نازل کرده کتابى که ابعاضش بهم مربوط و به یکدیگر منعطف است آنهایى که از پروردگارشان خشیت دارند از شنیدنش پوست بدنشان جمع مىشود و در عین حال پوست و دلشان متمایل به یاد خدا مىگردد این هدایت خداست که هر که را بخواهد با آن هدایت مىکند و کسى که خدا گمراهش کند دیگر راهنمایى نخواهد داشت.(سوره الزمرآیه ۲۳)
۴- هر کسی که انسانها را دوست بدارد:« وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنین» و نیکی کنید، همانا خداوند نیکوکاران را دوست دارد. (سوره البقره آیه ۱۹۵)
۵- هرکسی که به دنبال پاک شدن از پلیدی ها است « إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ» خدا مردم تائب را دوست مىدارد و آنهایى را هم که در پى پاک شدن هستند دوست مىدارد. (سوره البقره آیه ۲۲۲)
۶- هرکسی که به خدا اعتماد دارد و توکل می کند« فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ آنچه را که خود تصمیم گرفتى با توکل به خدا انجام ده که خدا آنان را که بر او اعتماد کنند دوست دارد و یارى مىکند. (سوره آلعمران آیه ۱۵۹)
۷- هرکسی که در مقابل سختی ها صبوری می کند« وَ اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرینَ» و خداوند صابران را دوست مىدارد. (سوره آل عمران آیه ۲۴۶).
پس معلوم میشود که ایمان به الله، رجوع به رسول و کتاب هدایت، احسان، تطهیر، توبه، توکل، صبر و ثبات و …، از اسباب هدایت الهی هستند و آدمی در همهی این موارد به ارادهی الهی مختار است.
اما اینکه چه کسانی را خداوند هدایت نمی کند و دوست ندارد شرح آنها نیز در کتاب قرآن آورده شده است که عبارتند از:
«… وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمین» (سوره البقره آیه ۲۵۸) ترجمه: و خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمىکند.
«… وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرین» (سوره البقره آیه ۲۶۴) ترجمه: و خدا گروه کافران را هدایت نمىکند.
«… وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ» (سوره التوبه آیه ۲۴) ترجمه: و خدا مردم تبهکار را هدایت نمىکند.
«… وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ» (سوره البقره آیه ۱۹۰) ترجمه: و تعدى روا مدارید که خدا متجاوزان را دوست نمىدارد.
«… وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فیها وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الْفَسادَ» (سوره البقره آیه ۲۰۵)ترجمه: (به شهادت اینکه) وقتى بر مىگردند (و یا وقتى به ولایت و ریاستى مىرسند) با تمام نیرو در گستردن فساد در زمین مىکوشند و به مال و جانها دست مىاندازند (کشاورزی و انسانها را نابود میکنند) با اینکه خدا فساد را دوست نمىدارد.
«… وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثیمٍ (سوره البقره آیه ۲۷۶) ترجمه: و خدا هیچ کافر پیشه دل به گناه آلوده را دوست نمىدارد.
« … یا بَنی آدَمَ خُذُوا زینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ» (سوره الأعراف آیه ۳۱) ترجمه: اى فرزندان آدم! زینت و آراستگى خویش را نزد هر مسجدى اتخاذ کنید و بخورید و بیاشامید و اسراف مکنید زیرا او اسرافکنندگان را دوست ندارد.
و آیات بسیار دیگر. پس معلوم میشود که در قوانین الهی، شرک، ظلم به پدر ومادر و دیگران ، تعدی و تجاوز، فسق، فساد در زمین، از بین بردن مال و جان مردم، کفر، گناه، اسراف و …، اسباب وسایل انحراف و گمراهی هستند. و دور ماندن (تقوا) و یا آلودگی به این صفات نیز در اختیار انسان است.
رسول گرامی (ص) می فرمایند:
۱) هرگز کسی را جای خدا قرار ندهید. فقط از او یاری بخواهید
۲) شکر در رفاه و رحمت، البته شکر این نیست که الحمدلله بگوییم، شکر آن است که وقتی در رفاه هستیم خلاف و خطا نکنیم.
۳) پرداختن حق مردم، به طوری که هنگام مرگ حق احدی به گردنت نباشد. یعنی دائم از خدا برای حق داران طلب مغفرت کنی، و از گفته هایت پشیمان باشید.
۴) جبران واجباتی که تاکنون از دست رفته، نمازها و روزه های نگرفته.
۵) همیشه به زیردستت بنگر نه به بالادست، چون آرامش قلب می آورد. سخاوت داشته باش و در راه خدا بی منت احسان کند.
۶) مستمندان را دوست بدار و به آنها نزدیک شو، چون تو را از زندگی خودت راضی می کند.
۷) حق را بگو اگر چه تلخ باشد، چون خدا راضی است بر این امر.
صله رحم کن با خوبانِ اهل دین، هر چند آنها با تو دوری کنند.
۹) در کار خدا از ملامت کسی نترس، چون دین همین است.
۱۰) اگر کار نیکی کند شاد می شوند و اگر کار بدی کند پشیمان می شوند، و طلب آمرزش ازخدای عظیم می کند.
۱۱) کینه وحسد، که سبب بدبختی دو دنیای انسان هاست.
۱۲) وفای به عهد، خواه طرف پیمان شما مسلمان باشد یا کافر. امانتداری، یعنی در هیچ امانتی خیانت نمی کند.
۱۳) تحمل آزار، یعنی هر نوع اذیتی به او رسید در راه خدا صبر کند.
۱۴) زیاد سخن نگوید و غیبت کسی را نکنید و اسرار دیگران را حفظ نمایید.
۱۵) تا انجایی که می توانی قضاوت نکنید اما اگر مجبور شدید، نسبت به آنها انصاف داشته باشید، یعنی همیشه به حق قضاوت کنید.
با رعایت موارد فوق که برایتان گفته شد، اگر شما هم بتوانید آنها را خوب شنیده ، درک کنید و به آنها عمل نمایید، توانسته اید، بنده خدا شوید و زمانی که بنده خدا شدید، خداوند نیز با دید دیگر به شما نگاه خواهد کرد و حساب شما را از دیگر مخلوقاتش جدا می نماید.انشاءالله
ارسال شده توسط admin در تاریخ ۰۷ فروردین ۱۳۹۱
برای بنده بسیار عجیب است که چرا علما و اندیشمندان، بزرگان دینی، موضوع و بحث مرگ را آنگونه که شایسته و بایسته است برای مردم بیان نمی کنند. متاسفانه برخی از آدم ها به علت نداشتن آگاهی لازم، یا ندانم کاری ها آنقدر مردم را از مرگ می ترساند که کمتر کسی حاضر است درباره مرگ و عالم آخرت چیزی بداند. چرا انسان ها اینقدراز مرگ گریزان و فراری هستند؟ آیا مفهوم “مردن “ با ” مرگ ” یکی است؟.آیا شما اختلاف بین این دو را می دانید؟. چطور تا بحال درباره این دنیای خاکی و فانی اینقدر تحقیق، بررسی واطلاعات داریم، مثلا اطلاعات در مورد شناسایی دریا ها، کوه ها ، جنگل ها، بیابان ها،کرات دیگر و…. اما درباره سفر آخرت مان هرگز!عجیب تر اینکه نه تنها اطلاعات درستی مطرح نشده است، بلکه تا آنجایی که توانستند آن اطلاعات اندک را هم، به خرافات و تردیدها کشانده اند. برای شناسایی این عالم خاکی و فانی هزاران تحقیق و تفحص کرده اند. ولی برای سفر اصلی و نهایی مان (سفرآخرت) هیچ …. آیا فکر نمی کنید یکی ازعلت های اصلی آن این باشد که ازمرگ خود می ترسیم، یا به جهت اعمال خوبی که انجام نداده ایم، ازعقوبت الهی خداوند گریزانیم؟ آیا این نگرانی ها و گریزها بخاطر عدم آگاهی ما نیست؟. دقت کرده اید وقتی می خواهید به سفر بروید ساکی را آماده می کنید، حوله ای، مسواکی، لباسی و کفشی، برای آن مسافرت چند روزه این همه دقت و تلاش، ولی برای مسافرت نهایی خود هیچ. !!! در حالی که اگر مردم واقعاً بفهمند مرگ چقدر زیباست، همگی آنها برای مهیا شدن و رسیدن به این سفر باشکوه، مشتاقانه تلاش می کنند تا هرچه زودتر آماده این سفر شوند. واقعاً هرچه می کشیم از عدم آگاهی خودمان است. ازشما عزیزان درخواست دارم برای بنده هم دعا کنید تا درک بیشتری پیدا کنم و بتوانم لیاقت این سفر نهایی را دریابم. باور و ایمان قلبی داشته باشیم که ما همگی از سوی خدا آمده ایم و بالاخره یک روزی هم به سوی خدا باز می گردیم.شاید بتوان گفت یکی از بهترین روش ها برای رسیدن به این هدف نهایی چنین است که، در طول زندگی خود پیوسته به یاد خدا باشیم و اسباب سفر خود را برای باز گشت نهایی آماده و مهیا کنیم.
آدمى از اوّلین روزهاى تاریخ حیات فکرى خویش به تأمل در ماهیت «مرگ» پرداخته و این کاوش همچنان ادامه دارد. خطبه ۲۲۲ نهج البلاغه:
مرگ، واقعیتى است غیرقابل انکار! رسیدن به مرگ براى هر موجود، ضرورىتر از حیات اوست. « کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ ». هر نفسی (طعم) مرگ را خواهد چشید، و پس از مرگ شما را به سوی ما باز گردانند. (سوره عنکبوت، آیه ۵۷)
وضعیت جسم انسان بعد از مرگ:
انسان هنگامی که در وضعیت مرگ قرار می گیرد و قلب از تپیدن می ایستد بدن فوراً شروع به سرد شدن میکند. هر ساعت دمای بدن حدود ۰٫۸۳ درجه سیلسیوس کاهش مییابد تا جایی که به دمای آن فضایی که در انجام هست میرسد و در همین زمان خون از چرخش باز ایستاده و بین ۲ تا ۶ ساعت بعد از مرگ بدن شروع به سفت شدن میکند. در حالی که در این زمان بدن مرده به نظر میرسد، هنوز قسمتهایی ازبدن وجود دارند که زنده هستند. به عنوان مثال سلولهای پوست تا بعد از ۲۴ ساعت ازمرگ هنوز فعالیت خود را ادامه میدهند. چند روز پس از مرگ؛ باکتریهایی که در بدن وجود داشتهاند شروع به از بین بردن صاحبخانههای خود یا در واقع همان ارگانهای داخلی میکنند. لوزالمعده به عنوان مثال در نوع خود آنقدر در خود باکتری جمع کرده است که باعث تخریب سریع خود پس از مرگ میشود.وقتی که ارگانهای داخلی شروع به ازبین رفتن توسط باکتریهای میکنند بدن رو به کبودی میرود و سپس سیاه میشود. شما ممکن است تغییرات را نبینید اما بو را به خوبی میتوانید استشمام کنید.همان بو است که باعث ورم کردن بدن میشود. یک هفته بعد از مرگ پوست شل میشود و کوچکترین دستی میتواند آن را ازهم بپاشد. یک ماه بعد ازمرگ نیزموها،ناخنها و داندانها میافتند و بر خلاف آنچه شایع است ناخنها و موها در زمان مرگ هیچ رشدی نمیکنند. اخلاقیات پزشکی در مرگ: تکنولوژی پزشکی میتواند بدن را زنده نگه دارد حتی اگر مغز از بین رفته باشد و این همان زمانی است که خود هیچ اختیاری نداریم و نفس کشیدن و یا نکشیدن را دیگران باید تعیین کنند ودرواقع آنها هستند که میگویند دستگاهها تاچه زمان بدن را نگه دارند.این همان نکتهای است که درسالهای اخیربحثهای بسیار در پی داشته است. اینکه مرگ فرد با توقف دستگاههایی که ارگانهای بدن را زنده نگه داشتهاند اعلام شود و یا اینکه همان لحظه که مرگ مغزی رخ داد، موضوعی است که هنوز در مورد آن بحث بسیاری میشود اما بنده معتقدم که در این هنگام فرد، مرده است. مگر اراده الهی او را به حیات دوباره برگرداند.
در زمانی که فرد کاملاً روح از بدنش جدا می شود، مراحل دیگری برایش آغاز می شود که فرد متوفی می بایست آن مراحل را آرام آرام طی کند. در این باره حرف ها و حدیث های بسیاری است که متاسفانه به علت نا آگاهی بیشتر این صحبت ها شخصی و بدون تحقیق و بررسی صورت گرفته و دهان به دهان انتقال پیدا کرده. بنده سعی می کنم تا آنجایی که می فهمم آن مراحل را برای شما شرح دهم تا شما بتوانید با آگاهی بیشتر در باره این موضوع ترس و نگرانیهای خود را از مرگ از بین برده و آن را با آغوش باز بپزیرید.
در این فراز حضرت علی (ع) شرح حال جسمانی و مادی مردگان را درعالم قبرو برزخ مجسم کرده است. به لحاظ بُعد جسمانی هرگاه شخصی می میرد، به فاصله چند ساعت،اجزای بدن اوفاسد و متعفن می گردد.لذا باید هر چه زودتر او را به خاک سپرده. و روی قبرهم محکم ببندن که نه حیوان وحشی متعرض آن شود و نه تعفن آن خارج گردد تا بدین سبب خاک هم اجزای متلاشی شده را در خود جذب کند. با تامل درفرازهای بعدی این خطبه در می یابیم که اموات همسایگانی هستند که قبورشان درکنارهم واقع شده و قرب مکانی هم دارند ولی چون انس و علاقه مربوط به روح است و منشا محبت هم روح می باشد، با هم مانوس نیستند و ارتباطات دنیوی آنها با مرگ از بین می رود و هیچ احساس و عکس العملی نسبت به یکدیگر ندارند. ارواح مومنین روزها دروادی السلام هستند وحلقه حلقه می نشینند و با هم سخن می گویند و ارواح کفار شب ها در برهوت…! شاید این دو جمله حضرت مربوط به کسانی است که نه از مومنین محضند و نه از کفار محض؛ یعنی آنهایی که عالم برزخ را در بی خبری و خواب می گذرانند و در انتظار سرنوشت آینده خود می باشند.
حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «همانا میت به سبب ترحم و استغفاری که برایش انجام شده شاد می شود همانطوری که انسان زنده به سبب هدیه ای که به او می دهند خوشحال می شود.» و فرمودند: «هر مسلمانی که عمل صالحی برای میتی انجام دهد، ثواب آن عمل برای خودش مضاعف می گردد و نفعش به میت هم میرسد».البته تمام این حالات میت فقط تا چهل و هفت روز ادامه دارد، بعد از گذشت چهل و هفت روز مراحل اموات شکل دیگری دارد.
مرگ بسیار شیرین است چرا که خداوند هیچ گاه زندگی را از مخلوقاتش نخواهد گرفت. به بیانی با مرگ تنها کالبد مادی ازبین خواهد رفت اما همچنان روحمان باقیست.باید این موضوع را درک کنیم که ما همیشه زنده ایم و بخشش و رحمت و نعمت خداوند آنقدر نامتناهی می باشد که از روزی که مخلوقاتش را خلق کرد، هیچ گاه آنان را از بین نمی برد و تنها از دنیا و مکانی ( چه بسا فانی ) به دنیا و اماکنی فناناپذیر و جاویدان گام می نهد. در زندگی امروزی، با مشغله های کاری که وجود دارد که تقریبا همه ما با آن درگیر هستیم، گاهی حتی فرصتی به دست نمی آوریم که اندکی به خواسته های قلبی و معنوی که داریم نزدیک شویم. زندگی دنیوی و مادی با زندگی در جهان اخروی رابطه ای ظریف و مستمر دارد که اگر انسان در توجه به معنویات و اعتقادات شخصی خود کمی بی توجهی کرده و قدرت کنترل احساسات و علایق خود را نداشته باشد و با تمام اشتیاق جذب زندگی دنیوی گردد از زندگی اخروی باز میماند. در این مرحله است که اگر انسان نفهمد چگونه زندگی کند و هدف او در این دنیا چیست،ارتباط و علاقه او به اشیا به تعلق و وابستگی تغییر شکل میدهد. رابطه به صورت بند و زنجیر در میآید، حرکت و تلاش و آزادی متوقف می شود و به رضایت و اسارت مبدل میگردد، پس دنیا وسیله است نه هدف و اغلب همین جا اشتباه میکنند، زیرا هدف آخرت است. رابطه میان برخورداری از دنیا و برخورداری از آخرت که در این رابطه هیچ تضادی نیست و جمع این دو ممکن است. رابطه میان قرار گرفتن دنیا و هدف قرار گرفتن آخرت که در این تضاد میباشد و جمع میان این دو ممکن نیست. رابطه میان هدف قرار گرفتن دنیا و برخورداری از آخرت تضاد میباشد و نقص غرض است. اما رابطه میان هدف قرار گرفتن آخرت و برخورداری از دنیا نه تنها تضادی نیست بلکه کاملاًممکن است.باید در نظر داشته باشیم که بزرگترین خطری که در امتحانات دنیوی متوجه انسان است، مال دوستی و دنیا دوستی است. مال خوب است اما به چند شرط:
۱- وسیله باشد نه هدف.
۲- اینکه انسان را اسیر خود نسازد بلکه انسان امیر بر آن باشد.
۳- از راه مشروع به دست آید و در راه خدا مصرف گردد.
ولی متاسفانه اغلب مردم همین که مال و ثروتی به دست میآورند یاغی شده و همه چیز را فدای مال میکنند.« کَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَیَطْغَىٰ + أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَىٰ ” راستی که انسان سرکش و مغرور میشود. چون که خود را در غنا و دارایی ببیند. (سوره قلم آیه ۶و۷ ) ».
چنین نیست که انسان حق شناس باشد. مسلماً طغیان میکند. به خاطر اینکه خود را بی نیاز میبیند. در حدیث قدسی آمده است: ” یابن آدم: خلقت الاشیاء و خلقتک لاجلی “. یعنی ای انسان خلق کردم همه چیز را برای تو و تو را خلق کردم برای خودم.
پس نتیجه میگیریم که دنیا وسیله است و وسیله خوبی هم هست برای رسیدن به هدف و مقصد عالی و با این حساب هم باید وسیله را خوب شناخت و از او مواظبت کرد تا بتوان به وسیله آن به هدف عالی رسید. همچنان که انسان برای رفتن به یک مسافرتی و رسیدن به یک محل و مقصدی ، احتیاج به هواپیما یا ماشین یا وسیله دیگری دارد پس برای اینکه سالم به مقصد برسد از آن وسیله هم خوب مراقبت میکند به امید اینکه هر چه زودتر به نتیجه برسد.
در حدیث آمده است: «الدّنیا حرامٌ علی اهل الاخره و الاخره و الاخرهٌ حرامٌ علی اهل الدّنیا و کلاهما حرامٌ علی اهل الله.» پس معلوم شد هدف صحیح و درست، اهل کار است و بالعکس اگر انسان هدف و غایت انحرافی داشته باشد نه تنها به مرض خود گم کردن مبتلامی شود بلکه ماهیت انسانی او مسخ میشود و این یک حقیقت است که انسان هر چه را دوست بدارد و به او عشق بورزد با او محشور میشود. خداوند متعال میفرماید: «و ما هذه الحیوه الدّنیا الاّ لهوٌ و لعبٌ وانّ الدّار الاخره لهی الحیوان لو کانوا یعلمون.» یعنی این زندگی دنیا جز سرگرمی و بازی مطلبی در آن یافت نمی شود و برای آخرت زندگی و حیات واقعی است اگر آنها میدانستند. چه تعبیر جالب و رسایی، چرا که لهو به معنی سرگرمی است و هر کاری که انسان را به خود مشغول میدارد و از مسائل زندگی منحرف میکند و لعب به کارهایی میگویند که دارای یک نوع نظم خیالی برای یک هدف خیالی است. ” حلیه المتقین، علامه محمد باقر مجلسی ”
درکتاب جامع الاخبار روایت شده که مردی از ابوذر غفاری سوال کرد : چرا مردن در نظر ما ناپسند است ؟ ابوذر در پاسخ گفت : به علت اینکه شما دنیای خود را آباد نموده و آخرت خود را ویران کرده اید ؟ و البته بر شما ناگوار خواهد بود که از محل آباد و معمول به محل خراب و ویران کوچ کنید. ترس از مرگ چیزی است که اغلب انسانها به آن مبتلا هستند ، مگر اندکی که با علم و ایمان و درک صحیح به حقیقت مرگ پی برده باشند و در دنیای زود گذر با عبادت خالق یکتا و اجرای فرمان های او در جهت رضای حضرت حق جل جلاله گام برداشته باشند. که در غیر این صورت نه تنها از مرگ هراس نخواهند داشت ، بلکه آن را گرم در آغوش خواهند فشرد.زیرا مرگ را نابودی و نیستی نمی دانند، بلکه مرگ را آغاز زندگی حقیقی، آن هم در جوار رحمت الهی با صالحان و نیکان و اولیاءالله می دانند، همچنین آنرا برخورداری از نعمات بی شمار الهی و آسایش دائمی می پندارند ، آنان هم به آیات الهی ایمان دارند. از میان عوامل گوناگون که موجب ترس و وحشت انسان می شود، شاید هیچ یک به اندازه اندیشه مرگ، آدمی را به وحشت و هراس نیندازد.هر چند ممکن است که انسان با پرداختن به امور دیگر خود را از اندیشه مرگ غافل کند، اما هرگاه که حوادثی همچون مرگ خویشان و نزدیکان پیش آید، خود را گرفتار این اندیشه و ناتوان از درک حقیقت آن می بیند و سرانجام رهایی خود را دگربار در همان غفلت از مرگ جست و جو می کند.
البته ترس از مرگ از ویژگیهای انسان است. حیوانات درباره مرگ نمی اندیشند. آنچه در حیوانات دیده می شود غریزه فرار از خطر و میل به حفظ حیات است.البته علاقه به بقا و عشق به زندگی، از خصایص جدانشدنی موجودات به شمار می رود، ولی آدمی غیر از علاقه به حفظ حیات خویش، آرزوی ابدی نیز دارد.او می خواهد به حیات ابدی دست یابد و جاودان و ماندگار بماند.از این رو با تمام توان با عوامل پیری و مرگ می جنگد و برای دست یابی به چشمه حیات و راز بقا می کوشد. بر اساس اینکه هیچ میل و علاقه ای در انسان بی حکمت و مصلحت نیست و معنی ندارد که در انسان میلی ایجاد گردد ولی هیچ گاه تحقق نپذیرد،چنانچه تشنگی نشان دهنده وجود آب و گرسنگی نشان دهنده وجود غذاست میل و علاقه به زندگی پیوسته و جاودانه، گواه بر این است که بشر علاوه بر این زندگی دنیوی، زندگی دیگری دارد که تجلی گاه این میل طبیعی است.
عوامل ترس از مرگ
می توان عوامل ترس از مرگ را به دو نوع طبیعی و غیر طبیعی تقسیم کرد.عامل طبیعی مرگ، ریشه در انس و الفت انسان با عزیزان خویش مانند همسر، فرزند، دوستان و … دارد، گسستن از این انس و الفت به طور طبیعی در هر انسانی موجب نگرانی و رنج خواهد بود.ارواح پس از جدائی کامل از بدن مایل هستند که با نزدیکان.عزیزان خود تماس هایی را برقرار کنندولی اغلب آنها در بر قراری این نوع تماس ها موفق نمی شوند ودر نهایت ازتلاش خود خسته می شوند و از آنان دور می گردندعمده ترین عوامل ترس و نگرانی غیرطبیعی از مرگ عبارتند از:
۱- ناآگاهی از حقیقت مرگ: از عوامل مهم ترس از مرگ آن است که انسان از حقیقت مرگ، که انتقال از سرای فانی به سرای باقی است، غافل باشد و چنین پندارد که با مرگ هستی او پایان می پذیرد. طبیعی است که چنین انسانی که به صورت فطری خواستار بقا و زندگی جاودان است، از فرا رسیدن مرگ در هراس خواهد بود. تعالیم اسلام با تشریح حقیقت مرگ به مبارزه با این عامل برمی خیزد.اسلام مرگ را تولدی تازه معرفی می کند که از رهگذر آن، انسان عالم فانی و گذرا را ترک می گوید و به جهانی باقی و جاودان گام می نهد.
امام هادی (ع) به یکی از یاران خویش که در بستر بیماری بود و از ترس مرگ بی تابی کرده و می گریست، فرمود: «یا عبدالله تخاف من الموت لانک لاتعرفه» ای بنده خدا، تو از مرگ می ترسی به دلیل آنکه حقیقت آن را نمی شناسی. همچنین وقتی از امام جواد(ع) در مورد ترس مسلمانان آن زمان از مرگ سوال شد، فرمودند: «لانهم جهلوه فکرهوه و لو عرفوه و کانوا من اولیاء الله عز و جل لاحبوه و لعلموا ان الآخرة خیر لهم من الدنیا» چون بدان جهل دارند پس آن را ناخوشایند می دارند، و اگر آن را می شناختند و از دوستان خداوند بودند بدان محبت می ورزیدند و می دانستند که آخرت برای آنان از دنیا بهتر است. ” شیخ صدوق، معانی الاخبار، بیروت، موسسه الاعلمی، ص۲۹۰، ح۹ ”
۲- دلبستگی شدید به دنیا: یکی دیگر از عوامل مهم ترس از مرگ، دلبستگی شدید به دنیاست به گونه ای که از آخرت خویش کاملا غافل گردد و حیات دنیوی را هدف نهایی خود قرار دهد.چنین انسانی برای بهره مندن شدن هرچه بیشتر از لذایذ دنیوی، به دنبال زندگی ابدی در این دنیاست و همواره از فرا رسیدن مرگ خویش در نگرانی و اضطراب به سر می برد، زیرا چنین می پندارد که مرگ پایان بخش تمام لذتها و کامیابی های اوست و او را از علایق و دلبستگی هایش، برای همیشه جدا می سازد. اسلام برای برطرف کردن این عامل، همواره حقارت و زبونی دنیا را گوشزد می کند و به انسان هشدار می دهد که دنیای فانی و زودگذر شایسته دلبستگی نیست. ارواحی که به سادگی توانسته اند جسم را رها کنند و به عالم روحی سفر کنند از همان لحظه جدائی جسم و روح در صورت موافقت روح می توان با آنان تماس گرفت ولی چنانچه روحی پس از مرگ نتواند وابستگی های حیات را کاملا از خود جدا سازد تا زمان جدائی کامل وی از ماده نمی توان با روح تماس برقرار کرد. اکثر ارواح تا مدت ها پس از مرگ جسم مادی در نزد عزیزان یا وابستگان خود باقی می مانند و در میان آنان زندگی می کنند به طوری که اگر فرد روشن بینی در جمع آن خانواده باشد در شرایط خاصی می تواند آنان را مشاهده کند.
قرآن کریم چنین می فرماید: دنیا را با تمام نعمتهایش ناچیز، و آخرت را برتر و بهتر معرفی می کند: «قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ وَ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقی» «به آنها بگو سرمایه زندگی دنیا ناچیز است و سرای آخرت برای کسی که پرهیزکار باشد بهتر است.» ( سوره نساء آیه ۷۷)
حضرت علی(ع) نیز با گذرا خواندن دنیا و جاودان خواندن آخرت، در همه انسانها این انگیزه را ایجاد می کند که به دنیای زودگذر دل نبندند:«ایها الناس انما الدنیا دار مجاز و الآخرة دار قرار» + «ای مردم، دنیا سرای گذرا و آخرت خانه جاودان است.» ( سید رضی، نهج البلاغه، خطبه ۲۰۳)
کسی که بر اثر تعالیم دینی، جهان آخرت را سرای برتر و لذایذ آن را ارزشمندتر از نعمتهای دنیوی بداند و دلبستگی حقیقی او به جهان جاودان باشد، از اینکه با مرگ از لذتهای دنیوی محروم گردد، هراسی نخواهد داشت.
۳- ترس از حسابرسی اعمال: یکی دیگر از علل ترس از مرگ، بیم از حسابرسی اعمال است. این عامل به آن گروه از انسانها اختصاص دارد که از یک سو به معاد اعتقاد دارند و از سوی دیگر از اعمال خویش راضی نیستند. بدیهی است که این دسته از گنهکاران به شدت از مرگ می ترسند، زیرا می دانند که با مرگ مهلت آنان به پایان می آید وزمان کیفر اعمالشان فرا می رسد. قرآن کریم از گروهی از یهودیان یاد می کند که به سبب اعمال زشتشان، هرگز آرزوی مرگ را نکرده و از مرگ هراسانند: « وَ لا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِین » ولی آنها هرگز تمنای مرگ نمیکنند به خاطر اعمالی که از پیش فرستادهاند، و خداوند ظالمان را بخوبی میشناسد.» (سوره جمعه آیه ۷)
شخصی از امام مجتبی(ع) پرسید: به چه دلیل ما مرگ را ناخوشایند می دانیم؟ امام(ع) پاسخ دادند:
« إِنَّکُمْ أَخْرَبْتُمْ آخِرَتَکُمْ وَ عَمَرْتُمْ دُنْیَاکُمْ فَأَنْتُمْ تَکْرَهُونَ النُّقْلَةَ مِنَ الْعُمْرَانِ إِلَی الْخَرَابِ » «زیرا شما آخرت خویش را (به دلیل گناهان و اعمال زشت) ویران ساختید و دنیای خود را آباد کردید و دوست نمی دارید که از آبادی به ویرانی روید.» علامه مجلسی، بحارالانوار، بیروت، موسسه الوفاء، ج۶، ص۱۲۹، ح۱۸
هر روز انسان هایی را می بینیم که بار سفر بسته و به سرای جاویدان سفر می کنند،کوچ کنندگان به سرای باقی چند دسته اند؛ گروه اول مرگ را «فنای مطلق» و نیستی همه چیز، دانسته و از آن وحشت دارند. علت ترس و وحشت این گروه، این است که پس از مرگ، زندگی وجود نخواهد داشت. گروه دوم با اینکه به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند و نیک می دانند که مرگ به معنی فنا و نیستی مطلق نیست، اما به خاطر آنکه پرونده اعمال خود را سیاه و تاریک می بینند و به خاطر عشق به زندگی، از چگونگی مرگ و رویدادهای پس از آن، سختی جان دادن و شکنجه های طاقت فرسا و مجازات دردناک بعد از مرگ، از مردن وحشت دارند. گروه سومی آنهایی هستند که با آغوش باز به استقبال مرگ می شتابند و از مرگ وحشتی به خود راه نمی دهند چرا که مرگ را پایان هستی نمی دانند و به سرای جاویدان ایمان دارند و مرگ را همچون تولدی دیگر می دانند که با عبور از گذرگاه دنیا به سرای آخرت گام خواهند گذاشت. تمام عمرمان را حرص و حسرت این و آن را زدیم! پس کی زندگی کردیم؟ برای دنیای ابدیمان چه فرستادیم؟.
سختی های لحظه مردن
بیشتر انسان ها از سختی های لحظه مرگ، وحشت دارند و هنگامی که از مجازات و سختی های مرگ سخنی به میان می آید، ترس و وحشت تمام وجودشان را فرا می گیرد. حضرت علی (ع) در خطبه ای به سختی های لحظه مرگ اشاره کرده، می فرمایند: « یکی می گفت تا لحظه مرگ بیمار است، دیگری در آرزوی شفا یافتن بود و سومی خاندانش را به شکیبایی در مرگش دعوت می کرد، و گذشتگان را به یاد می آورد، در آن حال که در آستانه مرگ و ترک دنیا و جدایی با دوستان بود، ناگهان اندوهی سخت به او روی آورد، فهم و درکش را گرفت، زبانش به خشکی گرایید.چه مطالب مهمی را می بایست بگوید که زبانش از گفتن آنها بازماند، چه سخنان دردناکی را از شخص بزرگی که احترامش را نگه می داشت، یا فرد خردسالی که به او ترحم می کرد، می شنید و خود را به کری می زد. همانا مرگ سختی هایی دارد که هراس انگیز و وصف ناشدنی است و برتر از آن است که عقل های اهل دنیا آن را درک کند.»
چنان که از کلام امام علی (ع) بر می آید، مرگ اسراری دارد که عقل بشری نمی تواند آن را درک کند، اما علت چیست؟
حضرت علی (ع) در خطبه ای، «راز مرگ» را علمی پنهان می داند که خواست خداوند بر آن قرار گرفته است، تا این علم پنهان بماند؛ « ای مردم! هر کس از مرگ بگریزد، به هنگام فرار آن را خواهد دید، آجل سرآمد زندگی، و فرار از مرگ رسیدن به آن است، چه روزگارانی که در پی گشودن راز نهفته اش بودم، اما خواست خداوند جز پنهان ماندن آن نبود، هیهات! که این، علمی پنهان است.».
مرگ و اسرار آن:
چگونگی «مردن» ( جدا شدن روح از بدن) ، در خطبه ای در نهج البلاغه ،چگونگی مردن را این گونه تشریح می کند؛ سختی جان کندن و حسرت از دست دادن دنیا، به دنیا پرستان هجوم آورد. بدن ها در سختی جان کندن سست شده و رنگ باختند، آرام آرام همه اندامشان را فرا گرفته، زبان را از سخن گفتن باز می دارد، او در میان خانواده اش افتاده با چشم خود می بیند و با گوش می شنود و با عقل درست می اندیشد که عمرش را در پی چه کارهایی تباه کرده و روزگارش را چگونه سپری کرده؟ و به یاد ثروت هایی که جمع کرده می افتد، همان ثروت هایی که در جمع آوری آنها، چشم بر هم گذاشته و از حلال و حرام و شبهه ناک گرد آورده و اکنون گناه جمع آوری آن همه بر دوش اوست که هنگام جدایی از آنها فرا رسیده، و برای وارثان باقیمانده است تا از آن بهره مند گردند و روزگار خود گذرانند، راحتی و خوشی آن برای دیگری و کیفر آن بر دوش اوست، و او در گرو این اموال است که دست خود را از پشیمانی می گزد، به خاطر واقعیت هایی که هنگام مردن مشاهده کرده است. در این حالت از آنچه که در زندگی دنیا به آن علاقمند بود، بی اعتنا شده آرزو می کند، ای کاش، آن کس که در گذشته بر ثروت او رشک می برد، این اموال را جمع کرده بود. اما مردن و فنا شدن هم چنان بر اعضای بدن او چیره می شود، تا آن که گوش او مانند زبانش از کار می افتد، پس در میان خانواده اش افتاده نه می تواند با زبان سخن بگوید و نه با گوش بشنود، پیوسته به صورت آنان نگاه می کند، و حرکات زبانشان را می نگرد، اما صدای کلمات آنان را نمی شنود. سپس چنگال سخت مردن تمام وجودش را فرا می گیرد و چشم او نیز مانند گوشش از کار می افتد و روح از بدن خارج می شود، و چون مرداری در بین خانواده خویش بر زمین می ماند که از نشستن در کنار او وحشت دارند، و از او دور می شوند. نه سوگواران را یاری می کند و نه خواننده ای را پاسخ می دهد. سپس او را به سوی منزلگاهش در درون زمین می برند، و به دست عملش می سپارند و برای همیشه از دیدارش چشم می پوشند.
این حالت میت را که در بالا شرح داده شد، بنده اسمش را مردن می گذارم، که البته با ” مفهوم واقعی مرگ ” خیلی خیلی فرق می کند چرا که مردن انسان چنین حالاتی دارد که شرح داده شد، ولی ” حالات مرگ ” حکایتی شیرین دیگری دارد، که بنده می خواهم آنرا برایتان شرح دهم تا فرق بین مردن و مرگ را بهتر احساس کنید.
مفهوم مرگ :
و هر کس که عبادتش بر پایه خوف و رجاء باشد گمراه نخواهد شد و بمقصود خود نائل مىشود.( بحار الانوار، ترجمه جلد ۶۷ و ۶۸، ج۱، ص : ۴۰۰)
برای رسیدن بدین منظور باید: خود را در طول زندگی مهیا زنده کردن عقل با تحصیل و کسب معارف الهی از طریق کشف الشهود، چنانچه خود را مسلط برهوای نفسش کند. بگونه ای هوای نفس در برابر دستورات الهی او همچون مرده ای مطیع و بی اختیار باشد.
و دیگر اینکه خوف و رجاء از خدا داشته باشد. حضرت امام صادق علیه السّلام فرمود: خوف و رجاء از خدا رقیب و نگهبان دل است (دل را از هواهاى نامشروع مصون میدارد) و رجاء و امید شفیع و واسطه کمال نفس انسان است. آن کس که خدا را بشناسد حتما داراى خوف از خدا و رجاء از او خواهد بود و این دو صفت مانند دو بالى است که بنده متصف باین دو صفت پرواز کرده و بمقام رضوان خدا نائل میگردد و موجب بینائى عقل و چشمى است براى خرد که وعده و وعید الهى را مىبیند. و خوف نشانگر عدل الهى و باز دارنده از موارد وعید و نهى خدا است و رجاء و امید موجب فضل و عنایت الهى است و مایه زنده بودن دل است و خوف الهى نفس اماره را میمیراند. (بحار الأنوار ، ج۶۷، ص: ۳۹۰)
و زمانی که فرد به این درجات نائل شود به مرحله یقین رسیدن است. یکی از اتفاق هایی که به هنگام مرگ به وقوع می پیوند این است که به وعده های الهی نائل می گردد و در واقع با این مرگ به حقیقت یقین خود می رسد. لذا انسان باید قبل از اینکه بواسطه مرگ طبیعی و از روی اضطرار به یقین برسد و این ندا را بشنود که به او گفته شود : لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ. به او خطاب مىشود:) تو از این صحنه (و دادگاه بزرگ) غافل بودى و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم، و امروز چشمت کاملاً تیزبین است! (سوره ق آیه ۲۲)
همانگونه که خداوند فرموده : وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ و پروردگارت را عبادت کن تا یقین تو فرا رسد! (سوره حجرآیه ۹۹) ” الفرقان فی تفسیر القرآن بالقرآن، ج۲۹، ص: ۲۶۴″
از دیگر تفاسیری که برای این روایت نموده اند این است که انسان به جایگاهی برسد که بتواند موقتاً جسم خود را از روح تخلیه کرده و ظاهراً بمیرد که به آن «مرگ اختیاری » گفته می شود و از آنجا که در موضوع مرگ اختیاری این امکان وجود دارد که فرد با رعایت حدود و شرایط حساسی که این روش دارد، آن را چندین بار هم تکرار کند به همین دلیل به آن مرگ مکرر هم میگویند. مرگ مکرر به این معناست که انسان میتواند چندین بار بمیرد و زنده شود.
اما اینکه چگونه می توان به این جایگاه رسید باید گفت : همانگونه که امام صادق علیه السلام در روایتی میفرماید: «العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة» (بندگی روح و جوهرهای در درون خود دارد که قادر است انسان را به مقام ربوبیت و خدایی نزدیک سازد) و یا در حدیث قدسی دیگری خداوند سبحان میفرماید: «عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی انا حی لا اموت اجعلک حیا لاتموت و انا اقول للاشیاءکن فیکون و انت تقول للاشیاء کن فیکون» (ای بنده من! مرا فرمان بر، تا تو را همانند خود سازم. من حی نامیرایی هستم و تو را نیز زنده نامیرا می سازم. من به هرچیزی فرمان دهم خواهد شد، تو را نیز چنان می کنم که به هر چه فرمان دهی انجام پذیرد.) از این رو میتوان گفت نائل شدن به این رتبه و مقام و منزلت که چه بسا با دعا پدرو مادرو صدقه و خیرات و مبرات بخشی از آن قابل تحصیل است مراحل بالا تر و عالیتر آن نیز در سایه بندگی و اطاعت حضرت حق قابل دریافت خواهد بود.
علل پنهان بودن اسرار پس از مرگ
حضرت علی (ع) به این سئوال که چرا انسان ها نمی توانند اسرار پس از مرگ را درک کنند؟ این گونه پاسخ می دهد؛ « آنچه را که مردگان دیدند اگر شما می دیدید، ناشکیبا بودید و می ترسیدید؛ و می شنیدید و فرمان می بردید. ولی آنچه آنها مشاهده کردند بر شما پوشیده است و نزدیک است که پرده ها فرو افتد. گرچه حقیقت را به شما نیز نشان دادند، اگر به درستی بنگرید؛ و ندای حق را به شما شنواند اگر خوب بشنوید! و به راه راست هدایتتان کردند، اگر هدایت بپذیرید! راست می گویم، مطالب عبرت آموز اندرز دهنده را آشکارا دیدید و از حرام الهی نهی شدید؛ و پس از فرشتگان آسمانی، هیچ کس جز انسان، فرمان خداوند را ابلاغ نمی کند.»
پاسخ امیرالمومنین علی (ع) می رساند که علت پنهان بودن اسرار مرگ برای انسان ها به دلیل عدم ظرفیت و شکیبایی آنها است، اما این گونه نیست که خداوند بزرگ تمام حقیقت را از بندگانش پنهان کند، اگر درست نگاه کنیم و به آفرینش مخلوقات و چرخش فصول بنگریم، بسیاری از اسرار مرگ را درک خواهیم کرد.
شرح حالات مردگان
شاید مرگ بهترین حالت زندگی است چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میکند. مرگ به همگی ما لبخند میزند، تنها کاری که میتوان انجام داد این است که لبخندش را با لبخند پاسخ بگوییم.انسان ها دوست دارند، بدانند که مردگان پس از مرگ چه حالاتی دارند؟ حضرت علی (ع) حالات مردگان را این گونه وصف می کند؛ در حالی که آنها دارای عزت پایدار، و درجات والای افتخار بودند، پادشاهان حاکم، یا رعیت سرفراز بودند که سرانجام به درون برزخ راه یافتند، پس در شکاف گورها بی جان و بدون حرکت پنهان مانده اند، نه از دگرگونی ها نگرانند، و نه از زلزله های ترسناک، و نه از فریادهای سخت هراسی دارند، غائب شدگانی که کسی انتظار آنان را نمی کشد، و حاضرانی که حضور نمی یابند، اجتماعی داشتند و پراکنده شدند، با یکدیگر مهربان بودند و جدا گردیدند، اگر یادشان فراموش گشت، یا دیارشان ساکت شد، برای طولانی شدن زمان یا دوری مکان نیست، بلکه جام مرگ نوشیدند، گویا بودند و لال شدند، شنوا بودند و کر گشتند، و حرکاتشان به سکون تبدیل شد، چنان آرمیدند که گویا بیهوش بر خاک افتاده و در خواب فرو رفته اند.همسایگانی هستند که با یکدیگر انس نمی گیرند و دوستانی اند که به دیدار یکدیگر نمی روند، پیوندهای شناسایی در میانشان پوسیده، و اسباب برادری قطع گردیده است. با اینکه در یک جا گرد آمده اند، تنهایند، رفیقان یکدیگرند و از هم دورند، نه برای شب صبحگاهی می شناسند، و نه برای روز شامگاهی.
پدیده مرگ موضوعی است که میتوان از نقطه نظرهای گوناگونی درباره آن بررسی و گفتگو کرد. از نظر علوم زیستی و پزشکی، مرگ عبارتست از تعطیل سازمان فعال بدن انسان، که حافظ حیات او میباشد. این دیدگاه به بدن فقط از لحاظ ساختار جسمانی و بعبارت دیگر از نقطه نظر مادی و از منظر حواس خمسه مینگرد و علایم مرگ را توقف فعالیت مغز و قلب و اندامها و از بین رفتن حرارت جسم میداند و معمولاً به خروج چیزی بنام روح یا نفس اشاره نمیکند. اما از نظر فلسفه، مرگ عبارتست از جدا شدن دائمی روح یا نفس که بطور طبیعی و بسبب درهم ریختن نظم طبیعی بدن و نارسائی آن ایجاد شود. فلاسفه، مرگ و خروج روح یا نفس را از بدن به کسی تشبیه میکنند که خانه اش خراب شده و ناگزیر است آنرا ترک کند و به جائی دیگر پناهنده شود. اما علاوه بر این گونه مرگ که به آن مرگ طبیعی میگویند، فلاسفه مرگهائی را که نه به سبب زوال نظم طبیعی آن بلکه به سبب حوادث و یا افعال عمدی و غیر عمدی افراد بشر حاصل میشود نوع دیگری از مرگ دانسته و بنام مرگ اخترامی (غیر طبیعی) میشناسند که به سبب خرابی خانه نفس و روح، یعنی بدن، بر اثر حادثه روح از آن جدا و مرگ نامیده میشود. به تعبیری آن را “عجل معلق ” نیز می گویند.
مرگ آدمی به دو سبب اصلی اتفاق می افتد، مرگ هایی که به سبب پایان یافتن توانایی و ظرفیت جسمی بدن فرا می رسد و از آن به مرگ طبیعی یاد می شود، و مرگ هایی که به سبب اتفاقات و رفتارهای آدمی رخ می دهد و از آن به مرگ زودرس و ناگهانی تعبیر می شود. در فرهنگ قرآنی، دو دسته مرگ مورد شناسایی قرار گرفته است که از آن به اجل مُسمی و اجل معلق یاد می شود. اجل مُسمی شاید تا اندازه ای شباهت به همان مرگ طبیعی داشته باشد هرچند که تفاوت هایی نیز میان آن دو می توان قائل شد. اجل معلق نیز شباهت هایی با مرگ ناگهانی دارد. البته بهتر است که از اجل معلق به مرگ زودهنگام یاد شود. مرگ زودهنگام یا مرگ ناگهانی و یا همان اجل معلق، به طور مستقیم ارتباط تنگاتنگی با رفتارهای ما دارد. از این رو ارتباط گناهان با مرگ زودهنگام و ناگهانی و نیز اجل معلق در آیات و روایات ثابت شده است. براین اساس سخن گفتن از مرگ گناهی و گناهان مرگ آفرین، در روایات امری طبیعی جلوه داده شده است. به این معنا که گناهان، کارکردهای متفاوت و متعددی در زندگی بشر در دنیا و آخرت دارند؛ از جمله کارکردها و آثار آن در زندگی دنیوی می توان به ایجاد مرگ های ناگهانی و زودهنگام و همچنین کاهش نعمت ها و روزی ها،افزایش نعمت ها و گرفتاری ها و مانند آن اشاره کرد. نظام احسن الهی، نظامی ساده و پیچیده است، به گونه ای که همه چیز آن به هم پیوسته اند. این گونه است که حتی حرکت برگ درختی در درون چاهی تاریک می تواند تاثیرات شگرفی برهستی به جا گذارد.
اسلام برای خنثی کردن این عامل، همواره بر گشودگی در توبه و بخشندگی و توبه پذیری خداوند تاکید می کند. جرم و گناه انسان هر قدر هم که سنگین باشد، در صورت توبه حقیقی و جبران حقوق تضیع شده، قابل بخشایش است و ناامیدی از رحمت خدا، خود گناهی بس بزرگ شمرده می شود. از سوی دیگر انسان بر اساس آموزه شفاعت می تواند با ایجاد شایستگی و قابلیت لازم در خود، به شفاعت شفیعان در آخرت امیدوار باشد. نکته قابل توجه این که همه عوامل ذکر شده برای ترس از مرگ، ریشه در خود فرد دارند و مرگ به خودی خود برای انسان ترس آو نیست. اگر انسان شناخت صحیحی از مرگ داشته باشد، دل از دنیا بکند و از اعمال زشت دست بردارند، نه تنها از مرگ هراسان نخواهد داشت بلکه رغبت به آن نیز پیدا می کند چنانچه انسانهای معصوم، نمونه بارز این حالت اند. از طرفی هم بایست بدانید که هر کس هرچه کند مطمئن درهمین دنیا نتیجه اعمال خودش را خواهد دید، شاید شکل و نوع آن تغییر کند؛ ولیکن حتما نتیجه آن را خواهد دید. دیر و زود دارد ، ولی سوخت و سوز ندارد.
خداوند وقتی انسان را به جهان خاکی فرستاد مرگ را آغاز″ بازگشت” او به سوی خود قرار داد و چه زیباست لحظه ” بازگشت ” اگر با آرامش باشد و تمامیت آن آرامش را از این دنیا باید آموخت پس مرگ زیباست همانگونه که زندگی زیباست.اگر با روح بلند و سرشار از بخشش و گذشت و عشق باشد، مرگ زیباست.مسلماً روزی مرگ به سراغ ما می آید ونوبت ما می رسد. لحظه ای که بزرگ است و شکوهمند وپراز زیبایی.اما ترس،ترس برای آنکه تا بحال با آن روبرو نشده ایم و تجربه اش را نداریم. پس زیبایی اش را بیابیم که حاصل زندگی با صداقت و الهی می باشد. پایان زندگی با صداقت، ایمان، آرامش و بخشش مرگ است، که دروازه ورود به تمامی صداقتها، آرامشها و زیبایی هاست.مرگ سرنوشت همه ماست و گریزی از آن نیست و آنقدر زیباست که شروعی بهتر از آن نیست. مرگ شروع است نه پایان، زندگی است نه فنا، رسیدن است نه گُم شدن.
وَلِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلَا یَسْتَقْدِمُونَ. و هر قومی را دورهای و اجل معینی است که چون اجلشان فرا رسد لحظهای پس و پیش نخواهند شد. (سوره اعراف آیه ۳۴)
مرگ یعنی عصاره زندگی. مساله مرگ در فرهنگ انبیای الهی این نیست که انسان می میرد، بلکه مرگ به این معناست که انسان، مرگ را می میراند و بین این دو خیلی فرق است؛ زیرا کسی که می گوید:” من می میرم و نابود می شوم “، چنین آدمی یا پوچ خواهد بود یا بی بند وبار، یا همیشه ناامید است یا باری به هر جهت؛ زیرا می گوید وقتی پایان زندگی، نابودی است، چرا از لذت زودگذر بهره نبرم؟ برای او حلال و حرام یکسان است؛ زشت وزیبا یکسان است؛ مساله غیرت ومسئولیت و تعهد مطرح نیست؛ می گوید عاقبت زندگی نابودی است. این یک فکر باطل و یک جهان بینی غلط است. انبیا به ما آموخته اند که انسان، مرگ را می میراند، مرگ را تسلیم خود می کند نه انسان بمیرد و تسلیم مرگ شود. تعبیر قرآن این نیست که شما می میرید؛ این است که شما مرگ را می چشید و می میرانید. نفرمود مرگ، هر کسی را می چشد؛ فرمود:” هر کسی مرگ را می چشد” کل نفس ذائقه الموت (سوره انبیاء آیه۳۵).
اما مرگ در نگاه عرفان اسلامی منظری بسیار زیباتر و با شکوهتر دارد، زیرا نه فقط برخلاف نظر ماده گرایان و حسگرایان، مرگ نابودی و فنا نیست بلکه گامی به مرحله کاملتر زندگی و آغاز حیاتی دوباره و به تعبیری دیگر: در حکم تولد دوباره انسان است، همانند تولد کودک و خروج از حالت جنینی به حالت مستقل بشری، از این منظر، جهان مادی برای انسان در حکم رحم مادر برای فرزند است. ما برای همیشه زنده ایم. اگر بزرگان ادب پرور گفته اند ما وقتی می میریم ،به خورشید می رسیم و دیگر بی غبار زندگی می کنیم، یعنی ما به دارالقراری که قرآن گفته است، می رسیم. الان ما در عالم حرکتیم، سیال و سیاریم و به دارالقرار می رسیم و آرام می گیریم.
کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ کُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْیَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یحُیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ. چگونه خدا را منکرید؟ با آنکه مردگانى بودید و شما را زنده کرد باز شما را مىمیراند [و] باز زنده مىکند [و] آن گاه به سوى او بازگردانده مىشوید. (آیه ۲۸ سوره بقره )
أَوَلَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ إِنَّ ذَٰلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ. آیا (مردم بارها به چشم خود) ندیدند که خدا چگونه ابتدا خلق را ایجاد میکند و باز به اصل خود برمیگرداند؟این کار بر خدا بسیار آسان است.(آیه۱۸سوره عنکبوت)
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگی است اینک زخاموش نفیرید
” شعر ازمولوی “
ماییم که مرگ را هضم می کنیم، نه اینکه مرگ ما را هضم کند و از بین ببرد. مرگ یعنی تحول، هجرت، جابه جا شدن. ما به جایی می رسیم که جابه جا شدن و تحول و دگرگونی را هضم می کنیم و به ثبات می رسیم. دیگر نمی میریم. اگر کسی جهان بینی اش این بود که ” مرغ باغ ملکوتم “، وقتی که می میرم، این قفس می شکند و از قفس تن و طبیعت آزاد می شوم و پر می کشم، این شخص به دیار باز می اندیشد. “آنچه از نظر کرم ابریشم پایان دنیاست…از دید خالق یک پروانه است”!
به آسمان وسیع می اندیشد. همان که قرآن فرمود:” وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ و بشتابید به سوی مغفرت پروردگار خود و به سوی بهشتی که پهنای آن همه آسمانها و زمین را فرا گرفته و مهیّا برای پرهیزکاران است. (سوره آل عمران آیه ۱۳۳).
روح ما فوق العاده وسیع است. ما که این پیکر خاکی نیستیم. این پیکر خاکی گوشه ای از آن گوشه های حیات انسانی است. این عظمت را انسان نباید هدر بدهد و رایگان بفروشد. ائمه و انبیا علیهم السلام آمدند، وجود مبارک ولی عصر(ارواحنا فداه) می آیند که این معانی را برای ما تبیین کنند. بگویند که: ای انسان، تو زندگی گیاهی نداری؛ زندگی حیوانی نداری؛ تو بالاتر از زمینی. تو بالاتر از آسمانی. به دلیل اینکه شما در عالم خواب، بدنتان در رختخواب است، روحتان کجاها می رود! این روح همان است که شما بعد از مدتی با آن سروکار دارید. آن را که نمی شود ارزان فروخت.
پس اگر برای ما روشن شد که ما مرگ را می میرانیم، نه می میریم، ما تحول و دگرگونی را از پای درمی آوریم، نه از پا درافتیم؛ آنگاه درست می اندیشیم. می گوییم هر کاری که انجام می دهیم، باید با ابدیت ما سازگار باشد. وجود مبارک ولی عصر (عج) که ظهور می کند، این معارف را به ما القا می کند. وقتی این معارف را به ما القا کرد، امور مادی برای ما جاذبه ندارد. می گوید هرگز نمی میری. آنچنان این بزرگان بر مرگ مسلط هستند که می گویند:” ای مرگ، اگر نمرده ای، مرا دریاب! مبارز می طلبند.
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى.
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ.
من از او عمرى ستانم جاودان.
او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ.
مالکیت حقیقی خداوند تنها بر جان و حیات انسان نیست بلکه بر جان تمام جانداران اعم از نبات و حیوان و همه عرصه زندگی بشر در این کره خاکی است. و به همین دلیل از نظر اسلام کشتن جانداران (حیوان یا گیاه) (جز برای حفظ حیات خود یا برای دفاع از خطرات) جایز نیست.از نظر حقوقی اثبات شده است که مالکیت محدود بشر بر دستاوردهای مادی و ثروتهای طبیعی مالکیت درجه دو و مجازی است و در واقع اموال او نیز مانند جان او امانتی نزد اوست و نص صریح قرآن مجید همه چیز یعنی جهان و هرچه در آن هست ملک مطلق خداست بر اساس نص صریح قرآن مجید، انسان جانشین خدا بر روی زمین و امانتدار اوست و باید زمین را آباد سازد و حق ندارد به بهانه پیشرفت فناوری یا زیست فناوری (بیوتکنولوژی) زمین و فضای اطراف آنرا تخریب کند. همه تغییراتی که به طبیعت آسیب رسانده یا برساند (و نتیجه اختراعات بشر و چیزهای بنام ماشین ها یا انواع سوخت ها و موادشیمیائی مضر میباشد)، از نظر قرآن ممنوع است زیرا برخلاف وظیفه انسان و مأموریت او برای آباد سازی جهان و نگهبانی از آن میباشد. تا بشر بتواند بهترین و راحتترین صورت زندگی کند و مراحل کمال و تکامل خود را طی کند و برای ورود سرافراز به مرحله بالاتر که منتظر اوست آماده شود.
فَانْظُرْ إِلَىٰ آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذَٰلِکَ لَمُحْیِی الْمَوْتَىٰ وَهُوَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. پس (ای بشر دیده باز کن و) آثار رحمت (نامنتهای) الهی را مشاهده کن که چگونه زمین را پس از مرگ (و دستبرد خزان باز به نفس باد بهار) زنده میگرداند! محققا همان خداست که مردگان را هم (پس از مرگ) باز زنده میکند و او بر همه امور عالم تواناست. (سوره روم آیه ۵۰ )
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟
زنده را تا زنده است قدرش بدان
ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود ؟
مرگ، در هر موجود زندهای، قبل از هر چیز، نقطهای در مقابل زندگی است. هر زندگی با تولد و مرگ محدود شده است. با یکی از آنها آغاز میشود و با دیگری خاتمه مییابد، ولی در مورد موجود انسانی این تضاد و تقابل مابین زندگی و مرگ، صرفاً یک تضاد انتزاعی نیست، بلکه امری ملموس است. به عبارت دیگر، موجود انسانی، چیزهایی در مورد مرگ خودش میداند و این دانستن، تأثیر ملموسی بر زندگی او دارد. فلاسفه همواره از این نکته بحث کردهاند که رابطهای ضروری، مابین زندگی، آگاهی حقیقت و مرگ وجود دارد. افلاطون، زندگی را وجود روحی حلول کننده، در زمین دانسته است. در نظر او، زندگی قلمرو فانی ظهور است، حال آنکه مرگ به زعم اوقلمروی نامیراست که در آن هیچ تغییری در سرشت اشیا رخ نمیدهد.اما بحث بنده هم در اینجاست که در جهان نمود و ظهور، هر چیزی در حال تغییر است.ولیکن به این شکل که برخی از این تغییرات که درعالم ” کون ” می تواند ایجاد شود، اما برخی که در لوح محفوظ است نمی تواند تغییرداد، زیرا لازم الوجود و ثابت الوجود است و زمانی این تغییرات انجام می گیرد که حضرت حق خودش بخواهد و لاغیر…. اما تغییراتی که براساس حکمت الهی تدبین شده است آهسته و پیوسته صورت می گیرد و با گذشت ایام به شکلی که حضرت حق می خواهد صورت می گیرد،اما انسان ها فقط به مقدار اندک از ماهیت آنها با خبر می شوند بلکه با طی زمان در می یابند که اراده و برنامه ریزی خداوند متعال چقدر دقیق و حساب شده است. بطور مثال : بحثی که در رابطه با قانون گرانش به تازگی مطرح شده است را می توان نام برد.F=GM/RR ” “ قانون گرانش در فیزیک کلاسیک که می گوید نیروی گرانش هر جسمی در فضا با جرم جسم رابطه ی مستقیم و با شعاع جسم رابطه ی معکوس دارد.مثل سیاه چاله ها،سیاه چاله ها اجرامی درفضا هستندبا چگالی بسیار بالا (( جرم خیلی زیاد و حجم خیلی کوچک.مثلا جرمی معادل سیاره زمین درحجمی به اندازه ی یک اتاق کوچک)). پس چنین اجرامی در فضا دارای نیروی گرانش عظیمی هستند.
سرعت فرار: هر جسمی اگر بخواهد از مدار گرانش هر سیاره ای بیرون بیاید باید به سرعت فرار آن سیاره برسد که ارتباط مستقیم با نیروی گرانش سیاره دارد (( مثلا سرعت فرار سیاره زمین ۲۶۰۰ کیلومتر بر ساعت است. با توجه به گرانش بالا در سیاه چاله ها. سرعت فرار این اجرام کهکشانی از سرعت نور هم بیشتر است. در حالت کلی سرعت نور ۳۰۰ هزار کیلومتر بر ثانیه و معادل ۱۸۶۴۱۱ مایل بر ثانیه است. پس حتی پرتوهای نور هم نمیتوانند از سیاه چاله ها فرار کنند به همین دلیل آنها را “سیاه” چاله می گویند. وقتی این سیاه چاله ها اجرام کهکشانی پیرامون شان را می بلعند قبل از اینکه این اجرام به سیاه چاله برسند به دلیل نیروی گرانش زیاد به سرعت نور می رسند و قبل از رسیدن به سیاه چاله به انرژی تبدیل می شوند، این (قانون نسبیت) است.
پس سیاه چاله ها روز به روز انرژی های شان بیشتر می شود و در حال بلعیدن عالم ماده و تبدیل آنها به انرژی هستند. ستاره شناسان می گویند،روزی تمام کائنات به کام این سیاه چاله ها میروند و ما آن را به قیامت که خداوند وعده داده است می شناسیم .
قرآن هم در مورد روز قیامت می فرماید: که همه ی ,عالم ماده و همه ی کهکشان ها نابود می شوند ولی هیچوقت نفرمودند که معدوم می شوند. پس عدمی وجود ندارد، و تمامی آن تبدیل ماده به انرژی است. پس تمامی موجودات روزی که آن را قیامت می گویند، به دریای انرژی و حقیقتی بزرگتر می پیوندیم.
رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدْتَنَا عَلَىٰ رُسُلِکَ وَلَا تُخْزِنَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّکَ لَا تُخْلِفُ الْمِیعَادَ. پروردگارا، ما را از آنچه به زبان رسولان خود وعده دادی نصیب فرما و ما را در روز قیامت محروم مگردان، که تو هرگز در وعده تخلّف نمیورزی.(سوره آل عمران آیه ۱۹۶)
وَآتَیْنَاهُمْ بَیِّنَاتٍ مِنَ الْأَمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیمَا کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ. و نیز به آن قوم آیات و معجزات روشن در امر (دین و نظم دنیا) عطا نمودیم و آنها خلاف و نزاع بر نینگیختند مگر دانسته، برای ظلم و تعدّی به حقوق یکدیگر. البته خدا بین نزاع و اختلافات آنها روز قیامت داوری خواهد کرد. (سوره جاثیه آیه ۱۷)
إِنْ تَدْعُوهُمْ لَا یَسْمَعُوا دُعَاءَکُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَکُمْ وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ وَلَا یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ . اگر آنها را بخوانید (چون جمادند) نشنوند و اگر بشنوند (مانند عیسی و عزیر و فرشتگان و فراعنه چون بندهاند بیاذن خدا) به شما جواب ندهند و روز قیامت از این که آنان را شریک خدا دانستید (و به پرستش آنها پرداختید) بیزاری جویند. و (ای رسول و ای امّت) هیچ کس مانند (خدای) دانا تو را (به حقیقت) آگاه نگرداند. (سوره فاطر آیه ۱۴)
از طریق آگاهی است که موجود انسانی از محدودههای زندگی گامی به آن سو میگذارد و به قلمرو الهی از طریق مرگ راه پیدا می کند. پس این موجود “انسان” بایست برخلاف سایر حیوانات که مرگ برایشان معنایی ندارد، آگاهی های بیشتری از قسمت مهم زندگی خود یعنی (مرگ ) به دست آورده و در نهایت دانسته های خود را در باب فلسفه مرگ کامل کند، و این دانسته ها را به دیگران منتقل کند. مانند کودکی که ادبیات انگلیسی میآموزد تا معلم شود و به کودکی دیگر ادبیات انگلیسی بیاموزد.تلاش خود را دوباره و دوباره تکرار میکند. حتی زندگی درروی زمین، تنها درسایه دانستن این نکته که زندگی به واسطه استعداد گشوده به مرگ است، میتواند سمت وسوی زندگی ابدی داشته باشد و از این پس این ارتباط با مرگ چیزی نیست که تنها به حیطه تئوری محدودشود، ما بایستی فعالانه در جستوجو و گسترش این رابطه باشیم و دراین معنا میتوان گفت که ما باید مردن را بیاموزیم. یادگیری مردن و مرده بودن دراین معنا یعنی درجستوجوی زندگی کامل بودن. آدمی تنها میتواند به قیمت ازدست دادن زندگی راستین خود، ازمرگ ممانعت کند و این یعنی اینکه بگوییم مادامی که درکی از زمان که به وسیله محدودشدن عمرمان به وسیله مرگ، نصیب ما شده است، نداشته باشیم، وجودمان در توالی بیمعنی روزها سپری خواهدشد و زندگیمان از راه یافتن به یک هستی کلی و فراگیر ناتوان خواهد بود. به این دلیل است که ایده تسلط یافتن انسان چه برخودش چه بر طبیعت، فیلسوفان را به جستوجوی توضیحی برای معنای زندگی انسان به خارج از این مفهوم خودمداری ذهن اندیشیده که هدایتگرش قدرت خرد است و جهان برایش گویی تنها انعکاس از خود اوست، کشانده است. تنها تجربه مشترکی که نوع بشر را در طول تاریخ و در سراسر دنیا به یکدیگر پیوند میدهد، تجربه مرگ است. همه ما باید با مرگ روبرو شویم. هیچ ورزش یا رژیم غذایی، هیچ تکنیک مدیتیشن (اصول و مهارت تفکر و تعمق) و هیچ ثروتی قادر نیست این تجربه را از ما دور کند. مرگ اجتناب ناپذیر است. هرچه زمان میگذرد دامنه ی علم فیزیک گسترده ترمی شود و در نهایت آن قسمت از حقیقت که ما آن را متا فیزیک می گوییم بسیارکوچک می شود… می رسد روزی که دیگر ناشناخته ای برای بشر وجود ندارد… طبق آیات قرآن آن روز/ روز قیامت است (در قرآن چنین آمده است که در روز قیامت هیچ سوالی برای بشر بدون جواب نیست.
وَ هُوَ الَّذِى مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهَا رَوَاسىَِ وَ أَنهْارًا وَ مِن کلُِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فِیهَا زَوْجَینِْ اثْنَینِْ یُغْشىِ الَّیْلَ النهَّارَ إِنَّ فىِ ذَالِکَ لاَیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.اوست که زمین را بگسترد، و در آن کوهها و رودها قرار داد و از هر میوه جفت جفت پدید آورد و شب را در روز مىپوشاند. در اینها عبرتهاست براى مردمى که مىاندیشند (آیه ۳ سوره رعد )
قَدْ جَاءَکُم بَصَائرُ مِن رَّبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِىَ فَعَلَیْهَا وَ مَا أَنَا عَلَیْکُم بحِفِیظٍ.از سوى پروردگارتان براى شما نشانههاى روشن آمد. هر که از روى بصیرت مىنگرد به سود اوست و هر که چشم بصیرت برهم نهد به زیان اوست. و من نگهدارنده شما نیستم. ( آیه ۱۰۴ سوره الانعا م ).
وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ وَلَتُسْأَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.و اگر خدا میخواست (به مشیّت ازلی) همه بشر را یک امت قرار میداد (و هیچگونه اختلافات نژاد و زبان و ملیت در بشر نمیگذاشت) و لیکن (این اختلافات برای امتحان است و پس از امتحان) هر که را بخواهد به گمراهی وا میگذارد و هر که را بخواهد هدایت میکند، و البته آنچه میکردهاید از همه سؤال خواهید شد. (سوره النحل آیه ۹۳)
مرگ، واقعیتى است غیرقابل انکاراست! رسیدن به مرگ براى هر موجود، ضرورىتر از حیات اوست. وقتی انسان در حالت مرگ قرار می گیرد. ناگهان متوجه می شوند که خارج از جسم خود قرار دارند.اما هنوز در همان خانه وسالن یا اتاق، آنها جسم خود را از فاصله ای دور می بینند، گویی که تماشاگر آن بودند. درحالی که آنان از جسم خود جدا می شوند و مانند یک تماشاچی به آن می نگرند. آنان هنوز احساس می کنند به جسمشان تعلق دارند. اما نمی داند که جسمشان دیگر متعلق به آنها نیست.البته بعد از مدتی به شرایط عجیب خود عادت می کنند و تشخیص می دهند که جسم فیزیکی خود را ترک کرده و در قالبی جدید متولد شده اند که با جسم فیزیکی کاملا متفاوت است. آنها در قالب جدید خود لبریز از سرور عشق و آرامش می شوند.آنگاه چیزی را می بینند که شرح آن دشواراست، درواقع نوری درخشنده را می بینند که بسیار خیره کننده است.گویی هزاران خورشید هم زمان با هم در حال تابیدن هستند. از درون این نور موجودی نورانی بیرون می آید. افراد مختلف این موجود نورانی را به اشکال مختلف می بینند و این بستگی دارد به این که در دوران زندگی در جسم فیزیکی خود چگونه عمل کرده اند.
نکته قابل توجه این است که هنگامی آن فرد میمیرد و وقتی جسم خود را ترک می کند با یک موجود نورانی مواجه می شود که ممکن است بنا به زمینه های دینی و اعتقادی فرد او را به افرادی چون حضرت محمد(ص)، حضرت عیسی، حضرت موسی(ع) حضرت زردتشت و یا…… سایر قدیسان و مردان خدا باشد مقایسه کنند. میت وقتی که جسم خود را ترک می کنیم با این موجود نورانی مواجه می شوند. سپس کوچکترین کارهایی که از زمان تولد تا هنگام مرگ انجام داده است به صورت تصویری کلی نمایش داده می شود.گویی باید تماشاچی فیلم زندگی خود و مشاهده تمامی جرینات آن باشد. هرکار کوچکی که درخلوت یا درجمع، در روشنی یا تاریکی، در برابر چشم مردم یا پنهان از آنها انجام داده است مانند فیلمی در برابر او نمایش داده می شود. ممکن است کارهای بسیاری در خفا انجام داده باشد که هیچ کس از آنها مطلع نباشد. اما وقتی که این کارها را می بیند از حس پشیمانی و ندامت شرمنده می شود. وقتی که نمایش این فیلم به پایان می رسد سر به زیر می اندازد. آن موجود نورانی کنارش ایستاده است و این صحنه ها را می بیند.
وَهُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُمْ بِاللَّیْلِ وَیَعْلَمُ مَا جَرَحْتُمْ بِالنَّهَارِ ثُمَّ یَبْعَثُکُمْ فِیهِ لِیُقْضَىٰ أَجَلٌ مُسَمًّى ثُمَّ إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ ثُمَّ یُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.و اوست خدایی که چون شب (به خواب میروید) جان شما را برمیگیرد (و نزد خود میبرد) و کردار شما را در روز میداند، و پس از آن (خواب) شما را بر میانگیزد تا اجلی که در قضا و قدر او معین است به پایان رسد، سپس (هنگام مرگ) به سوی او باز میگردید آن گاه به نتیجه آنچه کردهاید شما را آگاه گرداند.(سوره انعام آیه ۶۰)
وَهُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ وَیُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً حَتَّىٰ إِذَا جَاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَهُمْ لَا یُفَرِّطُونَ. و اوست خدایی که قهر و اقتدارش مافوق بندگان است و فرشتگانی را به نگهبانی بر شما میفرستد، تا آن گاه که هنگام مرگ یکی از شما فرا رسد رسولان ما او را میمیرانند و در قبض روح شما هیچ کوتاهی نخواهند کرد. (سوره انعام آیه ۶۱)
ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلَاهُمُ الْحَقِّ أَلَا لَهُ الْحُکْمُ وَهُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِینَ.سپس به سوی خدای عالم که به حقیقت مولای بندگان است بازگردانده میشوند. آگاه باشید حکم (خلق) با خداست و او زودترین حسابرسان است. (سوره انعام آیه ۶۲)
اما شما در همان زمان احساس دیگری هم خواهید داشت.درحالی که شرمنده هستید و همه خطاهایی را که مرتکب شده اید می بینید، اما با تمام این حالات یک احساس خوبی هم خواهید داشت که در حضور موجودی نورانی درکنارتان حس می کنید و او این آرامش را به شما می دهد تا نگرانی شما کم شود. با اینکه او از همه چیزشما آگاه است. اما شما را کاملا می پذیرد و به شما عشق می ورزد. او در آن شرایط یگانه دوست شما است. همیشه استاد می فرمودند ((دوست حقیقی شما کسی است که عیوب و خطاهای شما را میداند و می بیند، ضعف ها و نقص هایتان را می شناسد اما با این وجود هم چنان به شما عشق می ورزد)) در سفر مرگ یک لحظه پیش از آن که فیلم زندگی خود را ببینید. شدیدا” احساس تنهایی و ترس می کنید.احساس می کنید که تاریکی و ظلمت شما را در برگرفته است.اما در حضور آن یار.آن موجود نورانی احساس امنیت می کنید.او را هرچه میخواهید بنامید. او آن کسی است که قدیسان با نام های متفاوت می خوانند. مردان خدا او را به اشکال و صورت های مختلف می بینند.در حضور او احساس می کنید که باید دامنش را بگیرید و بگویید ((هرگز از تو جدا نخواهم شد)) به پایش می افتید و پاهایش را با اشک شوق و عشق می شویید. او شما را بلند می کند با دیدگانی عمیق. درخشنده و لبریز از عشق به شما می نگرد و می گوید : (( فرزندم تو با زندگی ات چه کردی؟)) در آن لحظه تشخیص می دهید که زندگی هدیه خدا برای هدفی خاص می باشد و اما افسوس که وسوسه ها. خواسته ها و احساسات شوریده شما را گرفتار کرده است و این هدف را از خاطر برده اید و به دنبال سایه ها رفته اید. شما به کسب لذت، دارایی و قدرت پرداخته ایم.این عمر ارزشمند را در طلب این سایه ها به هدر داده اید و در ازای آن هیچ به دست نیاورده اید و حال با دست های تهی در برابر آن موجود ایستاده اید. به او چه خواهید بگویید؟ امیدوارم که شما یک شب، این اندیشه را در ذهن خود نگاه دارید. وقتی که سفر مرگ را آغاز می کنی باید در حضور آن فرد نورانی که نماینده خداوند است پاسخگو باشید.او از شما می پرسد: فرزندم با زندگی ات چه کردی؟ آنگاه چه پاسخی به او خواهید داد؟. مادامی که جان در بدن تان وجود دارد، فرصت رسیدن به هدف نهایی را دارید، بنابراین هر روز مدتی را در سکوت بگذارید و از خود بپرسید ((من کیستم؟)) هدف از به دنیا آمدنم چیست؟ به کجا می روم؟ آیا از هدف دور شده ام. یا به آن نزدیک می شوم.
قُلْ سِیرُوافِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍقَدِیرٌ. بگو که در زمین سیر کنید و ببینید که خدا چگونه خلق را ایجاد کرده (تا از مشاهده اسرار خلقت نخست بر شما به خوبی روشن شود که) سپس خدا نشأه آخرت را ایجاد خواهد کرد،همانا خدا برهرچیز تواناست.(آیه۱۹سوره عنکبوت)
وقوع رجعت از منظر عقل و فلسفه : در اینجا لازم است به چند مورد از حکمت و فلسفه امر رجعت اشاره نمائیم:
رجعت چیست؟ : رجعت، در لغت به معنای بازگشتن، و برگشتن می باشد.{فرهنگ معین، ج ۲ ص۱۶۴۰} و در اصطلاح به این معناست که عده ای از افراد (مومنین خالص و مشرکین محض) پس از مردن و قبل از بر پایی قیامت دوباره به این دنیا بر می گردند.اعتقاد به رجعت، از جمله معتقدات مذهب اهل البیت است و مستند به آیات و روایات متعدد می باشد.
آیاتی که به وقوع رجعت در آینده اشاره دارد مانند، آیه شریفه ۸۳ از سوره نمل که خداوند در این آیه میفرماید: وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیَاتِنَا فَهُمْ یُوزَعُونَ. و (ای رسول، امت را به یاد آر) روزی که (به عرصه قیامت یا رجعت به دنیا (به خاطر آور) روزى را که ما از هر امّتى، گروهى را از کسانى که آیات ما را تکذیب مىکردند محشور مىکنیم؛) از هر قومی یک دسته را که تکذیب آیات ما میکنند بر میانگیزیم و آنها (برای سؤال) باز داشته خواهند شد. (سوره النمل آیه ۸۲).
و آنها را نگه مىداریم تا به یکدیگر ملحق شوند!». بسیارى از بزرگان این آیه را اشاره به مسأله رجعت و بازگشت گروهى از بدکاران و نیکوکاران به همین دنیا در آستانه رستاخیز مىدانند ، چرا که اگر اشاره به خود رستاخیز و قیامت باشد ، تعبیر به من کل امة فوجا ( از هر جمعیتى ، گروهى ) صحیح نیست ، زیرا در قیامت ، همه محشور مىشوند ، چنان که قرآن در آیه ۴۷ سوره کهف مىگوید:«ما آنها را محشور مىکنیم واحدى را ترک نخواهیم گفت ». آیاتی که به وقوع حوادثی درامت هاى پیشین اشاره میفرمایدکه درواقع نوعی رجعت محسوب میشود، مانند این آیات:
أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَىٰ قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىٰ یُحْیِی هَٰذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ فَانْظُرْ إِلَىٰ طَعَامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانْظُرْ إِلَىٰ حِمَارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنَّاسِ وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ کَیْفَ نُنْشِزُهَا ثُمَّ نَکْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. یا به مانند آن کس (عزیز) که به دهکدهای گذر کرد که خراب و ویران شده بود، گفت: (به حیرتم که) خدا چگونه باز این مردگان را زنده خواهد کرد! پس خداوند او را صد سال میراند سپس زنده کرد و برانگیخت و بدو فرمود که چند مدّت درنگ نمودی؟جواب داد: یک روز یا پارهای از یک روز درنگ نمودم، خداوند فرمود (نه چنین است) بلکه صد سال است که به خواب مرگ افتادهای، نظر در طعام و شراب خود بنما که هنوز تغییر ننموده، و الاغ خود را بنگر (که اکنون زندهاش کنیم تا احوال بر تو معلوم شود) و تا تو را حجت و نشانهای برای خلق قرار دهیم (که امر بعثت را انکار نکنند) و بنگر دراستخوانهای آن که چگونه درهمش پیوسته و گوشت بر آن پوشانیم. چون این کار بر او روشن گردید، گفت: به یقین میدانم که خدا بر هر چیز قادر است. (سوره البقره آیه ۲۵۸)
أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَىٰ قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىٰ یُحْیِی هَٰذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَافَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ فَانْظُرْ إِلَىٰ طَعَامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانْظُرْ إِلَىٰ حِمَارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنَّاسِ وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ کَیْفَ نُنْشِزُهَا ثُمَّ نَکْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. یا به مانند آن کس (عزیر) که به دهکدهای گذر کرد که خراب و ویران شده بود، گفت: (به حیرتم که) خدا چگونه باز این مردگان را زنده خواهد کرد! پس خداوند او را صد سال میراند سپس زنده کرد و برانگیخت و بدو فرمود که چند مدّت درنگ نمودی؟ جواب داد: یک روز یا پارهای از یک روز درنگ نمودم، خداوند فرمود (نه چنین است) بلکه صد سال است که به خواب مرگ افتادهای، نظر در طعام و شراب خود بنما که هنوز تغییر ننموده، و الاغ خود را بنگر (که اکنون زندهاش کنیم تا احوال بر تو معلوم شود) و تا تو را حجت و نشانهای برای خلق قرار دهیم (که امر بعثت را انکار نکنند) و بنگر در استخوانهای آن که چگونه درهمش پیوسته و گوشت بر آن پوشانیم. چون این کار بر او روشن گردید، گفت: به یقین میدانم که خدا بر هر چیز قادر است. (سوره بقره آیه ۲۵۹)
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَىٰ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَىٰ وَلَٰکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَىٰ کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ. و چون ابراهیم گفت: بار پروردگارا، به من بنما که چگونه مردگان را زنده خواهی کرد؟ خدا فرمود: باور نداری؟ گفت: آری باور دارم، لیکن خواهم (به مشاهده آن) دلم آرام گیرد. خدا فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها را به هم درآمیز نزد خود، آن گاه هر قسمتی را بر سر کوهی بگذار، سپس آن مرغان را بخوان، که به سوی تو شتابان پرواز کنند؛ و بدان که خدا (بر همه چیز) توانا و داناست. (سوره بقره آیه ۲۶۰)
در آیه ۵۵ و ۵۶ سوره بقره. در بارة بنى اسرائیل مىخوانیم که گروهى از آنها بعد از تقاضاى مشاهده خداوند گرفتار صاعقه مرگبارى شدند و مردند ، سپس خداوند آنها را به زندگى بازگرداند تا شکر نعمت او را بجا آورند.{ثم بعثناکم من بعد موتکم لعلکم تشکرون}
إِذْ قَالَ اللَّهُ یَا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ اذْکُرْ نِعْمَتِی عَلَیْکَ وَعَلَىٰ وَالِدَتِکَ إِذْ أَیَّدْتُکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَکَهْلًا وَإِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِیلَ وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنْفُخُ فِیهَا فَتَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنِی وَتُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِی وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِی وَإِذْ کَفَفْتُ بَنِی إِسْرَائِیلَ عَنْکَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هَٰذَا إِلَّا سِحْرٌ مُبِینٌ (ای پیغمبر، مردم را متذکر گردان) آن گاه که خدا گفت: ای عیسیِ مریم: به خاطر آر نعمتی را که به تو و مادرت عطا کردم آن گاه که تو را به تأیید روح قدسی توانا ساختم که در گهواره و بزرگسالی با مردم سخن میگفتی، و آن گاه که تو را تعلیم کتاب و حکمت کردم و به تو علم تورات و انجیل آموختم، و هنگامی که از گِل، شکل مرغی به امر من ساخته و در آن میدمیدی تا به امر من مرغی میگردید، و کور مادرزاد و پیس را به امر من شفا میدادی، و آن گاه که مردگان را به امر من (از قبر) بیرون میآوردی، و آن گاه که (دست ستم) بنی اسرائیل را از سر تو کوتاه کردم وقتی که تو با معجزات روشن بر (هدایت) آنها آمدی و کافران بنی اسرائیل گفتند که اینها جز سحری آشکار نیست. ( سوره المائده آیه ۱۱۰)
در آیه ۱۱۰ سوره مائده ضمن بر شمردن معجزات عیسى (علیهالسلام) مىفرماید: «تو مردگان را به فرمان من زنده مىکردى» {و اذ تخرج الموتى باذنى} این تعبیر نشان مىدهد که مسیح (علیهالسلام) از این معجزه خود ( احیاى موتى ) استفاده کرد، بلکه تعبیر به فعل مضارع ( تخرج ) دلیل بر تکرار آن است و این خود یک نوع رجعت براى بعضى محسوب مىشود.
وقوع رجعت در آیات: ازتدبر در آیات قرآن می توان نتیجه گرفت که قرآن کریم به دو گونه به مسأله رجعت اشاره نموده است:
۱- رسیدن به تکامل: عالم دنیا ظرف فعلیت یافتن قوه ها و تکامل استعدادها است و برای رسیدن به آخرت خلق شده است تا موجودات را در دامن خود پرورش داده به تکامل مطلوب برساند، اما از آنجایی که عده ای از مؤمنان خالص به خاطر موانع و مرگهای غیر طبیعی از ادامه این مسیر معنوی باز ماندهاند. حکمت خدای حکیم ایجاب میکند که آنان به دنیا بر گردند و سفر تکاملی خود را به پایان برسانند. چنان چه امام صادق علیه السلام میفرماید: «هر مؤمنی که کشته شده باشد به دنیا بر میگردد تا بعد از زندگی مجدد به مرگ طبیعی بمیرد و هر مؤمنی که مرده باشد به دنیا بر می گردد تا کشته شود» (و به ثواب شهادت برسد).
۲- کیفر دنیوی :چه بسا افرادی در این دنیا بودند که از تمامی حقوقشان به عنوان های مختلفی محروم گشته و مظلومانه به قتل رسیدهاند بدون این که حق او گرفته شده باشد، از حکمت های رجعت این است که خداوند، هر دو طرف را به دنیا بر می گرداند تا شخص مظلوم به دست خود داد خود را از ظالم بگیرد.
بنابر این هدف از بازگشت مجدد این دو گروه، تکمیل یک حلقه تکاملی برای دسته ی اول و تنزل به پست ترین درجة ذلّت برای دسته ی دوم است و با توجه به این که رجعت عمومی نیست و اختصاص به مؤمنان خالص و کافران محض دارد، چنان چه امام صادق علیه السلام فرمود: «رجعت جنبه عمومی ندارد، بلکه اختصاص دارد به کسانی که به ایمان کامل و شرک خالص رسیده باشند. معلوم میشود که این دو مورد از حکمت های اساسی رجعت است.
از آیات متعدد استفاده میشود که دین اسلام و حکومت عدل الهی به دست توانمند و با کفایت قائم آل محمد صلی الله علیه و آله جهانگیر میشود، خداوند میفرماید: «همانا ما فرستادگان خویش و مؤمنان را در دنیا و روزی که شاهدان بر خیزند، یاری خواهیم کرد».از ظاهر این آیه استفاده میشود که این نصرت دسته جمعی انجام میشود نه به صورت فردی اما از این که چنین نصرتی هنوز تحقق پیدا نکرده است، قطعاً در آینده محقق خواهد شد، زیرا وعده الهی تخلف ناپذیر است. لذا امام صادق علیه السلام در تفسیر همین آیه میفرماید: «به خدا سوگند این نصرت در رجعت است چرا که بسیاری از پیامبران و ائمه علیهم السلام در دنیا کشته شدند و کسی آنها را یاری نکرد؟ و این مطلب در رجعت تحقق خواهد یافت»
کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ کُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْیَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یحُیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ. چگونه خدا را منکرید؟ با آنکه مردگانى بودید و شما را زنده کرد باز شما را مىمیراند [و] باز زنده مىکند [و] آن گاه به سوى او بازگردانده مىشوید. (آیه ۲۸ سوره بقره )
إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا إِنَّهُ یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَعَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْفُرُونَ.بازگشت شما همه به سوی او خواهد بود، این به حقیقت وعده خداست که او در اول، خلق را میآفریند و آنگاه (به سوی خود) بر میگرداند تا آنان را که ایمان آورده و عمل صالح کردند به عدل و احسان، ثواب و جزای خیر دهد و آنان که کافر شدند به کیفر کفرشان به شرابی از آب جوشان دوزخ و عذابی دردناک معذّب خواهند گشت. (آیه ۴ سوره یونس)
أَوْ خَلْقًا مِمَّا یَکْبُرُ فِی صُدُورِکُمْ فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعِیدُنَا قُلِ الَّذِی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُءُوسَهُمْ وَیَقُولُونَ مَتَىٰ هُوَقُلْ عَسَىٰ أَنْ یَکُونَ قَرِیبًا. یا خلقتی (سختتر از سنگ و آهن) از آنچه در دلتان بزرگ مینماید (باز به امر خدا زنده میشوید) ، پس خواهند گفت: که ما را دوباره زنده میکند؟بگو: همان خدایی که هم اول بار شما را آفرید؛ آنگاه آنها سر به سوی تو جنبانده گویند: پس این وعده کی خواهد بود؟بگو: شاید که از حوادث نزدیک باشد (زیرا مرگ به هر کس نزدیک است و قیامتش به مرگ برپا میشود). (آیه ۵۱ سوره الاسراء)
یخُرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یخُرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَ یحُىِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتهِا وَ کَذَالِکَ تخُرَجُونَ.زنده را از مرده بیرون آرد و مرده را از زنده. و زمین را پس از مُردنش زنده مىسازد و شما نیز این چنین از گورها بیرون شوید. ( آیه ۱۹ سوره الروم )
وَ مِنْ ءَایَاتِهِ أَنْ خَلَقَکُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنتُم بَشَرٌ تَنتَشِرُونَ.از نشانههاى قدرت اوست که شما را از خاک بیافرید تا انسان شدید و به هر سو پراکنده گشتید.(آیه ۲۰ سوره الروم )
سوره نوح آیات ۱۷،۱۸،۱۹،۲۰
وَاللَّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتًا. و خدا شما را مانند نباتات مختلف از زمین برویانید.
ثُمَّ یُعِیدُکُمْ فِیهَا وَیُخْرِجُکُمْ إِخْرَاجًا. آن گاه بار دیگر (پس از مرگ) به زمین باز گرداند و دیگر بار هم شما را (از خاک به روز حساب) برانگیزد.
وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ بِسَاطًا. وخدا زمین را برای شما چون بساط (پرنعمت) بگسترانید.
لِتَسْلُکُوا مِنْهَا سُبُلًا فِجَاجًا. تا در زمین راههای مختلف وسیع بپیمایید.
تَعْرُجُ الْمَلَئکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فىِ یَوْمٍ کاَنَ مِقْدَارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ . فرشتگان و روح الامین (برای اخذ فرمان) به سوی (عرش) خدا بالا روند در روزی که مدتش پنجاه هزار سال خواهد بود. ( آیه ۴ سورة المعارج )
در سوره انشقاق می فرماید: « یَا أَیُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ».ای انسان البته با هر رنج و مشقت (در راه طاعت و عبادت حق بکوش که) عاقبت حضور پروردگار خود میروی. (سوره انشقاق آیه ۶)
ای انسان! حقاً که تو با سعی و کوشش و تعب راه پر رنجی را بسوی پروردگارت درمی نوردی و بالاخره به شرف ملاقات او خواهی رسید.این خطاب، خطاب به حقیقت انسان است که روح است نه بدن او. روح را خداوند از عوالم تجرد آفریده و بدن را برای استکمال قوا به او عنایت فرموده تا از این عالم حرکت کند و پس از طی عوالم دیگر دائماً بسوی خدا رفته و به مقام لقاء حضرتش نائل آید. در این آیات به حیات و زندگی روی زمین به لفظ «لَبث » که همان معنی توقف و درنگ را دارد تعبیر نموده است. و درنگ کردن درباره کسی صادق است که راهی را طی می کند و آن راه طولانی بوده و در بین راه توقفی دارد، مثل آنکه انسان قبل از این عالم مراحلی را طی کند تا بدین عالم بیاید و مدتی درنگ کند و سپس از این عالم کوچ نموده و ارتحال کند. و این راجع به روح و جان آدمی است که در عوالم ذَر بوده و سپس به عالم ماده آمده و در روی زمین لباس ماده را پوشیده و سپس این لباس را کنده و رها نموده و به عالم برزخ و قیامت رهسپار شده است؛ روح، لباس کهنه بدن را خلع می کند و یا به خلعت الهیه مخلع میگردد و یا به عقوبت و واکنش أعمال خود مبتلا می شود. بنابراین صحیح است که توقف او را در دنیا به لفظ «لبث» در این گفت و شنودها تعبیر نمود؛ و اگر خطاب با انسانی بود که قوامش به بدن بوده و با خراب بدن فانی و نابود می شد، نباید به لفظ درنگ و توقف تعبیر نمود بلکه باید بلفظ سکونت یا اقامت و أمثال اینها بازگو کرد.
قرآن کریم همین طوری که حیات را یک امر وجودی می داند و رسول و مأمور و فرشته برای آن قائل است، برای مردن هم فرشته مخصوص و فرشتگان مخصوص قائل است. اگر مردن تمام شدن حیات می بود، دیگر این حرفها که ما فرستادگان و فرشتگانی داریم و آنها را می فرستیم که بگیرند و بیاورند معنی نداشت. بله، (درباره) هر چه حیات است می گفت ما فرشتگان خودمان را می فرستیم، به این عالم روزی می دهند، حیات می دهند، آن ساعتی که حیات ندادند مردن است، مردن یعنی حیات ندادن. اما قرآن مسأله مرگ را یک امری مافوق مردن و فقدان حیات تلقی می کند، یعنی آن را یک نوع حیات، یک نوع انتقال، یک تطور حیات و تنور حیات تلقی می کند. ”میرانده شد” مثل این است که بگوییم بچه ای از مادر متولد شد، وضعی تبدیل به وضع دیگر شد، حیاتی تبدیل به حیات دیگر شد، نه اینکه حیاتی بود و بکلی سلب شد.
مسئله رجعت نیز همانند مسائل دیگرممکن است دچار شبهههایی زیادی شوند،مثلاً سئوال می شود که: آیا رجعت با تناسخ فرقی دارد؟ که بایست عرض کنم بله. بسیار هم فرق می کنند، چرا که بحث تناسخ را همه ادیان مردد می دانند. تناسخیون اساساً وجود خداوند و معاد را رد می کنند، زیرا آنها اعتقادی به توحید ندارد. چکیده عقیده تناسخیون، این است که جهان آفرینش پیوسته در گردش و هر دورهای، تکرار دوره پیش است و این گزارش و تکرار پایان ندارد. عقیده تناسخیون درباره روح چنین است که:
اولاً : هر موجودی به هر جسمی در این دنیای مادی وجود داشته باشد، هنگام مرگ و فساد و اضمحلال بدن باید روحش به جسم عنصری دیگری مباین و منفصل از جسم اولیهاش در همین نشأه مادی دنیوی منتقل شود.
ثانیاً : انتقال روح اولی به جسم دومی یا حتی جسم های دیگر.
ثالثاً : لازم است که اتصال، وقت فساد این موجود اولی به وقت تحقق وجود موجود دومی که روح اولی به جسم او تعلق میگیرد، بدون یک لحظه وقفه و تقدم و تأخر باشد.
رابعـاً : برای انتقالات روح، آغاز و انجام و بدایت و نهایت و مبداء و مقصدی و هدف و مطلوبی مطلقاً قائل نیستند و میگویند : هر موجودی تا أبدالدهر بایستی در حال انتقال از جسمی به جسمی دیگر باشد.
خامساً : قضیه معاد و جزا و سرای قیامت هم از نظر آنان مفهومی ندارد. معتقدند که هر پاداش و مکافات و عکس العملی را در این دنیا به وسیله همان انتقالات خواهند یافت. یعنی اگر در جسمی مرتکب عمل نیک یا بد شدهاند در جسم یا جسمهای دیگر متعاقبا ثمره آن را خواهند برد.
سادسـاً : قائلین به تناسخ، بر مذاهب عدیده اند، از جمله مذهبهای زیر است :
منسوخیه : این جماعت قائل هستند به انتقال روح انسانی بعد از موت و فساد بدن انسان دیگر، و آن را نسخ گویند.
مسوخیه : این جماعت قائل هستند به انتقال روح انسان بعد از موت به ابدان حیوانات جنبنده (اعم از بهایم و حشرات الارض و غیره) به تناسب اخلاق و اعمال زشت و زیبایی که در بدن انسان داشتهاند، مثلاً اشخاص حریص، به مورچه یا خنزیر و اشخاص سارق، به موش و کلاغ و امثالهم منتقل میشوند، و آن را مسخ گویند.
فسوخیه : نیز مانند مسوخیه اند به اضافه انتقال ارواح انسانی به نباتات (اعم از اشجار و گیاه و غیره) و آن را فسخ گویند.
رسوخیه : که آن فرقه هم به عقیده مسوخیه و فسوخیهاند به علاوه انتقال ارواح انسانی بعد از موت به سوی جمادات (اعم از خاک و سنگ و غیره) و آن را رسخ گویند.
که مرحوم حاج ملاهادی سبزواری علیه الرحمه در کتاب منظومه میفرماید نسخ مسخ رسخ فسخً قسما،انسا و حیوانا جمادا و نما.
جماعت دیگر به نام صعودیه هستند که بعضی آنان را طایفه پنجم از تناسخیه دانند، و بعضی آنان را جزء جماعت سیرتکاملی میشمارند. به هر تقدیر جماعت صعودیه بر خلاف طوایف اربعه فوق الذکر قائل به تنا سخ یا سیرتکامل از جهت صعود هستند نه از جهت نزول و میگویند : روح نباتی از انزل به اشرف مراتب متدرجاً منتقل میشود تا به بدن انزل مراتب حیوانات برسد. و از انزل به اشرف مراتب حیوانات نیز متدرجاً انتقال مییابد تا به بدن انسان وارد گردد و روح انسانی هم بعد از موت منتقل به جسم فلکی میشود.
دلایل بطلان تناسخیـون از دیدگاه علمـا دین
با توجه به شقوق مختلفه عقاید تناسخیون فوق الذکر، اینک مختصری هم از دلایلی که علمای فن بر بطلان آن مذاهب اقامه نمودهاند جهت قضاوت محققان ذکر مینماید :
۱- اجماع اهل ملل و ضرورت دین اسلام و سایر ادیان معتقد به معاد، اعم از معاد جسمانی و روحانی و غیره، به بطلان آن رأی داده اند.
۲- هنگامی که نفس، تدبیر بدن را به علت فساد مزاج و خروجش از قابلیت تصرف ترک نمود، اگر به بدن طبیعی دیگری از همین نشأه دنیوی منتقل شود صحیح نیست و منجر به تالی فاسد میگردد. زیرا هر بدنی در بدو پیدایش لابد است به داشتن استعداد مخصوصی تا پس از تمامیت استعداد و حصول معلول مزاج مخصوصی به سبب تمامیت علت از علهالعلل قدیمه، آنگاه تعلق بگیرد نفس حادثه بر آن بدن از جانب حضرت واجب الوجود که معطی نفوس مدبره به غیر مهلت و معطلی است. به عبارت دیگر هر بدنی که به سبب علت و معلول تامه از طرف علهالعلل اصلی، یعنی ذات واجب الوجود استعداد و قابلیت پیدا کرد، نفس حادثه مدبره بدون تأخیر و معطلی بر آن بدن تعلق میگیرد. با این وصف اگر مصادف شود نفس منتقله مورد بحث با نفس حادثه مذبوره. در اینصورت لازم خواهد آمد اجتماع دو نفس متغایر در بدن واحد که (واللازم باطل و الملزوم مثله). چرا که به حکم طبیعت، هر بدنی جز یک نفس حادثه ندارد. همچنین به حکم برهان عقلی هم، بودن دو نفس، یکی حادثه و دیگری منتقله که هر یک فی حد ذاته مستقل هستند، در بدن واحد قابل اجتماع نخواهند بود. اگر فرض شود نفس منتقله متناسخه مانع از بودن حدوث نفس حادثه در آن بدن محل انتقال خود میشود یا اینکه نفس حادثه را در خود تحلیل میبرد، کلامی است غیر منطقی و بلادلیل، چونکه هیچیک از آن دو نفس الویت و ارجحیت بر منع یا تحلیل دیگری ندارند. پس چنانکه گفته شد اجتماع دو نفس در بدن واحد محکوم به بطلان میباشد.
۳- نفس، تعلق ذاتی به بدن دارد و در همه احوال و هر کم و کیف و تحولات همیشه ترکیب طبیعی اتحادی امتزاجی بین آنان حکم فرما ست. یعنی نفس از بدو حدوث و پیدایش هسته موجودیت، امری است بالقوه، همچنین بدن متعلقه به آن نیز بالقوه است. سپس هر دو تواماً به وسیله حرکات تدریجی ذاتیه جوهری، تا آخرین مرحله قوس صعودی و نزولی قوای جسمی و روحی طی مدارج می نمایند. مثلاً از نطفه و جنین بودن تا منتهای رشد قوس صعودی جوانی و از آن به بعد در سیر قوس نزولی تا دوران کهولت و هنگام مرگ و فساد و اضمحلال بدن، در تمام شئون روحاً و جسماً با هم پرورش یافته و به قوه و تقویت یکدیگر متقوم گشته، آنچه را در قوه دارند به فعل میرسانند. فقط پس از مرگ است که جسم فانی و روح باقی و جاودانی خواهد بود. پس بین نفس منتقله که از قوه به فعل رسیده با نفس حادثه که هنوز از قوه به فعل نرسیده، تهافت و تفاوت فاحش وجود دارد. از این رو ترکیب و تلفیق بین آنان ممتنع و محال میباشد.
۴- چنانکه گفته شد تناسخیون فاصله و تعطیل بین انتقال روح اولی به جسم دومی را محال میدانند. و حال آنکه زمان فراقت منتقله از بدنش تا زمان انتقالش به بدن منتقلإلیه ولو یک لحظه هم باشد، همان لحظه فاصله بین دو زمان، دال بر بطلان تناسخ است.
۵- اتصال وقت فساد بدن موجود اولی به وقت تحقق وجود موجود دومی،بنا به مذهب حکمای قدیمی با بل و فارس تناسخی آنکه :
اول منزل، نور اسفهبدی صیصیه الانسانی است یعنی ابتدای فرود جوهر مجرد نفسی، همان بدن تام القوای انسانی میباشد که آن را بابالابواب برای حیات جمیع ابدان عنصریه حیوانات ارضیه دانند، بدین تفصیل که نفوس انسانی پس از مرگ و مفارقت از بدن مادی دنیوی به قسمتهای زیر تقسیم میشوند :
اول : سعدای کامل که بلافاصله به عالم عقلی نوری در ملاء اعلی موبداً منتقل و متصل میگردند.
دوم : سعدای غیر کامل که متوسطین و ناقصین به شمار آیند. به تناسب تفاوت درجاتی استحقاقی اعمال و اخلاق (از اعلی به ادنی) منتقل به بدن انسان تا حیوانات شریفه و متوسطه میشوند.
سوم : اشقیاء که آن هم به تناسب شدت و ضعف کیفر اعمالشان به بدن حیوانات پست مانند درندگان و گزندگان و موذیان و حیوانات منتکسه الروس، از قبیل خوک و امثالهم به متابقت اخلاقی که در بدن بشری داشتهاند منتقل خواهد شد.
اما دلیل بطلان عقیده مذکور، از این قرار است :
دلیل اول آنکه : بر فرض تاخیر و عدم اتصال وقت فساد بدن موجود اولی به وقت تحقق وجود موجود دومی، لازم آید تعطیل در وجود، و حال آنکه فرض این است که وجود تعطیل بردار نیست.
دلیل دوم آنکه : علاقه لزومیت بر اینکه (شاید محقق باشد در عالم مجردات) دعوی بلابرهان است. فعلی المدعی اثباته.
دلیل سوم آنکه : بر فرض مقارنت و اتصال وقت فساد بدن انسانی به وقت تحقق وجود موجودات، آنگاه لازم میآید عدد موجودات ابدان حیوانات روی زمین منطبق با عدد فاسدات از ابدان انسانی باشد. چرا که اگر عدد ابدان فاسده بدن انسانی زیاده بر عدد موجودان ابدان حیوانی باشد مستلزم اجتماع نفوس عدیده انسانی بر بدن واحد حیوانی خواهد بود که تالی فاسدش این است، اگر از آن بدن واحد منع و دفاعی بر آن اجتماع نشود اختلال در نظم بدن بعمل خواهد آمد که برخلاف ضرورت نظم و نسق طبیعت کائنات است، زیرا هر بدن واحد جز یک نفس مدبر واحد نمیتواند داشته باشد و اگر عدد موجودات حیوانی زیاده بر عدد فساد ا بدان انسانی به ابدان متعدده از حیوانات، پس هر حیوانی به عینه غیر از خودش خواهد بود. مثلاً حیوانی که می بایستی تعلق به نفس زید داشته باشد متعلق به زید و بکر و خالد و غیره شده است که منطق عقلی ندارد. و هرگاه تعلق نگیرد نفس واحد جز به بدن واحد، و از برای بقیه ابدان زائـده حیوانات، نفوس حادثه تعلق نگیرد آن ابدان معطل و بلانفوس خواهند ماند که محال است. مضافاً آنچه مشاهده بالحس و العیان و بدون تردید است آنکه، موجودات حادثه اغلب اوقات (اعم از حیوانات و هوام و حشرات الارض) اصناف مضاعف فاسدات خواهند بود. خصوصاً بالنسبه بنی نوع بشر. مثلا در یک روز آنقدر مورچه یا پشه یا حیوانات بحری، خاصه جنس ماهی حادث میگردند که زیادتی دارند بر اموات سالهای عدیده انسانی، روی این اصل بطلان تناسخین واضح است.
۶- اینکه تناسخیون آغاز و انجامی برای انتقالات نفوس قائل نیستند تالی فاسدش اینست که برای هر موجودی (غیر از خدای تعالی که بدایت و نهایتی ندارد) باید اول و آخر و مبدا و معاد و هدف معینی باشد، و الا طالب مجهول مطلق بشمار آمده که در امور دینی و دنیوی چنین عقیده و رویهای غیر منطقی و باطل است.
۷- اینکه تناسخیون به جزا و سزا و حساب و کتاب معاد ا بدی قائل نیستند تالی فاسدش بسیار است از جمله آنکه :
اولاً : تمام ادیان اهل کتاب به معاد و حساب واپسین معتقدند.
ثانیاً : به حکم عقل، اگر معاد ابدی نباشد بقای روح هم نیست و اگر بقای روح نباشد، پس به قول دهریون اذا ماتت فاتت) صدق میکند. بعلاوه هرج و مرج در ارکان اجتماع بشر حاصل خواهد شد، زیرا اگر کسی معتقد به معاد نباشد از منهیات هم پرهیز ندارد.
ثالثاً : همان انتقالات روح از جسمی به جسم دیگر به هر تقدیر فرض شود، اگر روح باقی نباشد موردی پیدا نخواهد کرد، باطل است.
صدرالمتألّهین قدّس سرّه با بهرهگیرى کامل از آثار ابن عربى در آغاز بحث تناسخ آوردهاست گروهى بر این باورند نفوس انسانى پس از مرگ به جرم فلکى یا عنصرى تعلّق مىگیرد. وى این عقیده را مردود دانسته و عقیده خود را در باب آن چنین خاطرنشان میسازد. صورتهاى اخروى بهشت سعادتمندان و دوزخ شقاوتمندان روند صورتهایى معلّقاند و براى انسان همچنان باقى خواهندماند. این صورتها از نفس انسان برخاسته و در جهان دیگر نیز به اعمال و کردارى که در دنیا از او پدید آمده تعلّق خواهندگرفت. بنابراین نتیجه ذاتى آنها عبارت است از اخلاق و ملکات انسان و این همان چیزى است که قدوهالمکاشفین محیىالدّین عربى ابراز داشته و در این باب گفته است برزخى که ارواح بعد از مفارقت از دار دنیا در آنجا به سر مىبرند. برزخ صعودى غیر از برزخى است که ارواح مجرّده و اجسام در آن قرار داشتهاند، یعنى برزخ نزولى، زیرا تنزّلات وجود و معارج وجود در دو قوس به گردش درمىآیند قوس صعود و نزول مرتبهاى که قبل از عالم دنیاست از مراتب تنزّلات است (برزخ نزولى) و نیز چیزهایى که در برزخ اخیر (صعودى) به ارواح ملحق مىشود همانا صورت کردار انسان و نتیجه افعال سابق او در دار دنیا است [ به شکل و صورتهاى بهشت، جهنّم، حور، غلمان، آتش، مار، عسل و شیر] برخلاف صورتهاى برزخ اوّل که گروهى پنداشته اند ارواح انسان در اجرام فلکى انطباغ مىیا بند.صدرالمتألّهین سپس تأیید دیگرى از باب ۳۲۱ فتوحات آورده است.
باری دلایل بر بطلان عقیده تناسخیون بیش از اینها ست که مذکور گردید، ولی برای اهل خرد و منصفین تصور میرود تا این حد کافی با شد. ضمناً متذکر میشود، گرچه طرفداران تنا سخ هم برای اثبات مدعای خود و رد دلایل طرفداران بطلان تناسخ جوابهایی داده و شبهاتی در این مقام نمودهاند، اما از آنجا که همگی آن شبهات و سفسطهها از طرف علمای فن با دلایل علمی و منطقی باطل و مردود گشته، دیگر احتیاج به تحریرشان ندیده مخصوصاً ذکر تفصیلی آنها از حوصلهء گنجایش مباحث ما که پایهاش روی اختصار است خارج میداند. لذا تمامی فلاسفه و بزرگان و دانشمندان عرفان با گردآوری مدارک و شواهد ثابت نمودهاند که تناسخ، حلول و اتحاد کلاً باطل است و سیر کمال ” رجعت ” صحیح میباشد.
شبهه دیگری که ممکن است وجود داشته باشد، اینکه شاید برخی بگویند رجعت با آیه ۱۰۰ سوره مؤمنون سازگار نیست؛ زیرا طبق این آیه، مشرکان به جهان باز میگردند تا عمل صالح انجام دهند، آنها میگویند: «رب ارجعونی لعلی أعمل صالحاً فیما ترکت»، اما به آنها پاسخ منفی داده و گفته میشود: «کلا إنها کلمه هو قائلها». در پاسخ باید گفت این آیه عام است، ولی آیه رجعت خاص؛ به عیارتی این آیه عموم را گفته است، در صورتی که در بحث رجعت عمومیتی در کار نیست و تنها یک عده خاص رجعت میکنند.
شبهه دیگری که مطرح است، اینکه آیا رجعت جزء اصول مذهب است یا جزء اصول دین؟
طبق تعاریفی که از این دو واژه شده است، رجعت جزء اصول دین نیست؛ زیرا اصول دین از اموری هستند که اگر فرد به آنها اعتقاد نداشته باشد، به دین لطمه میزند؛ برای مثال اگر انسان به توحید اعتقاد نداشته باشد، کافر شناخته میشود؛ اما اگر انسان به اصلی از اصول مذاهب معتقد نباشد، به واسطه این اعتقاد نداشتن از دین رانده نمیشود. بنابراین اگر کسی به رجعت اعتقاد نداشته باشد، کافر شناخته نمیشود و اعتقاد به رجعت از مسلمات شیعه است، نه از مسلمات اسلام.
شاید این سؤال مطرح شود که تفاوت رجعت با معاد چیست؟ این دو مسئله دارای چهار تفاوت هستند:
۱- رجعت در این جهان مادی با همه مشخصات و عوارض، محقق میگردد. همانطور که در تعریف رجعت آمده است مردمان در همان شکل و صورتی که در گذشته بودند، بر میگردند؛ اما معاد در جهان دیگر اتفاق میافتد که از عوارض مادی خبری نیست.
۲- در معاد همه خلایق برای حسابرسی محشور میگردند، در حالی که رجعت به کافران شرور و مؤمنان خالص اختصاص دارد.
۳- چنانچه گفته شد انکار اصلی از اصول دین موجب کفر میشود، برخلاف انکار اصول مذهب؛ بنابراین انکار معاد موجب خروج از دین میشود، ولی انکار رجعت موجب کفر نمیشود.
۴- بازگشت کنندگان به دنیا در زمان رجعت دوباره خواهند مُرد یا کشته خواهند شد، اما در معاد دیگر مرگ و ارتحالی نخواهد بود؛ زیرا آنجا سرای ابدی است.
همچنین در مورد وجه اشتراک و افتراق رجعت و ظهور باید گفت، این دو مسئله در یک جهت با هم اشتراک دارند و آن این است که هر دو در آخرالزمان رخ میدهند، اما فرقشان در این است که خداوند برای برچیدن ظلم و گسترش عدالت، حجت خود حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را روی زمین خواهد آورد، ولی رجعت آن است که هنگام ظهور، برای یاری حضرتش و نیز استمرار حاکمیت حق بعد از برقراری عدالت، خداوند گروهی از مؤمنان را که از دنیا رفتهاند، به دنیا باز میگرداند تا شاهد اعتلای کلمة الله در روی زمین باشند، اما نباید چنین تصور کرد که رجعت همان ظهور است. رجعت یعنی بازگشت عدهای از مؤمنان و کفار، ولی ظهور به معنای آشکار شدن و قیام دوازدهمین ذخیره الهی پس از غیبت طولانی است؛ در نتیجه نزدیکی زمان آن دو واقعه نباید موجب خلط و یکی دانستن آنها شود.
در حدیث آمده است : یک روز مأمون به امام رضا(ع) عرض کرد: ای اباالحسن نظر شما در باره رجعت چیست؟ حضرت فرمودند: «رجعت» حقیقت دارد. در میان امتهای پیشین نیز وجود داشته است و قرآن از آن سخن به میان آورده و رسول خدا(ص) فرموده است: هر چه در امتهای گذشته بوده در میان این امت نیز عیناً و مو به مو پیش خواهد آمد.[عیون اخبار الرضا (ع)، ۲/۲۰۱/۱ به نقل از میزان الحکمه حدیث شماره ۶۹۲۴و ۶۹۲۶]
همچنین در حدیث دیگری آمده است: از امام کاظم علیه السلام نقل شده که فرمود: «مردمی که مرده اند به دنیا بازگشت خواهند کرد تا انتقام خود را بگیرند، به هر کس آزاری رسیده به مثل آن قصاص میکند و هر کس خشمی دیده بمانند آن انتقام میگیرد و هر کس کشته شده، قاتل را به دست خود به تقاص خون خود میکشد و برای این منظور دشمنان آنان نیز به دنیا بر میگردند تا آنها خون ریخته شده خود را تلافی کنند و بعد از کشتن آنها سی ماه زنده میمانند، سپس همگی در یک شب میمیرند، در حالی که انتقام خون خود را گرفته و دلهایشان شفا یافته است، دشمنان آنها به سخت ترین عذاب دوزخ مبتلا میشوند.»[ دوانی، علی، مهدی موعود، ترجمه ج ۱۳، ص ۱۱۸۸، دار الکتب الاسلامیه،چ ۲۷]
عالم دنیا ظرف فعلیت یافتن قوه ها و تکامل استعدادها است و برای رسیدن به آخرت خلق شده است تا موجودات را در دامن خود پرورش داده به تکامل مطلوب برساند، اما از آنجایی که عده ای از مؤمنان خالص به خاطر موانع و مرگهای غیر طبیعی از ادامه این مسیر معنوی باز ماندهاند. حکمت خدای حکیم ایجاب میکند که آنان به دنیا بر گردند و سفر تکاملی خود را به پایان برسانند.
چنان چه امام صادق علیه السلام میفرماید: «هر مؤمنی که کشته شده باشد به دنیا بر میگردد تا بعد از زندگی مجدد به مرگ طبیعی بمیرد وهر مؤمنی که مرده باشد به دنیا برمی گردد تا کشته شود» (وبه ثواب شهادت برسد).[بحار،ج ۵۳، ص۴۰]
بنابر این هدف از بازگشت مجدد این دو گروه، تکمیل یک حلقه تکاملی برای دسته ی اول و تنزل به پست ترین درجة ذلّت برای دسته ی دوم است و با توجه به این که رجعت عمومی نیست و اختصاص به مؤمنان خالص و کافران محض دارد، چنان چه امام صادق علیه السلام فرمود: «رجعت جنبه عمومی ندارد، بلکه اختصاص دارد به کسانی که به ایمان کامل و شرک خالص رسیده باشند.[ ضمیری، محمدرضا، رجعت، ص ۵۵، نشر موعود، تهران، چ دوم، ۱۳۸۰] معلوم میشود که این دو مورد از حکمت های اساسی رجعت است.
کتاب دیگری به نام زهار (zahar) که دراوایل قرن سوم میلادی (۱۲۱ م )تدوین شده است. درکتابخانه های معتبر جهان موجود است که درمورد زندگی دوباره روح مطالب بسیاری درآن کتاب نوشته آورده وتاکید کرده است، چون ممکن است روح دریک سفرنتواند به هدف اصلی خلقت برسد بنابراین برای برخی از ارواح چنین مقدر شده است،سفرهای روح اینقدر تکرار می شود تا به تکامل برسند. درانجیل نیز آمده است که “سنت ژان” و” نیکودم” درباره به دنیا آمدند. مجدد بشر از حضرت عیسی سئوال می کنند و حضرت دراین باره چنین می فرماید
به طور تحقیق به شما خبرمی دهم احدی نمی تواند وصل به مبدا شود)،مگر اینکه تجدید زندگانی حاصل کند.) نیکودم درست ملتفت نمی شود و مجددا سئوال می کند.حضرت جواب وی می فرمایند: من به شما می گویم اگر کسی مجددا به دنیا نیاید ( تجدید حیات نکنید)، ممکن نیست بتواند داخل حوزه سلطنت خدائی بشود. شما ابدا تعجب نکنید از آنچه که به شما خبر می دهم. پس شما هم باید دوباره متولد شوید.
روح آرزومند جائی است که مناسب اوست، شما حس می کنید، ولی نمی دانید از کجا آمده و به کجا می روید. دانشمندان و روح شناسان مختلفی در طی قرون مختلف و مخصوصاً در قرن گذشته در باره تکامل روحی مطالعات بسیار نموده اند. به طوری که خود ارواح درعلم روحی جدید حقایق حیات وتکامل یافتن روح را جهت رسیدن به هدف به صورت امری بدیهی ولازم می دانند. البته لازم می دانم به این نکته مهم اشاره کنم که برگشت ارواح برای اولیاء خدا هرگز صورت نمی گیرد، چرا که آنها جزو انسانهای کامل هستند و به جهت رشد و راهنمایی بشر آفریده شده اند. مگردرمواردی استثناء که آن هم به اراده و میل خداوند بوده صورت می گیرد، همچون حضرت مسیح، حضرت مهدی (ع)، ….. آن هم فقط به اراده و تصمیم خداوند.
« اشهد الا اله الله و أشهد أن محمداً عبده و رسوله » و«اشهد ان علی ولی الله»