<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>

<channel>
	<title>و باز هم سلام</title>
	<atom:link href="http://www.224.ir/index.php?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.224.ir</link>
	<description></description>
	<pubDate>Fri, 04 May 2012 17:48:34 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>عدالت الهی</title>
		<link>http://www.224.ir/?p=862</link>
		<comments>http://www.224.ir/?p=862#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 May 2012 09:04:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عرفاني]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.224.ir/?p=862</guid>
		<description><![CDATA[سئوال:چراخداوند میفرماید هر که را بخواهم هدایت و هرکه را نخواهم هدایت نمی کنم؟ آیا این باعدالت سازگار است؟
وَمَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ النَّارِ إِلَّا مَلَائِکَةً وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً لِلَّذِینَ کَفَرُوا لِیَسْتَیْقِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ وَیَزْدَادَ الَّذِینَ آمَنُوا إِیمَانًا وَلَا یَرْتَابَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ وَالْمُؤْمِنُونَ وَلِیَقُولَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْکَافِرُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَٰذَا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><strong><span style="color: #ff0000;">سئوال:چراخداوند میفرماید هر که را بخواهم هدایت و هرکه را نخواهم هدایت نمی کنم؟ آیا این باعدالت سازگار است؟</span><br />
وَمَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ النَّارِ إِلَّا مَلَائِکَةً وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً لِلَّذِینَ کَفَرُوا لِیَسْتَیْقِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ وَیَزْدَادَ الَّذِینَ آمَنُوا إِیمَانًا وَلَا یَرْتَابَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ وَالْمُؤْمِنُونَ وَلِیَقُولَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْکَافِرُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَٰذَا مَثَلًا کَذَٰلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ  وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ وَمَا هِیَ إِلَّا ذِکْرَىٰ لِلْبَشَرِ(سوره مدثر آیه ۳۱ )<br />
ترجمه آن: و ما خازنان دوزخ را غیر فرشتگان (عذاب) قرار ندادیم و عدد آنها را جز برای فتنه و محنت کفّار (نوزده) نگردانیدیم تا آنکه اهل کتاب هم یقین کنند (که ذکر این عدد مطابق تورات و انجیل است با آنکه صاحب قرآن به کتب آسمانی عالم نبوده و البته کلامش به وحی خداست و ایمان آرند) و آن بر یقین مؤمنان هم بیفزاید و دیگر در دل اهل کتاب و مؤمنان به اسلام هیچ شک و ریبی نماند و تا آنان که در دلهاشان مرض (شک و جهالت) است و کافران نیز (به طعنه) گویند که خدا از این مثل (که عدد فرشتگان عذاب را نوزده شمرده است نه بیش و کم) چه منظور داشت؟ بلی این چنین (قرار داد تا) هر که را خواهد به ضلالت بگذارد و هر که را خواهد هدایت نماید و هیچ کس از (عده بی‌حد) لشکرهای پروردگارت غیر او آگاه نیست و این (آیات ذکر دوزخ) جز برای پند و موعظه بشر نخواهد بود.<br />
یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ ؛خداوند هدایت وضلالت را به خود نسبت داده است.از آنجا که عالم، نظام سبب ومسببی است، نظام علت و معلول است. هر چیزی دارای اثری است و این قانون (علی  و معلولی) لا ینفک از این عالم است وسنت الهی است و؛لن تجد لسنةالله تبدیلا؛سنت الهی تبدیل وتغییر نمی کند پس هر شیی اثر وضعی خود را دارد. پس انسان دارای اختیار است پس اختیار به عنوان یک شی چرا اثری ندارد؟ پس عدالت کجاست وقتی خودش را ما را گمراه کرد چرا عذاب کند؟<br />
میتوان گفت انسان با اختیار خودش زمینه هدایت وضلالت را برای خودش فراهم می کند ولی از آنجا که اثر کار اختیاری را اعم از مثبت ومنفی را خدا قرار می دهد طبق نظام علی ومعلولی، لذا به نحو غیر مستقیم خداوند ضلالت را به خودش نسبت می دهد آن هم به دلیل اثر بخشی به کارها. که با اختیارانسان وعدالت الهی نیز سازگار است.<br />
حال سوال اینجاست که این شناخت، علم  و آگاهی را انسان از کجا و به چه طریقی بایست بدست بیاورد؟ و دیگر اینکه انسان تا کدام مرحله از آنرا، خودش می تواند با تلاش کردن به دست بیاورد؟ وتا چه مقدار از آن را، خداوند به اوعنایت خواهد کرد؟<br />
افکار آدمی در زندگی سرشار از نعمت ها و ثروت های نامحدود است، از آنجا که‌ علم‌ ما به‌ واقعیت‌ از راه‌ ماهیات‌ است، هر اندازه‌ که‌ آگاهی‌های‌ ما نسبت‌ به‌ ماهیت‌ یک موجود یا یک‌ شی‌ بیشتر شود، علم‌ ما به‌ آن‌ موجود یا شی بیشتر خواهد شد. لذا به‌ هر مقدار که‌ آثار مخلوقات را بشناسیم، علم‌ ما به‌ ماهیت‌ آنها بیشتر خواهد شد. شما موجودات را از راه‌ آثارشان‌ می‌شناسید، یعنی‌ معرفت‌ ما از راه‌ علم‌ به‌ آثار آنهاست، بنابراین‌ معرفت‌ ما در حد علم‌ و معرفت‌ به‌ آثار آنها تنزل‌ پیدا می‌کند، ولی‌ به‌ هر مقدار که‌ آثار آنها را بشناسیم‌ باز به‌ واسطه‌ آن‌ آثار ماهیت‌ آثارشان را بهتر درک‌ می‌کنیم. ذهن‌ انسان‌ در آغاز حیات، در حال‌ قوه‌ و استعداد محض‌ است‌ و به‌ تدریج‌ ادراکات‌ جزیی‌ را به‌ دست‌ می‌ آورد. ادراک‌ امور کلی‌ نیز از راه‌ ادراک‌ امورجزیی‌ به‌ دست‌ می‌ آید. اما انسان‌ در ابتدای‌ حدوث، خود و قوای‌ نفسانی‌ اش‌ را با علم‌ حضوری‌ درمی‌یابد، زیرا: &#8220;ملاک‌ علم‌ حصولی‌ فعالیت‌ و صورت‌گیری‌ قوه‌ خیال‌ است‌ و ملاک‌ علم‌ حضوری‌ تجرد وجود شی‌ از ماده‌ و خصایص‌ ماده‌ است. باید میان‌ صورتهای‌ ذهنی‌ مربوط‌ به‌ نفس‌ و امورنفسانی‌ که‌ از نوع‌ علم‌ حصولی‌ می‌باشند، و علم‌ نفس‌ به‌ خود، و حالات‌ نفسانی‌ که‌ از سنخ‌ علم‌ حضوری‌ اند، فرق‌ گذاشت. چون‌ در علم‌ حضوری‌ صورتی‌ از نفس‌ و حالات‌ آن‌ وجود ندارد. از همین‌جا است‌ که‌ نباید میان‌ تصور من و تصور لذت‌ و اندوه‌ که‌ علم‌ حصولی‌ اند با خود من‌ و خود لذت‌ و اندوه‌ که‌ حضوری‌ هستند اشتباه‌ کرد. تصور و تصدیق، خطا و صواب، تعقل‌ و استدلال، شک‌ و یقین‌ همه‌ مربوط‌ به‌ علم‌ حصولی‌ اند، نه‌ علم‌ حضوری.<br />
<span style="color: #ff0000;">از نظر فلسوفان: </span>علم به دو قسم تقسیم می‌شود: <span style="color: #ff0000;">«علم حصولی»</span> که حضور ماهیت نزد عالم معلوم است و <span style="color: #ff0000;">«علم حضوری»</span> که عبارت است از حضور وجود معلوم نزد عالم. به عبارت دیگر، علم یا در اثر حضور خود معلوم در نزد عالم به وجود می‌آید، یا در نتیجه حصول صورتی از آن. اگرچه علم حصولی و حضوری، هر دو پایه و اساس معرفت‌شناسی اسلامی را تشکیل می‌دهند. علم حضوری به منزله منشأ همه شاخه‏ های علوم اهمیت بیشتری دارد. با وجود این، آنچه عموماً بیشتر بدان توجه می‌شود، علم حصولی است و معمولاً از علم حضوری غفلت می‌شود. در مورد علت این مسئله می‌توان گفت، چون علوم بشری عموماً در حیطه علم حصولی کسب می‌شوند، لذا بیشتر در همین حیطه مورد بررسی قرارمی گیرند. ضمن آنکه پیچیدگی مباحث مربوط به علم حضوری  و دشواری فهم آن، می‌تواند مزید برعلت باشد.از این‌ رو، به نظر می‌رسد بحثی عمیق در زمینه  چیستی علم حضوری و ویژگی‌های آن ضروری باشد.هر کس «بالبداهه و حضوراً» وجود برخی از امور ذهنی را که هیچ تردیدی در آن راه ندارد در خود احساس می‌کند؛ زیرا عین واقعیت این امور، نزد او حاضر است.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><strong> <span style="color: #ff0000;">بنابراین، علم حضوری چنین تعریف می‌شود:</span> «علمی که عین واقعیت معلوم پیش عالم (نفس یا ادراک کننده دیگری) حاضر است و عالم شخصیت معلوم را می‏یابد».علم حضوری،</strong><strong> پایه و اساس همه علوم است و بدون آن، انسان‌ها فاقد هر‌گونه دانشی خواهند بود. علم منحصر به نوع حضوری می باشد، علوم حصولی را صرفاً اعتباراتی عقلی می‌نامد. این برخورد، تأثیرات عمیقی بر جنبه‌های گوناگون تعلیم و تربیت، از جمله ویژگی‌های آن خواهد داشت. فیلسوفان اسلامی، افزون بر علم حصولی، به نوع دیگری از معرفت قائل هستند که علم حضوری نامیده می‌شود و پایه و اساس همه ادراکات بشری است. با توجه به این نوع علم، نگاه تازه‌ای نسبت به مسئله شناخت مطرح شده، معارف بشری عمق و وسعت بیشتری می‌یابند.<br />
علم حضوری، در مقایسه با علم حصولی از توجه کمتری برخوردار است و غالباً مورد غفلت یا انکار قرار می‌گیرد؛ اما اهمیت و اعتبار این نوع علم، قابل چشم‌پوشی نیست و هر نگاه ژرف‌بینی را به خود جلب می‌کند؛ حتی برخلاف آنچه که در ظاهر امر به نظر می‌رسد، علم حضوری صرفاً عاملی درونی و غیرقابل استفاده نیست که فقط در بحث‌های فلسفی کاربرد داشته باشد؛ بلکه با نظری دقیق‌تر،آثار و دلالت‌های آن درعلم‌آموزی و کسب معرفت آشکار می‌شود. بهره‌گیری از این علم در آموزش و پرورش است.البته به‌ وضوح پیداست که نفس علم حضوری، قابل آموزش و یادگیری نیست؛اما می‌توان بر مبنای آن، به استخراج اصول آموزشی و تربیتی پرداخت.<br />
علم حضوری (مبدأ و منشأ همه علوم) فطری است؛ یعنی به‌طور بالقوه در همه افراد وجود دارد. از سوی دیگر، این علم بدون دخالت امر خارجی به دست می‌آید. با توجه به این معنا، کار مدرسه که در حقیقت فعلیت بخشیدن به علم حضوری بالقوه است، نوعی پروراندن است؛ یعنی مراقبت از رشد و زمینه‌سازی برای نمایاندن توانایی‌ها. از این‌رو، اصل و جهت آن از درون نشئت می‌گیرد؛ پس در چنین مفهومی، تعلیم و تربیت نمی‌تواند امری خارجی باشد. هرگاه تعلیم و تربیت بر اساس علم حضوری و فطری باشد و از درون انسان‌ها نشئت گیرد، نمی‌تواند جنبه وضعی و قراردادی داشته باشد. بنابراین، اصول که عبارت‌اند از «مبانی عقلانی و مقیاس‌هایی بری از هرگونه نظر شخصی و اعتباری» کشف‌کردنی هستند، نه وضع‌کردنی. همچنین از آنجایی که «اصل»، منشأ و مصدر اعمال تربیتی است،افزون بر اصول، اهداف، محتوا،روش‌ها،فعالیت‌های یاددهی، یادگیری داده شود. تعلیم نوعی راهنمایی به‌ منظور ارشاد و رهبری ذهن به سوی درک مسائل دشوار است. بالقوه بودن علم حضوری و لزوم فعلیت یافتن آن، می‌تواند توجیهی برای نیازبه این نوع راهنمایی وهدایت باشد؛زیرا ممکن است شخص به‌تنهایی از عهده این امر (فعلیت بخشی) برنیاید؛ به‌ویژه آنکه فعلیت یافتن هرامر بالقوه، به مساعدت یا مساعدت نکردن شرایط بستگی دارد.بنابراین، فراهم آوردن شرایط مطلوب برای آموختن، که موجب هدایت تعلیم گیرنده در مسیر بالفعل کردن علم بالقوه‌اش می‌شود، اهمیت دارد. تربیت در این معنا، عبارت است از «هدایت جریان رشد»؛ یعنی ایجاد شرایط مساعد رشد مطلوب.<br />
پس تمامی انسان ها قادر خواهند بود از علوم  و آگاهی بهر بگیرند، چنانچه اراده خداوند نیز به همین بوده که از دو طریق این آگاهی را به انسان ها عنایت کند. اگر چه انسان برای رسیدن به کمال و سعادت کامل خود نمی‌تواند تنها بر عمل خویش تکیه کند بلکه توفیقات الهی و کمک حضرت حق را هم نیاز دارد. اما خداوند هرگز کسی را نمی خواهد گمراه ‌کند، ولی سنت الهی این چنین است که اگرکسی گام در وادی ضلالت و گمراهی نهاد نتیجه‌ این عملش گمراهی بیشتر و سلب توفیق بیشتر خواهد بود.یعنی ما یک ضلالت و گمراهی ابتدائی داریم و یک ضلالت و گمراهی که عقوبت و نتیجه آن ضلالت و گمراهی ابتدائی و اولی است.<br />
<span style="color: #ff0000;">حال برمی گردیم به سئوال اول که مطرح شده بود و پاسخ به آن:</span> چراخداوند میفرماید هر که را بخواهم هدایت و هرکه را نخواهم هدایت نمی کنم؟ آیا این باعدالت سازگار است؟<br />
وقتی قرآن کریم گمراهی و ضلالت افراد را به خداوند نسبت می‌دهد؛ مقصود ضلالت و گمراهی ابتدایی که شخص مرتکب می‌شود نیست بلکه مقصوداین است که سنت خداوند این است که هرکس این گام را در ضلالت برداشت؛ ضلالتها و گمراهی‌های دیگری هم نتیجه این گام برداشتن او خواهد بود. در مورد هدایت هم همینطور است.<br />
در نتیجه؛ خداوند به صورت ابتدایی کسی را گمراه نمی‌کند و گمراه کردن خداوند به معنای نتیجه گمراهی ابتدایی شخص است که با انتخاب خودش صورت گرفته است بنابر این هیچگونه منافاتی با عدل و رحمت خداوند ندارد.<br />
أَفَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَنًا فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ (سوره فاطر آیه ۸ )<br />
ترجمه آن : آیا آن کس که کردار زشتش به چشم زیبا جلوه داده شده و (از خود پسندی) آن را نیکو بیند (مانند مرد حقیقت بین و نیکو کردار است)؟ پس خدا هر که را خواهد به گمراهی واگذارد و هر که را خواهد هدایت فرماید. پس مباد نفس شریفت بر این مردم به غم و حسرت افتد، که خدا به هر چه اینان کنند کاملا آگاه است.<br />
تمامی مواردی که در بالا ذکر شد زمانی قابل درک و فهم است که شخص خودش، وجود موجودی مافوق (خداوند منان) را درک کرده باشد، وگرنه هرچه بگویم فایده ای نخواهد داشت.هر گاه انسان به خود و آنچه در حیطه ادراک اوست بنگرد و هر جزیی از آن را ملاحظه کند، می یابد که نبودن آن ذره محال نیست، و بود و نبود آن ممکن است، و ذات آن نه ضرورت وجود و نه ضرورت عدم دارد. ( یعنی الزاما آن ذره مجبور نیست وجود داشته باشد یا وجود نداشته باشد، به عباراتی اگر ذره هست دلیل بر اجبار نیست یا عکس آن.) و هر چیزی که بود و نبودش ممکن است محتاج به سببی است که او را موجود کند، مانند دو کفه ترازوی همسنگ که ترجیح یک کفه بر کفه دیگر بدون عامل خارجی ممکن نیست، با این تفاوت که وجود ممکن وابسته به سبب وجود، و عدم آن به نبود سبب وجود است،و چون وجود هر جزئی از اجزای جهان محتاج به دهنده وجود است، آن دهنده وجود یا خود اوست و یا همانند او از سایر موجودات، اما خود او با آنکه دارنده وجود نیست چگونه می تواند آنچه را که ندارد بدهد، و اما همانند او که همچون او نتواند به خود هستی دهد، چگونه می تواند به غیر خود هستی ببخشد، و این حکم که بر هر جزیی از جهان جاری است، بر کل جهان هم جاری است. چنان که وجود فضایی روشن که از خود روشنی ندارد، دلیل بر وجود مبدایی برای این روشنایی است که به خود روشن باشد نه به غیر،چه اگر چنین مبدایی نباشد ممکن نیست فضایی روشن شود، زیرا آنچه در ذات خود تاریک است محال است به خود روشنی بخشد تا چه رسد به غیر. به این جهت وجود کائنات و کمالات وجود مانند حیات و علم و قدرت دلیل بر وجود حقیقتی است که وجود و حیات و علم و قدرت او به خود اوست و وابسته غیر نیست. مردی بر علی بن موسی الرضا (ع) وارد شد، پس گفت : یابن روسول الله دلیل بر حدوث عالم چیست؟ حضرت فرمود : تو نبودی بعد بود شدی  و هر آینه دانستی که همانا خودت خود را به وجود نیاوردی و نه آنکس که مثل تو است تو را به وجود آورده است.) بنا به مطالب مذکور؛ پس به ضرورت عقل هر چه نبوده موجود شده،  باید وجود آورنده و سازنده ایی داشته باشد که عدم و نیستی در ذات او راه ندارد. از این رو تمام تطوّرات و پدیده های جهان، دلیل وجود پدید آورنده ایست که پدید آورنده ندارد و مصنوعات و مخلوقات خالقی است که مصنوع و مخلوق نیست.<br />
در واقع تمامی انسان ها خدا را باور دارند، فقط در تعریف و نحوه ارتباط با او با هم اختلاف دارند. در واقع وقتی شخصی اصل مطلب را باور دارد، ولی فقط در پردایش و ثبت آن مشکل دارد. درمورد دین شناسی بحث و بررسی و تحلیل آن بسیار طولانی است و همه گان کم و بیش آن را می دانند و یا خوانده اند، از طرفی هم چون موضوع اصلی بحث بنده دراین خصوص نیست، فقط می توانم بطور خلاصه  عرض کنم که مفهوم دین عبارت است از: مجموعه عقاید، اخلاق، قوانین و مقرّراتی که برای اداره فرد و جامعه انسانی و پرورش انسان ها از طریق وحی و عقل در اختیار آنان قرار می گیرد، که آن هم بر دو بخش است:<br />
۱- عقاید که شامل باور و اعتقاد به حقایق و واقعیت های جهان هستی بر اساس توحید است؛ مثل اعتقاد به خدا، وحی و نبوت، قیامت و معاد، بهشت و دوزخ و مانند آن.<br />
۲- اخلاقیات؛ تعالیمی است که فضایل و رذایل اخلاقی را به انسان می شناساند و راه تهذیب نفس از رذایل و آراسته شدن به فضایل را ارائه می دهد.<br />
بحث اصلی ما دراینجا بحث دینداری نیست، بلکه منظوراصلی این است که داشتن دین و شناخت خداوند یکی از مواردی است که باعث می شود مورد لطف و عنایت خداوند قرار گیریم. و دیگر اینکه وقتی انسان دیندار شد به کمک دین می تواند هدایت شود. «هدایت» در لغت به معنای دلالت و ارشاد به کار می رود و بر دو گونه است: یکی نشان دادن راه، که به آن <span style="color: #ff0000;">&#8220;ارائه طریق&#8221;</span> می گویند و دیگری رساندن به هدف که از آن به <span style="color: #ff0000;">&#8220;ایصال به مطلوب&#8221; </span>تعبیر می شود. پس به طور کلی، خداوند دارای دو نوع هدایت است: هدایت عامه و هدایت خاصه. که بنده هدایت عامه را به (رحمن) و هدایت خاصه را به ( رحیم ) نشان می دهم .<br />
</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><strong><span style="color: #ff0000;">۱- هدایت عامه: </span>یعنی اصل هدایت عامه در سراسر هستی.اصل هدایت عامه لازمه جهان بینی توحیدی اسلامی است، خداوند متعال به حکم اینکه واجب الوجود بالذات است و واجب الوجود بالذات، واجب من جمیع الجهات است، فیاض علی الاطلاق است و به هر نوعی از انواع موجودات در حدی که برای آن موجود ممکن و شایسته است تفضل و عنایت دارد و موجودات را در مسیر کمالشان هدایت می کند.این هدایت، شامل همه موجودات است از کوچکترین ذره گرفته تا بزرگترین ستاره و از پست ترین موجود بیجان گرفته تا عالی ترین و راقی ترین جاندارها که ما می شناسیم.همچنانکه در مورد هدایت انسان به کار برده در مورد هدایت جمادات و نباتات و حیوانات نیزبه کار برده است. هر موجودی از موجودات در طریق استکمال خود مسیر خاصی را می پیماید و آن مسیر هم دارای مراتب خاصی است که هر یک مترتب بر دیگری است تا این که به عالی ترین مرتبه، که همان غایت و هدف نهایی «نوع» است، منتهی شود، و نوع با طلب تکوینی و حرکت تکوینی در صدد رسیدن به آن هدف نهایی است و از همان ابتدای پیدایش به وسائل رسیدن به آن غایت مجهز است. این توجه تکوینی را از آنجایی که مستند به خدای تعالی است، هدایت عام الهی می نامند. در این نوع هدایت: هدایت و نعمات الهی میان انسان و سایر آفریده گان بطور برابر و مساوی صورت می گیرد وهیچ تفاوتی در بین آنها نیست. مثل بوجود آوردن اکسیژن، باد، باران و&#8230;.. <span style="color: #ff0000;">( الرحمن )</span><br />
<span style="color: #ff0000;">اما هدایت خاصه خود نیز بر دو نوع است:</span> هدایت تکوینی و هدایت تشریعی.<br />
انسان در عرصه آفرینش به دلیل جایگاه ویژه و رتبه وجودی والای خود نسبت به سایر آفریده ها، افزون بر هدایت عامه، از دو نوع هدایت خاصه نیز برخوردار است: <span style="color: #ff0000;">( رحیم )</span><br />
۱- هدایت تکوینی (فطری) ۲- هدایت تشریعی<br />
<span style="color: #ff0000;">هدایت تکوینی:</span> مراد از هدایت تکوینی آن است که خداوند انسان را به گونه ای آفریده است و هستی او را به الهامی مجهز کرده است که با آن الهام می تواند اعتقاد حق و عمل صالح را تشخیص دهد. فطرتی که انسان بر اساس آن خلق شده، نوعی خلقت خاص است که انسان را به سوی موجودی متعالی دعوت می کند، انسان با این ویژگی درونی خود درمی یابد که به سوی موجودی که خارج از وجود اوست متمایل و محتاج است و همچنین نیاز سایر پدیده ها و موجودات را نیز به موجودی که از نقص و نیاز مبرا است و سلسله موجودات بدان منتهی می گردد، درک می کند.هدایت تکوینی نیروهای علمی انسان را از بینش خاص و نیروهای عملی او را از کشش و کوشش مخصوصی برخوردار می کند، تا با فهم یا مشاهده معارف الهی و به هدف نهایی نایل آید. به عبارت دیگر، خداوند قدم به قدم از عبد سالک دستگیری می کند و او را به مقصد می رساند. از این رو، هدایت تکوینی، به <span style="color: #ff0000;">&#8220;ایصال به مطلوب&#8221;</span> موسوم است.<br />
<span style="color: #ff0000;">هدایت تشریعی: </span>هدایت تشریعی به این معناست که خداوند از طریق پیامبران، کتاب های آسمانی، پدر و مادر، معلمین و استاد معنوی راه رسیدن به مقصد را به انسان نشان داده است و انسان اختیار دارد که آن را بپذیرد و یا انکار کند، چنان که می فرماید: &#8221; إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا : ما به حقیقت راه (حق و باطل) را به او نمودیم حال خواهد (هدایت پذیرد و) شکر (این نعمت) گوید و خواهد (آن نعمت را) کفران کند. (سوره انسان آیه ۳)<br />
<span style="color: #ff0000;">تفاوت هدایت تکوینی و هدایت تشریعی</span><br />
میان این دو هدایت تفاوت هایی وجود دارد. یکی آن که هدایت تکوینی عمومی است و هیچ یک از انسان ها از آن مستثنا نیست؛ زیرا این نوع هدایت لازمه خلقت بشر است و درهمه افراد درآغازخلقتشان بالسویه موجود است.اما ممکن است به خاطر عواملی ضعیف و یا بی اثر شود.<br />
اما هدایت تشریعی که دعوت دینی متضمن آن است و توسط پیامبران به همه انسان ها ارائه می شود تا در معرض و دسترس عقل ها قرار بگیرد تا هر کسی که حق را بر باطل مقدم می دارد، به آن هدایت دسترسی داشته باشد. افرادی که از این نوع هدایت برخوردار می شوند. به گونه ای که حق برایشان روشن می گردد، حجت خدا بر آن ها تمام است؛ اما افرادی که این نوع هدایت به آن ها نرسیده باشد و یا به گونه ای رسیده باشد که حق برایشان آشکار نشده باشد، چنین افرادی را خداوند مورد فضل خود قرار داده، آن ها را مستضعف خوانده است.<br />
وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اللَّهُ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (سوره ابراهیم آیه ۴)<br />
ترجمه آن : و ما هیچ رسولی در میان قومی نفرستادیم مگر به زبان آن قوم تا بر آنها (معارف و احکام الهی را) بیان کند، آن‌گاه خدا هر که را خواهد به ضلالت وا می‌گذارد و هر که را خواهد به مقام هدایت می‌رساند و او خدای مقتدر داناست.</strong></span></p>
<p><strong>وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنَابَ (سوره رعد آیه ۲۷)<br />
ترجمه آن : و کافران (مکه) می‌گویند: چرا آیت و حجت قاطعی از خدا بر (اثبات نبوت) او نازل نشد؟ تو به آنها بگو که (حجت قاطعی مانند قرآن و معجزات دیگر آمد اکنون) خدا هر که را خواهد گمراه و هر که را که به درگاه او تضرع و انابه کند هدایت می‌کند.</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong></strong></p>
<p><strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><strong>فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَمَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقًا حَرَجًا کَأَنَّمَا یَصَّعَّدُ فِی السَّمَاءِ کَذَٰلِکَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ (سوره انعام از آیه ۱۲۵ تا آیه ۱۲۷)<br />
پس هر که را خدا هدایت او خواهد قلبش را برای پذیرش اسلام باز و روشن گرداند و هر که را خواهد گمراه نماید (به حال گمراهی واگذارد) دل او را از پذیرفتن ایمان تنگ و سخت گرداند که گویی می‌خواهد از زمین بر فراز آسمان رود. این چنین خدا آنان را که به حق نمی‌گروند مردود و پلید می‌گرداند.<br />
وَهَٰذَا صِرَاطُ رَبِّکَ مُسْتَقِیمًا قَدْ فَصَّلْنَا الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ<br />
و این راه خدای توست که مستقیم است. ما آیات (خود) را برای گروهی که بدان پند می‌گیرند به خوبی روشن ساختیم.<br />
لَهُمْ دَارُ السَّلَامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِیُّهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ<br />
آنها را نزد خدا دار سلامت و خانه آسایش است و خدا دوستدار و سرپرست آنهاست برای آنکه نیکوکار بودند.<br />
<span style="color: #ff0000;">عمل کرد انسان در طول زندگی به دو صورت است:</span><br />
۱- اثر عمل کرد انسان نسبت به خود شخص.<br />
۲- اثراعمال او نسبت سیستم الهی.<br />
اما برخی سئوال دیگری را مطرح می کنند و می گویند: مگر نه اینکه تمام این موارد را خود خداوند نقش می بندد، پس چرا وقتی بنده اش به گناه آلوده می شود، بنده اش را بخاطر چیزهایی که خودش بوجود آورده و باعث گمراهی بنده اش شده است محاکمه می کند، چرا بنده اش باید پاسخ بدیها و گمراهیش را بدهد؟!. و یا اینکه می گویند اگر ما اختیار داریم پس چگونه خداوند برخى را هدایت می کند و برخى را گمراه می سازد؟!.<br />
<span style="color: #ff0000;">پاسخ به سئوال فوق این است که:</span> اول اینکه او خداست و ما بنده؛ و چون خداوند حکیم نقش ها را به اراده خودش پایه ریزی کرده است وما را بوجود آورده، طبعاً ما نمی توانیم ایده ی به خداوند که خالق ما بوده بدهیم، ما زمانی میتوانیم چند و چرا،کنیم که خود خالق باشیم و اختیار با خودمان باشد، در حالی که ما مخلوق هستیم و او خدا، وقتی خداوند متعال چنان عظمتی را می آفریند و جهانی با چنین نظم واقتداری درست می کند، پس بجای چون و چرا کردن بی فایده ، بهتر است بندگی کنیم و درجهت ارتقاء و نزدیکی بیشتر خود گام اساسی بر داریم.<br />
دلیل دیگر آن این است که انسان مـوجـودی اسـت مـرکـب از تن (جسم) و روان (روح) و عقل و هوی (خواسته) و در اثر این ترکیب ، فطرت او در جستجوی سعادت مادی و معنوی و رسیدن به کمال مقصود از هستی خویش است. زندگی انسان متن و حاشیه و اصل و فرعی دارد، اصل و متن خود اوست و حواشی و فروع آن، آنچه به او تعلق دارد؛ مانند مال، مقام فرزند حب ذات و علایق ذات، زندگی آدمی را با دو آفت غم و اندوه، و نگرانی و ترس به هم آمیخته، غم و غصه برای آنچه ندارد تا به او برسد و ترس و نگرانی که مبادا حوادث روزگار آنچه را دارد از او بگیرد. ایمان به خدا هر دو آفت را ریشه کن می کند،چون ایمان به خداوند عالم و قادر و حکیم و رحیم  او را کمک ویاری می کند به انجام وظایفی که برای او مقرر شده است، و با انجام وظایف بندگی می داند خداوند به عنایت حکمت و رحمت،او را به آنچه خیر و سعادت اوست وصل، واز آنچه مایه شر و شقاوت اوست باز می دارد. درهمین  رابطه  خداوند حکیم  راهنما و شهوداتی را برای ما می فرستد که با درک صحیح از آن، انسان خواهد توانست آگاهی بیشتری نسبت به جهان هستی بیابد. اما مطلب مهم این است که در نظام هستی،خداوند یک هدایت عام براى همه مردم دارد و آن هدایت فطرى است. خداوند به طور فطری هر انسانى را موحّد قرار داده و او را به راه راست هدایت کرده است &#8221; و هدیناه النجدین &#8221; و تمامی این ها را از طریق نیروهای درونی که در اختیار انسان گذاشته شده است برای او قرار داده همچنین نشانه ها و رسولانی در سر راه او می گذارد تا او گمراه نشود.هر دو راه بد و خوب را به او نشان می دهد، ولى این انسان است که باید پس از هدایت اولیه خطا نکند و پا را در مسیر انحرافى نگذارد تا به سوى هلاکت و فساد روانه نشود. اما متاسفانه باز انسان به سمت خطا کشیده می شود، مگر آنهایی که با آگاهی و شناخت صحیح، بندگی خدا را پذیرفته اند.<br />
<span style="color: #ff0000;">&#8221; سوره بلد از آیه ۳ تا آیه ۱۱ &#8220;</span><br />
وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ<br />
و قسم به پدر (بزرگوار انسان، آدم صفی) و فرزندان (خدا پرست) او.<br />
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی کَبَدٍ<br />
که ما انسان را به حقیقت در رنج و مشقّت آفریدیم (و به بلا و محنتش آزمودیم).<br />
أَیَحْسَبُ أَنْ لَنْ یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ<br />
آیا انسان پندارد که هیچ کس بر او توانایی ندارد؟<br />
یَقُولُ أَهْلَکْتُ مَالًا لُبَدًا<br />
می‌گوید: من مال بسیاری تلف کردم.<br />
أَیَحْسَبُ أَنْ لَمْ یَرَهُ أَحَدٌ<br />
آیا پندارد احدی او را ندیده (و افکار و اعمال بدش را ندانسته و ریا و نفاقش را نمی‌داند).<br />
أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ<br />
آیا ما به او دو چشم عطا نکردیم؟<br />
وَلِسَانًا وَشَفَتَیْنِ<br />
و زبان و دو لب به او ندادیم؟<br />
وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ<br />
و راه خیر و شر را به او ننمودیم؟<br />
فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ<br />
باز هم به عقبه (تکلیف) تن در نداد.<br />
اما از طرفی هم خداوند از طریق رسولان و بندگان مخلص خود، داستان ها و حکایت هایی نقل می کند که اگر این بنده من، درست به نعمت هایی که بر سر راهش قرار داده ام توجه کند هدایت خواهد یافت، اگر انسان هدایت خدا را پذیرفت و راه راست را بر راه کژ و انحرافى ترجیح داد، آن گاه خداوند او را هدایت بیش ترى می کند، زیرا قابلیت هدایت ثانویه را خواهد داشت. بدین سان او قلبش را براى پذیرش اسلام، (یعنی تسلیم شدن دربرابر امر خداوند) که همان ( بندگی است) ، آماده می سازد. خداوند در کتاب آسمانی خود مى فرماید &#8221; نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى&#8221; ما قصه آنان را بر تو به درستی حکایت خواهیم کرد. آنها جوانمردانی بودند که به خدای خود ایمان آوردند و ما بر مقام (ایمان) وهدایتشان بیفزودیم. یعنی؛ و بر هدایتشان افزودیم، (سوره کهف آیه ۱۳)<br />
همچنین درقسمت دیگر می فرماید &#8220;  وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ &#8221; و آنان که در (راه) ما (به جان و مال) جهد و کوشش کردند محققا آنها را به راه‌های (معرفت و لطف) خویش هدایت می‌کنیم، و همیشه خدا یار نکوکاران است. (سوره عنکبوت آیه ۶۹)<br />
حال که بحث به اینجا رسید ممکن است برخی نیز سئوال خود را اینگونه مطرح کنند که، پس همه چیزدراین دنیا جبری است، و اساساً انسان هیچگونه اختیاری ندارد؟ یا برخی سئوال کنند، آیا انسان در اعمال خود مجبور است یا مختار؟ اگر پاسخ ما به آنها این باشد که &#8221; جبر&#8221; خواهد بود، بدین معنی می شود که هیچ یک از اعمال و حرکات انسان به میل و اراده خودش نبوده و تماماً بواسطه قدرت ازلی از پیش تعیین شده و مقدر است. بنابراین نشستن و برخاستن و خوردن و انتخاب‌کردن و کلا تمام ارزش‌هایی که از او سر می‌زند،به فرمان قادر جبار مشیت آفرین بوده و خود اصلاً اختیاری در رد و قبول آنان نداشته است و بر این اساس خطاها و گناه‌های افراد پلید در خور کیفر و مجازات نبوده و شخص خاطی مبری از مکافات خواهد بود و همچنین بعثت پیامبران و رسولان و امر و نهی آنان نیز صرفا خاصیتی بی‌ریشه داشته است. بدی نیز مخلوق همان خالقی است که خوبی را به ارمغان هستی آورده است. ضعف و یا قوت انسان در پرهیز از خطا به مدد قوه، خلاقیت خالق است. پس وقتی جبری شد، مسئولیتی هم نیست. و وقتی مسئولیت هم در کار نبود، بازخواست و محاکمه‌ای هم در کار نخواهد بود.<br />
اما اگر گفته شود که انسان &#8220;مختار&#8221; است این معنا را خواهد داشت که به غیر از اراده خویش هیچ اراده، دیگری در کار او قدرت نفوذ نداشته و خود به تنهایی دارای اراده مطلق است. می‌تواند پرهیز و یا مبادرت به چیزی را در خودش ایجاد نموده و پیروی کند. چون خواستی به غیر از خواست خودش مطرح نیست، پس هیچ محدودیتی بنام قضا و قدر قابل احترام نخواهد بود. اگر به آرمانها وایده‌هایش می‌رسد به صرف لیاقت‌های فردی خودش است و نیز اگر هم نسبت به اهدافش ناکام باقی ماند باز هم علت خود اوست.<br />
<span style="color: #ff0000;">مفهوم جبر</span><br />
نزدیکترین معنایی که از شنیدن کلمه جبر در ذهن نقش می‌بندد عموما زور و جباریت است. یا به عبارتی قوه قهاریت و زور مدار یک نیروی برتر که اجازه هیچ‌نوع تحرکی را به انسان تحت استیلای خود نمی‌دهد. این نوع روز گویی و جباریت خاص اراده ازلی بوده و اعمال قدرت آن نیروی برتر، دم به دم تا نهایت بر انسان چیره‌گری می‌کند. به تعبیر دیگر این نوع باور را می‌توان زورنگری نامید اما تصور دیگری را در خصوص تعریف مفهوم جبر می‌توان به کار گرفت که به آن حد‌نگری می‌گوییم. حدنگری مترادف صحیح‌تری از کلمه دترمینیسم است.<br />
دترمینه به معنی جبر حدود است و نه جبر زور‌پیشگی. به این مثال توجه کنید: فرض کنید در داخل اتومبیل پشت فرمان نشسته‌اید و کسی در کنار شما به رانندگی و میزان سرعت اتومبیل نظارت دارد. هر گاه شما بخواهید سرعت اتومبیل را زیاد کنید،آن شخص به شما هشدارمی دهد که از افزایش سرعت پرهیز نموده و آهسته برانید. در این صورت شما قادر نخواهید بود که میل و اراده خود را در مورد رانندگی کاملاً اعمال نمایید. چون هر گاه خواسته باشید به اختیار خود عمل کنید،اراده شخص بغل‌دستی که مثلاً مربی شما و یا پلیس می‌باشد، بر اختیار شما غلبه کرده و شما را مجبور و یا وادار به پیروی از نظریات خودش می‌کند.<br />
ولی حالادر همین مثال فرض کنید که در اتومبیل تنها پشت فرمان نشسته و به اختیار خودتان می‌توانید هر قدر دوست داشته باشید بر سرعت اتومبیل بیفزایید ولی مکانیک اتومبیل شما سیستم کاربراتور را طوری تنظیم نموده که سرعت اتومبیل بیش از حد معینی نمی‌تواند فراتر رود در صورت اول (یعنی وجود اراده فرمانده) اراده شما تحت استیلای اراده برتر قرار داشته و در صورت دوم (داشتن توان محدود در سرعت) اراده شما در بن‌بست تعیین شده محصور گشته است.<br />
<span style="color: #ff0000;">اختیار جبری</span><br />
مشکل می توان گفت که ریشه‌ی اندیشه‌های جبر و اختیار دقیقاً به چه دوره‌ای از تاریخ اجتماعی بشریت مربوط می‌شود. ولی در یک نظردهی اجمالی می‌توان اظهار داشت که تفکر بشر اولیه کاملاً بر پایه جبر بنا بود. او اگر چه مفهوم ذهنی و علمی از پروردگار خود نداشت، ولی ضعف خود را در مقابل حوادث طبیعی به واسطه پناه‌بردن به «مشیت برتر» جبران می‌نمود. چون خود قادر به  کنترل اتفاقات نبود، آنان را به ذاتی برتر نسبت می‌داد و به همین دلیل به وجود خدایان متعدد به عنوان صاحبان و مظاهر آن اراده‌های قوی‌تر معتقد می‌شد. به عبارت دیگر اینطور می‌توان استنباط نمود که وجود خدایان و اساطیر رنگ و وارنگ  در اندیشه بشر اولیه، نشانه‌هایی از اعتقادات او به جبر و مشیت برتر است. بعد‌ها که این موجود رفته‌رفته خود را یافت و توانست بر برخی از اتفاقات غالب شود احساس نمود می‌تواند «خود» عرض اندام نموده و به احکام خدایان که تا کنون آنان را از پیش تعیین شده می‌‌پنداشت هجوم آورده و اراده خود را جایگزین کند. شناخت او در قلمرو هستی و قانونمند بودن آن توسعه پیدا کرد و فهمید که نسبت‌دادن اموربه خدایان، نفی اراده خود واعتقاد به مجبوریت و محکومیت‌اش می‌باشد.درک‌کرد مجبور‌بودن و محکوم‌بودن متعلق به دوران حیوانیت است که جبر غریزه و فرمان ‌بری از آن مشیت دیگری ندارد. ولی آگاهی می‌تواند زمینه و دلیل انتخاب باشد.<br />
بنظر ما، یکی از علل پیچیدگی و ناشناس ماندن موضوع (جبر و اختیار)، لایه لایه بودن آن است؛ یعنی (جبر و اختیار) یک مبحث لایه لایه است؛ و هر لایه، شامل یک جبر و یک اختیار است؛ و تفاوت هر لایه با لایه بعدی، اینست که اختیار قبلی به جبر تبدیل می‌شود و اختیار دیگری بجای اختیار قبلی می‌نشیند. مثلاً ما مجبوریم کار کنیم تا پول بدست آوریم و مجبوریم پول بدهیم تا خوراک بخریم و مجبوریم خوراک بخوریم تا زنده بمانیم&#8230;<br />
پس وقتی به کل این قضیه (از بالا به پائین) نگاه کنیم، می‌بینیم که (جبرها) همیشه (جبر) هستند و این (اختیاراتند) که در لایه‌های بعدی تبدیل به (جبر) می‌شوند. پس اگر {(از بالا به پائین)(یعنی از فرع به اصل)} به موضوع نگاه کنیم، همهٌ عناصر را (جبر) می‌بینیم . لذا بی جهت نیست که گروهی به (جبر مطلق) یا مسلوب الاراده بودن بشر قائل بوده‌اند.<br />
اما وقتی به کل این قضیه (از پائین به بالا) نگاه کنیم، می‌بینیم که (اختیارات) همیشه (اختیار) هستند و این (جبرها) هستند که در لایه‌های بالاتر تبدیل به (اختیار) می‌شوند. پس اگر {(از پائین به بالا)(یعنی از اصل به فروع)} به موضوع نگاه کنیم، همهٌ عناصر را (اختیار) می‌بینیم . لذا بی جهت نیست که گروهی نیز به (اختیار مطلق) بشر قائل بوده‌اند. اصولاً فرق بین عقل و جهل در همین نکتهٌ ظریف نهفته است که دانایان از (فرع به اصل) می‌روند، و نادانان از (اصل به فرع). مثلاً نادانان معتقدند که (ازدواج برای لذت بردن است). ولی دانایان می‌گویند: {ازدواج برای تولید مثل است و لذت بردن نیز (بطور ناخودگاه) ابزاری برای تشویق و ترغیب در اقدام به تولید مثل است}.<br />
اصولاً سمت عقلانیت، از فرع بسوی اصل است؛ یعنی اگر کسی از فرع بسوی اصل برود عاقل است، و اگر کسی از اصل بسوی فروع برود جاهل است؛حکمت، چیزی نیست جز گذشتن از فروع بمنظور رسیدن به اصول. و نیز جهالت، چیزی نیست جز گذشتن از اصول بمنظور رسیدن به فروع/ درحقیقت جبر و اختیار، یک حق مُشاع است بین کل بشریت؛ و افراد بشر، خواه بطور (فردِ مُنفرد) و خواه بطور (جمع مُنفرد)، اختیار این را ندارند که در عناصری که مشمول این حق هستند، دخل و تصرف کنند و یا آنها را تغییر دهند، مگر با موافقت خداوند رحمان.<br />
پس (بطور پیش فرض) مُشاع یعنی چیزی که میان همگان مشترک باشد؛ و هر چیز که در میان همگان مشترک باشد، مشمول (حقوق بشر) است؛ و هر چیز که مشمول حقوق بشر باشد، واجد جبر و اختیار است. مثلاً (کوچه)ای که شارع عام است، یعنی هرکسی از هرکجای جهان بیاید، اختیار دارد از آن کوچه گذر کند و کسی حق ندارد مانع او شود (یعنی همه مجبورند به او اجازهٌ عبور بدهند). [پس تا اینجا جبر بود و اختیار هم بود.] و یا بطور مثال، (هوا) در میان جامعهٌ جهانی، یک عنصر مُشاع است ولی هر فردی با نفس کشیدن، بخشی از آن هوا را مصرف می‌کند. اما مردم جهان (به اجبار طبیعی) پذیرفته‌اند که همگان از (هوای زمین) تنفس کنند و هیچکس حق ندارد مانع تنفس دیگری شود. و این {حق نداشتن} جبر است. یعنی (جبر) هرگز تنها نیست و همیشه همراه با (اختیار) است؛ یعنی (جبر و اختیار) اگرچه بظاهر ضد یکدیگرند، اما در واقع یک چیز را شکل می‌دهند که آن (حقوق بشر) است و حقوق بشر، بدون وجود (جبر و اختیار) موجود نخواهد بود، بطوریکه عدم هریک، موجب عدم دیگری خواهد شد. این یعنی اینکه هیچ اختیاری بدون (جبر) نیست؛ و هیچ جبری بی (اختیار) نیست و عدم هریک از این دو، مساویست با عدم هر دو. اینکه مردم از بام تا شام، صدها بار عبارات [... حق داری... حق نداری...] را بکار می‌برند، خود گویای این است که موضوع (جبر و اختیار) نزد بشر تا چه حد مهم است؛ پس فهمیدن و فهماندن آن، یکی از ملزومات مهم زندگانی بشر است.<br />
<span style="color: #ff0000;">نتیجه اینکه:</span> مسئله جبر یا اختیار قرنهاست که موضوع بحث میان متفکرین و انسانهای مختلف بوده است. اما هیچوقت پاسخ قانع کننده ای برای این مسئله یافت نشده است. در مکتب مادی که اصالت با ماده است معتقدند که ماده خالق فکر است، یعنی اگر فکری وجود دارد این فکر مخلوق ماده است، یعنی «ماده خالق فکر». در مکتب ایده‌آلیسم بعکس معتقدند که «ایده خالق ماده» است، «ایده یا ذهن خالق ماده». یعنی این ذهن من هست که این دنیای وجود را تصور می‌کند و ماده را خلق می‌کند، و در مکتب اسلام این خدا خالق ماده است و خالق دهن. می‌بینیم که در مکتب ما نه ماده خالق ذهن ا ست و نه ذهن خالق ماده، بلکه خالق بزرگتری است بنام خدا که هم ماده را خلق کرده و هم ذهن را. لذا اگر خداوند علم بینهایت دارد ، پس میداند که هر کسی در زندگی چه اعمالی را انجام میدهد. وقتی خداوند از روز ازل این علم را دارد پس ما نمی توانیم برخلاف دانسته های اوعمل کنیم. کسانی که می خواهند ثابت کنند زندگی اختیاریست از مثال هائی استفاده می کنند که کاملا اشتباه است. مثلا از روابط بین انسانها می گویند و آنگاه آنرا با خداوند قیاس می کنند. علم خداوند بینهایت است و قدرت و همه چیز او هم همینطور است. بنا بر این ما نمی توانیم برخلاف دانسته او عمل کنیم زیرا درک ما از جهان مبتنی بر آن اطلاعاتی است که حواس ما به ما رسانده اند.<br />
متاسفانه حواس ما نیز بسیار ناقص هستند و در نتیجه اطلاعات داده شده اصلا قابل اعتماد نیستند.هرچه تا به امروز انسان ها فهمیدند،فقط مقدار اندکی از آن اطلاعات عظیمی بوده که خداوند در اختیار انسان گذاشته.تازه این اطلاعات را نیز باز از طریق  راهنما و فرشته  ها و عوامل شهودی که خداوند دردنیا قرار داده است، به انسان ها منتقل و در اختیار آنها گذاشته شد. و گرنه ما قادر نبودیم آنها را درک کنیم. شما فکر می کنید این اختراعات و اکتشافات که تا به حال صورت گرفته ،کار بشر است؟ نه نه هرگز، البته کاشفان ومحققین بسیار زحمت کشیده و تحقیق کرده اند، ولی واقعیت آن است که درنهایت به خاطر زحمات و سختی هایی که آن کاشفان و محققین کشیدند،خداوند اراده فرمودند تا اجرزحمت خود را ببرند، لذا فقط به مقداراندکی از شناخت وآگاهی آن را به آنها منتقل نمود.به این مثال ها که می آورم خوب دقت کنید! مثلا چشم ما از طیف وسیع امواج فقط امواجی با طول موج ۴/۰ تا ۸/۰ میکرون را می بیند. در حالی که امواج  با فرکانس های بسیار بالاتر و پائین تر از این مقدار نیز وجود دارند.گوش ما فقط امواجی بین بیست هرتز تا بیست کیلو هرتز را بشرط سالم بودن می شنود.در حالیکه امواج مادون صوت و مافوق صوت فراوانی وجود دارند که قابل درک برای ما نیستند.تازه این دوحس بهترین حواس ما برای درک جهان خارج ازبدن هستند و دیگر حواس که محدودیت شدید تری دارند. حالا با اطلاعاتی که این حواس از دنیا بما میدهند چه درکی خواهیم داشت؟ بدیهی است که این درک بر اساس ارزش همین اطلاعات ناقص می باشد و نمی توان بطورمطلق بر آنها تکیه کرد.<br />
دنیا از نظر ما پر از رنگهای مختلف است. اما حقیقت اینست که اصلا جسم رنگی وجود ندارد بلکه بازتاب قسمتی از نور است که اجسام را بصورت رنگی بما نشان میدهد. به همین دلیل وقتی در تاریکی هستیم همه اجسام سیاه هستند. صوت وجود خارجی ندارد، بلکه گوش ماست که ارتعاشات هوا را در محدوده معینی بصورت صوت حس می کند. به همین دلیل در خلاء صدائی بگوش نمی رسد.تشخیص زبری یا نرمی و یا سردی و گرمی و نیز خیس بودن و یا خشک بودن همه و همه ناشی از درکیست که حس لامسه بما می دهد. این هم حقیقت مطلق نیست. مثلا همه اجسام می توانند رطوبت کم یا زیادی داشته باشند. ولی حس لامسه ما فقط می تواند در محدوده معینی از مقدار رطوبت خیس بودن جسم را تشخیص بدهد.با توجه به درک ناقص ما که ناشی از حواس ناقص است چگونه می خواهیم در مورد آفرینش و رمز و راز خلقت قضاوت کنیم؟ ما که از درک نزدیک ترین چیز ها بخود عاجزیم چطور می توانیم در مورد حکمت خلقت و اینکه زندگی جبر است یا اختیار نظری بدهیم؟<br />
آری این دنیا وادی حیرت است، این جهان بسیار ناشناخته تر از آنست که بتوانیم در مورد آن بطور مطلق صحبت کنیم.معلومات ناچیز و ناقصی که با توجه به حواس خود بدست آورده ایم در مقابل عظمت ناشناخته های جهان هیچ است.پس بیائید منصفانه تر قضاوت کنیم و قبول کنیم که صلاحیت و توان بررسی و نظر دادن در مورد این عالم هستی و مسائل مربوطه به آنرا نداریم. درحقیقت ما یک جبر کلی داریم که خداوند بر اساس آگاهی و اراده خود آن را بنا نهاده و برقرار نموده است که (لازم الوجود و الثابت الوجود ) است و تمامی آن را در &#8221; لوح محفوظ &#8221; ثبت کرده و درحال اجراء هست، تا زمانی که اراده حضرت حق باشد.<br />
و اما اختیار : اختیار یعنی سرنوشت وآینده خویش را به دست خود رقم زدن. انسان از عدم آفریده شد تا ابد زندگی کند، زندگی دو روزه این دنیا فقط شروع کوتاهی است ازاین زندگی.خداوند جلوه ای از خود را در روح ما دمیده؛ و از این رو است که زوالی برای ما نیز قائل نیست. هرگاه خداوند، چیزی را اراده کند، معین ومحدود واندازه اش می کند. آن گاه آن را حتمیّت می بخشد، سپس پدید می آورد.<br />
حضرت امام علی علیه السَّلام فرمود: مقصود از اختیار انسان در این دنیا چیست؟ فرمودند مقصود، این است که خداوند ما را به فرمان برداری دستور داد واز گناه ونافرمانی، نهی کرد. در این حال، به ما قدرت طاعت یا معصیت داد؛ به آنانی که او را پرستش کردند و دستورات او را عمل  نمودند، یاری می رساند و آنانی که دستورات را گوش نداده و نا فرمانی کردند به بی توفیقی گرفتار می شوند&#8230;.{ بحارالانوار، باب قضاء وقدر، ج ۵، حدیث ۹۱-۱۲؛ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ی ۸۷ }<br />
حقیقت این است که مظاهر فریبنده ی این «دار الغرور»، چنان انسان را به خود، جذب وسرگرم می سازد واز یاد حق، غافل می کند که ناگهان درمی یابد کاروان رفته است واو در خواب وبیابان در پیش. این حوادث که همیشه در زندگی آدمی بوده وخواهد بود، درسی از «بی مهری زمانه ی رسوا» است و به انسان یادآوری می کند.<br />
در کتاب ما قرآن کریم اوصافی والا وارزشمند به انسان داده شده است. اوصافی چون امانت دار الهی روی زمین ، خلیفه و جانشین خداوند ، مسجود ملائک ، مسخر بودن عالم در دست او ، کرامت ذاتی انسان ، فضلیت و برتری او بر مخلوقات و بلکه اشرف مخلوقات و اوصاف بسیار دیگر. شاید بگوئید که این اوصاف تنها برای عده ای خاص است، در حالی که باید گفت نه این اوصاف به صورت کلی بیان شده است و نشانگر آن است که اینها برای نوع انسان است ، یا حد اقل بخشی از این اوصاف برای نوع بشر است.منظور از ویژگی انسان بودن ، یعنی داشتن دو نیروی متضاد در درون ، گرایش انسان به نیکی و بدی و قدرت انتخاب و اختیار و سرانجام طی مسیر کمال با نیروی اراده خود.<br />
به عبارت دیگر ، انسان در خلقت خود دارای زمینه های شقاوت و انحراف است و باید در کنار همین اوصاف و حالات مسیر سعادت خود را طی کند و به نوعی خلاف مسیر گرایش طبع مادی خود به سوی گرایش روحی و الهی خود حرکت کند تا در این کش و قوس ها به سعادت حقیقی خویش دست یابد. بنابراین وقتی پای اختیار و انتخاب و باز بودن راه سعادت و شقاوت ( راه نیک و بد ) به میان می آید ، به طور طبیعی عده ای راه سعادت را انتخاب کرده و عده ای راه شقاوت را. کمال رسیدن انسان و برتر شدن او بر ملایک به خاطر دو گانگی وجود انسان و اختیار راه سعادت و کمال از میان همه راه های انحرافی است. در حالی که بسیار از انسان ها راه های انحرافی را انتخاب می کنند ، عده ای در این میان از همه آنها گذشته و تنها به راه خدا می روند و این همان چیزی است که به انسان مقام بالا و ارزشمندی داده است . خداوند با آفرینش چنین موجودی به خود آفرین می گوید :&#8221; ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ &#8221; آن‌گاه نطفه را علقه و علقه را گوشت پاره و باز آن گوشت را استخوان ساختیم و سپس براستخوانها گوشت پوشانیدیم (و پیکری کامل کردیم) پس از آن (به دمیدن روح پاک مجرد) خلقتی دیگرش انشا نمودیم؛ آفرین بر (قدرت کامل) خدای که بهترین آفرینندگان است. (سوره مومنون آیه ۱۴)<br />
خداوند که جهان خلقت را به بهترین صورت آفریده است، در جهان خلقت موجوداتی قرار دارند که عاری از گناه هستند و جز خصائص نیک ندارند. چنین موجوداتی تنها خدا را عبادت می کنند و نافرمانی از او ندارند. این موجودات همان فرشتگان الهی اند. آنها همگی بدون اختیار راه سعادت را می روند و دارای اختیار در انجام خوب و بد نیستند، بلکه سرشت آنها تنها بر خوبى آفریده شده است. غیر از فرشتگان ، در این عالم خلقت مى‏تواند نوعى خاص وجود داشته که همه مقاماتى که فرشتگان دارا هستند، دارا شود، اما با اختیار و انتخاب خود، و این تنها در صورتى میسر است که راه خوب و بد براى او باز باشد و میان خوب و بد، خوب را انتخاب نماید و به مقام فرشتگان و حتى برتر از آنها دست یابد. اگر قرار بود سرشت این موجود به گونه‏اى باشد که داراى اختیار نبوده و فقط راه سعادت را بپیماید وعاری از گناه باشد و جز خصائص نیک نداشته باشد ، دیگر تفاوتى بین این موجود و فرشتگان نبود، بلکه همان فرشته بود، حال آنکه فرشته قبل از آن وجود داشت و نیاز به خلقت جدید نبود. هم چنین فرض اختیارنیک و بد معنا نداشت. اختیار انتخاب نیک و بد در زمانی است که هر دو بتواند تحقق یابد. در حالى که این موجود، نوعى جدا از فرشتگان است و موجودی دارای اختیار و انتخاب آفریده شده و اقتضاى فیض نامتناهى این است که در جهان خلقت (که بهترین جهان ممکن است) چنین نوعى وجود داشته باشد و با فرض چنین نوعى، جهان کامل تر و زیباتر و بهتر خواهد بود.<br />
بدین خاطر دیگر نیک بودن انسان ها و ارزشمند بودن آنان حتی فراتر از مقام ملایک در دستگاه الهی بشمار می آمد و این صفات خود جایگاهی ویژه برای انسان بوجود آورد. لذا وقتی انسان دارای چنین منزلتی می شود،توقع بیشتری نیزازاو بوجود می آورد. در این زمان است که انسان بایست بتواند درعین حال که میل و کشش به سوی بد در وجود اوست ، راه خیر و پاکی و نیک را انتخاب نماید. اگر انسان بدون اختیار به راه خیر برود، بهشت رفتن بى معنا است، چرا که در این صورت بهشت نتیجه کار ناکرده است، بلکه سعادت و عاقبت به خیرى لذت بخش و معقول است که آدمى با سعى و تلاش خود بدان برسد، با توجه به این که مى‏توانسته کار بد کند ولى انجام نداده و کار خیر از او سر زده است. اگر فرض شود که هیچ انسان بد وجود نداشته و یا خلق نشود ، فرض اختیار نیز معنا نداشت.<br />
بنابراین حکمت الهى اقتضا دارد که اسباب و شرایط تکامل اختیارى ( و نه جبرى ) براى انسان ها فراهم شود تا کسانى که بـخـواهـنـد، بتوانند راه حق را بشناسند و باپیمودن آن، به کمال و سعادت خودشان برسند ولى فـراهـم شدن اسباب و شرایط براى چنین تکاملى، بدین معنى نیست که همه انسان ها از آنها حسن استفاده کرده و لزوماً راه صحیح را برگزینند.<br />
ضمن آن که نباید فراموش کرد که اگر کسی و یا کسانی به مراتب بالای کمال دست نیافته و به مقام مقربان نرسیده اند ، پس آنان لزوماً در جرگه اشقیا هستند، بلکه بسیاری از انسان های عادی از کمالات نسبی برخوردار هستند و به همان مرتبه از کمال ، از سعادت برخوردار می شوند، همان گونه که در روایات نیز بیان شده که ایمان همانند پله های نردبان دارای درجات است و گاهی تا ده درجه برای آن ذکر شده است ؛ بنابراین انسان های بسیاری در نهایت به سعادت و کمال رسیده و در بهشت رحمت الهی جای می گیرند. رسیدن به کمال نهایی هرچند نصیب تعداد کمی از انسان ها می شود اما بسیاری از آنها بهره هایی هرچند نازل تر از آن را می برند. گمان نکنید کمالاتی که به دنبال آن هستید ،عجایبی نادیدنی وحقایقی دست نیافتنی است ؛ بلکه در گوشه وکنار ما و در مقابل چشمان غافل ما انواع واقسام این کمالات و عظمت های وجودی تحقق می یابد ولی ما از دیدن آنها غافلیم . دیدن این کمالات نیاز به کمالی درونی و دیده ای شستشو شده دارد.<br />
<span style="color: #008000;">در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم<br />
لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی&#8230;</span><br />
اما اینکه چرا خداوند می فرمایند: هرکس را بخواهم هدایت می کنم و هر کس را نخواهم، هدایت نمی کنم، درهمین جا. زیرا خداوند بیشترین امکاناتی را که بطور مشترک در بین مخلوقات خود قرار داد، اما علاوه بر نعمتهای مشترک که بین آنها بود؛ صفاتی دیگری را برای انسان قرار داد. مثلاً قدرت درک و تشخیص ، داشتن حق انتخاب خوب و بد، قدرت خلاقیت ، قدرت حافظه و&#8230;..<br />
هنگامی که انسان مراحل مختلفی از زندگی خود را تجربه می کند در نهایت به یک شناخت و آگاهی متعال دست پیدا می کند و آن پیدا کردن هدف نهایی خودش می باشد. انسان ها فکر می کند،هدف نهائی از زندگی مادّی، بقاء است؛ و این بقاء به مرگ اوختم نمی‌شود بلکه در وجود فرزندان او ادامه می‌یابد؛ پس هدف نهائی او از تمامی کنش‌ها و واکنشهای زندگی مادّی، به تولید مثل ختم می‌شود.<br />
اما انسانها، یک هدف نهائی معنوی دیگری هم دارند که بدون آن قادر به ادامهٌ حیات نیستند؛ و این هدف، چیزی نیست جز بازگشت بخود، (یعنی بازگشت به اصل خود)؛ یعنی بازگشت به خلقت و فطرت خود؛ یعنی بازگشت به نام خود، که آن هیچ نیست جز (انسان بودن) یا (انسانیت).انسانهای واقعی، در راه رسیدن به این هدف، حتی از بذل جان دریغ نمی‌کنند. پس در وجود انسانهای واقعی، نیروی بقاء معنوی از نیروی بقاء مادی نیرومندتر است. اما این نیروی معنوی، در وجود تمامی بشریت نیست (یعنی باید باشد ولی نیست)؛ در هر جامعه‌ای از جهان، همیشه تعدادی از انسان واقعی بعنوان رکورد دار انسانیت بوده اند و هستند لذا آن افراد، سمبل حقیقت، سمبل انسانیت، معرفت می باشند. اینکه خداوند متعال می فرمایند که هرکس را بخواهم هدایت می کنم منظور همین بنده گانی هستند که (قرب خدا را پیدا کرده اند)، با توجه به موارد فوق که ذکر آن شد هدایت خداوند برای همه مخلوقات یکی است اما آنهایی که برخود سختی می دهند وتلاش بیشتری می کند،هدایت خاص را ازخدای خود می طلبند. <span style="color: #ff0000;">(رحیم) </span><br />
&#8221; وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ &#8221; و (به یاد آر) وقتی که پروردگارت فرشتگان را فرمود که من در زمین خلیفه‌ای خواهم گماشت، گفتند: آیا کسانی در زمین خواهی گماشت که در آن فساد کنند و خونها بریزند و حال آنکه ما خود تو را تسبیح و تقدیس می‌کنیم؟! خداوند فرمود: من چیزی (از اسرار خلقت بشر) می‌دانم که شما نمی‌دانید. (سوره بقره آیه ۳۰)<br />
و همانگونه که مشاهده نمودید خداوند چیزی در انسان می بیند که حتی فرشتگان از دیدنش عاجزند.<br />
این عبارت به مناسبت هاى مختلف، چهار بار در قرآن به کار رفته است (بقره، ۲۱۲ و آل عمران، ۲۷ و ۳۷ و نور، ۳۸) فقره اول، از سلطه و مالکیت و تمامیت اراده او سخن مى گوید که در مجراى حکمت، بر بندگان خویش جارى مى سازد و قید «حکمت» حدود صد بار درباره خداى متعال تکرار شده و اشاره به حکیمانه بودن همه امور الهى دارد.<br />
جمله «بغیر حساب» = ( بدون حساب) اشاره به این است که دریاى مواهب الهى آن قدر وسیع و پهناور است که هر قدر به هر کس ببخشد کمترین تأثیرى براى او نمى کند و نیازى به «نگاه داشتن حساب» ندارد; زیرا حساب را آن ها نگاه مى دارند که سرمایه محدودى دارند، و بیم تمام شدن یا کمبود سرمایه درباره آن ها مى رود; چنین اشخاصى هستند که دائماً در عطایاى خود حسابگرند که مبادا سرمایه آن ها از دست برود; امّا خداوندى که دریاى بى پایان هستى و کمال است، نه بیم کمبود دارد و نه کسى از او حساب مى گیرد، و نه نیازى به حساب دارد.<br />
از آنچه بیان شد، روشن مى شود که این جمله با آیاتى که به بیان تقدیر الهى و اندازه گیرى و لیاقت و شایستگى افراد و حکمت و تدبیر آفرینش مى پردازد، منافاتى ندارد.<br />
صفت «بغیر حساب» از این رو است که «رزق» پروردگار بدون عوض داده شده است و کسى را حقى بر خداوند نیست; به عبارت دیگر، بخشش هاى پروردگار بدون این که در برابر حق یا چیزى باشد، بر حسب نیازهاى قابل و مرزوق به آن ها مى رسد. «&#8230; وَ اللَّهُ یَهْدی مَنْ یَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»‌ (البقره، ۲۱۳)<br />
ترجمه: &#8230;  و خدا هر که را بخواهد به سوى صراط مستقیم هدایت می‌کند.<br />
دقت شود که هیچ امری خارج از اراده و قدرت الهی صورت نمی‌پذیرد. چنان چه او به هر کس بخواهد و به هر میزان که بخواهد رزق می‌دهد، علم می‌دهد، قدرت می‌دهد، می‌بخشد و یا عذاب می‌نماید. چرا که اساساً خالق و ربی جز او وجود ندارد و اراده‌ای به جز اراده‌ی او در عالم هستی حاکم نیست، که اگر چنین بود، او دیگر «رب‌العالمین»، «واحد و احد» و «لیس کمثله‌ شیء» نبود.<br />
اما، اراده‌ی او به معنای سلب اختیار از بشر در برخی از امور نیست، چرا که این اراده نیز به مشیت و اراده‌ی او به آدمی و اعطا تفویض شده است و معنای سلب نقش و اثر «وسایل و وسائط» نیز نمی‌باشد، چرا که وسیله‌ها و واسطه‌ها را نیز او قرار داده است. نور و حرارات و جاذبه را به وسیله‌ی خورشید می‌دهد، مواد غذایی گیاهی یا حیوانی را به وسیله‌ی خورشید، زمین و آب می‌دهد، کشاورزی را تعلیم داده است و علم و هدایت را نیز به وسیله‌ی وحی، پیامبر (ص)، کتاب می‌دهد.<br />
پس، این که فرمود: او هر که را خواهد هدایت و هر که را خواهد گمراه می‌کند، به معنای سلب اختیار نیست، بلکه بدین معناست که قوانین هدایت و گمراهی را اووضع کرده ودراختیار با اوست که کدام یک را انتخاب کند. وانسان را نیزاز شناخت این قوانین و وسایل و سبب‌ها غافل رها ننموده است.خداوند متعال علیم و حکیم است. نه بیهوده خلق می‌کند، نه خلقش را بدون هدایت رها می‌کند و نه به اصطلاح شانسی، برخی را هدایت و برخی دیگر را گمراه می‌کند.<br />
<span style="color: #ff0000;">خداوند فرمود: من هر که را بخواهم هدایت می‌کنم همچنین بطور واضع و روشن بیان نمود که چه کسانی شامل این هدایت می‌شوند. به عنوان مثال فرمود:</span><br />
۱- کسانی که به خدا ایمان دارد : «یَهْدِى بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَمِ وَ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلىَ النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلىَ‏ صرِاطٍ مُّسْتَقِیمٍ» ترجمه: که خدا بوسیله آن پیروان خوشنودى خویش را به طرق سلامت هدایت مى‏کند، و آنان را به اذن خود از ظلمت‏ها به سوى نور خارج ساخته به سوى صراط مستقیم هدایت مى‏کند. (سوره المائده آیه ۱۵ و ۱۶)<br />
۲- کسانی که به سمت خدا برگردند:« قُلْ إِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدی إِلَیْهِ مَنْ أَناب‏» ترجمه: بگو خدا هر که را بخواهد گمراه مى‏کند، و هر که بسوى او بازآید او را هدایت مى‏کند. (سوره الرعد آیه ۲۷)<br />
۳- هر کس که به کتاب خدا ایمان ‌آورد و خشیت الهی داشته و یاد او باشد هدایت می‌شود: «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى‏ ذِکْرِ اللَّهِ ذلِکَ هُدَى اللَّهِ یَهْدی بِهِ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هاد» ترجمه: خدا بهترین سخن را نازل کرده کتابى که ابعاضش بهم مربوط و به یکدیگر منعطف است آنهایى که از پروردگارشان خشیت دارند از شنیدنش پوست بدنشان جمع مى‏شود و در عین حال پوست و دلشان متمایل به یاد خدا مى‏گردد این هدایت خداست که هر که را بخواهد با آن هدایت مى‏کند و کسى که خدا گمراهش کند دیگر راهنمایى نخواهد داشت‏.(سوره الزمرآیه ۲۳)<br />
۴- هر کسی که انسان‌ها را دوست بدارد:« وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنین» و نیکی کنید، همانا خداوند نیکوکاران را دوست دارد. (سوره البقره آیه ۱۹۵)‏<br />
۵- هرکسی که به دنبال پاک شدن از پلیدی ها است « إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ» خدا مردم تائب را دوست مى‏دارد و آنهایى را هم که در پى پاک شدن هستند دوست مى‏دارد. (سوره البقره آیه ۲۲۲)<br />
۶- هرکسی که به خدا اعتماد دارد و توکل می کند« فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ آنچه را که خود تصمیم گرفتى با توکل به خدا انجام ده که خدا آنان را که بر او اعتماد کنند دوست دارد و یارى مى‏کند. (سوره آل‌عمران آیه ۱۵۹)<br />
۷- هرکسی که در مقابل سختی ها صبوری می کند« وَ اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرینَ» و خداوند صابران را دوست مى‏دارد. (سوره آل عمران آیه ۲۴۶).<br />
پس معلوم می‌شود که ایمان به الله، رجوع به رسول و کتاب هدایت، احسان، تطهیر، توبه، توکل، صبر و ثبات و &#8230;، از اسباب هدایت الهی هستند و آدمی در همه‌ی این موارد به اراده‌ی الهی مختار است.<br />
<span style="color: #ff0000;">اما اینکه چه کسانی را خداوند هدایت نمی کند و دوست ندارد شرح آنها نیز در کتاب قرآن آورده شده است که عبارتند از:</span><br />
«&#8230; وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمین» (سوره البقره آیه ۲۵۸) ترجمه: و خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمى‏کند.<br />
«&#8230; وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرین‏» (سوره البقره آیه ۲۶۴) ترجمه: و خدا گروه کافران را هدایت نمى‏کند.<br />
«&#8230; وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ» (سوره التوبه آیه ۲۴) ترجمه:  و خدا مردم تبه‏کار را هدایت نمى‏کند.<br />
«&#8230; وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ» (سوره البقره آیه ۱۹۰) ترجمه: و تعدى روا مدارید که خدا متجاوزان را دوست نمى‏دارد.<br />
«&#8230; وَ إِذا تَوَلَّى سَعى‏ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فیها وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الْفَسادَ» (سوره البقره آیه ۲۰۵)ترجمه: (به شهادت اینکه) وقتى بر مى‏گردند (و یا وقتى به ولایت و ریاستى مى‏رسند) با تمام نیرو در گستردن فساد در زمین مى‏کوشند و به مال و جانها دست مى‏اندازند (کشاورزی و انسان‌ها را نابود می‌کنند) با اینکه خدا فساد را دوست نمى‏دارد.<br />
«&#8230; وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثیمٍ (سوره البقره آیه ۲۷۶) ترجمه: و خدا هیچ کافر پیشه دل به گناه آلوده را دوست نمى‏دارد.<br />
« &#8230; یا بَنی‏ آدَمَ خُذُوا زینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ» (سوره الأعراف آیه ۳۱) ترجمه: اى فرزندان آدم! زینت و آراستگى خویش را نزد هر مسجدى اتخاذ کنید و بخورید و بیاشامید و اسراف مکنید زیرا او اسراف‏کنندگان را دوست ندارد.<br />
و آیات بسیار دیگر. پس معلوم می‌شود که در قوانین الهی، شرک، ظلم به پدر ومادر و دیگران ، تعدی و تجاوز، فسق، فساد در زمین، از بین بردن مال و جان مردم، کفر، گناه، اسراف و &#8230;، اسباب وسایل انحراف  و گمراهی هستند. و دور ماندن (تقوا) و یا آلودگی به این صفات نیز در اختیار انسان است.<br />
<span style="color: #ff0000;">رسول گرامی (ص) می فرمایند:</span><br />
۱) هرگز کسی را جای خدا قرار ندهید. فقط از او یاری بخواهید<br />
۲) شکر در رفاه و رحمت، البته شکر این نیست که الحمدلله بگوییم، شکر آن است که وقتی در رفاه هستیم خلاف و خطا نکنیم.<br />
۳) پرداختن حق مردم، به طوری که هنگام مرگ حق احدی به گردنت نباشد. یعنی دائم از خدا برای حق داران طلب مغفرت کنی، و از گفته هایت پشیمان باشید.<br />
۴) جبران واجباتی که تاکنون از دست رفته، نمازها و روزه های نگرفته.<br />
۵) همیشه به زیردستت بنگر نه به بالادست، چون آرامش قلب می آورد. سخاوت داشته باش و در راه خدا بی منت احسان کند.<br />
۶) مستمندان را دوست بدار و به آنها نزدیک شو، چون تو را از زندگی خودت راضی می کند.<br />
۷) حق را بگو اگر چه تلخ باشد، چون خدا راضی است بر این امر.<br /> <img src='http://www.224.ir/wp-includes/images/smilies/icon_cool.gif' alt='8)' class='wp-smiley' /> صله رحم کن با خوبانِ اهل دین، هر چند آنها با تو دوری کنند.<br />
۹) در کار خدا از ملامت کسی نترس، چون دین همین است.<br />
۱۰) اگر کار نیکی کند شاد می شوند و اگر کار بدی کند پشیمان می شوند، و طلب آمرزش ازخدای عظیم می کند.<br />
۱۱) کینه وحسد، که سبب بدبختی دو دنیای انسان هاست.<br />
۱۲) وفای به عهد، خواه طرف پیمان شما مسلمان باشد یا کافر. امانتداری، یعنی در هیچ امانتی خیانت نمی کند.<br />
۱۳) تحمل آزار، یعنی هر نوع اذیتی به او رسید در راه خدا صبر کند.<br />
۱۴) زیاد سخن نگوید و غیبت کسی را نکنید و اسرار دیگران را حفظ نمایید.<br />
۱۵) تا انجایی که می توانی قضاوت نکنید اما اگر مجبور شدید، نسبت به آنها انصاف داشته باشید، یعنی همیشه به حق قضاوت  کنید.<br />
با رعایت موارد فوق که برایتان گفته شد، اگر شما هم بتوانید آنها را خوب شنیده ، درک کنید و به آنها عمل نمایید، توانسته اید، بنده خدا شوید و زمانی که بنده خدا شدید، خداوند نیز با دید دیگر به شما نگاه خواهد کرد و حساب شما را از دیگر مخلوقاتش جدا می نماید.انشاءالله<br />
</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.224.ir/?feed=rss2&amp;p=862</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>مرگ شروعی نو ، سفری زیبا</title>
		<link>http://www.224.ir/?p=860</link>
		<comments>http://www.224.ir/?p=860#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Mar 2012 16:56:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عرفاني]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.224.ir/?p=860</guid>
		<description><![CDATA[برای بنده بسیار عجیب است که چرا علما و اندیشمندان، بزرگان دینی، موضوع  و بحث مرگ را آنگونه که شایسته و بایسته است برای مردم بیان نمی کنند. متاسفانه برخی از آدم ها به علت نداشتن آگاهی لازم، یا ندانم کاری ها آنقدر مردم را از مرگ می ترساند که کمتر کسی حاضر است درباره [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برای بنده بسیار عجیب است که چرا علما و اندیشمندان، بزرگان دینی، موضوع  و بحث مرگ را آنگونه که شایسته و بایسته است برای مردم بیان نمی کنند. متاسفانه برخی از آدم ها به علت نداشتن آگاهی لازم، یا ندانم کاری ها آنقدر مردم را از مرگ می ترساند که کمتر کسی حاضر است درباره مرگ و عالم آخرت چیزی بداند. چرا انسان ها اینقدراز مرگ گریزان و فراری هستند؟ آیا مفهوم &#8220;مردن &#8220;  با &#8221; مرگ &#8221; یکی است؟.آیا شما اختلاف بین این دو را می دانید؟. چطور تا بحال درباره این دنیای خاکی و فانی اینقدر تحقیق، بررسی واطلاعات داریم، مثلا اطلاعات در مورد  شناسایی دریا ها، کوه ها ، جنگل ها، بیابان ها،کرات دیگر و&#8230;. اما درباره سفر آخرت مان هرگز!عجیب تر اینکه نه تنها اطلاعات درستی مطرح نشده است، بلکه تا آنجایی که توانستند آن اطلاعات اندک را هم، به خرافات و تردیدها کشانده اند. برای شناسایی این عالم  خاکی و فانی هزاران تحقیق و تفحص کرده اند. ولی برای سفر اصلی و نهایی مان (سفرآخرت) هیچ &#8230;. آیا فکر نمی کنید یکی ازعلت های اصلی آن این باشد که ازمرگ خود می ترسیم، یا  به جهت اعمال خوبی که انجام نداده ایم، ازعقوبت الهی خداوند گریزانیم؟ آیا این نگرانی ها و گریزها بخاطر عدم آگاهی ما نیست؟. دقت کرده اید وقتی می خواهید به سفر بروید ساکی را آماده می کنید، حوله ای، مسواکی، لباسی و کفشی، برای آن مسافرت چند  روزه این همه دقت و تلاش، ولی برای مسافرت نهایی خود هیچ. !!! در حالی که اگر مردم واقعاً بفهمند مرگ چقدر زیباست، همگی آنها برای مهیا شدن و رسیدن به این سفر باشکوه، مشتاقانه تلاش می کنند تا هرچه زودتر آماده این سفر شوند. واقعاً هرچه می کشیم از عدم آگاهی خودمان است. ازشما عزیزان درخواست دارم برای بنده هم دعا کنید تا درک بیشتری پیدا کنم و بتوانم لیاقت این سفر نهایی را دریابم. باور و ایمان قلبی داشته باشیم که ما همگی از سوی خدا آمده ایم و بالاخره  یک روزی هم  به سوی خدا باز می گردیم.شاید بتوان گفت یکی از بهترین روش ها برای رسیدن به این هدف نهایی چنین است که،  در طول زندگی خود پیوسته به یاد خدا باشیم و اسباب سفر خود را برای  باز گشت نهایی آماده  و مهیا کنیم.<br />
آدمى از اوّلین روزهاى تاریخ حیات فکرى خویش به تأمل در ماهیت «مرگ» پرداخته و این کاوش همچنان ادامه دارد.  خطبه ۲۲۲ نهج البلاغه:<br />
مرگ، واقعیتى است غیرقابل انکار! رسیدن به مرگ براى هر موجود، ضرورى‏تر از حیات اوست. « کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ ». هر نفسی (طعم) مرگ را خواهد چشید، و پس از مرگ شما را به سوی ما باز گردانند. (سوره عنکبوت، آیه ۵۷)<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>وضعیت جسم انسان بعد از مرگ:</strong></span><br />
انسان هنگامی که در وضعیت مرگ قرار می گیرد و قلب از تپیدن می ایستد بدن فوراً شروع به سرد شدن می‌کند. هر ساعت دمای بدن حدود ۰٫۸۳ درجه سیلسیوس کاهش می‌یابد تا جایی که به دمای آن فضایی که در انجام هست میرسد و در همین زمان خون از چرخش باز ایستاده و بین ۲ تا ۶ ساعت بعد از مرگ بدن شروع به سفت شدن می‌کند. در حالی که در این زمان بدن مرده به نظر می‌رسد، هنوز قسمت‌هایی ازبدن وجود دارند که زنده هستند. به عنوان مثال سلول‌های پوست تا بعد از ۲۴ ساعت ازمرگ هنوز فعالیت خود را ادامه می‌دهند. چند روز پس از مرگ؛ باکتری‌هایی که در بدن وجود داشته‌اند شروع به از بین بردن صاحبخانه‌های خود یا در واقع همان ارگان‌های داخلی می‌کنند. لوزالمعده به عنوان مثال در نوع خود آنقدر در خود باکتری جمع کرده است که باعث تخریب سریع خود پس از مرگ می‌شود.وقتی که ارگان‌های داخلی شروع به ازبین رفتن توسط باکتری‌های می‌کنند بدن رو به کبودی می‌رود و سپس سیاه می‌شود. شما ممکن است تغییرات را نبینید اما بو را به خوبی می‌توانید استشمام کنید.همان بو است که باعث ورم کردن بدن می‌شود. یک هفته بعد از مرگ پوست شل می‌شود و کوچکترین دستی می‌تواند آن را ازهم بپاشد. یک ماه بعد ازمرگ نیزموها،ناخن‌ها و داندان‌ها می‌افتند و بر خلاف آنچه شایع است ناخن‌ها و موها در زمان مرگ هیچ رشدی نمی‌کنند. اخلاقیات پزشکی در مرگ: تکنولوژی پزشکی می‌تواند بدن را زنده نگه دارد حتی اگر مغز از بین رفته باشد و این همان زمانی است که خود هیچ اختیاری نداریم و نفس کشیدن و یا نکشیدن را دیگران باید تعیین کنند ودرواقع آن‌ها هستند که می‌گویند دستگاه‌ها تاچه زمان بدن را نگه دارند.این همان نکته‌ای است که درسال‌های اخیربحث‌های بسیار در پی داشته است. اینکه مرگ فرد با توقف دستگاه‌هایی که ارگان‌های بدن را زنده نگه داشته‌اند اعلام شود و یا اینکه همان لحظه که مرگ مغزی رخ داد، موضوعی است که هنوز در مورد آن بحث بسیاری می‌شود اما بنده معتقدم که در این هنگام فرد، مرده است. مگر اراده الهی او را به حیات دوباره برگرداند.</p>
<p>در زمانی که فرد کاملاً روح از بدنش جدا می شود، مراحل دیگری برایش آغاز می شود که فرد متوفی می بایست آن مراحل را آرام آرام طی کند. در این باره حرف ها و حدیث های بسیاری است که متاسفانه به علت نا آگاهی بیشتر این صحبت ها شخصی و بدون تحقیق و بررسی صورت گرفته و دهان به دهان انتقال پیدا کرده. بنده سعی می کنم تا آنجایی که می فهمم آن مراحل را برای شما شرح دهم تا شما بتوانید با آگاهی بیشتر در باره این موضوع ترس و نگرانی‌های خود را از مرگ از بین برده و آن را با آغوش باز بپزیرید.<br />
در این فراز حضرت علی (ع) شرح حال جسمانی و مادی مردگان را درعالم قبرو برزخ مجسم کرده است. به لحاظ بُعد جسمانی هرگاه شخصی می میرد، به فاصله چند ساعت،اجزای بدن اوفاسد و متعفن می گردد.لذا باید هر چه زودتر او را به خاک سپرده. و روی قبرهم محکم ببندن که نه حیوان وحشی متعرض آن شود و نه تعفن آن خارج گردد تا بدین سبب خاک هم اجزای متلاشی شده را در خود جذب کند. با تامل درفرازهای بعدی این خطبه در می یابیم که اموات همسایگانی هستند که قبورشان درکنارهم واقع شده و قرب مکانی هم دارند ولی چون انس و علاقه مربوط به روح است و منشا محبت هم روح می باشد، با هم مانوس نیستند و ارتباطات دنیوی آنها با مرگ از بین می رود و هیچ احساس و عکس العملی نسبت به یکدیگر ندارند. ارواح مومنین روزها دروادی السلام هستند وحلقه حلقه می نشینند و با هم سخن می گویند و ارواح کفار شب ها در برهوت&#8230;! شاید این دو جمله حضرت مربوط به کسانی است که نه از مومنین محضند و نه از کفار محض؛ یعنی آنهایی که عالم برزخ را در بی خبری و خواب می گذرانند و در انتظار سرنوشت آینده خود می باشند.<br />
حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «همانا میت به سبب ترحم و استغفاری که برایش انجام شده شاد می شود همانطوری که انسان زنده به سبب هدیه ای که به او می دهند خوشحال می شود.» و فرمودند: «هر مسلمانی که عمل صالحی برای میتی انجام دهد، ثواب آن عمل برای خودش مضاعف می گردد و نفعش به میت هم میرسد».البته تمام این حالات میت فقط تا چهل و هفت روز ادامه  دارد،  بعد از گذشت چهل و هفت روز مراحل اموات شکل دیگری دارد.<br />
مرگ بسیار شیرین است چرا که خداوند هیچ گاه زندگی را از مخلوقاتش نخواهد گرفت. به بیانی با مرگ تنها کالبد مادی ازبین خواهد رفت اما همچنان روحمان باقیست.باید این موضوع را درک کنیم که ما همیشه زنده ایم و بخشش و رحمت و نعمت خداوند آنقدر نامتناهی می باشد که از روزی که مخلوقاتش را خلق کرد، هیچ گاه آنان را از بین نمی برد و تنها از دنیا و مکانی ( چه بسا فانی ) به دنیا و اماکنی فناناپذیر و جاویدان گام می نهد. در زندگی امروزی، با مشغله های کاری که وجود دارد که تقریبا همه ما با آن درگیر هستیم، گاهی حتی فرصتی به دست نمی آوریم که اندکی به خواسته های قلبی و معنوی که داریم نزدیک شویم. زندگی دنیوی و مادی با زندگی در جهان اخروی رابطه ای ظریف و مستمر دارد که اگر انسان در توجه به معنویات و اعتقادات شخصی خود کمی بی توجهی کرده و قدرت کنترل احساسات و علایق خود را نداشته باشد و با تمام اشتیاق جذب زندگی دنیوی گردد از زندگی اخروی باز می‌ماند. در این مرحله است که اگر انسان نفهمد چگونه زندگی کند و هدف او در این دنیا چیست،ارتباط و علاقه او به اشیا به تعلق و وابستگی تغییر شکل می‌دهد. رابطه به صورت بند و زنجیر در می‌آید، حرکت و تلاش و آزادی متوقف می شود و به رضایت و اسارت مبدل می‌گردد، پس دنیا وسیله است نه هدف و اغلب همین جا اشتباه می‌کنند، زیرا هدف آخرت است. رابطه میان برخورداری از دنیا و برخورداری از آخرت که در این رابطه هیچ تضادی نیست و جمع این دو ممکن است. رابطه میان قرار گرفتن دنیا و هدف قرار گرفتن آخرت که در این تضاد می‌باشد و جمع میان این دو ممکن نیست. رابطه میان هدف قرار گرفتن دنیا و برخورداری از آخرت تضاد می‌باشد و نقص غرض است. اما رابطه میان هدف قرار گرفتن آخرت و برخورداری از دنیا نه تنها تضادی نیست بلکه کاملاًممکن است.باید در نظر داشته باشیم که بزرگترین خطری که در امتحانات دنیوی متوجه انسان است، مال دوستی و دنیا دوستی است. مال خوب است اما به چند شرط:<span style="color: #993366;"><br />
۱- وسیله باشد نه هدف.<br />
۲- اینکه انسان را اسیر خود نسازد بلکه انسان امیر بر آن باشد.<br />
۳- از راه مشروع به دست آید و در راه خدا مصرف گردد.</span><br />
ولی متاسفانه اغلب مردم همین که مال و ثروتی به دست می‌آورند یاغی شده و همه چیز را فدای مال می‌کنند.« کَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَیَطْغَىٰ + أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَىٰ &#8221; راستی که انسان سرکش و مغرور می‌شود. چون که خود را در غنا و دارایی ببیند. (سوره قلم آیه ۶و۷ ) ».<br />
چنین نیست که انسان حق شناس باشد. مسلماً طغیان می‌کند. به خاطر اینکه خود را بی نیاز می‌بیند.‏ در حدیث قدسی آمده است: &#8221; یابن آدم: خلقت الاشیاء و خلقتک لاجلی &#8220;. یعنی ای انسان خلق کردم همه چیز را برای تو و تو را خلق کردم برای خودم.<br />
پس نتیجه می‌گیریم که دنیا وسیله است و وسیله خوبی هم هست برای رسیدن به هدف و مقصد عالی و با این حساب هم باید وسیله را خوب شناخت و از او مواظبت کرد تا بتوان به وسیله آن به هدف عالی رسید. همچنان که انسان برای رفتن به یک مسافرتی و رسیدن به یک محل و مقصدی ، احتیاج به هواپیما یا ماشین یا وسیله دیگری دارد پس برای اینکه سالم به مقصد برسد از آن وسیله هم خوب مراقبت می‌کند به امید اینکه هر چه زودتر به نتیجه برسد.‏<br />
در حدیث آمده است: «الدّنیا حرامٌ علی اهل الاخره و الاخره و الاخرهٌ حرامٌ علی اهل الدّنیا و کلاهما حرامٌ علی اهل الله.» پس معلوم شد هدف صحیح و درست، اهل کار است و بالعکس اگر انسان هدف و غایت انحرافی داشته باشد نه تنها به مرض خود گم کردن مبتلامی شود بلکه ماهیت انسانی او مسخ می‌شود و این یک حقیقت است که انسان هر چه را دوست بدارد و به او عشق بورزد با او محشور می‌شود. خداوند متعال می‌فرماید: «و ما هذه الحیوه الدّنیا الاّ لهوٌ و لعبٌ وانّ الدّار الاخره لهی الحیوان لو کانوا یعلمون.» یعنی این زندگی دنیا جز سرگرمی و بازی مطلبی در آن یافت نمی شود و برای آخرت زندگی و حیات واقعی است اگر آنها می‌دانستند. چه تعبیر جالب و رسایی، چرا که لهو به معنی سرگرمی است و هر کاری که انسان را به خود مشغول می‌دارد و از مسائل زندگی منحرف می‌کند و لعب به کارهایی می‌گویند که دارای یک نوع نظم خیالی برای یک هدف خیالی است.‏ &#8221; حلیه المتقین، علامه محمد باقر مجلسی &#8221;<br />
درکتاب جامع الاخبار روایت شده که مردی از ابوذر غفاری سوال کرد : چرا مردن در نظر ما ناپسند است ؟ ابوذر در پاسخ گفت : به علت اینکه شما دنیای خود را آباد نموده و آخرت خود را ویران کرده اید ؟ و البته بر شما ناگوار خواهد بود که از محل آباد و معمول به محل خراب و ویران کوچ کنید. ترس از مرگ چیزی است که اغلب انسانها به آن مبتلا هستند ، مگر اندکی که با علم و ایمان و درک صحیح به حقیقت مرگ پی برده باشند و در دنیای زود گذر با عبادت خالق یکتا و اجرای فرمان های او در جهت رضای حضرت حق جل جلاله گام برداشته باشند. که در غیر این صورت نه تنها از مرگ هراس نخواهند داشت ، بلکه آن را گرم در آغوش خواهند فشرد.زیرا مرگ را نابودی و نیستی نمی دانند، بلکه مرگ را آغاز زندگی حقیقی، آن هم در جوار رحمت الهی با صالحان و نیکان و اولیاءالله می دانند، همچنین آنرا  برخورداری از نعمات  بی  شمار الهی و آسایش دائمی می پندارند ، آنان هم به آیات الهی ایمان دارند. از میان عوامل گوناگون که موجب ترس و وحشت انسان می شود، شاید هیچ یک به اندازه اندیشه مرگ، آدمی را به وحشت و هراس نیندازد.هر چند ممکن است که انسان با پرداختن به امور دیگر خود را از اندیشه مرگ غافل کند، اما هرگاه که حوادثی همچون مرگ خویشان و نزدیکان پیش آید، خود را گرفتار این اندیشه و ناتوان از درک حقیقت آن می بیند و سرانجام رهایی خود را دگربار در همان غفلت از مرگ جست و جو می کند.<br />
البته ترس از مرگ از ویژگیهای انسان است. حیوانات درباره مرگ نمی اندیشند. آنچه در حیوانات دیده می شود غریزه فرار از خطر و میل به حفظ حیات است.البته علاقه به بقا و عشق به زندگی، از خصایص جدانشدنی موجودات به شمار می رود، ولی آدمی غیر از علاقه به حفظ حیات خویش، آرزوی ابدی نیز دارد.او می خواهد به حیات ابدی دست یابد و جاودان و ماندگار بماند.از این رو با تمام توان با عوامل پیری و مرگ می جنگد و برای دست یابی به چشمه حیات و راز بقا می کوشد.  بر اساس اینکه هیچ میل و علاقه ای در انسان بی حکمت و مصلحت نیست و معنی ندارد که در انسان میلی ایجاد گردد ولی هیچ گاه تحقق نپذیرد،چنانچه تشنگی نشان دهنده وجود آب و گرسنگی نشان دهنده وجود غذاست میل و علاقه به زندگی پیوسته و جاودانه، گواه بر این است که بشر علاوه بر این زندگی دنیوی، زندگی دیگری دارد که تجلی گاه این میل طبیعی است.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>عوامل ترس از مرگ</strong></span><br />
می توان عوامل ترس از مرگ را به دو نوع طبیعی و غیر طبیعی تقسیم کرد.عامل طبیعی مرگ، ریشه در انس و الفت انسان با عزیزان خویش مانند همسر، فرزند، دوستان و &#8230; دارد، گسستن از این انس و الفت به طور طبیعی در هر انسانی موجب نگرانی و رنج خواهد بود.ارواح پس از جدائی کامل از بدن مایل هستند که با نزدیکان.عزیزان خود تماس هایی را برقرار کنندولی اغلب آنها در بر قراری این نوع تماس ها موفق نمی شوند ودر نهایت ازتلاش خود خسته می شوند و از آنان دور می گردندعمده ترین عوامل ترس و نگرانی غیرطبیعی از مرگ عبارتند از:<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">۱- ناآگاهی از حقیقت مرگ: </span></strong>از عوامل مهم ترس از مرگ آن است که انسان از حقیقت مرگ، که انتقال از سرای فانی به سرای باقی است، غافل باشد و چنین پندارد که با مرگ هستی او پایان می پذیرد. طبیعی است که چنین انسانی که به صورت فطری خواستار بقا و زندگی جاودان است، از فرا رسیدن مرگ در هراس خواهد بود. تعالیم اسلام با تشریح حقیقت مرگ به مبارزه با این عامل برمی خیزد.اسلام مرگ را تولدی تازه معرفی می کند که از رهگذر آن، انسان عالم فانی و گذرا را ترک می گوید و به جهانی باقی و جاودان گام می نهد.<br />
امام هادی (ع) به یکی از یاران خویش که در بستر بیماری بود و از ترس مرگ بی تابی کرده و می گریست، فرمود: «یا عبدالله تخاف من الموت لانک لاتعرفه» ای بنده خدا، تو از مرگ می ترسی به دلیل آنکه حقیقت آن را نمی شناسی. همچنین وقتی از امام جواد(ع) در مورد ترس مسلمانان آن زمان از مرگ سوال شد، فرمودند: «لانهم جهلوه فکرهوه و لو عرفوه و کانوا من اولیاء الله عز و جل لاحبوه و لعلموا ان الآخرة خیر لهم من الدنیا» چون بدان جهل دارند پس آن را ناخوشایند می دارند، و اگر آن را می شناختند و از دوستان خداوند بودند بدان محبت می ورزیدند و می دانستند که آخرت برای آنان از دنیا بهتر است.   &#8221; شیخ صدوق، معانی الاخبار، بیروت، موسسه الاعلمی، ص۲۹۰، ح۹ &#8221;<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۲- دلبستگی شدید به دنیا: </strong></span>یکی دیگر از عوامل مهم ترس از مرگ، دلبستگی شدید به دنیاست به گونه ای که از آخرت خویش کاملا غافل گردد و حیات دنیوی را هدف نهایی خود قرار دهد.چنین انسانی برای بهره مندن شدن هرچه بیشتر از لذایذ دنیوی، به دنبال زندگی ابدی در این دنیاست و همواره از فرا رسیدن مرگ خویش در نگرانی و اضطراب به سر می برد، زیرا چنین می پندارد که مرگ پایان بخش تمام لذتها و کامیابی های اوست و او را از علایق و دلبستگی هایش، برای همیشه جدا می سازد. اسلام برای برطرف کردن این عامل، همواره حقارت و زبونی دنیا را گوشزد می کند و به انسان هشدار می دهد که دنیای فانی و زودگذر شایسته دلبستگی نیست. ارواحی که به سادگی توانسته اند جسم را رها کنند و به عالم روحی سفر کنند از همان لحظه جدائی جسم و روح در صورت موافقت روح می توان با آنان تماس گرفت ولی چنانچه روحی پس از مرگ نتواند وابستگی های حیات را کاملا از خود جدا سازد تا زمان جدائی کامل وی از ماده نمی توان با روح تماس برقرار کرد. اکثر ارواح تا مدت ها پس از مرگ جسم مادی در نزد عزیزان یا وابستگان خود باقی می مانند و در میان آنان زندگی می کنند به طوری که اگر فرد روشن بینی در جمع آن خانواده باشد در شرایط خاصی می تواند آنان را مشاهده کند.<br />
قرآن کریم چنین می فرماید: دنیا را با تمام نعمتهایش ناچیز، و آخرت را برتر و بهتر معرفی می کند: «قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ وَ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقی» «به آنها بگو سرمایه زندگی دنیا ناچیز است و سرای آخرت برای کسی که پرهیزکار باشد بهتر است.»  ( سوره نساء آیه ۷۷)‏<br />
حضرت علی(ع) نیز با گذرا خواندن دنیا و جاودان خواندن آخرت، در همه انسانها این انگیزه را ایجاد می کند که به دنیای زودگذر دل نبندند:«ایها الناس انما الدنیا دار مجاز و الآخرة دار قرار» + «ای مردم، دنیا سرای گذرا و آخرت خانه جاودان است.» ( سید رضی، نهج البلاغه، خطبه ۲۰۳)<br />
کسی که بر اثر تعالیم دینی، جهان آخرت را سرای برتر و لذایذ آن را ارزشمندتر از نعمتهای دنیوی بداند و  دلبستگی حقیقی او به جهان جاودان باشد، از اینکه با مرگ از لذتهای دنیوی محروم گردد، هراسی نخواهد داشت.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۳- ترس از حسابرسی اعمال:</strong></span> یکی دیگر از علل ترس از مرگ، بیم از حسابرسی اعمال است. این عامل به آن گروه از انسانها اختصاص دارد که از یک سو به معاد اعتقاد دارند و از سوی دیگر از اعمال خویش راضی نیستند. بدیهی است که این دسته از گنهکاران به شدت از مرگ می ترسند، زیرا می دانند که با مرگ مهلت آنان به پایان می آید وزمان کیفر اعمالشان فرا می رسد. قرآن کریم از گروهی از یهودیان یاد می کند که به سبب اعمال زشتشان، هرگز آرزوی مرگ را نکرده و از مرگ هراسانند:   « وَ لا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِین »‏ ولی آنها هرگز تمنای مرگ نمی‏کنند به خاطر اعمالی که از پیش فرستاده‏اند، و خداوند ظالمان را بخوبی می‏شناسد.» (سوره جمعه آیه ۷)<br />
شخصی از امام مجتبی(ع) پرسید: به چه دلیل ما مرگ را ناخوشایند می دانیم؟ امام(ع) پاسخ دادند:<br />
« إِنَّکُمْ أَخْرَبْتُمْ آخِرَتَکُمْ وَ عَمَرْتُمْ دُنْیَاکُمْ فَأَنْتُمْ تَکْرَهُونَ النُّقْلَةَ مِنَ الْعُمْرَانِ إِلَی الْخَرَابِ » «زیرا شما آخرت خویش را (به دلیل گناهان و اعمال زشت) ویران ساختید و دنیای خود را آباد کردید و دوست نمی دارید که از آبادی به ویرانی روید.» علامه مجلسی، بحارالانوار، بیروت، موسسه الوفاء، ج۶، ص۱۲۹، ح۱۸<br />
هر روز انسان هایی را می بینیم که بار سفر بسته و به سرای جاویدان سفر می کنند،کوچ کنندگان به سرای باقی چند دسته اند؛ گروه اول مرگ را «فنای مطلق» و نیستی همه چیز، دانسته و از آن وحشت دارند. علت ترس و وحشت این گروه، این است که پس از مرگ، زندگی وجود نخواهد داشت.  گروه دوم با اینکه به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند و نیک می دانند که مرگ به معنی فنا و نیستی مطلق نیست، اما به خاطر آنکه پرونده اعمال خود را سیاه و تاریک می بینند و به خاطر عشق به زندگی، از چگونگی مرگ و رویدادهای پس از آن، سختی جان دادن و شکنجه های طاقت فرسا و مجازات دردناک بعد از مرگ، از مردن وحشت دارند.  گروه سومی آنهایی هستند که با آغوش باز به استقبال مرگ می شتابند و از مرگ وحشتی به خود راه نمی دهند چرا که مرگ را پایان هستی نمی دانند و به سرای جاویدان ایمان دارند و مرگ را همچون تولدی دیگر می دانند که با عبور از گذرگاه دنیا به سرای آخرت گام خواهند گذاشت. تمام عمرمان را حرص و حسرت این و آن را زدیم! پس کی زندگی کردیم؟  برای دنیای ابدیمان چه فرستادیم؟.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>سختی های لحظه مردن</strong></span><br />
بیشتر انسان ها از سختی های لحظه مرگ، وحشت دارند و هنگامی که از مجازات و سختی های مرگ سخنی به میان می آید، ترس و وحشت تمام وجودشان را فرا می گیرد. حضرت علی (ع) در خطبه ای به سختی های لحظه مرگ اشاره کرده، می فرمایند: « یکی می گفت تا لحظه مرگ بیمار است، دیگری در آرزوی شفا یافتن بود و  سومی خاندانش را به شکیبایی در مرگش دعوت می کرد، و گذشتگان را به یاد می آورد، در آن حال که در آستانه مرگ و ترک دنیا و جدایی با دوستان بود، ناگهان اندوهی سخت به او روی آورد، فهم و درکش را گرفت، زبانش به خشکی گرایید.چه مطالب مهمی را می بایست بگوید که زبانش از گفتن آنها بازماند، چه سخنان دردناکی را از شخص بزرگی که احترامش را نگه می داشت، یا فرد خردسالی که به او ترحم می کرد، می شنید و خود را به کری می زد. همانا مرگ سختی هایی دارد که هراس انگیز و وصف ناشدنی است و برتر از آن است که عقل های اهل دنیا آن را درک کند.»<br />
چنان که از کلام امام علی (ع) بر می آید، مرگ اسراری دارد که عقل بشری نمی تواند آن را درک کند، اما علت چیست؟<br />
حضرت علی (ع) در خطبه ای، «راز مرگ» را علمی پنهان می داند که خواست خداوند بر آن قرار گرفته است، تا این علم پنهان بماند؛ « ای مردم! هر کس از مرگ بگریزد، به هنگام فرار آن را خواهد دید، آجل سرآمد زندگی، و فرار از مرگ رسیدن به آن است، چه روزگارانی که در پی گشودن راز نهفته اش بودم، اما خواست خداوند جز پنهان ماندن آن نبود، هیهات! که این، علمی پنهان است.».<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>مرگ و اسرار آن:</strong></span><br />
چگونگی «مردن» ( جدا شدن روح از بدن) ، در خطبه ای در نهج البلاغه ،چگونگی مردن را این گونه تشریح می کند؛ سختی جان کندن و حسرت از دست دادن دنیا، به دنیا پرستان هجوم آورد. بدن ها در سختی جان کندن سست شده و رنگ باختند، آرام آرام همه اندامشان را فرا گرفته، زبان را از سخن گفتن باز می دارد، او در میان خانواده اش افتاده با چشم خود می بیند و با گوش می شنود و با عقل درست می اندیشد که عمرش را در پی چه کارهایی تباه کرده و روزگارش را چگونه سپری کرده؟ و به یاد ثروت هایی که جمع کرده می افتد، همان ثروت هایی که در جمع آوری آنها، چشم بر هم گذاشته و از حلال و حرام و شبهه ناک گرد آورده و اکنون گناه جمع آوری آن همه بر دوش اوست که هنگام جدایی از آنها فرا رسیده، و برای وارثان باقیمانده است تا از آن بهره مند گردند و روزگار خود گذرانند، راحتی و خوشی آن برای دیگری و کیفر آن بر دوش اوست، و او در گرو این اموال است که دست خود را از پشیمانی می گزد، به خاطر واقعیت هایی که هنگام مردن مشاهده کرده است. در این حالت از آنچه که در زندگی دنیا به آن علاقمند بود، بی اعتنا شده آرزو می کند، ای کاش، آن کس که در گذشته بر ثروت او رشک می برد، این اموال را جمع کرده بود. اما مردن و فنا شدن هم چنان بر اعضای بدن او چیره می شود، تا آن که گوش او مانند زبانش از کار می افتد، پس در میان خانواده اش افتاده نه می تواند با زبان سخن بگوید و نه با گوش بشنود، پیوسته به صورت آنان نگاه می کند، و حرکات زبانشان را می نگرد، اما صدای کلمات آنان را نمی شنود. سپس چنگال سخت مردن تمام وجودش را فرا می گیرد و چشم او نیز مانند گوشش از کار می افتد و روح از بدن خارج می شود، و چون مرداری در بین خانواده خویش بر زمین می ماند که از نشستن در کنار او وحشت دارند، و از او دور می شوند. نه سوگواران را یاری می کند و نه خواننده ای را پاسخ می دهد. سپس او را به سوی منزلگاهش در درون زمین می برند، و به دست عملش می سپارند و برای همیشه از دیدارش چشم می پوشند.<br />
این حالت میت را که در بالا شرح داده شد، بنده اسمش را مردن می گذارم، که البته با &#8221; مفهوم واقعی مرگ &#8221; خیلی خیلی فرق می کند چرا که مردن انسان چنین حالاتی دارد که شرح داده شد، ولی &#8221; حالات مرگ &#8221; حکایتی شیرین دیگری دارد، که بنده می خواهم آنرا برایتان شرح دهم تا فرق بین مردن و مرگ را بهتر احساس کنید.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>مفهوم مرگ :</strong></span><br />
و هر کس که عبادتش بر پایه خوف و رجاء باشد گمراه نخواهد شد و بمقصود خود نائل مى‏شود.( بحار الانوار، ترجمه جلد ۶۷ و ۶۸، ج‏۱، ص : ۴۰۰)<br />
برای رسیدن بدین منظور باید: خود را در طول زندگی مهیا زنده کردن عقل با تحصیل و کسب معارف الهی از طریق کشف الشهود، چنانچه خود را مسلط برهوای نفسش کند. بگونه ای هوای نفس در برابر دستورات الهی او همچون مرده ای مطیع و بی اختیار باشد.<br />
و دیگر اینکه خوف و رجاء از خدا داشته باشد. حضرت امام صادق علیه السّلام فرمود: خوف و رجاء از خدا رقیب و نگهبان دل است (دل را از هواهاى نامشروع مصون میدارد) و رجاء و امید شفیع و واسطه کمال نفس انسان است. آن کس که خدا را بشناسد حتما داراى خوف از خدا و رجاء از او خواهد بود و این دو صفت مانند دو بالى است که بنده متصف باین دو صفت پرواز کرده و بمقام رضوان خدا نائل میگردد و موجب بینائى عقل و چشمى است براى خرد که وعده و وعید الهى را مى‏بیند. و خوف نشانگر عدل الهى و باز دارنده از موارد وعید و نهى خدا است و رجاء و امید موجب فضل و عنایت الهى است و مایه زنده بودن دل است و خوف الهى نفس اماره را میمیراند. (بحار الأنوار ، ج‏۶۷، ص: ۳۹۰)<br />
و زمانی که فرد به این درجات نائل شود به مرحله یقین رسیدن است. یکی از اتفاق هایی که به هنگام مرگ به وقوع می پیوند این است که به وعده های الهی نائل می گردد و در واقع با این مرگ به حقیقت یقین خود می رسد. لذا انسان باید قبل از اینکه بواسطه مرگ طبیعی و از روی اضطرار به یقین برسد و این ندا را بشنود که به او گفته شود : لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ. به او خطاب مى‏شود:) تو از این صحنه (و دادگاه بزرگ) غافل بودى و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم، و امروز چشمت کاملاً تیزبین است! (سوره ق آیه ۲۲)<br />
همانگونه که خداوند فرموده : وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ و پروردگارت را عبادت کن تا یقین تو فرا رسد! (سوره حجرآیه ۹۹)  &#8221; الفرقان فی تفسیر القرآن بالقرآن، ج‏۲۹، ص: ۲۶۴&#8243;<br />
از دیگر تفاسیری که برای این روایت نموده اند این است که انسان به جایگاهی برسد که بتواند موقتاً جسم خود را از روح تخلیه کرده و ظاهراً بمیرد که به آن «مرگ اختیاری » گفته می شود و از آنجا که در موضوع مرگ اختیاری این امکان وجود دارد که فرد با رعایت حدود و شرایط حساسی که این روش دارد، آن را چندین بار هم تکرار کند به همین دلیل به آن مرگ مکرر هم می‌گویند. مرگ مکرر به این معناست که انسان می‌تواند چندین بار بمیرد و زنده شود.<br />
اما اینکه چگونه می توان به این جایگاه رسید باید گفت : همان‌گونه که امام صادق علیه السلام‌ در روایتی می‌فرماید: «العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة» (بندگی روح و جوهر‌ه‌ای در درون خود دارد که قادر است انسان را به مقام ربوبیت و خدایی نزدیک سازد) و یا در حدیث قدسی دیگری خداوند سبحان می‌فرماید: «عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی انا حی لا اموت اجعلک حیا لاتموت و انا اقول للاشیاءکن فیکون و انت تقول للاشیاء کن فیکون» (ای بنده من! مرا فرمان بر، تا تو را همانند خود سازم. من حی نامیرایی هستم و تو را نیز زنده نامیرا می سازم. من به هرچیزی فرمان دهم خواهد شد، تو را نیز چنان می کنم که به هر چه فرمان دهی انجام پذیرد.) از این رو می‌‌توان گفت نائل شدن به این رتبه و مقام و منزلت که چه بسا با دعا  پدرو مادرو صدقه و خیرات و مبرات بخشی از آن قابل تحصیل است مراحل بالا ‌تر و عالی‌تر آن نیز در سایه بندگی و اطاعت حضرت حق قابل دریافت خواهد بود.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>علل پنهان بودن اسرار پس از مرگ</strong></span><br />
حضرت علی (ع) به این سئوال که چرا انسان ها نمی توانند اسرار پس از مرگ را درک کنند؟ این گونه پاسخ می دهد؛ « آنچه را که مردگان دیدند اگر شما می دیدید، ناشکیبا بودید و می ترسیدید؛ و می شنیدید و فرمان می بردید. ولی آنچه آنها مشاهده کردند بر شما پوشیده است و نزدیک است که پرده ها فرو افتد. گرچه حقیقت را به شما نیز نشان دادند، اگر به درستی بنگرید؛ و ندای حق را به شما شنواند اگر خوب بشنوید! و به راه راست هدایتتان کردند، اگر هدایت بپذیرید! راست می گویم، مطالب عبرت آموز اندرز دهنده را آشکارا دیدید و از حرام الهی نهی شدید؛ و پس از فرشتگان آسمانی، هیچ کس جز انسان، فرمان خداوند را ابلاغ نمی کند.»<br />
پاسخ امیرالمومنین علی (ع) می رساند که علت پنهان بودن اسرار مرگ برای انسان ها به دلیل عدم ظرفیت و شکیبایی آنها است، اما این گونه نیست که  خداوند بزرگ تمام حقیقت را از بندگانش پنهان کند، اگر درست نگاه کنیم و به آفرینش مخلوقات و چرخش فصول بنگریم، بسیاری از اسرار مرگ را درک خواهیم کرد.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>شرح حالات مردگان</strong></span><br />
شاید مرگ بهترین حالت زندگی است چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها  باز می‌کند. مرگ به‌ همگی ما لبخند می‌زند، تنها کاری که می‌توان انجام داد این است که لبخندش را با لبخند پاسخ بگوییم.انسان ها دوست دارند، بدانند که مردگان پس از مرگ چه حالاتی دارند؟ حضرت علی (ع) حالات مردگان را این گونه وصف می کند؛ در حالی که آنها دارای عزت پایدار، و درجات والای افتخار بودند، پادشاهان حاکم، یا رعیت سرفراز بودند که سرانجام به درون برزخ راه یافتند، پس در شکاف گورها بی جان و بدون حرکت پنهان مانده اند، نه از دگرگونی ها نگرانند، و نه از زلزله های ترسناک، و نه از فریادهای سخت هراسی دارند، غائب شدگانی که کسی انتظار آنان را نمی کشد، و حاضرانی که حضور نمی یابند، اجتماعی داشتند و پراکنده شدند، با یکدیگر مهربان بودند و جدا گردیدند، اگر یادشان فراموش گشت، یا دیارشان ساکت شد، برای طولانی شدن زمان یا دوری مکان نیست، بلکه جام مرگ نوشیدند، گویا بودند و لال شدند، شنوا بودند و کر گشتند، و حرکاتشان به سکون تبدیل شد، چنان آرمیدند که گویا بیهوش بر خاک افتاده و در خواب فرو رفته اند.همسایگانی هستند که با یکدیگر انس نمی گیرند و دوستانی اند که به دیدار یکدیگر نمی روند، پیوندهای شناسایی در میانشان پوسیده،  و اسباب برادری قطع گردیده است. با اینکه در یک جا گرد آمده اند، تنهایند، رفیقان یکدیگرند و از هم دورند، نه برای شب صبحگاهی می شناسند، و نه برای روز شامگاهی.<br />
پدیده مرگ موضوعی است که می‌توان از نقطه نظرهای گوناگونی درباره آن بررسی و گفتگو کرد. از نظر علوم زیستی و پزشکی، مرگ عبارتست از تعطیل سازمان فعال بدن انسان، که حافظ حیات او می‌باشد. این دیدگاه به بدن فقط از لحاظ ساختار جسمانی و بعبارت دیگر از نقطه نظر مادی و از منظر حواس خمسه می‌نگرد و علایم مرگ را توقف فعالیت مغز و قلب و اندامها و از بین رفتن حرارت جسم می‌داند و معمولاً به خروج چیزی بنام روح یا نفس اشاره نمی‌کند. اما از نظر فلسفه، مرگ عبارتست از جدا شدن دائمی روح یا نفس که بطور طبیعی و بسبب درهم ریختن نظم طبیعی بدن و نارسائی آن ایجاد شود. فلاسفه، مرگ و خروج روح یا نفس را از بدن به کسی تشبیه می‌کنند که خانه اش خراب شده و ناگزیر است آنرا ترک کند و به جائی دیگر پناهنده شود. اما علاوه بر این گونه مرگ که به آن مرگ طبیعی می‌گویند، فلاسفه مرگهائی را که نه به سبب زوال نظم طبیعی آن بلکه به سبب حوادث و یا افعال عمدی و غیر عمدی افراد بشر حاصل می‌شود نوع دیگری از مرگ دانسته و بنام مرگ اخترامی (غیر طبیعی) می‌شناسند که به سبب خرابی خانه نفس و روح، یعنی بدن، بر اثر حادثه روح از آن جدا و مرگ نامیده می‌شود. به تعبیری آن را &#8220;عجل معلق &#8221; نیز می گویند.<br />
مرگ آدمی به دو سبب اصلی اتفاق می افتد، مرگ هایی که به سبب پایان یافتن توانایی و ظرفیت جسمی بدن فرا می رسد و از آن به مرگ طبیعی یاد می شود، و مرگ هایی که به سبب اتفاقات و رفتارهای آدمی رخ می دهد و از آن به مرگ زودرس و ناگهانی تعبیر می شود. در فرهنگ قرآنی، دو دسته مرگ مورد شناسایی قرار گرفته است که از آن به اجل مُسمی و اجل معلق یاد می شود. اجل مُسمی شاید تا اندازه ای شباهت به همان مرگ طبیعی داشته باشد هرچند که تفاوت هایی نیز میان آن دو می توان قائل شد. اجل معلق نیز شباهت هایی با مرگ ناگهانی دارد. البته بهتر است که از اجل معلق به مرگ زودهنگام یاد شود. مرگ زودهنگام یا مرگ ناگهانی و یا همان اجل معلق، به طور مستقیم ارتباط تنگاتنگی با رفتارهای ما دارد. از این رو ارتباط گناهان با مرگ زودهنگام و ناگهانی و نیز اجل معلق در آیات و روایات ثابت شده است. براین اساس سخن گفتن از مرگ گناهی و گناهان مرگ آفرین، در روایات امری طبیعی جلوه داده شده است. به این معنا که گناهان، کارکردهای متفاوت و متعددی در زندگی بشر در دنیا و آخرت دارند؛ از جمله کارکردها و آثار آن در زندگی دنیوی می توان به ایجاد مرگ های ناگهانی و زودهنگام و همچنین کاهش نعمت ها و روزی ها،افزایش نعمت ها و گرفتاری ها و مانند آن اشاره کرد. نظام احسن الهی، نظامی ساده و پیچیده است، به گونه ای که همه چیز آن به هم پیوسته اند. این گونه است که حتی حرکت برگ درختی در درون چاهی تاریک می تواند تاثیرات شگرفی برهستی به جا گذارد.<br />
اسلام برای خنثی کردن این عامل، همواره بر گشودگی در توبه و بخشندگی و توبه پذیری خداوند تاکید می کند. جرم و گناه انسان هر قدر هم که سنگین باشد، در صورت توبه حقیقی و جبران حقوق تضیع شده، قابل بخشایش است و ناامیدی از رحمت خدا، خود گناهی بس بزرگ شمرده می شود. از سوی دیگر انسان بر اساس آموزه شفاعت می تواند با ایجاد شایستگی و قابلیت لازم در خود، به شفاعت شفیعان در آخرت امیدوار باشد. نکته قابل توجه این که همه عوامل ذکر شده برای ترس از مرگ، ریشه در خود فرد دارند و مرگ به خودی خود برای انسان ترس آو نیست. اگر انسان شناخت صحیحی از مرگ داشته باشد، دل از دنیا بکند و از اعمال زشت دست بردارند، نه تنها از مرگ هراسان نخواهد داشت بلکه رغبت به آن نیز پیدا می کند چنانچه انسانهای معصوم، نمونه بارز این حالت اند. از طرفی هم بایست بدانید که هر کس هرچه کند مطمئن درهمین دنیا نتیجه اعمال خودش را خواهد دید، شاید شکل و نوع آن تغییر کند؛ ولیکن حتما نتیجه آن را خواهد دید. دیر و زود دارد ، ولی سوخت و سوز ندارد.<br />
خداوند وقتی انسان را به جهان خاکی فرستاد مرگ را آغاز&#8243; بازگشت&#8221; او به سوی خود قرار داد و چه زیباست لحظه &#8221; بازگشت &#8221; اگر با آرامش باشد و تمامیت آن آرامش را  از این دنیا باید آموخت پس مرگ زیباست همانگونه که زندگی زیباست.اگر با روح بلند و سرشار از بخشش و گذشت و عشق باشد، مرگ زیباست.مسلماً روزی مرگ به سراغ ما می آید ونوبت ما می رسد. لحظه ای که بزرگ است و شکوهمند وپراز زیبایی.اما ترس،ترس برای آنکه تا بحال با آن روبرو نشده ایم و تجربه اش را نداریم. پس زیبایی اش را بیابیم که حاصل زندگی با صداقت و الهی می باشد. پایان زندگی با صداقت، ایمان، آرامش و بخشش مرگ است، که دروازه  ورود به تمامی صداقتها، آرامشها و زیبایی هاست.مرگ سرنوشت همه ماست و گریزی از آن نیست و آنقدر زیباست که شروعی بهتر از آن نیست. مرگ شروع است نه پایان، زندگی است نه فنا، رسیدن است نه گُم شدن.<br />
وَلِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلَا یَسْتَقْدِمُونَ. و هر قومی را دوره‌ای و اجل معینی است که چون اجلشان فرا رسد لحظه‌ای پس و پیش نخواهند شد. (سوره اعراف آیه ۳۴)<br />
مرگ یعنی عصاره زندگی. مساله مرگ در فرهنگ انبیای الهی این نیست که انسان می میرد، بلکه مرگ به این معناست که انسان، مرگ را می میراند و بین این دو خیلی فرق است؛ زیرا کسی که می گوید:&#8221; من می میرم و نابود می شوم &#8220;، چنین آدمی یا پوچ خواهد بود یا بی بند وبار، یا همیشه ناامید است یا باری به هر جهت؛ زیرا می گوید وقتی پایان زندگی، نابودی است، چرا از لذت زودگذر بهره نبرم؟ برای او حلال و حرام یکسان است؛ زشت وزیبا یکسان است؛ مساله غیرت ومسئولیت و تعهد مطرح نیست؛ می گوید عاقبت زندگی نابودی است. این یک فکر باطل و یک جهان بینی غلط است. انبیا به ما آموخته اند که انسان، مرگ را می میراند، مرگ را تسلیم خود می کند نه انسان بمیرد و تسلیم مرگ شود. تعبیر قرآن این نیست که شما می میرید؛ این است که شما مرگ را می چشید و می میرانید. نفرمود مرگ، هر کسی را می چشد؛ فرمود:&#8221; هر کسی مرگ را می چشد&#8221; کل نفس ذائقه الموت (سوره انبیاء آیه۳۵).<br />
اما مرگ در نگاه عرفان اسلامی منظری بسیار زیباتر و با شکوهتر دارد، زیرا نه فقط برخلاف نظر ماده گرایان و حسگرایان، مرگ نابودی و فنا نیست بلکه گامی به مرحله کاملتر زندگی و آغاز حیاتی دوباره و به تعبیری دیگر: در حکم تولد دوباره انسان است، همانند تولد کودک و خروج از حالت جنینی به حالت مستقل بشری، از این منظر، جهان مادی برای انسان در حکم رحم مادر برای فرزند است. ما برای همیشه زنده ایم. اگر بزرگان ادب پرور گفته اند ما وقتی می میریم ،به خورشید می رسیم و دیگر بی غبار زندگی می کنیم، یعنی ما به دارالقراری که قرآن گفته است، می رسیم. الان ما در عالم حرکتیم، سیال و سیاریم و به دارالقرار می رسیم و آرام می گیریم.<br />
کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ کُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْیَکُمْ  ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یحُیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ. چگونه خدا را منکرید؟ با آنکه مردگانى بودید و شما را زنده کرد باز شما را مى‏میراند [و] باز زنده مى‏کند [و] آن گاه به سوى او بازگردانده مى‏شوید. (آیه ۲۸ سوره بقره )<br />
أَوَلَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ  إِنَّ ذَٰلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ. آیا (مردم بارها به چشم خود) ندیدند که خدا چگونه ابتدا خلق را ایجاد می‌کند و باز به اصل خود برمی‌گرداند؟این کار بر خدا بسیار آسان است.(آیه۱۸سوره عنکبوت)<span style="color: #008000;"><br />
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید<br />
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید<br />
بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید<br />
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید<br />
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید<br />
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید<br />
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان<br />
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید<br />
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا<br />
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید<br />
بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید<br />
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید<br />
خموشید خموشید خموشی دم مرگست<br />
هم از زندگی است اینک زخاموش نفیرید<br />
&#8221; شعر ازمولوی &#8220;</span><br />
ماییم که مرگ را هضم می کنیم، نه اینکه مرگ ما را هضم کند و از بین ببرد. مرگ یعنی تحول، هجرت، جابه جا شدن. ما به جایی می رسیم که جابه جا شدن و تحول و دگرگونی را هضم می کنیم و به ثبات می رسیم. دیگر نمی میریم. اگر کسی جهان بینی اش این بود که &#8221; مرغ باغ ملکوتم &#8220;، وقتی که می میرم، این قفس می شکند و از قفس تن و طبیعت آزاد می شوم و پر می کشم، این شخص به دیار باز می اندیشد. &#8220;آنچه از نظر کرم ابریشم پایان دنیاست&#8230;از دید خالق یک پروانه است&#8221;!<br />
به آسمان وسیع می اندیشد. همان که قرآن فرمود:&#8221; وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ و بشتابید به سوی مغفرت پروردگار خود و به سوی بهشتی که پهنای آن همه آسمانها و زمین را فرا گرفته و مهیّا برای پرهیزکاران است. (سوره آل عمران آیه ۱۳۳).<br />
روح ما فوق العاده وسیع است. ما که این پیکر خاکی نیستیم. این پیکر خاکی گوشه ای از آن گوشه های حیات انسانی است. این عظمت را انسان نباید هدر بدهد و رایگان بفروشد. ائمه و انبیا علیهم السلام آمدند، وجود مبارک ولی عصر(ارواحنا فداه) می آیند که این معانی را برای ما تبیین کنند. بگویند که: ای انسان، تو زندگی گیاهی نداری؛ زندگی حیوانی نداری؛ تو بالاتر از زمینی. تو بالاتر از آسمانی. به دلیل اینکه شما در عالم خواب، بدنتان در رختخواب است، روحتان کجاها می رود! این روح همان است که شما بعد از مدتی با آن سروکار دارید. آن را که نمی شود ارزان فروخت.<br />
پس اگر برای ما روشن شد که ما مرگ را می میرانیم، نه می میریم، ما تحول و دگرگونی را از پای درمی آوریم، نه از پا درافتیم؛ آنگاه درست می اندیشیم. می گوییم هر کاری که انجام می دهیم، باید با ابدیت ما سازگار باشد. وجود مبارک ولی عصر (عج) که ظهور می کند، این معارف را به ما القا می کند. وقتی این معارف را به ما القا کرد، امور مادی برای ما جاذبه ندارد. می گوید هرگز نمی میری. آنچنان این بزرگان بر مرگ مسلط هستند که می گویند:&#8221; ای مرگ، اگر نمرده ای، مرا دریاب!  مبارز می طلبند.<span style="color: #008000;"><br />
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى.<br />
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ.<br />
من از او عمرى ستانم جاودان.<br />
او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ.</span><br />
مالکیت حقیقی خداوند تنها بر جان و حیات انسان نیست بلکه بر جان تمام جانداران اعم از نبات و حیوان و همه عرصه زندگی بشر در این کره خاکی است. و به همین دلیل از نظر اسلام کشتن جانداران (حیوان یا گیاه) (جز برای حفظ حیات خود یا برای دفاع از خطرات) جایز نیست.از نظر حقوقی اثبات شده است که مالکیت محدود بشر بر دستاوردهای مادی و ثروتهای طبیعی مالکیت درجه دو و مجازی است و در واقع اموال او نیز مانند جان او امانتی نزد اوست و نص صریح قرآن مجید همه چیز یعنی جهان و هرچه در آن هست ملک مطلق خداست بر اساس نص صریح قرآن مجید، انسان جانشین خدا بر روی زمین و امانتدار اوست و باید زمین را آباد سازد و حق ندارد به بهانه پیشرفت فناوری یا زیست فناوری (بیوتکنولوژی) زمین و فضای اطراف آنرا تخریب کند. همه تغییراتی که به طبیعت آسیب رسانده یا برساند (و نتیجه اختراعات بشر و چیزهای بنام ماشین ها یا انواع سوخت ها و موادشیمیائی مضر می‌باشد)، از نظر قرآن ممنوع است زیرا برخلاف وظیفه انسان و مأموریت او برای آباد سازی جهان و نگهبانی از آن می‌باشد. تا بشر بتواند بهترین و راحت‌ترین صورت زندگی کند و مراحل کمال و تکامل خود را طی کند و برای ورود سرافراز به مرحله بالاتر که منتظر اوست آماده شود.<br />
فَانْظُرْ إِلَىٰ آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذَٰلِکَ لَمُحْیِی الْمَوْتَىٰ وَهُوَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. پس (ای بشر دیده باز کن و) آثار رحمت (نامنتهای) الهی را مشاهده کن که چگونه زمین را پس از مرگ (و دستبرد خزان باز به نفس باد بهار) زنده می‌گرداند! محققا همان خداست که مردگان را هم (پس از مرگ) باز زنده می‌کند و او بر همه امور عالم تواناست. (سوره روم آیه ۵۰ )<span style="color: #008000;"><br />
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید<br />
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟<br />
زنده را تا زنده است قدرش بدان<br />
ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود ؟</span><br />
مرگ، در هر موجود زنده‌ای، قبل از هر چیز، نقطه‌ای در مقابل زندگی است. هر زندگی با تولد و مرگ محدود شده است. با یکی از آن‌ها آغاز می‌شود و با دیگری خاتمه می‌یابد، ولی در مورد موجود انسانی این تضاد و تقابل مابین زندگی و مرگ، صرفاً یک تضاد انتزاعی نیست، بلکه امری ملموس است. به عبارت دیگر، موجود انسانی، چیزهایی در مورد مرگ خودش می‌داند و این دانستن، تأثیر ملموسی بر زندگی او دارد. فلاسفه همواره از این نکته بحث کرده‌اند که رابطه‌ای ضروری، مابین زندگی، آگاهی حقیقت و مرگ وجود دارد. افلاطون، زندگی را وجود روحی حلول کننده، در زمین دانسته است. در نظر او، زندگی قلمرو فانی ظهور است، حال آنکه مرگ به زعم اوقلمروی نامیراست که در آن هیچ تغییری در سرشت اشیا رخ نمی‌دهد.اما بحث بنده هم در اینجاست که  در جهان نمود و ظهور، هر چیزی در حال تغییر است.ولیکن به این شکل که برخی از این تغییرات که درعالم &#8221; کون &#8221; می تواند ایجاد شود، اما برخی که در لوح محفوظ است نمی تواند تغییرداد، زیرا لازم الوجود و ثابت الوجود است و زمانی این تغییرات انجام می گیرد که حضرت حق خودش بخواهد و لاغیر&#8230;. اما تغییراتی که براساس حکمت الهی تدبین شده است آهسته و پیوسته صورت می گیرد و با گذشت ایام به شکلی که حضرت حق می خواهد صورت می گیرد،اما انسان ها فقط به مقدار اندک از ماهیت آنها با خبر می شوند بلکه با طی زمان در می یابند که اراده و برنامه ریزی خداوند متعال چقدر دقیق و حساب شده است. بطور مثال : بحثی که در رابطه با قانون گرانش به تازگی مطرح شده است را می توان نام برد.F=GM/RR &#8221; &#8220;  قانون گرانش در فیزیک کلاسیک که می گوید نیروی گرانش هر جسمی در فضا با جرم جسم رابطه ی مستقیم و با شعاع جسم رابطه ی معکوس دارد.مثل سیاه چاله ها،سیاه چاله ها اجرامی درفضا هستندبا چگالی بسیار بالا (( جرم خیلی زیاد و حجم خیلی کوچک.مثلا جرمی معادل سیاره زمین درحجمی به اندازه ی یک اتاق کوچک)). پس چنین اجرامی  در فضا دارای نیروی گرانش عظیمی هستند.<br />
سرعت فرار: هر جسمی اگر بخواهد از مدار گرانش هر سیاره ای بیرون بیاید باید به سرعت فرار آن سیاره برسد که ارتباط مستقیم با نیروی گرانش سیاره دارد (( مثلا سرعت فرار سیاره زمین ۲۶۰۰ کیلومتر بر ساعت است. با توجه به گرانش بالا در سیاه چاله ها. سرعت فرار این اجرام کهکشانی از سرعت نور هم بیشتر است. در حالت کلی سرعت نور ۳۰۰ هزار کیلومتر بر ثانیه و معادل ۱۸۶۴۱۱ مایل بر ثانیه است.  پس حتی پرتوهای نور هم نمیتوانند از سیاه چاله ها فرار کنند به همین دلیل آنها را &#8220;سیاه&#8221; چاله می گویند. وقتی این سیاه چاله ها اجرام کهکشانی  پیرامون شان را می بلعند قبل از اینکه این اجرام به سیاه چاله برسند به دلیل نیروی گرانش زیاد به سرعت نور می رسند و قبل از رسیدن به سیاه چاله به انرژی تبدیل می شوند، این  (قانون نسبیت) است.<br />
پس سیاه چاله ها روز به روز انرژی های شان بیشتر می شود و در حال بلعیدن عالم ماده و تبدیل آنها به انرژی هستند. ستاره شناسان می گویند،روزی تمام کائنات به کام این سیاه چاله ها میروند و ما آن را به قیامت که خداوند وعده داده است می شناسیم .<br />
قرآن هم در مورد روز قیامت می فرماید: که همه ی ,عالم ماده و همه ی  کهکشان ها نابود می شوند ولی هیچوقت نفرمودند که معدوم می شوند. پس عدمی وجود ندارد، و تمامی آن تبدیل ماده به انرژی است. پس تمامی موجودات روزی که آن را قیامت می گویند، به دریای انرژی و حقیقتی بزرگتر می پیوندیم.<br />
رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدْتَنَا عَلَىٰ رُسُلِکَ وَلَا تُخْزِنَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّکَ لَا تُخْلِفُ الْمِیعَادَ. پروردگارا، ما را از آنچه به زبان رسولان خود وعده دادی نصیب فرما و ما را در روز قیامت محروم مگردان، که تو هرگز در وعده تخلّف نمی‌ورزی.(سوره آل عمران آیه ۱۹۶)<br />
وَآتَیْنَاهُمْ بَیِّنَاتٍ مِنَ الْأَمْرِ  فَمَا اخْتَلَفُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیمَا کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ. و نیز به آن قوم آیات و معجزات روشن در امر (دین و نظم دنیا) عطا نمودیم و آنها خلاف و نزاع بر نینگیختند مگر دانسته، برای ظلم و تعدّی به حقوق یکدیگر. البته خدا بین نزاع و اختلافات آنها روز قیامت داوری خواهد کرد. (سوره جاثیه آیه ۱۷)<br />
إِنْ تَدْعُوهُمْ لَا یَسْمَعُوا دُعَاءَکُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَکُمْ  وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ  وَلَا یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ . اگر آنها را بخوانید (چون جمادند) نشنوند و اگر بشنوند (مانند عیسی و عزیر و فرشتگان و فراعنه چون بنده‌اند بی‌اذن خدا) به شما جواب ندهند و روز قیامت از این که آنان را شریک خدا دانستید (و به پرستش آنها پرداختید) بیزاری جویند. و (ای رسول و ای امّت) هیچ کس مانند (خدای) دانا تو را (به حقیقت) آگاه نگرداند. (سوره فاطر آیه ۱۴)<br />
از طریق آگاهی است که موجود انسانی از محدوده‌های زندگی گامی به آن سو می‌گذارد و به قلمرو الهی از طریق مرگ راه پیدا می کند. پس این موجود &#8220;انسان&#8221; بایست برخلاف سایر حیوانات که مرگ برایشان معنایی ندارد، آگاهی های بیشتری از قسمت مهم زندگی خود یعنی (مرگ ) به دست آورده  و در نهایت  دانسته های خود را در باب فلسفه مرگ کامل کند، و این دانسته ها را به دیگران منتقل کند. مانند کودکی که ادبیات انگلیسی می‌آموزد تا معلم شود و به کودکی دیگر ادبیات انگلیسی بیاموزد.تلاش خود را دوباره و دوباره تکرار می‌کند. حتی زندگی درروی زمین، تنها درسایه دانستن این نکته که زندگی به واسطه استعداد گشوده به مرگ است، می‌تواند سمت وسوی زندگی ابدی داشته باشد و از این پس این ارتباط با مرگ چیزی نیست که تنها به حیطه تئوری محدودشود، ما بایستی فعالانه در جست‌و‌جو و گسترش این رابطه باشیم و دراین معنا می‌توان گفت که ما باید مردن را بیاموزیم. یادگیری مردن و مرده بودن دراین معنا یعنی درجست‌و‌جوی زندگی کامل بودن. آدمی تنها می‌تواند به قیمت ازدست دادن زندگی راستین خود، ازمرگ ممانعت کند و این یعنی اینکه بگوییم مادامی که درکی از زمان که به وسیله محدودشدن عمرمان به وسیله مرگ، نصیب ما شده است، نداشته باشیم، وجودمان در توالی بی‌معنی روز‌ها سپری خواهدشد و زندگیمان از راه یافتن به یک هستی کلی و فراگیر ناتوان خواهد بود. به این دلیل است که ‌ایده تسلط یافتن انسان چه برخودش چه بر طبیعت، فیلسوفان را به جست‌و‌جوی توضیحی برای معنای زندگی انسان به خارج از این مفهوم خودمداری ذهن اندیشیده که هدایتگرش قدرت خرد است و جهان برایش گویی تنها انعکاس از خود اوست، کشانده است. تنها تجربه مشترکی که نوع بشر را در طول تاریخ و در سراسر دنیا به یکدیگر پیوند میدهد، تجربه مرگ است. همه ما باید با مرگ روبرو شویم. هیچ ورزش یا رژیم غذایی، هیچ تکنیک مدیتیشن (اصول و مهارت تفکر و تعمق) و هیچ ثروتی قادر نیست این تجربه را از ما دور کند. مرگ اجتناب ناپذیر است. هرچه زمان میگذرد دامنه ی علم فیزیک گسترده ترمی شود و در نهایت آن قسمت از حقیقت که ما آن را متا فیزیک می گوییم بسیارکوچک می شود&#8230; می رسد روزی که دیگر ناشناخته ای برای بشر وجود ندارد&#8230; طبق آیات قرآن آن روز/ روز قیامت است (در قرآن چنین آمده است که در روز قیامت هیچ سوالی برای بشر بدون جواب نیست.<br />
وَ هُوَ الَّذِى مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهَا رَوَاسىِ‏َ وَ أَنهْارًا  وَ مِن کلُ‏ِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فِیهَا زَوْجَینْ‏ِ اثْنَینْ‏ِ  یُغْشىِ الَّیْلَ النهَّارَ  إِنَّ فىِ ذَالِکَ لاَیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.اوست که زمین را بگسترد، و در آن کوه‏ها و رودها قرار داد و از هر میوه جفت جفت پدید آورد و شب را در روز مى‏پوشاند. در اینها عبرتهاست براى مردمى که مى‏اندیشند (آیه ۳ سوره رعد )<br />
قَدْ جَاءَکُم بَصَائرُ مِن رَّبِّکُمْ  فَمَنْ أَبْصرَ  فَلِنَفْسِهِ  وَ مَنْ عَمِىَ فَعَلَیْهَا  وَ مَا أَنَا عَلَیْکُم بحِفِیظٍ.از سوى پروردگارتان براى شما نشانه‏هاى روشن آمد. هر که از روى بصیرت مى‏نگرد به سود اوست و هر که چشم بصیرت برهم نهد به زیان اوست. و من نگهدارنده شما نیستم. ( آیه ۱۰۴ سوره الانعا م ).<br />
وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ وَلَتُسْأَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.و اگر خدا می‌خواست (به مشیّت ازلی) همه بشر را یک امت قرار می‌داد (و هیچ‌گونه اختلافات نژاد و زبان و ملیت در بشر نمی‌گذاشت) و لیکن (این اختلافات برای امتحان است و پس از امتحان) هر که را بخواهد به گمراهی وا می‌گذارد و هر که را بخواهد هدایت می‌کند، و البته آنچه می‌کرده‌اید از همه سؤال خواهید شد. (سوره النحل آیه ۹۳)<br />
مرگ، واقعیتى است غیرقابل انکاراست! رسیدن به مرگ براى هر موجود، ضرورى‏تر از حیات اوست. وقتی انسان در حالت مرگ قرار می گیرد. ناگهان متوجه می شوند که خارج از جسم خود قرار دارند.اما هنوز در همان خانه وسالن یا اتاق، آنها جسم خود را از فاصله ای  دور می بینند، گویی که  تماشاگر آن بودند. درحالی  که  آنان از جسم خود جدا می شوند و مانند یک تماشاچی به آن می نگرند. آنان هنوز احساس می کنند به جسمشان  تعلق دارند. اما نمی داند که جسمشان دیگر متعلق به آنها نیست.البته بعد از مدتی به شرایط عجیب خود عادت می کنند و تشخیص می دهند که جسم فیزیکی خود را ترک کرده و در قالبی جدید متولد شده اند که با جسم فیزیکی کاملا متفاوت است. آنها در قالب جدید خود لبریز از سرور عشق و آرامش می شوند.آنگاه چیزی را می بینند که شرح آن دشواراست، درواقع نوری درخشنده را می بینند که بسیار خیره کننده است.گویی هزاران خورشید هم زمان با هم در حال تابیدن هستند. از درون این نور موجودی نورانی بیرون می آید. افراد مختلف این موجود نورانی را به اشکال مختلف می بینند و این بستگی دارد به این که در دوران زندگی در جسم فیزیکی خود چگونه عمل کرده اند.<br />
نکته قابل توجه این است که هنگامی آن فرد میمیرد و وقتی جسم خود را ترک می کند با یک موجود نورانی مواجه می شود که ممکن است بنا به زمینه های دینی و اعتقادی فرد او را به افرادی چون حضرت محمد(ص)، حضرت عیسی، حضرت موسی(ع) حضرت زردتشت و یا&#8230;&#8230; سایر قدیسان و مردان خدا باشد مقایسه کنند. میت وقتی که جسم خود را ترک می کنیم با این موجود نورانی مواجه می شوند. سپس کوچکترین کارهایی که از زمان تولد تا هنگام مرگ انجام داده است به صورت تصویری کلی نمایش داده می شود.گویی باید تماشاچی فیلم زندگی خود و مشاهده تمامی جرینات آن باشد. هرکار کوچکی که درخلوت یا درجمع، در روشنی یا تاریکی، در برابر چشم مردم یا پنهان از آنها انجام داده است مانند فیلمی در برابر او نمایش داده می شود. ممکن است کارهای بسیاری در خفا انجام داده باشد که هیچ کس از آنها مطلع نباشد. اما وقتی  که این کارها را می بیند از حس پشیمانی و ندامت شرمنده می شود. وقتی که نمایش این فیلم به پایان می رسد سر به زیر می اندازد. آن موجود نورانی کنارش ایستاده است و این صحنه ها را می بیند.<br />
وَهُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُمْ بِاللَّیْلِ وَیَعْلَمُ مَا جَرَحْتُمْ بِالنَّهَارِ ثُمَّ یَبْعَثُکُمْ فِیهِ لِیُقْضَىٰ أَجَلٌ مُسَمًّى ثُمَّ إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ ثُمَّ یُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.و اوست خدایی که چون شب (به خواب می‌روید) جان شما را برمی‌گیرد (و نزد خود می‌برد) و کردار شما را در روز می‌داند، و پس از آن (خواب) شما را بر می‌انگیزد تا اجلی که در قضا و قدر او معین است به پایان رسد، سپس (هنگام مرگ) به سوی او باز می‌گردید آن گاه به نتیجه آنچه کرده‌اید شما را آگاه گرداند.(سوره انعام آیه ۶۰)<br />
وَهُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ وَیُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً حَتَّىٰ إِذَا جَاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَهُمْ لَا یُفَرِّطُونَ. و اوست خدایی که قهر و اقتدارش مافوق بندگان است و فرشتگانی را به نگهبانی بر شما می‌فرستد، تا آن گاه که هنگام مرگ یکی از شما فرا رسد رسولان ما او را می‌میرانند و در قبض روح شما هیچ کوتاهی نخواهند کرد. (سوره انعام آیه ۶۱)<br />
ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلَاهُمُ الْحَقِّ أَلَا لَهُ الْحُکْمُ وَهُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِینَ.سپس به سوی خدای عالم که به حقیقت مولای بندگان است بازگردانده می‌شوند. آگاه باشید حکم (خلق) با خداست و او زودترین حسابرسان است. (سوره انعام آیه ۶۲)<br />
اما شما در همان زمان احساس دیگری هم خواهید داشت.درحالی که شرمنده هستید و همه خطاهایی را که مرتکب شده اید می بینید، اما با تمام این حالات یک احساس خوبی هم خواهید داشت که در حضور موجودی نورانی درکنارتان حس می کنید و او این آرامش را به شما می دهد تا نگرانی شما کم شود. با اینکه او از همه چیزشما آگاه است. اما شما را کاملا می پذیرد و به شما عشق می ورزد. او در آن شرایط یگانه دوست شما است. همیشه استاد می فرمودند ((دوست حقیقی شما کسی است که عیوب و خطاهای شما را میداند و می بیند، ضعف ها و نقص هایتان را می شناسد اما با این وجود هم چنان به شما عشق می ورزد)) در سفر مرگ یک لحظه پیش از آن که فیلم زندگی خود را ببینید. شدیدا&#8221; احساس تنهایی و ترس می کنید.احساس می کنید که تاریکی و ظلمت شما را در برگرفته است.اما در حضور آن یار.آن موجود نورانی احساس امنیت می کنید.او را هرچه میخواهید بنامید. او آن کسی است که قدیسان با نام های متفاوت می خوانند. مردان خدا او را به اشکال و صورت های مختلف می بینند.در حضور او احساس می کنید که باید دامنش را بگیرید و بگویید ((هرگز از تو جدا نخواهم شد)) به پایش می افتید و پاهایش را با اشک شوق و عشق می شویید. او شما را بلند می کند با دیدگانی عمیق. درخشنده و لبریز از عشق به شما می نگرد و می گوید : (( فرزندم تو با زندگی ات چه کردی؟)) در آن لحظه تشخیص می دهید که زندگی هدیه خدا برای هدفی خاص می باشد و اما افسوس که وسوسه ها. خواسته ها و احساسات شوریده شما را گرفتار کرده است و این هدف را از خاطر برده اید و به دنبال سایه ها رفته اید. شما به کسب لذت، دارایی و قدرت پرداخته ایم.این عمر ارزشمند را در طلب این سایه ها به هدر داده اید و در ازای آن هیچ به دست نیاورده اید و حال با دست های تهی در برابر آن موجود ایستاده اید. به او چه خواهید بگویید؟ امیدوارم که شما یک شب، این اندیشه را در ذهن خود نگاه دارید. وقتی که سفر مرگ را آغاز می کنی  باید در حضور آن فرد نورانی که نماینده خداوند است پاسخگو باشید.او از شما می پرسد: فرزندم با زندگی ات چه کردی؟ آنگاه چه پاسخی به او خواهید داد؟. مادامی که جان در بدن تان وجود دارد، فرصت رسیدن به هدف نهایی را دارید، بنابراین هر روز مدتی را در سکوت بگذارید و از خود بپرسید ((من کیستم؟)) هدف از به دنیا آمدنم چیست؟ به کجا می روم؟ آیا از هدف دور شده ام. یا به آن نزدیک می شوم.<br />
قُلْ سِیرُوافِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍقَدِیرٌ. بگو که در زمین سیر کنید و ببینید که خدا چگونه خلق را ایجاد کرده (تا از مشاهده اسرار خلقت نخست بر شما به خوبی روشن شود که) سپس خدا نشأه آخرت را ایجاد خواهد کرد،همانا خدا برهرچیز تواناست.(آیه۱۹سوره عنکبوت)<br />
وقوع رجعت از منظر عقل و فلسفه : در اینجا لازم است به چند مورد از حکمت و فلسفه امر رجعت اشاره نمائیم:<br />
رجعت چیست؟ : رجعت، در لغت به معنای بازگشتن، و برگشتن می باشد.{فرهنگ معین، ج ۲ ص۱۶۴۰} و در اصطلاح به این معناست که عده ای از افراد (مومنین خالص و مشرکین محض) پس از مردن و قبل از بر پایی قیامت دوباره به این دنیا بر می گردند.اعتقاد به رجعت، از جمله معتقدات مذهب اهل البیت است و مستند به آیات و روایات متعدد می باشد.<br />
آیاتی که به وقوع رجعت در آینده اشاره دارد مانند، آیه شریفه ۸۳ از سوره نمل که خداوند در این آیه می‌فرماید:  وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیَاتِنَا فَهُمْ یُوزَعُونَ. و (ای رسول، امت را به یاد آر) روزی که (به عرصه قیامت یا رجعت به دنیا (به خاطر آور) روزى را که ما از هر امّتى، گروهى را از کسانى که آیات ما را تکذیب مى‏کردند محشور مى‏کنیم؛) از هر قومی یک دسته را که تکذیب آیات ما می‌کنند بر می‌انگیزیم و آنها (برای سؤال) باز داشته خواهند شد. (سوره النمل آیه ۸۲).<br />
و آنها را نگه مى‏داریم تا به یکدیگر ملحق شوند!». بسیارى از بزرگان این آیه را اشاره به مسأله رجعت و بازگشت گروهى از بدکاران و نیکوکاران به همین دنیا در آستانه رستاخیز مى‏دانند ، چرا که اگر اشاره به خود رستاخیز و قیامت باشد ، تعبیر به من کل امة فوجا ( از هر جمعیتى ، گروهى ) صحیح نیست ، زیرا در قیامت ، همه محشور مى‏شوند ، چنان که قرآن در آیه ۴۷ سوره کهف مى‏گوید:«ما آنها را محشور مى‏کنیم واحدى را ترک نخواهیم گفت ». آیاتی که به وقوع حوادثی درامت هاى پیشین اشاره می‌فرمایدکه درواقع نوعی رجعت محسوب میشود، مانند این آیات:<br />
أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَىٰ قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىٰ یُحْیِی هَٰذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ فَانْظُرْ إِلَىٰ طَعَامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانْظُرْ إِلَىٰ حِمَارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنَّاسِ وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ کَیْفَ نُنْشِزُهَا ثُمَّ نَکْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. یا به مانند آن کس (عزیز) که به دهکده‌ای گذر کرد که خراب و ویران شده بود، گفت: (به حیرتم که) خدا چگونه باز این مردگان را زنده خواهد کرد! پس خداوند او را صد سال میراند سپس زنده کرد و برانگیخت و بدو فرمود که چند مدّت درنگ نمودی؟جواب داد: یک روز یا پاره‌ای از یک روز درنگ نمودم، خداوند فرمود (نه چنین است) بلکه صد سال است که به خواب مرگ افتاده‌ای، نظر در طعام و شراب خود بنما که هنوز تغییر ننموده، و الاغ خود را بنگر (که اکنون زنده‌اش کنیم تا احوال بر تو معلوم شود) و تا تو را حجت و نشانه‌ای برای خلق قرار دهیم (که امر بعثت را انکار نکنند) و بنگر دراستخوانهای آن که چگونه درهمش پیوسته و گوشت بر آن پوشانیم. چون این کار بر او روشن گردید، گفت: به یقین می‌دانم که خدا بر هر چیز قادر است. (سوره البقره آیه ۲۵۸)<br />
أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَىٰ قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىٰ یُحْیِی هَٰذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَافَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ فَانْظُرْ إِلَىٰ طَعَامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانْظُرْ إِلَىٰ حِمَارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنَّاسِ وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ کَیْفَ نُنْشِزُهَا ثُمَّ نَکْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. یا به مانند آن کس (عزیر) که به دهکده‌ای گذر کرد که خراب و ویران شده بود، گفت: (به حیرتم که) خدا چگونه باز این مردگان را زنده خواهد کرد! پس خداوند او را صد سال میراند سپس زنده کرد و برانگیخت و بدو فرمود که چند مدّت درنگ نمودی؟ جواب داد: یک روز یا پاره‌ای از یک روز درنگ نمودم، خداوند فرمود (نه چنین است) بلکه صد سال است که به خواب مرگ افتاده‌ای، نظر در طعام و شراب خود بنما که هنوز تغییر ننموده، و الاغ خود را بنگر (که اکنون زنده‌اش کنیم تا احوال بر تو معلوم شود) و تا تو را حجت و نشانه‌ای برای خلق قرار دهیم (که امر بعثت را انکار نکنند) و بنگر در استخوانهای آن که چگونه درهمش پیوسته و گوشت بر آن پوشانیم. چون این کار بر او روشن گردید، گفت: به یقین می‌دانم که خدا بر هر چیز قادر است. (سوره بقره آیه ۲۵۹)<br />
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَىٰ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَىٰ وَلَٰکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَىٰ کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ. و چون ابراهیم گفت: بار پروردگارا، به من بنما که چگونه مردگان را زنده خواهی کرد؟ خدا فرمود: باور نداری؟ گفت: آری باور دارم، لیکن خواهم (به مشاهده آن) دلم آرام گیرد. خدا فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها را به هم درآمیز نزد خود، آن گاه هر قسمتی را بر سر کوهی بگذار، سپس آن مرغان را بخوان، که به سوی تو شتابان پرواز کنند؛ و بدان که خدا (بر همه چیز) توانا و داناست. (سوره بقره آیه ۲۶۰)<br />
در آیه ۵۵ و ۵۶ سوره بقره. در بارة بنى اسرائیل مى‏خوانیم که گروهى از آنها بعد از تقاضاى مشاهده خداوند گرفتار صاعقه مرگبارى شدند و مردند ، سپس خداوند آنها را به زندگى بازگرداند تا شکر نعمت او را بجا آورند.{ثم بعثناکم من بعد موتکم لعلکم تشکرون}<br />
إِذْ قَالَ اللَّهُ یَا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ اذْکُرْ نِعْمَتِی عَلَیْکَ وَعَلَىٰ وَالِدَتِکَ إِذْ أَیَّدْتُکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَکَهْلًا وَإِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِیلَ وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنْفُخُ فِیهَا فَتَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنِی وَتُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِی وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِی  وَإِذْ کَفَفْتُ بَنِی إِسْرَائِیلَ عَنْکَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هَٰذَا إِلَّا سِحْرٌ مُبِینٌ (ای پیغمبر، مردم را متذکر گردان) آن گاه که خدا گفت: ای عیسیِ مریم: به خاطر آر نعمتی را که به تو و مادرت عطا کردم آن گاه که تو را به تأیید روح قدسی توانا ساختم که در گهواره و بزرگسالی با مردم سخن می‌گفتی، و آن گاه که تو را تعلیم کتاب و حکمت کردم و به تو علم تورات و انجیل آموختم، و هنگامی که از گِل، شکل مرغی به امر من ساخته و در آن می‌دمیدی تا به امر من مرغی می‌گردید، و کور مادرزاد و پیس را به امر من شفا می‌دادی، و آن گاه که مردگان را به امر من (از قبر) بیرون می‌آوردی، و آن گاه که (دست ستم) بنی اسرائیل را از سر تو کوتاه کردم وقتی که تو با معجزات روشن بر (هدایت) آنها آمدی و کافران بنی اسرائیل گفتند که اینها جز سحری آشکار نیست. ( سوره المائده آیه ۱۱۰)<br />
در آیه ۱۱۰ سوره مائده ضمن بر شمردن معجزات عیسى (علیه‏السلام) مى‏فرماید: «تو مردگان را به فرمان من زنده مى‏کردى» {و اذ تخرج الموتى باذنى} این تعبیر نشان مى‏دهد که مسیح (علیه‏السلام) از این معجزه خود ( احیاى موتى ) استفاده کرد، بلکه تعبیر به فعل مضارع ( تخرج ) دلیل بر تکرار آن است و این خود یک نوع رجعت براى بعضى محسوب مى‏شود.<br />
وقوع رجعت در آیات: ازتدبر در آیات قرآن می توان نتیجه گرفت که  قرآن کریم به  دو گونه به مسأله رجعت اشاره نموده است:<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">۱-  رسیدن به تکامل: </span></strong> عالم دنیا ظرف فعلیت یافتن قوه ها و تکامل استعدادها است و برای رسیدن به آخرت خلق شده است تا موجودات را در دامن خود پرورش داده به تکامل مطلوب برساند، اما از آنجایی که عده ای از مؤمنان خالص به خاطر موانع و مرگهای غیر طبیعی از ادامه این مسیر معنوی باز مانده‌اند. حکمت خدای حکیم ایجاب می‌کند که آنان به دنیا بر گردند و سفر تکاملی خود را به پایان برسانند. چنان چه امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «هر مؤمنی که کشته شده باشد به دنیا بر می‌گردد تا بعد از زندگی مجدد به مرگ طبیعی بمیرد و هر مؤمنی که مرده باشد به دنیا بر می گردد تا کشته شود» (و به ثواب شهادت برسد).<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۲-  کیفر دنیوی :</strong></span>چه بسا افرادی در این دنیا بودند که از تمامی حقوقشان به عنوان های مختلفی محروم گشته و مظلومانه به قتل رسیده‌اند بدون این که حق او گرفته شده باشد، از حکمت های رجعت این است که خداوند، هر دو طرف را به دنیا بر می گرداند تا شخص مظلوم به دست خود داد خود را از ظالم بگیرد.<br />
بنابر این هدف از بازگشت مجدد این دو گروه، تکمیل یک حلقه تکاملی برای دسته ی اول و تنزل به پست ترین درجة ذلّت برای دسته ی دوم است و با توجه به این که رجعت عمومی نیست و اختصاص به مؤمنان خالص و کافران محض دارد، چنان چه امام صادق علیه السلام فرمود: «رجعت جنبه عمومی ندارد، بلکه اختصاص دارد به کسانی که به ایمان کامل و شرک خالص رسیده باشند. معلوم می‌شود که این دو مورد از حکمت های اساسی رجعت است.<br />
از آیات متعدد استفاده می‌شود که دین اسلام و حکومت عدل الهی به دست توانمند و با کفایت قائم آل محمد صلی الله علیه و آله جهانگیر می‌شود، خداوند می‌فرماید: «همانا ما فرستادگان خویش و مؤمنان را در دنیا و روزی که شاهدان بر خیزند، یاری خواهیم کرد».از ظاهر این آیه استفاده می‌شود که این نصرت دسته جمعی انجام می‌شود نه به صورت فردی اما از این که چنین نصرتی هنوز تحقق پیدا نکرده است، قطعاً در آینده محقق خواهد شد، زیرا وعده الهی تخلف ناپذیر است. لذا امام صادق علیه السلام در تفسیر همین آیه می‌فرماید: «به خدا سوگند این نصرت در رجعت است چرا که بسیاری از پیامبران و ائمه علیهم السلام در دنیا کشته شدند و کسی آنها را یاری نکرد؟ و این مطلب در رجعت تحقق خواهد یافت»<br />
کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ کُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْیَکُمْ  ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یحُیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ. چگونه خدا را منکرید؟ با آنکه مردگانى بودید و شما را زنده کرد باز شما را مى‏میراند [و] باز زنده مى‏کند [و] آن گاه به سوى او بازگردانده مى‏شوید. (آیه ۲۸ سوره بقره )<br />
إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا  وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا  إِنَّهُ یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ  وَالَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَعَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْفُرُونَ.بازگشت شما همه به سوی او خواهد بود، این به حقیقت وعده خداست که او در اول، خلق را می‌آفریند و آن‌گاه (به سوی خود) بر می‌گرداند تا آنان را که ایمان آورده و عمل صالح کردند به عدل و احسان، ثواب و جزای خیر دهد و آنان که کافر شدند به کیفر کفرشان به شرابی از آب جوشان دوزخ و عذابی دردناک معذّب خواهند گشت.  (آیه ۴ سوره یونس)<br />
أَوْ خَلْقًا مِمَّا یَکْبُرُ فِی صُدُورِکُمْ فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعِیدُنَا قُلِ الَّذِی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُءُوسَهُمْ وَیَقُولُونَ مَتَىٰ هُوَقُلْ عَسَىٰ أَنْ یَکُونَ قَرِیبًا. یا خلقتی (سخت‌تر از سنگ و آهن) از آنچه در دلتان بزرگ می‌نماید (باز به امر خدا زنده می‌شوید) ، پس خواهند گفت: که ما را دوباره زنده می‌کند؟بگو: همان خدایی که هم اول بار شما را آفرید؛ آن‌گاه آنها سر به سوی تو جنبانده گویند: پس این وعده کی خواهد بود؟بگو: شاید که از حوادث نزدیک باشد (زیرا مرگ به هر کس نزدیک است و قیامتش به مرگ برپا می‌شود). (آیه ۵۱ سوره الاسراء)<br />
یخُرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یخُرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَىّ‏ِ وَ یحُىِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتهِا  وَ کَذَالِکَ تخُرَجُونَ.زنده را از مرده بیرون آرد و مرده را از زنده. و زمین را پس از مُردنش زنده مى‏سازد و شما نیز این چنین از گورها بیرون شوید. ( آیه ۱۹ سوره الروم )<br />
وَ مِنْ ءَایَاتِهِ أَنْ خَلَقَکُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنتُم بَشَرٌ تَنتَشِرُونَ.از نشانه‏هاى قدرت اوست که شما را از خاک بیافرید تا انسان شدید و به هر سو پراکنده گشتید.(آیه ۲۰ سوره الروم )<br />
سوره نوح آیات ۱۷،۱۸،۱۹،۲۰<br />
وَاللَّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتًا.  و خدا شما را مانند نباتات مختلف از زمین برویانید.<br />
ثُمَّ یُعِیدُکُمْ فِیهَا وَیُخْرِجُکُمْ إِخْرَاجًا. آن گاه بار دیگر (پس از مرگ) به زمین باز گرداند و دیگر بار هم شما را (از خاک به روز حساب) برانگیزد.<br />
وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ بِسَاطًا. وخدا زمین را برای شما چون بساط (پرنعمت) بگسترانید.<br />
لِتَسْلُکُوا مِنْهَا سُبُلًا فِجَاجًا. تا در زمین راههای مختلف وسیع بپیمایید.<br />
تَعْرُجُ الْمَلَئکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فىِ یَوْمٍ کاَنَ مِقْدَارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ . فرشتگان و روح الامین (برای اخذ فرمان) به سوی (عرش) خدا بالا روند در روزی که مدتش پنجاه هزار سال خواهد بود. ( آیه ۴ سورة المعارج )<br />
در سوره انشقاق می فرماید: « یَا أَیُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ».ای انسان البته با هر رنج و مشقت (در راه طاعت و عبادت حق بکوش که) عاقبت حضور پروردگار خود می‌روی. (سوره انشقاق آیه ۶)<br />
ای انسان! حقاً که تو با سعی و کوشش و تعب راه پر رنجی را بسوی پروردگارت درمی نوردی و بالاخره به شرف ملاقات او خواهی رسید.این خطاب، خطاب به حقیقت انسان است که روح است نه بدن او. روح را خداوند از عوالم تجرد آفریده و بدن را برای استکمال قوا به او عنایت فرموده تا از این عالم حرکت کند و پس از طی عوالم دیگر دائماً بسوی خدا رفته و به مقام لقاء حضرتش نائل آید. در این آیات به حیات و زندگی روی زمین به لفظ «لَبث » که همان معنی توقف و درنگ را دارد تعبیر نموده است. و درنگ کردن درباره کسی صادق است که راهی را طی می کند و آن راه طولانی بوده و در بین راه توقفی دارد، مثل آنکه انسان قبل از این عالم مراحلی را طی کند تا بدین عالم بیاید و مدتی درنگ کند و سپس از این عالم کوچ نموده و ارتحال کند. و این راجع به روح و جان آدمی است که در عوالم ذَر بوده و سپس به عالم ماده آمده و در روی زمین لباس ماده را پوشیده و سپس این لباس را کنده و رها نموده و به عالم برزخ و قیامت رهسپار شده است؛ روح، لباس کهنه بدن را خلع می کند و یا به خلعت الهیه مخلع میگردد و یا به عقوبت و واکنش أعمال خود مبتلا می شود. بنابراین صحیح است که توقف او را در دنیا به لفظ «لبث» در این گفت و شنودها تعبیر نمود؛ و اگر خطاب با انسانی بود که قوامش به بدن بوده و با خراب بدن فانی و نابود می شد، نباید به لفظ درنگ و توقف تعبیر نمود بلکه باید بلفظ سکونت یا اقامت و أمثال اینها بازگو کرد.<br />
قرآن کریم همین طوری که حیات را یک امر وجودی می داند و رسول و مأمور و فرشته برای آن قائل است، برای مردن هم فرشته مخصوص و فرشتگان مخصوص قائل است. اگر مردن تمام شدن حیات می بود، دیگر این حرفها که ما فرستادگان و فرشتگانی داریم و آنها را می فرستیم که بگیرند و بیاورند معنی نداشت. بله، (درباره) هر چه حیات است می گفت ما فرشتگان خودمان را می فرستیم، به این عالم روزی می دهند، حیات می دهند، آن ساعتی که حیات ندادند مردن است، مردن یعنی حیات ندادن. اما قرآن مسأله مرگ را یک امری مافوق مردن و فقدان حیات تلقی می کند، یعنی آن را یک نوع حیات، یک نوع انتقال، یک تطور حیات و تنور حیات تلقی می کند. &#8221;میرانده شد&#8221; مثل این است که بگوییم بچه ای از مادر متولد شد، وضعی تبدیل به وضع دیگر شد، حیاتی تبدیل به حیات دیگر شد، نه اینکه حیاتی بود و بکلی سلب شد.<br />
مسئله رجعت نیز همانند مسائل دیگرممکن است دچار شبهه‌هایی  زیادی شوند،مثلاً سئوال می شود که: آیا رجعت با تناسخ فرقی دارد؟ که بایست عرض کنم بله. بسیار هم فرق می کنند، چرا که بحث تناسخ را همه ادیان مردد می دانند. تناسخیون اساساً وجود خداوند و معاد را رد می کنند، زیرا آنها اعتقادی به توحید ندارد. چکیده عقیده تناسخیون، این است که جهان آفرینش پیوسته در گردش و هر دوره‌ای، تکرار دوره پیش است و این گزارش و تکرار پایان ندارد. عقیده تناسخیون درباره روح چنین است که:<br />
اولاً : هر موجودی به هر جسمی در این دنیای مادی وجود داشته باشد، هنگام مرگ و فساد و اضمحلال بدن باید روحش به جسم عنصری دیگری مباین و منفصل از جسم اولیه‌اش در همین نشأه‌ مادی دنیوی منتقل شود.<br />
ثانیاً : انتقال روح اولی به جسم دومی یا حتی جسم های دیگر.<br />
ثالثاً : لازم است که اتصال، وقت فساد این موجود اولی به وقت تحقق وجود موجود دومی که روح اولی به جسم او تعلق می‌گیرد، بدون یک لحظه وقفه و تقدم و تأخر باشد.<br />
رابعـاً : برای انتقالات روح، آغاز و انجام و بدایت و نهایت و مبداء و مقصدی و هدف و مطلوبی مطلقاً قائل نیستند و می‌گویند : هر موجودی تا أبدالدهر بایستی در حال انتقال از جسمی به جسمی دیگر ‌باشد.<br />
خامساً : قضیه معاد و جزا و سرای قیامت هم از نظر آنان مفهومی ندارد. معتقدند که هر پاداش و مکافات و عکس العملی را در این دنیا به وسیله همان انتقالات خواهند یافت. یعنی اگر در جسمی مرتکب عمل نیک یا بد شده‌اند در جسم یا جسمهای دیگر متعاقبا  ثمره آن را خواهند برد.<br />
سادسـاً : قائلین به تناسخ، بر مذاهب عدیده اند، از جمله مذهبهای زیر است :<br />
منسوخیه : این جماعت قائل هستند به انتقال روح انسانی بعد از موت و فساد بدن انسان دیگر، و آن را نسخ گویند.<br />
مسوخیه : این جماعت قائل هستند به انتقال روح انسان بعد از موت به ابدان حیوانات جنبنده (اعم از بهایم و حشرات الارض و غیره) به تناسب اخلاق و اعمال زشت و زیبایی که در بدن انسان داشته‌اند، مثلاً اشخاص حریص، به مورچه یا خنزیر و اشخاص سارق، به موش و کلاغ و امثالهم منتقل می‌شوند، و آن را مسخ گویند.<br />
فسوخیه : نیز مانند مسوخیه اند به اضافه انتقال ارواح انسانی به نباتات (اعم از اشجار و گیاه و غیره) و آن را فسخ گویند.<br />
رسوخیه : که آن فرقه هم به عقیده مسوخیه و فسوخیه‌اند به علاوه انتقال ارواح انسانی بعد از موت به سوی جمادات (اعم از خاک و سنگ و غیره) و آن را رسخ گویند.<br />
که مرحوم حاج ملاهادی سبزواری علیه الرحمه در کتاب منظومه می‌فرماید نسخ مسخ رسخ فسخً قسما،انسا و حیوانا جمادا و نما.<br />
جماعت دیگر به نام صعودیه هستند که بعضی آنان را طایفه پنجم از تناسخیه دانند، و بعضی آنان را جزء جماعت سیرتکاملی می‌شمارند. به هر تقدیر جماعت صعودیه بر خلاف طوایف اربعه فوق الذکر قائل به تنا سخ یا سیرتکامل از جهت صعود هستند نه از جهت نزول و می‌گویند : روح نباتی از انزل به اشرف مراتب متدرجاً منتقل می‌شود تا به بدن انزل مراتب حیوانات برسد. و از انزل به اشرف مراتب حیوانات نیز متدرجاً انتقال می‌یابد تا به بدن انسان وارد گردد و روح انسانی هم بعد از موت منتقل به جسم فلکی می‌شود.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">دلایل بطلان تناسخیـون از دیدگاه علمـا دین </span></strong><br />
با توجه به شقوق مختلفه عقاید تناسخیون فوق الذکر، اینک مختصری هم از دلایلی که علمای فن بر بطلان آن مذاهب اقامه نموده‌اند جهت قضاوت محققان ذکر می‌نماید :<br />
۱- اجماع اهل ملل و ضرورت دین اسلام و سایر ادیان معتقد به معاد، اعم از معاد جسمانی و روحانی و غیره، به بطلان آن رأی داده اند.<br />
۲- هنگامی که نفس، تدبیر بدن را به علت فساد مزاج و خروجش از قابلیت تصرف ترک نمود، اگر به بدن طبیعی دیگری از همین نشأه دنیوی منتقل شود صحیح نیست و منجر به تالی فاسد می‌گردد. زیرا هر بدنی در بدو پیدایش لابد است به داشتن استعداد مخصوصی تا پس از تمامیت استعداد و حصول معلول مزاج مخصوصی به سبب تمامیت علت از عله‌العلل قدیمه، آنگاه تعلق بگیرد نفس حادثه بر آن بدن از جانب حضرت واجب الوجود که معطی نفوس مدبره به غیر مهلت و معطلی است. به عبارت دیگر هر بدنی که به سبب علت و معلول تامه از طرف عله‌العلل اصلی، یعنی ذات واجب الوجود استعداد و قابلیت پیدا کرد، نفس حادثه مدبره بدون تأخیر و معطلی بر آن بدن تعلق می‌گیرد. با این وصف اگر مصادف شود نفس منتقله مورد بحث با نفس حادثه مذبوره. در اینصورت لازم خواهد آمد اجتماع دو نفس متغایر در بدن واحد که (واللازم باطل و الملزوم مثله). چرا که به حکم طبیعت، هر بدنی جز یک نفس حادثه ندارد. همچنین به حکم برهان عقلی هم، بودن دو نفس، یکی حادثه و دیگری منتقله که هر یک فی حد ذاته مستقل هستند، در بدن واحد قابل اجتماع نخواهند بود. اگر فرض شود نفس منتقله متناسخه مانع از بودن حدوث نفس حادثه در آن بدن محل انتقال خود می‌شود یا اینکه نفس حادثه را در خود تحلیل می‌برد، کلامی است غیر منطقی و بلادلیل، چونکه هیچیک از آن دو نفس الویت و ارجحیت بر منع یا تحلیل دیگری ندارند. پس چنانکه گفته شد اجتماع دو نفس در بدن واحد محکوم به بطلان می‌باشد.<br />
۳- نفس، تعلق ذاتی به بدن دارد و در همه احوال و هر کم و کیف و تحولات همیشه ترکیب طبیعی اتحادی امتزاجی بین آنان حکم فرما ست. یعنی نفس از بدو حدوث و پیدایش هسته موجودیت، امری است بالقوه، همچنین بدن متعلقه به آن نیز بالقوه است. سپس هر دو تواماً به وسیله حرکات تدریجی ذاتیه جوهری، تا آخرین مرحله قوس صعودی و نزولی قوای جسمی و روحی طی مدارج می نمایند. مثلاً از نطفه و جنین بودن تا منتهای رشد قوس صعودی جوانی و از آن به بعد در سیر قوس نزولی تا دوران کهولت و هنگام مرگ و فساد و اضمحلال بدن، در تمام شئون روحاً و جسماً با هم پرورش یافته و به قوه و تقویت یکدیگر متقوم گشته، آنچه را در قوه دارند به فعل می‌رسانند. فقط پس از مرگ است که جسم فانی و روح باقی و جاودانی خواهد بود. پس بین نفس منتقله که از قوه به فعل رسیده با نفس حادثه که هنوز از قوه به فعل نرسیده، تهافت و تفاوت فاحش وجود دارد. از این رو ترکیب و تلفیق بین آنان ممتنع و محال می‌باشد.<br />
۴- چنان‌که گفته شد تناسخیون فاصله و تعطیل بین انتقال روح اولی به جسم دومی را محال می‌دانند. و حال آنکه زمان فراقت منتقله از بدنش تا زمان انتقالش به بدن منتقل‌إلیه ولو یک لحظه هم باشد، همان لحظه فاصله بین دو زمان، دال بر بطلان تناسخ است.<br />
۵- اتصال وقت فساد بدن موجود اولی به وقت تحقق وجود موجود دومی،بنا به مذهب حکمای قدیمی با بل و فارس تناسخی آنکه :<br />
اول منزل، نور اسفهبدی صیصیه الانسانی است یعنی ابتدای فرود جوهر مجرد نفسی، همان بدن تام القوای انسانی می‌باشد که آن را باب‌الابواب برای حیات جمیع ابدان عنصریه حیوانات ارضیه دانند، بدین تفصیل که نفوس انسانی پس از مرگ و مفارقت از بدن مادی دنیوی به قسمت‌های زیر تقسیم می‌شوند :<br />
اول : سعدای کامل که بلافاصله به عالم عقلی نوری در ملاء اعلی موبداً منتقل و متصل می‌گردند.<br />
دوم : سعدای غیر کامل که متوسطین و ناقصین به شمار آیند. به تناسب تفاوت درجاتی استحقاقی اعمال و اخلاق (از اعلی به ادنی) منتقل به بدن انسان تا حیوانات شریفه و متوسطه می‌شوند.<br />
سوم : اشقیاء که آن هم به تناسب شدت و ضعف کیفر اعمالشان به بدن حیوانات پست مانند درندگان و گزندگان و موذیان و حیوانات منتکسه الروس، از قبیل خوک و امثالهم به متابقت اخلاقی که در بدن بشری داشته‌اند منتقل خواهد شد.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">اما دلیل بطلان عقیده مذکور، از این قرار است : </span></strong><br />
دلیل اول آنکه : بر فرض تاخیر و عدم اتصال وقت فساد بدن موجود اولی به وقت تحقق وجود موجود دومی، لازم آید تعطیل در وجود، و حال آنکه فرض این است که وجود تعطیل بردار نیست.<br />
دلیل دوم آنکه : علاقه لزومیت بر اینکه (شاید محقق باشد در عالم مجردات) دعوی بلابرهان است. فعلی المدعی اثباته.<br />
دلیل سوم آنکه : بر فرض مقارنت و اتصال وقت فساد بدن انسانی به وقت تحقق وجود موجودات، آنگاه لازم می‌آید عدد موجودات ابدان حیوانات روی زمین منطبق با عدد فاسدات از ابدان انسانی باشد. چرا که اگر عدد ابدان فاسده بدن انسانی زیاده بر عدد موجودان ابدان حیوانی باشد مستلزم اجتماع نفوس عدیده انسانی بر بدن واحد حیوانی خواهد بود که تالی فاسدش این است، اگر از آن بدن واحد منع و دفاعی بر آن اجتماع نشود اختلال در نظم بدن بعمل خواهد آمد که برخلاف ضرورت نظم و نسق طبیعت کائنات است، زیرا هر بدن واحد جز یک نفس مدبر واحد نمی‌تواند داشته باشد و اگر عدد موجودات حیوانی زیاده بر عدد فساد ا بدان انسانی به ابدان متعدده از حیوانات، پس هر حیوانی به عینه غیر از خودش خواهد بود. مثلاً حیوانی که می بایستی تعلق به نفس زید داشته باشد متعلق به زید و بکر و خالد و غیره شده است که منطق عقلی ندارد. و هرگاه تعلق نگیرد نفس واحد جز به بدن واحد، و از برای بقیه ابدان زائـده حیوانات، نفوس حادثه تعلق نگیرد آن ابدان معطل و بلانفوس خواهند ماند که محال است. مضافاً آنچه مشاهده بالحس و العیان و بدون تردید است آنکه، موجودات حادثه اغلب اوقات (اعم از حیوانات و هوام و حشرات الارض) اصناف مضاعف فاسدات خواهند بود. خصوصاً بالنسبه بنی نوع بشر. مثلا در یک روز آنقدر مورچه یا پشه یا حیوانات بحری، خاصه جنس ماهی حادث می‌گردند که زیادتی دارند بر اموات سالهای عدیده انسانی، روی این اصل بطلان تناسخین واضح است.<br />
۶- اینکه تناسخیون آغاز و انجامی برای انتقالات نفوس قائل نیستند تالی فاسدش اینست که برای هر موجودی (غیر از خدای تعالی که بدایت و نهایتی ندارد) باید اول و آخر و مبدا و معاد و هدف معینی باشد، و الا طالب مجهول مطلق بشمار آمده که در امور دینی و دنیوی چنین عقیده و رویه‌ای غیر منطقی و باطل است.<br />
۷- اینکه تناسخیون به جزا و سزا و حساب و کتاب معاد ا بدی قائل نیستند تالی فاسدش بسیار است از جمله آنکه :<br />
اولاً : تمام ادیان اهل کتاب به معاد و حساب واپسین معتقدند.<br />
ثانیاً : به حکم عقل، اگر معاد ابدی نباشد بقای روح هم نیست و اگر بقای روح نباشد، پس به قول دهریون اذا ماتت فاتت) صدق می‌کند. بعلاوه هرج و مرج در ارکان اجتماع بشر حاصل خواهد شد، زیرا اگر کسی معتقد به معاد نباشد از منهیات هم پرهیز ندارد.<br />
ثالثاً : همان انتقالات روح از جسمی به جسم دیگر به هر تقدیر فرض شود، اگر روح باقی نباشد موردی پیدا نخواهد کرد، باطل است.<br />
صدرالمتألّهین قدّس سرّه با بهره‌گیرى کامل از آثار ابن عربى در آغاز بحث تناسخ آورده‌است گروهى بر این باورند نفوس انسانى پس از مرگ به جرم فلکى یا عنصرى تعلّق مى‌گیرد. وى این عقیده را مردود دانسته و عقیده خود را در باب آن چنین خاطرنشان میسازد. صورتهاى اخروى بهشت سعادتمندان و دوزخ شقاوتمندان روند صورتهایى معلّق‌اند و براى انسان همچنان باقى خواهندماند. این صورتها از نفس انسان برخاسته و در جهان دیگر نیز به اعمال و کردارى که در دنیا از او پدید آمده تعلّق خواهندگرفت. بنابراین نتیجه ذاتى آنها عبارت است از اخلاق و ملکات انسان و این همان چیزى است که قدوه‌المکاشفین محیى‌الدّین عربى ابراز داشته و در این باب گفته است برزخى که ارواح بعد از مفارقت از دار دنیا در آنجا به سر مى‌برند. برزخ صعودى غیر از برزخى است که ارواح مجرّده و اجسام در آن قرار داشته‌اند، یعنى برزخ نزولى، زیرا تنزّلات وجود و معارج وجود در دو قوس به گردش درمى‌آیند قوس صعود و نزول مرتبه‌اى که قبل از عالم دنیاست از مراتب تنزّلات است (برزخ نزولى) و نیز چیزهایى که در برزخ اخیر (صعودى) به ارواح ملحق مى‌شود همانا صورت کردار انسان و نتیجه افعال سابق او در دار دنیا است [ به شکل و صورتهاى بهشت، جهنّم، حور، غلمان، آتش، مار، عسل و شیر] برخلاف صورتهاى برزخ اوّل که گروهى پنداشته اند ارواح انسان در اجرام فلکى انطباغ مى‌یا بند.صدرالمتألّهین سپس تأیید دیگرى از باب ۳۲۱ فتوحات آورده است.<br />
باری دلایل بر بطلان عقیده تناسخیون بیش از اینها ست که مذکور گردید، ولی برای اهل خرد و منصفین تصور می‌رود تا این حد کافی با شد. ضمناً متذکر می‌شود، گرچه طرفداران تنا سخ هم برای اثبات مدعای خود و رد دلایل طرفداران بطلان تناسخ جوابهایی داده و شبهاتی در این مقام نموده‌اند، اما از آنجا که همگی آن شبهات و سفسطه‌ها از طرف علمای فن با دلایل علمی و منطقی باطل و مردود گشته، دیگر احتیاج به تحریرشان ندیده مخصوصاً ذکر تفصیلی آنها از حوصلهء گنجایش مباحث ما که پایه‌اش روی اختصار است خارج می‌داند. لذا تمامی فلاسفه و بزرگان و دانشمندان عرفان با گردآوری مدارک و شواهد ثابت نموده‌اند که تناسخ، حلول و اتحاد کلاً باطل است و سیر کمال &#8221; رجعت &#8221; صحیح می‌باشد.<br />
شبهه دیگری که ممکن است وجود داشته باشد، اینکه شاید برخی بگویند رجعت با آیه ۱۰۰ سوره مؤمنون سازگار نیست؛ زیرا طبق این آیه، مشرکان به جهان باز می‌گردند تا عمل صالح انجام دهند، آن‌ها می‌گویند: «رب ارجعونی لعلی أعمل صالحاً فیما ترکت»، اما به آن‌ها پاسخ منفی داده و گفته می‌شود: «کلا إنها کلمه هو قائلها». در پاسخ باید گفت این آیه عام است، ولی آیه رجعت خاص؛ به عیارتی این آیه عموم را گفته است، در صورتی که در بحث رجعت عمومیتی در کار نیست و تنها یک عده خاص رجعت می‌کنند.<br />
شبهه دیگری که مطرح است، اینکه آیا رجعت جزء اصول مذهب است یا جزء اصول دین؟<br />
طبق تعاریفی که از این دو واژه شده است، رجعت جزء اصول دین نیست؛ زیرا اصول دین از اموری هستند که اگر فرد به آن‌ها اعتقاد نداشته باشد، به دین لطمه می‌زند؛ برای مثال اگر انسان به توحید اعتقاد نداشته باشد، کافر شناخته می‌شود؛ اما اگر انسان به اصلی از اصول مذاهب معتقد نباشد، به واسطه این اعتقاد نداشتن از دین رانده نمی‌شود. بنابراین اگر کسی به رجعت اعتقاد نداشته باشد، کافر شناخته نمی‌شود و اعتقاد به رجعت از مسلمات شیعه است، نه از مسلمات اسلام.<br />
شاید این سؤال مطرح شود که تفاوت رجعت با معاد چیست؟ این دو مسئله دارای چهار تفاوت هستند:<br />
۱- رجعت در این جهان مادی با همه مشخصات و عوارض، محقق می‌گردد. همان‌طور که در تعریف رجعت آمده است مردمان در همان شکل و صورتی که در گذشته بودند، بر می‌گردند؛ اما معاد در جهان دیگر اتفاق می‌افتد که از عوارض مادی خبری نیست.<br />
۲- در معاد همه خلایق برای حسابرسی محشور می‌گردند، در حالی که رجعت به کافران شرور و مؤمنان خالص اختصاص دارد.<br />
۳- چنانچه گفته شد انکار اصلی از اصول دین موجب کفر می‌شود، برخلاف انکار اصول مذهب؛ بنابراین انکار معاد موجب خروج از دین می‌شود، ولی انکار رجعت موجب کفر نمی‌شود.<br />
۴- بازگشت کنندگان به دنیا در زمان رجعت دوباره خواهند مُرد یا کشته خواهند شد، اما در معاد دیگر مرگ و ارتحالی نخواهد بود؛ زیرا آنجا سرای ابدی است.<br />
همچنین در مورد وجه اشتراک و افتراق رجعت و ظهور باید گفت، این دو مسئله در یک جهت با هم اشتراک دارند و آن این است که هر دو در آخرالزمان رخ می‌دهند، اما فرقشان در این است که خداوند برای برچیدن ظلم و گسترش عدالت، حجت خود حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را روی زمین خواهد آورد، ولی رجعت آن است که هنگام ظهور، برای یاری حضرتش و نیز استمرار حاکمیت حق بعد از برقراری عدالت، خداوند گروهی از مؤمنان را که از دنیا رفته‌اند، به دنیا باز می‌گرداند تا شاهد اعتلای کلمة الله در روی زمین باشند، اما نباید چنین تصور کرد که رجعت همان ظهور است. رجعت یعنی بازگشت عده‌ای از مؤمنان و کفار، ولی ظهور به معنای آشکار شدن و قیام دوازدهمین ذخیره الهی پس از غیبت طولانی است؛ در نتیجه نزدیکی زمان آن دو واقعه نباید موجب خلط و یکی دانستن آن‌ها شود.<br />
در حدیث آمده است : یک روز مأمون به امام رضا(ع) عرض کرد: ای اباالحسن نظر شما در باره رجعت چیست؟ حضرت فرمودند: «رجعت» حقیقت دارد. در میان امتهای پیشین نیز وجود داشته است و قرآن از آن سخن به میان آورده و رسول خدا(ص) فرموده است: هر چه در امتهای گذشته بوده در میان این امت نیز عیناً و مو به مو پیش خواهد آمد.[عیون اخبار الرضا (ع)، ۲/۲۰۱/۱ به نقل از میزان الحکمه حدیث شماره ۶۹۲۴و ۶۹۲۶]<br />
همچنین در حدیث دیگری آمده است: از امام کاظم علیه السلام نقل شده که فرمود: «مردمی که مرده اند به دنیا بازگشت خواهند کرد تا انتقام خود را بگیرند، به هر کس آزاری رسیده به مثل آن قصاص می‌کند و هر کس خشمی دیده بمانند آن انتقام می‌گیرد و هر کس کشته شده، قاتل را به دست خود به تقاص خون خود می‌کشد و برای این منظور دشمنان آنان نیز به دنیا بر می‌گردند تا آنها خون ریخته شده خود را تلافی کنند و بعد از کشتن آنها سی ماه زنده می‌مانند، سپس همگی در یک شب می‌میرند، در حالی که انتقام خون خود را گرفته و دلهایشان شفا یافته است، دشمنان آنها به سخت ترین عذاب دوزخ مبتلا می‌شوند.»[ دوانی، علی، مهدی موعود، ترجمه ج ۱۳، ص ۱۱۸۸، دار الکتب الاسلامیه،چ ۲۷]<br />
عالم دنیا ظرف فعلیت یافتن قوه ها و تکامل استعدادها است و برای رسیدن به آخرت خلق شده است تا موجودات را در دامن خود پرورش داده به تکامل مطلوب برساند، اما از آنجایی که عده ای از مؤمنان خالص به خاطر موانع و مرگهای غیر طبیعی از ادامه این مسیر معنوی باز مانده‌اند. حکمت خدای حکیم ایجاب می‌کند که آنان به دنیا بر گردند و سفر تکاملی خود را به پایان برسانند.<br />
چنان چه امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «هر مؤمنی که کشته شده باشد به دنیا بر می‌گردد تا بعد از زندگی مجدد به مرگ طبیعی بمیرد وهر مؤمنی که مرده باشد به دنیا برمی گردد تا کشته شود» (وبه ثواب شهادت برسد).[بحار،ج ۵۳، ص۴۰]<br />
بنابر این هدف از بازگشت مجدد این دو گروه، تکمیل یک حلقه تکاملی برای دسته ی اول و تنزل به پست ترین درجة ذلّت برای دسته ی دوم است و با توجه به این که رجعت عمومی نیست و اختصاص به مؤمنان خالص و کافران محض دارد، چنان چه امام صادق علیه السلام فرمود: «رجعت جنبه عمومی ندارد، بلکه اختصاص دارد به کسانی که به ایمان کامل و شرک خالص رسیده باشند.[ ضمیری، محمدرضا، رجعت، ص ۵۵، نشر موعود، تهران، چ دوم، ۱۳۸۰] معلوم می‌شود که این دو مورد از حکمت های اساسی رجعت است.<br />
کتاب دیگری به نام زهار (zahar) که دراوایل قرن سوم میلادی (۱۲۱ م )تدوین شده است. درکتابخانه های معتبر جهان موجود است که درمورد زندگی دوباره روح مطالب بسیاری درآن کتاب نوشته آورده وتاکید کرده است، چون ممکن است روح دریک سفرنتواند به هدف اصلی خلقت برسد بنابراین برای برخی از ارواح چنین مقدر شده است،سفرهای روح اینقدر تکرار می شود تا به تکامل برسند. درانجیل نیز آمده است که &#8220;سنت ژان&#8221; و&#8221; نیکودم&#8221; درباره به دنیا آمدند. مجدد بشر از حضرت عیسی سئوال می کنند و حضرت دراین باره چنین می فرماید <img src='http://www.224.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> به طور تحقیق به شما خبرمی دهم احدی نمی تواند وصل به مبدا شود)،مگر اینکه تجدید زندگانی حاصل کند.) نیکودم درست ملتفت نمی شود و مجددا سئوال می کند.حضرت جواب وی می فرمایند: من به شما می گویم اگر کسی مجددا به دنیا نیاید ( تجدید حیات نکنید)، ممکن نیست بتواند داخل حوزه سلطنت خدائی بشود. شما ابدا تعجب نکنید از آنچه که به شما خبر می دهم. پس شما هم باید دوباره متولد شوید.<br />
روح آرزومند جائی است که مناسب اوست، شما حس می کنید، ولی نمی دانید از کجا آمده و به کجا می روید. دانشمندان و روح شناسان مختلفی در طی قرون مختلف و مخصوصاً در قرن گذشته در باره تکامل روحی مطالعات بسیار نموده اند. به طوری که خود ارواح درعلم روحی جدید حقایق حیات وتکامل یافتن روح را جهت رسیدن به هدف به صورت امری بدیهی ولازم می دانند. البته لازم می دانم به این نکته مهم اشاره کنم که برگشت ارواح برای اولیاء خدا هرگز صورت نمی گیرد، چرا که آنها جزو انسانهای کامل هستند و به جهت رشد و راهنمایی بشر آفریده شده اند. مگردرمواردی استثناء که آن هم به اراده و میل خداوند بوده صورت می گیرد، همچون حضرت مسیح، حضرت مهدی (ع)، &#8230;.. آن هم فقط به اراده و تصمیم خداوند.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">« اشهد الا اله الله و أشهد أن محمداً عبده و رسوله » و«اشهد ان علی ولی الله» </span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.224.ir/?feed=rss2&amp;p=860</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>حرکت به سوی نور (مرگ)</title>
		<link>http://www.224.ir/?p=855</link>
		<comments>http://www.224.ir/?p=855#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 21:36:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عرفاني]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.224.ir/?p=855</guid>
		<description><![CDATA[از بهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی جان خراش
آزمون را ، یک زمانی خاک باش &#8221; مولوی &#8220;
همه انسان ها به دنبال چیزی هستند که بتواند نیازهای روحی شان را توسط آن تاٌمین کنند؛ مثل آرامش ، عشق ، صلح ، دوستی و صفت های مثبت دیگر. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #339966;"><span style="color: #008000;">از بهاران کی شود سرسبز سنگ<br />
خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ<br />
سالها تو سنگ بودی جان خراش<br />
آزمون را ، یک زمانی خاک باش</span> <span style="color: #ff0000;">&#8221; مولوی &#8220;</span></span><br />
همه انسان ها به دنبال چیزی هستند که بتواند نیازهای روحی شان را توسط آن تاٌمین کنند؛ مثل آرامش ، عشق ، صلح ، دوستی و صفت های مثبت دیگر. هرکدام به دنبال خواستگاهی می گردند، اما غافل از اینکه تمامی این علایق در این دینا  بازی  بیش نیست. بشر از همان آغاز برای به دست آوردن پاسخ این پرسش‏ها که مرگ چیست و چگونه است، تلاش کرده. اگرچه پیامبران، فلاسفه و اندیشمندان، اولیا و عرفا و حتی افسانه‏ بافان و اسطوره  پردازان، هر یک به نوعی به این پرسش‏ها پاسخ داده‏اند; اما مرگ برای انسان همچنان یک معما و راز ناگشوده است .<span style="color: #008000;"><br />
وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌوَلَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ (سوره الانعام آیه ۳۲)<br />
و زندگی دنیا جز بازی و هوسرانی هیچ نیست و همانا سرای دیگر برای اهل تقوا نیکوتر است، آیا تعقل نمی‌کنید؟</span><br />
انسان زمانی در نزول است  و در نالزلترین سطح از قول ابوعلی سینا به سطح &#8221; هیولایی &#8221; می رسد که در انسان فطرت الهی بالقوه  وجود  دارد. انسان در حال صعود  بفعل می رسد تا آنجا که  درجه انسان  متعالی گردد حتی ممکن است  به ملائکه عالم مجردات نیزبرسد. تفاوت انسان با ملائک در اینست که از خود اختیار دارد و می تواند راه خود را اختیار کند.اکثر آدم ها اینقدری که به زندگی و علایق آن فکر می کنند، حاضر نیستند حتی لحظه ای به مرگ خود فکر کنند، چرا که آنها مرگ را پایان زندگی خود می دانند درحالی که مرگ، نوعی انقلاب انسان برای دستیابی به هویت اصلی خود می باشد.مرگ یک حقیقت است و گریز از آن غیر ممکن، یکی از مهمترین موضوعاتی که همیشه فکر آدمی را به خود مشغول میدارد اندیشه مرگ است اما این انسان حاضر نیست لحظه ای را به آن فکر کند، زیرا از اندیشیدن در باره آن می ترسد. وحشت از مرگ و کوتاهئ عمر یکی از دغدغهای بشر در طول تأریخ بوده است. حکیمان و بزرگان برای رویا رویی راحت تر انسان ها، تا بحال مثالهای فراوانی در شکل قصه و روایت و نقل و داستان سرایی کرده اند. بیشتراین مثال در صفحات تأریخ و ادبیات به ثبت رسانده اند. در حقیقت می توان گفت &#8221; مرگ حالتی در موجودات است که از مقامی به مقام دیگر در می آیند &#8220;. اما متاسفانه کسی آنرا باور ندارد و برای همین است که از آن می ترسند و می گریزند.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">آثار مرگ در زندگی بشر</span></strong><br />
مرگ اسم از مردن است و مردن به معنای باطل شدن قوت حیوانی و قدرت غریزی، همچنین فنای حیات و نیست شدن زندگانی و رفتن از عالم گیتی و دنیا به عالم مینوی و جهان دیگر است. <span style="color: #ff0000;">(لغت نامه، دهخدا،ج ۱۲، ص ۱۸۲۸۱)</span><br />
در فرهنگ عربی و قرآنی، واژگانی چون موت، هلاکت، وفات، اجل و مانند آن برای بیان این معنا به کار می رود. در رابطه  با معنی مرگ تمامی فلاسفه اتفاق نظر دارند. یک تعریف از مرگ پایان همیشگی و دائمی همه ی کارکردهای حیاتی در یک موجود زنده است، (یعنی) پایان حیات.<br />
تمامی فلاسفه با بخش نخست این تعریف موافقند اما اختلاف دقیقاً در قسمت دوم آن است یعنی « پایان حیات ». بسیاری از مردم مرگ را به مثابه پایان هر شکلی از حیات می پذیرند. دیگران احتجاج خواهند کرد که مرگ پایان حیات نیست و استدلال می کنند که حیات ما در شکلی دیگر بعد از مرگ تداوم می یابد. نظریه های متفاوت بسیاری نسبت به نوع شکلی که حیات بعد از مرگ ممکن است به خود بگیرد، وجود دارد. نظریه ها درباره بقای ما بعد از مرگ شامل موارد زیر است:<br />
• استمرار ژن های ما در کودکان و فرزندانمان<br />
• اینکه ما در آثار (دوران) حیاتمان زندگی می کنیم<br />
• اینکه ما در حافظه دیگران زندگی می کنیم<br />
• جاودانگی روح<br />
• رستاخیز جسمانی<br />
• تناسخ</p>
<p style="text-align: justify;">۱- مادّه گرایی  ۲-  یا دوگانه انگاری ؟<br />
پرسشی که از جانب فلاسفه مطرح می شود این است که: آیا انسان ها بواسطه مجموعه ایی از ویژگی ها که هم شامل خود جسمانی (بدن) و هم خود ذهنی شان (آگاهی) است شناخته می شوند، یا اینکه این دو، اجزاء متمایز هر فرد هستند که در مدت حیات ما با هم در تعاملند؟ آیا یک یا هر دوی این اجزا بعد از مرگ بقا می یابد؟ دو نظریه اصلی درباره ماهیت بشری که برای بقای معنادار پس از <strong><span style="color: #ff0000;">مرگ ضرورت دارد، عبارتند از:</span></strong><br />
• مادّه گرایی: نظریه ای است مبنی بر اینکه اذهان ما از ابدان تفکیک ناپذیرند.<br />
• دوگانه انگاری: نظریه ای است مبنی بر اینکه هم ابدان و هم اذهان مجزا از یکدیگر موجودیت دارند اما به نوعی در ارتباط با یکدیگرند.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>مادّه گرایی</strong></span><br />
نظریه اصالت مادّه  بخش مجزایی بنام «روح» را برای بدن انسان نمی پذیرد. فردی زنده، پیکره ای جسمانی است و نه چیزی فراتر از آن. بسیاری از مادّه باوران بر این باورند که با مرگ، جسم نابود می شود و بنابراین تمامیت شخص از بودن دست می کشد. مادّه باوران معتقدند که یک عمل ثمره سلسله ای از حوادث است و سرانجام علم قادر خواهد بود که همه چیز را تبیین کند. موسیقی چیزی نیست مگر مجموعه ای از ارتعاشات در هوا، نقاشی چیزی نیست مگر نقاط رنگی بر روی یک بوم، و یک انسان چیزی نیست مگر مغزی که با کمک سیستم عصبی به یک بدن پیوند می یابد. آنچه که ما به عنوان واکنش احساساتی فرض می کنیم همچون عشق و ترس، چیزی بیش از عکس العمل های شیمیایی روانی۳  در مغزمان نیست. بنابراین تمایزی بین بدن و روح وجود ندارد.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>افلاطون</strong></span><br />
افلاطون یک دوگانه باور بود. او معتقد بود روح و جسم دو جوهر مجزا هستند که بر یکدیگر اثر متقابل دارند. افلاطون در کتاب جمهوریت اظهار می کند روح به ساحتی از واقعیت که متعالی تر از جسم است، تعلق دارد. وی بر این باور بود که روح جوهر و فناناپذیر است. این دیدگاه ناشی از نظریه صور است که او آن را نظریه مُثُل۵  نامیده است. افلاطون معتقد بود برای هر چیزی در عالم هستی صورت کاملی (مثال) وجود دارد. به عنوان نمونه، برای هر انسانی یک مثال انسانی، برای هر سگی یک مثال سگی وجود دارد و &#8230; . همه امور منفرد در مثال های کلی شریک هستند. این مثال بر جوهر فردی اش مقدم است و بدین ترتیب واقعی تر است. مثال ها امور جسمانی نیستند، بنابراین باید متعلق به  حوزه ایی روحانی حقیقت باشند که نسبت به حوزه مادی حقیقی ترند.<br />
در نزد افلاطون، هویت واقعی  شخص در روح او نهفته است. این روح، امری است که می تواند حوزه مُثُل را به چنگ آورد. روح ماده نیست که کثیف۶  و فاقد قوه ادراک باشد. جهان مادی، جهانی است که در آن جسم وجود دارد و بواسطه آن ما تأثیرات حسی را دریافت می کنیم. روح غیرمادی و دارای قابلیت شناخت حقایق ازلی ورای این عالم است. روح خواهان سیر در قلمرو مُثُل روحانی و درک آن است و جسم خواهان در آمیختن با مادیات دنیوی که در ارتباط با حواس می باشد، است. روح در تکاپو است تا ذهن را به این قلمرو رهنمون گردد. معرفت، یادآور آشنایی با عالم مثل قبل از گرفتار شدن روح فناناپذیرمان در اجسام ماست. هدف روح گسستن مطلق زنجیرهای مادی و گریختن به قلمرو مُثُل است. جاییکه روح قادر خواهد بود جاودانگی را در تأمل نسبت به حقیقت، زیبایی و خیر سپری کند. وجود متفکر می تواند بدون جسم مادی بقا یابد. جسم پس از مرگ بقا نخواهد یافت اما روح که جوهر واقعی شخص است، ادامه حیات خواهد داد. از دیدگاه افلاطون این هویت شخصی ماست که «من» را می سازد.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>ارسطو</strong></span><br />
ارسطو به حیات بعد از مرگ یا جاودانگی روح معتقد نبود. او «روح» را به مثابه بخشی از جسم که به آن حیات می بخشد، در نظر می گرفت. روح آن چیزی است که صورت جسمانی را به موجودی زنده از نوع خاص آن تبدیل می کند. برای مثال، یک سگ روحی سگی دارد و یک انسان روحی انسانی. در نزد ارسطو درباره چگونگی تعامل روح و جسم مشکلی وجود ندارد. روح و جسم تفکیک ناپذیرند. روح مهارتها، شاخصه ها یا خلق و خوی شخص را تکامل می بخشد، اما نمی تواند بعد از مرگ بقا یابد. جسم و روح یکپارچه اند و هنگامیکه جسم نابود می شود حیات روح نیز خاتمه می یابد. این عبارات به نظر ماده باورانه می آید اما ارسطو قائل به تمایز میان جسم و روح بود. انسانها دارای روح یا نفسی هستند که مستعد حیاتی عقلانی است. تنها انسان ها قادر به انعکاس احساسات و هیجانات هستند و مفاهیم کلی را درک می کنند، (مفهوم خیر در مقابل یک امر نیک) به همین شیوه، ما به درک حقایق ازلی نائل می آییم.<br />
در نزد یونانیان باستان روان۷، هیجانات و احساسات ما در سویه جسمانی دوگانگی نفس و بدن قرار داشت. هنگامیکه شخصی گرسنه باشد، بدن علائم گرسنگی را احساس می کند، اما ذهن بر مفهوم کلی گرسنگی تمرکز می کند نه بر علائم آن. در نظر یونانیان، فعالیت ذهنی (شعور۸ ، که ذهن متفکر است) متفاوت از بدن و هیجانات آن بود. بسیاری از یونانیان بر این باور بودند که این جنبه از روح پس از مرگ بقا می یابد. بسیاری از فلاسفه اینگونه بحث می کنند که علم جدید پیوندهای بین مغز و بدن را نشان داده است، بنابراین چگونه ذهن می تواند بصورت مستقل باقی باشد؟ آنها هر نظریه ای در مورد بقای روح پس از مرگ  پیکر جسمانی را مردود می شمارند.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>تناسخ</strong></span><br />
اگر بقای هویت شخصی پس از مرگ وابسته به رستاخیز بدن است، بنابراین تناسخ باید به عنوان ابزاری که به موجب آن یک فرد پس از مرگ  بقا می  یابد، مردود شود. تناسخ شامل استقرار روح یک فرد در یک کالبد جدید است که می تواند کاملاً متفاوت از کالبد حیات پیشین باشد. در هر تناسخ این «روح» حیاتی متفاوت در بدنی متفاوت را تجربه می کند. اگر بقای هویت شخصی بعد از مرگ وابسته به ذهنیات است،<strong> <span style="color: #ff0000;">بنابراین تناسخ را  باید مردود دانست چراکه با وجود کثرت مسائل، ذهنیات حیات های گذشته یا وجود ندارند یا عمیقاً در ناخودآگاه مدفون شده اند.</span></strong><br />
بوداییان وجود ارواح را انکار می کنند. بودائیان معتقدند که ارتباطی درونی میان هر زندگانی که توسط یک شخص سپری شده، وجود دارد. هر حیاتی با حیات پیشین از طریق قانون کرمه پیوندی درونی می یابد. این «من» مذبور غیر از آن شخصی است که زندگی جاری خویش را دارد اما این «من» وحدت بین تمام زندگی های سپری شده است. پیوندهای علّی بین حیات های مختلف وجود دارد و از طریق این پیوند است که هر حیات بخشی از همان شخص محسوب می شود.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>رستاخیز جسم</strong></span><br />
نظریه همتا هیک اثبات کرد که تمامی مادّه باوران نمی پذیرند که مرگ پایان است و معتقدند که حیات بعد از مرگ وجود دارد. از آنجا که نمی توان بدن جسمانی را از روح (ذهن) جدا کرد، تنها یک راه برای تحقق آن وجود دارد و آن به فرض تداوم تمام بدن پس از مرگ است. این بقا می بایست متضمن رستاخیز بدن باشد. این پرسش مطرح می شود که اگر بدن پوسیده یا سوازنده شده باشد، چگونه میتواند رستاخیز بدن می تواند صورت پذیرد. همچنین این امر معرّف مادّه باورانی است که حیات بعد از مرگ را با یک مشکل می پذیرند. اگر بقا در نزد یک ماده باور می بایست هم جسم و هم روح را در برگیرد، بنابراین حیات بعد از مرگ باید از شکلی مشابه با حیات در این عالم برخوردار باشد. این امکان وجود خواهد داشت که شخص دوباره احیا شده به مثابه همان فردی که قبل از مرگ بوده است، شناخته شود. هر شکل دیگری به این معنا خواهد بود که هویت شخصی فرد یعنی (من) بقای بعد از مرگ نیافته است. دیدگاه هیک با درک مسیحی نسبت به رستاخیز جسم تطابق دارد. قدیس پُل در فصل قرنتیان اول کتاب مقدس بخش ۱۵ بند ۳۵ الی ۴۴ می نویسد: اما اگر کسی گوید: «مردگان چگونه برمی خیزند و به کدام بدن می آیند؟»، ای احمق آنچه تو می کاری زنده نمی گردد جز آنکه بمیرد، و آنچه می کاری، نه آن جسمی را که خواهد شد می کاری، بلکه دانه ای مجرد خواه از گندم و یا از دانه های دیگر/ لیکن خدا بر حسب اراده خود، آن را جسمی می دهد و به هر یکی از تخم ها جسم خودش را، هر گوشت از یک نوع گوشت نیست، بلکه گوشت انسان، دیگر است و گوشت بهایم، دیگر و گوشت مرغان، دیگر و گوشت ماهیان، دیگر، و جسمهای آسمانی هست و جسمهای  زمینی نیز، لیکن شأن آسمانی ها، دیگر و شأن زمینی ها، دیگر است، و شأن آفتاب دیگر و شأن  ماه دیگر و شأن ستارگان، دیگر، زیرا که ستاره از ستاره در شأن فرق دارد، به همین نهج است نیز قیامت مردگان. در فساد کاشته می شود، و در بی فسادی برمی خیزد، در ذلت کاشته می گردد و در جلال برمی خیزد، در ضعف کاشته می شود و در قوت برمی خیزد، جسم نفسانی کاشته می شود و جسم روحانی برمی خیزد. اگر جسم نفسانی هست. هر آینه روحانی نیز هست.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">اما به اعتقاد بنده فلسفه حیات و مرگ همانی است که خداوند رحمان در کتاب آسمانی ما &#8221; قرآن &#8221; ذکر نموده اند، الباقی این نظریات  که در بالا ذکرشده است بیشتر جنبه تراوشات ذهنی است و فاقد اعتبار بوده است.</span><br />
البته آنچه دهخدا از معنا و مفهوم مرگ ارائه داده، براساس تفسیری از مرگ موجودات در عالم ماده و دنیاست، وگرنه براساس آموزه های قرآنی، مرگ در عوالم دیگر چون عالم برزخ نیز رخ می دهد و حتی براساس برخی از آیات و روایات، مرگ در قیامت نیز اتفاق می افتد. از این رو از دو مرگ و دو زندگی سخن به میان آمده است. <span style="color: #008000;"><br />
اللَّهُ یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ  (آیه ۱۱ سوره روم )<br />
خداست که خلق را نخست (از عدم) پدید آرد و باز (پس از مرگ و فنا) باز گرداند و همه به حضرت او بازگردانیده می‌شوید. (آیه ۱۱ سوره روم ) </span><br />
همه می میرند و رفتن را تجربه می کنند، اما در میان جانداران، تنها انسان است که از مرگ خود خبر دارد و پایان خویش را انتظار می کشد. مرگ، مساله ی آدمیان است زیرا بر خلاف سایر موجودات، از مرگ خویش آگاه اند. به دلیل همین اگاهی از مرگ است که نظام های عقیدتی، همواره در طول تاریخ پا برجا بوده اند. نظام های الاهیاتی به وجود آمدند تا بتواند به پرسش از مرگ پاسخ گویند. اما در هر حال، این مرگ است که طعم تلخ ناپایداری را در دهان آدمی می چکاند و نا امنی وجودی را در پنهان ترین و عمیق ترین زوایای روح می نشاند.<span style="color: #008000;"><br />
الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَهُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ (آیه ۲ سوره الملک)<br />
خدایی که مرگ و زندگانی را آفرید که شما بندگان را بیازماید تا کدام نیکوکارتر (و خلوص اعمالش بیشتر) است و او مقتدر و بسیار آمرزنده است. (آیه ۲ سوره الملک)</span><br />
آدمی در طول تاریخ از مرگ هراس داشته است اما گویی انسان دنیای کنونی، هراسی چندین برابر از مرگ دارد، از این رو آن را از ساحت آگاهی خود بیرون می راند و انکار می کند. آگاهی از مرگ را به هر طریق ممکن، سرکوب کرده و نادیده می گیرد. واپس راندن آگاهی از مرگ به پست وخانه ی ذهن و ضمیر ناخودآگاه، تا جایی پیش روی می کند که شخص از سر توهم احساس می کند: این دیگری است که می میرد، من نمی میرم. اما در نهایت می داند که نادیده گرفتن و سرکوب مرگ آگاهی، دردی را دوا نمی کند، به ویژه وقتی با مرگ خویشان و نزدیکان و همسایگان مواجه می شود. گاهی مرگ در همین نزدیکی به نظاره می نشیند و خود را نشان می دهد و در پرده پنهان می شود. ما آدمیان، کم و بیش، تجربه ی رویارویی با مرگ را به انواع شیوه ها داشته ایم. گاهی حتی قطراتی از آن را نوشیده ایم.<br />
<span style="color: #ff0000;">به عقیده ی مولانا ترسیدن از مرگ در واقع ترسیدن از خود است!</span><span style="color: #008000;"><br />
مرگ هر یک ای پسر هم رنگ اوست،<br />
پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست.<br />
آنکه می ترسد ز مرگ اندر فرار،<br />
آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار!<br />
روی زشت توست نه رخسار مرگ،<br />
جان تو همچون درخت و مرگ برگ.</span><br />
در نگاه عارفان زندگی به معنی نفس کشیدن و رفتار غریزی کردن نیست بلکه معنی زندگی تولد دوباره یافتن است. یعنی از حیات تیره ی نفسانی مردن و در عرصه ی فضیلت های اخلاقی و روانی تولد یافتن است.<br />
تا همین چند دهه ی گذشته بود که گورستان ها در نزدیکی روستا و در کنار خانه ها قرار گرفته بود و مردگان، گویی همنشین زندگان بودند. کسی که می مرد، در همین نزدیکی به گورش می سپردند. همه می دانستند پس از زندگی و حیات، در کنار خانه ی خود و فرزندانش به خاک سپرده می شود. روستایی در خانه اش و در کنار فرزندان و همسایگان و نردیکانش و در حضور آنها، بی آن که احساس تنهایی کند، خود را به مرگ تسلیم می کرد. او در آغوش دوستان و آشنایانش، به جهان لبخند می زد و چشم هایش را می بست. ساکنان روستا نیز هر روز از کنار مردگان می گذشتند و با گوشه ی چشمی؛ آنها را بدرقه می کردند. مرگ و زندگی در جهان سنت، به وحدت رسیده بود و هر یک از دو شق مرگ و زندگی، همدیگر را معنا می کرند. ثنویتی در کار نبود.<br />
اکنون، گورستان ها را از محیط زندگی و از منظر ساکنان شهرها بیرون برده اند. در این سوی شهر، زندگی در جریان است و در آن سوی دور دست، مردگان، در خاک خفته اند. انسان امروز با طرد مردگان و تبعید آنها به بیرون از شهر، مرگ را انکار می کند و یا دست کم تلاش می کند آن را فراموش کند. او حتی از دیدن فرد محتضر می ترسد و از او کناره گیری می کند و با خود می گوید هنوز زنده ام. از حضور در نزد فرد مشرف به موت می گریزد زیرا از دیدن او، به یاد مرگ خود می افتد و مرگ آگاهی بر جانش رخنه می کند. او می میرد و می داند که می میرد، بنابر این باید به هر حیله ای، یاد مرگ را از خود دور کند. فراموشش نماید. زیرا&#8221; آسان نیست که هر دم سراپا خبردار از مرگ، زندگی کنیم. درست مثل آن است که به خورشید خیره شویم. فقط چند لحظه می توان تاب آورد.&#8221; چشم های انسان دنیای کنونی تاب خورشید را ندارد. اما انسان عصر سنت خیره به واقعیت مرگ می نگریست و چشم هایش را نمی بست و می توانست زندگی کند. امروزه آرامش مردن در میان خانه و خانواده از انسان جهان جدید دریغ می شود. مردن در تنهایی اتاق های بیمارستان، سخت ناگوار می آید.&#8221;ناتوانی ما در یاری دادن و محبت کردن به افراد دم مرگی که حین جدایی از دیگر آدمیان بیش از همیشه به چنین یاری و محبتی نیاز دارند، و دلیل ناتوانی مان چیزی نیست جز این که مرگ دیگری یادآور مرگ خود ماست&#8221; تماس با شخص در حال مرگ، و یا پاگذاشتن به گورستان، آرامش بی حفاظ و لرزان و ناپایدار ما را در هم می ریزد و مرگ را به صورت واقعیتی گریزناپذیر به ما نشان می دهد. امروزه، مرگ و مردن از جریان زندگی اجتماعی حذف شده است. اغلب افراد سعی می کنند، روی از فرد محتضر برگردانند و&#8221; این تجربه ی تلخی برای محتضران است. آنها در عین حال که هنوز زنده اند، پیشاپیش مطرود گشته اند.&#8221; انسان جهان مدرن نمی خواهد به محدودیت، تناهی و به تعبیر یاسپرس، به موقعیت مرزی خود، اعتراف کند. نمی خواهد به کرانمندی و مرزهایی که در آن جا همه چیز تمام می شود، بیندیشد. از هر وسیله ای برای فراموش کردن، سرکوب کردن و واپس راندن آگاهی از مرگ استفاده می کند. شیوه ی برگزاری مراسم ختم مردگان، نشان می دهد که تلاش جدی دارد تا مرگ را فراموش کند. آذین های گل، پذیرایی با میوه های رنگارنگ، فیلمبرداری، حتی کارت دعوت فرستادن و &#8230;. همه از این رو است که لبه های تیز مرگ آگاهی را کند کنند و از مرگ، نشست خوشایندی را ترتیب دهند.<br />
مرگ اندیشی به معنای فرو رفتن در خود و گریستن بر رفتن این و آن نیست. مرگ اندیشی در مصیبت ماندگی و افسرده نشستن و غم زده برخاستن نیست. مرگ اندیشی، زندگی را رها کردن و در افسوس زمان از دست رفته، زانوی غم به بغل گرفتن نیست. مرگ اندیشی، زار زدن و گریان بودن و ترک لذت ها نیست. مرگ اندیشی، ترس و هراس از رفتن و تنهایی نیست. مرگ اندیشی، در مقابل زندگی و حس شورمندانه ی عشق ورزیدن نمی نشیند. می توان عاشق بود، می توان از زندگی لذت برد، می توان تبسم بر لبها داشت، می توان دلی مملو از شادی و سر زندگی داشت، و می توان در کنار این ها، مرگ اندیش هم بود. مرگ در دور دست ها و چیزی در بیرون ما نیست. ما مرگ خویش را همواره بر دوش می کشیم.<br />
هر لحظه ممکن است زمین زیر پایمان سست شود و عدم تهدیدمان کند و اجل ما را با خود ببرد. مرگ، واقعیتی در بیرون ما نیست، بلکه امکانی است که در هستی خود &#8220;من&#8221; نهفته است. مرگ، شخصی ترین و حتمی ترین واقعیت درونی هر انسان است. ما تنها زاده می شویم و تنها می میریم و به تعبیر قرآن، تنهای تنها ( انفرادی) در محضر عدالت، حاضر می شویم. این همان ویژگی اگزیستانسیال آدمی است. در آمدن به این سرای و خروج از آن، تنها است و تنهایی را در عمیق ترین وجود خود در می یابد. بر تنهایی خویش آگاه است و خود را در مسیر زندگی اش نیز تنها می یابد. مرگ اندیشی، ما را با تنهایی وجودی مان آشنا می کند.آدمی تنها است و می داند که تنها است، هم چنان که می میرد و می داند که می میرد. لذا اضطراب مرگ، اضطراب بی معنایی است . هراس از مرگ، بنیانی ترین اضطرابی است که از آن چاره نیست و هر کوششی برای رفع این اضطراب بی نتیجه می ماند و هیچ استدلالی نمی تواند آدمی را متقاعد کند و او را به آرامش برساند.<br />
<span style="color: #ff0000;">به عقیده ی مولانا ترسیدن از مرگ در واقع ترسیدن از خود است!</span><span style="color: #008000;"><br />
مرگ هر یک ای پسر هم رنگ اوست،<br />
پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست.<br />
آنکه می ترسد ز مرگ اندر فرار،<br />
آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار!<br />
روی زشت توست نه رخسار مرگ،<br />
جان تو همچون درخت  و مرگ برگ.</span><br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>عالم مرگ از نگاه قرآن </strong></span><br />
مرگ حالتی در موجودات است که از مقامی به مقام دیگر در می آیند. انسان ها هر دم مرگ را تجربه می کنند، ولی آنچه یک تجربه کامل را شکل می دهد، انتقال کلی از دنیا به جهانی دیگر است. انسان در هنگام مرگ همانند جوجه ای است که پوسته آهکی را می شکند و به جهانی دیگر گام می گذارد. اما کسانی که ناظر این پوست اندازی هستند، توانایی دیدن پوست دیگر به تن کردن این مردگان را ندارند، از این رو بر ایشان مرگ سخت گران می آید. البته شاید مساله فراق  و دوری از افرادی که دوستشان دارند و به آنها وابسته هستند، که این را برای برخی دشوار می سازد، ولی توده های مردم، به سبب عدم درک درست از واقعیت دنیای مردگان، مرگ را نوعی پایان زندگی می دانند؛ در حالی که تنها پایان نوعی از زندگی  و آغاز نوع دیگری از آن است.<span style="color: #008000;"><br />
کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (سوره عنکبوت آیه ۵۷)<br />
هر نفسی (طعم ناگوار) مرگ را خواهد چشید، و پس از مرگ شما را به سوی ما باز گردانند.<br />
حَتَّىٰ إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (سوره مومنون آیه ۹۹)<br />
(کافران در جهل و غفلتند) تا آن گاه که وقت مرگ هر یک از آنها فرا رسد، در آن حال گوید: بارالها، مرا به دنیا بازگردانید.<br />
نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ (سوره واقعه آیه ۶۰)<br />
ما مرگ را بر همه شما مقدّر ساختیم و هیچ کس بر قدرت ما سبق نتواند برد.<br />
ثُمَّ بَعَثْنَاکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (سوره بقره آیه ۵۶)</span><br />
بر این پایه، مرگ را نمی توان محدود به باطل شدن قوت حیوانی و قدرت غریزی و یا رفتن از عالم گیتی به عالم دیگر تفسیر و معنا کرد؛ بلکه مفهومی که قرآن از مرگ ارائه می دهد فراتر از این است؛ پس می توان گفت که مرگ انتقال از حالتی به حالتی دیگر و از میان رفتن حالت نخست است. این حالت در پروانه به خوبی مشاهده می شود که از حالت کرم به شفیره و از شفیره به پروانه تبدیل می شود. پس مرگ در عوالم و جهان دیگر نیز اتفاق می افتد. خداوند بیان می کند که اولیای الهی و شهیدان، تنها یک بار مرگ را تجربه می کنند و از مرگ دوباره در ایمنی خواهند بود.<span style="color: #008000;"><br />
قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ (سوره سجده آیه ۱۱)<br />
بگو: فرشته مرگ که مأمور قبض روح شماست جان شما را خواهد گرفت و پس از مرگ به سوی خدای خود بازگردانیده می‌شوید. <strong><span style="color: #ff0000;"><br />
کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ(سوره انبیاء آیه ۳۵)<br />
هر نفسی مرگ را می‌چشد، و ما شما را به بد و نیک و خیرات و شرور عالم مبتلا کنیم تا شما را بیازماییم و (هنگام مرگ) به سوی ما بازگردانده می‌شوید.اما توده های مردم گناهکار، دوبار مرگ و زندگی را تجربه خواهند کرد. (سوره انبیاء آیه ۳۵)</span></strong></span><br />
اما یک پرسش در اینجا مطرح می شود و آن این که اگر مرگ، انتقال از یک حالت به حالتی دیگر است؛ چرا برای اهل سعادت، شهیدان و اولیای الهی یک بار، ولی برای اهل شقاوت و کافران، بارها اتفاق می افتد؟ در پاسخ باید گفت که هر انتقالی، انتقال مثبت و رو به کمالی نیست؛ بلکه انتقالی به حالت بدتر و سخت تر نیز خواهد بود. لذا اهل شقاوت، از بدتر شدن وضعیت خویش چنان به درد و رنج می افتند که خواهان نیستی و نابودی (ثبور) مطلق هستند.<span style="color: #008000;"><br />
فَانْظُرْ إِلَىٰ آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذَٰلِکَ لَمُحْیِی الْمَوْتَىٰ وَهُوَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (سوره روم آیه ۵۰)<br />
پس (ای بشر دیده باز کن و) آثار رحمت (نامنتهای) الهی را مشاهده کن که چگونه زمین را پس از مرگ (و دستبرد خزان باز به نفس باد بهار) زنده می‌گرداند! محققا همان خداست که مردگان را هم (پس از مرگ) باز زنده می‌کند و او بر همه امور عالم تواناست.<br />
قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْفِرَارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَإِذًا لَا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِیلًا (سوره احزاب آیه ۱۶)<br />
(ای رسول ما، منافقان را) بگو: اگر از مرگ یا قتل فرار می‌کنید آن فرار هرگز به نفع شما نیست چه آنکه اندک زمانی بیش (از زندگی) کامیاب نخواهید شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;">منافقان درقیامت و دوزخ بیان می کند که آنان خواهان استمرار مرگ خویش هستند و از خداوند درخواست دارند که پس از مرگ دوباره زنده نشوند؛ این آرزوی مرگ و زنده نشدن پس از آن، به سبب آگاهی از اعمال زشت خود و عذابی است که می بایست تا ابد آن را تحمل کنند.<br />
انسان های کامل و اولیای الهی چون در دنیا به کمال مطلق می رسند و متاله و ربانی می شوند، دیگر نیازی به انتقال چندگانه ای ندارند و تنها نیاز است که این پوسته دنیوی و مادی را بر کنند و در جامه و تن پوش اخروی درآیند. اما متوسطین از مردم نیازمند توجه بیشتری هستند و عالم برزخ برای آنان نوعی فرصت کوتاه مدت دیگری است تا خود را به کمال برسانند؛ هر چند که فرصت عالم برزخ برای آنان همانند فرصت عالم دنیا نیست؛ چرا که فرآیند تکاملی در آنجا همانند دنیا سریع نیست، بلکه خیلی کند است و مرده در انتظار بهره مندی از باقیات صالحاتی است که در زمان حیات خود در دنیا به جا گذاشته یا در انتظار بهره مندی از خیرات و مبرات اهل دنیا است که دست ایشان هنوز برای کارهای نیک و صالح باز است وآن را هدیه به مردگان می کنند. به هر حال، مرگ دنیوی، حالتی است که همه موجودات دنیا آن را تجربه خواهند کرد؛ زیرا مرگ تنها مسیر بازگشت به سوی خداوند است.<span style="color: #008000;"><br />
قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (سوره جمعه آیه <img src='http://www.224.ir/wp-includes/images/smilies/icon_cool.gif' alt='8)' class='wp-smiley' /> <br />
بگو: عاقبت مرگی که از آن می‌گریزید شما را البته ملاقات خواهد کرد و پس از مرگ به سوی خدایی که دانای پیدا و پنهان است بازگردانیده می‌شوید و او شما را به آنچه می‌کرده‌اید آگاه می‌سازد. (سوره جمعه آیه <img src='http://www.224.ir/wp-includes/images/smilies/icon_cool.gif' alt='8)' class='wp-smiley' /> </span><br />
پس هر انسانی می بایست جامه دنیا و کالبد مادی را از تن بیرون اندازد و روح وی از حلقوم بیرون آید و کالبد مادی را فروافکند و به جهان دیگری درآید. از آثار مرگ برای مرده و دیگران، فراق و جدایی است؛ زیرا با مرگ، مرده و زندگان امکان ارتباط با یکدیگر را از دست می دهند و همین مسئله جدایی است که برای بسیاری از مردم و حتی مردگان سخت و دشوار است. (همان) جدایی از خانواده، خویشان و دوستان از مهم ترین آثار مرگ در دنیاست. از این رو دو طرف از این جدایی در رنج هستند و مرگ را برنمی تابند. البته این رنج و ناراحتی برای فردی که فوت نموده تا زمانی که در برزخ است وجود دارد و بعد تعیین و تکلیف حکم الهی برای متوفی مراحل سیر دیگری بوجود می آید. وقتی متوفی از میان باز مانده گانش می رود بعد از مدتی آنها میت را از یاد می برند و این فراموشی مردگان از سوی خویشان و بستگان است. خاک، سرد است و هررابطه ای میان زندگان و مردگان را از میان برمی دارد.این گونه است که درمدتی کوتاه، مرده به فراموشی سپرده می شود. البته نه فراموشی کامل، بلکه از شّدت  و حّدت  آن کم کم کاسته می شود.<br />
در نگاه عارفان زندگی به معنی نفس کشیدن و رفتار غریزی کردن نیست بلکه معنی زندگی تولد دوباره یافتن است. یعنی از حیات تیره ی نفسانی مردن و در عرصه ی فضیلت های اخلاقی و روانی تولد یافتن است. با این تعریف بسیار زندگان مرده بشمار می آیند. اهل معرفت برای انسان دو تولد قائلند یکی تولد صوری و دیگر تولد معنوی. تولد صوری آن است که کالبد عنصری انسان از زهدان مادر گام به پهنای دنیا می گزارد. این تولد عام است وهمه ی حیوانات و افراد بشر را شامل می گردد. در این تولد اختیاری درکار نیست.ولی تولد معنوی خاص بندگان برگزیده است و به اختیار صورت بندد.بدین گونه که انسان با تربیت و تهذیب نفس دل خود از زنگار هوس ها می پردازد و از زندان محسوسات و غریزه ها خارج می شود و در جهان معنوی و عرصه ی ملکوتی تولد می یابد. <span style="color: #008000;"><br />
این دهان بستی دهانی باز شد،<br />
کو خرنده ی لقمه های راز شد.<br />
گر ز شیر دیو تن را وابوری،<br />
در فطام او بسی نعمت خوری.</span><br />
در این اشعار حضرت مولانا چنین اشاره می کند، که وحشت آدمیان از مرگ از روی غفلت و بی خبری است اما زمانی که آدمیان از این جهان سفر می کنند در می یابند که مرگ واقعا پدیده ی مطلوب بوده است و چون می بینند که مرتبه ی هر کس در آن جهان بر اساس عمل و رفتار دنیوی اوست  بر مرگ خود دریغ نمی کنند بلکه از آن حسرت می خورند، که چرا در حیات دنیوی نسبت به کردار نیک کوتاهی ورزیده اند و اسیر ظاهر فریبا و نقش های زیبای زندگی شده اند. <strong><span style="color: #ff0000;">اما عارفان راستین از مرگ نمی هراسند چون مرگ را یکی از دوره های طبیعی حیات و انتقال روح از نشئه ی تیره ی طبیعت به نشئه ی تابان ماورای طبیعت می دانند.</span></strong><span style="color: #008000;"><br />
وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ کِتَابًا مُؤَجَّلًا وَمَنْ یُرِدْ ثَوَابَ الدُّنْیَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَنْ یُرِدْ ثَوَابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا وَسَنَجْزِی الشَّاکِرِینَ (سوره آل عمران آیه ۱۴۵)<br />
و هیچ کس جز به فرمان خدا نخواهد مُرد، که اجل هر کس (در لوح قضای الهی) به وقت معین ثبت است، و هر که برای متاع دنیا کوشش کند از دنیا بهره‌مندش کنیم، و هر که ثواب آخرت خواهد از نعمت آخرت برخوردارش گردانیم، و البته سپاسگزاران را جزای نیک دهیم. (سوره آل عمران آیه ۱۴۵)<br />
اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَىٰ عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَىٰ إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (سوره زمرآیه ۴۲)<br />
خداست آن که وقت مرگ ارواح خلق را می‌گیرد و آن کس را که هنوز مرگش فرا نرسیده نیز در حال خواب روحش را قبض می‌کند، سپس آن را که حکم به مرگش کرده جانش را نگاه می‌دارد و آن را که نکرده (به بدنش) می‌فرستد تا وقت معیّن (مرگ). در این کار نیز ادله‌ای (از قدرت الهی) برای متفکران پدیدار است. (سوره زمرآیه ۴۲)<br />
برخی از مردم خواهان تاخیر مرگ خویش هستند. اما باید توجه داشت که اگر اجل معلق باشد، می توان با اصلاح رفتار آن را به تاخیر انداخت و اما اگر اجل مسمی است، این درخواست ها، خواهشی بیجا و غیرمقبول است. (منافقون؛ آیات ۱۰ و ۱۱)</span><br />
انسان ها فاقد اختیار مرگ خود هستند و تنها خداوند است که اختیاردار مرگ موجودات و جانداران است. برخی از مردم در دنیا خواهان تاخیر مرگ خویش برای مدتی اندک هستند. خداوند تاخیر مرگ و آرزوی بقای عمر را تنها زمانی جایز می داند که کارهای صالح و نیک باشد.&#8221; اجل های معلق &#8221; ( مرگ یک باره، اتفاقی) زمینه مصونیت از نزول عذاب و مرگ های ناگهانی و تاخیر افتادن مرگ تا &#8221; اجل مسمی &#8221; است. (همان اجل قطعی) اما هرگز اجل مسمی یا همان اجل قطعی دمی تاخیر نمی افتد و پس از رسیدن آن، مرگ بی هیچ تقدم و تاخیری فرا می رسد.<br />
برخی از اولیای الهی نیز خواهان مرگ می شوند، چون می خواهند زودتر به لقای الهی نایل شوند. چنین بر می آید که یکی از نشانه ها و علائم صداقت در ادعای ولی الله بودن، آرزوی مرگ است؛ این در حالی است که مدعیان اولیای الهی بودن همانند برخی از یهودیان، به رغم ولی الله بودن آرزوی مرگ نمی کنند؛ زیرا اعمال زشت آنان سبب خودداری آنان از چنین آرزویی می شود. <span style="color: #008000;"><br />
اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَىٰ عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَىٰ إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (سوره زمرآیه ۴۲)<br />
خداست آن که وقت مرگ ارواح خلق را می‌گیرد و آن کس را که هنوز مرگش فرا نرسیده نیز در حال خواب روحش را قبض می‌کند، سپس آن را که حکم به مرگش کرده جانش را نگاه می‌دارد و آن را که نکرده (به بدنش) می‌فرستد تا وقت معیّن (مرگ). در این کار نیز ادله‌ای (از قدرت الهی) برای متفکران پدیدار است. (سوره زمرآیه ۴۲)<br />
قُلْ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ (سوره جمعه آیات ۶،۷،۸)<br />
بگو: ای جماعت یهود، اگر پندارید که شما به حقیقت دوستداران خدایید نه مردم دیگر، پس تمنّای مرگ کنید اگر راست می‌گویید.<br />
وَلَا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ<br />
و حال آنکه در اثر آن کردار بد که به دست خود (برای آخرت خویش) پیش فرستاده‌اند ابدا آرزوی مرگ نخواهند کرد (بلکه از مرگ سخت ترسان و هراسانند) و خدا به (کردار) ستمکاران داناست.<br />
قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ<br />
بگو: عاقبت مرگی که از آن می‌گریزید شما را البته ملاقات خواهد کرد و پس از مرگ به سوی خدایی که دانای پیدا و پنهان است بازگردانیده می‌شوید و او شما را به آنچه می‌کرده‌اید آگاه می‌سازد.<br />
از کسانی که خواهان مرگ خود بودند، حضرت مریم (س) است که هنگام زایمان به دلیل ترس از آبروریزی خواهان مرگ می شود. این نشان می دهد که آبرو و عرض انسان تا چه اندازه برای شخصیت انسان مهم است که شخص برای حفظ آن آرزوی مرگ می کند.(سوره مریم، آیه ۳۲)<br />
<span style="color: #000000;">در مطالب پیشین، نسبت به عالم مردگان و وضعیت آنان سخن به میان آمد، اما باید توجه داشت که وضعیت مردگان در عالم دیگر، وضعیتی پیچیده است که برخی اط</span></span><span style="color: #000000;">لاعات</span> آن از طریق قرآن به مردم داده شده است. بدین صورت که پس از مرگ انسان، روح از تن جدا می شود. لازم است برای تکریم کالبدی که انسانی در آن زیسته است، آن را دفن کرد و تفاوتی میان متوفی مؤمن و کافر نمی باشد. با این تفاوت که مؤمن را می بایست تکفین و تدفین کرد و بر او نماز خواند و با تلقین کلیاتی از آموزه های اسلامی از اصول دین دفن نمود. انجام این کار برای هر مسلمانی نسبت به هر مسلمانی واجب کفایی است و می بایست انجام گیرد. پس از مرگ، بدن انسان از میان می رود و گوشت او به سرعت تبدیل به خاک شده و استخوان هر چند که مدتی باقی می ماند ولی آن نیز به خاک تبدیل شده و اثری از جسد باقی نمی ماند.<span style="color: #008000;"><br />
أَیَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذَا مِتُّمْ وَکُنْتُمْ تُرَابًا وَعِظَامًا أَنَّکُمْ مُخْرَجُونَ (سوره مومنون آیه ۳۵)<br />
آیا به شما نوید می‌دهد که پس از آنکه مردید و استخوانهای شما هم پوسید و خاک شد باز (از گور) بیرونتان آرند؟!<br />
در این هنگام که روح از بدن جدا می شود، روح به عالم دیگر می رود که می تواند عالم برزخ و یا دیگر عوالم براساس کمالی هر شخص باشد.<br />
وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا (اسراء آیه۸۵ )<br />
و تو را از حقیقت روح می‌پرسند، جواب ده که روح از (عالم) امر خداست (و بی‌واسطه جسمانیات به امر الهی به بدنها تعلق می‌گیرد) و (شما پی به حقیقت آن نمی‌برید زیرا) آنچه از علم به شما دادند بسیار اندک است. </span><br />
بنابراین مرگ موجب نیستی نیست، بلکه انسان زندگی دیگری را در جهان دیگر تجربه خواهد کرد و زندگی و حیات او به شکلی دیگر استمرار خواهد یافت. مرگ از دنیا، فرصتی برای بازگشت به سوی خدا و محاسبه در نزد اوست. مرگ مؤمنان، آسان و مرگ کافران سخت و دشوار و حتی وحشتناک است. هنگامی که فرشتگان برای گرفتن جان کافر و ظالم می آیند، جان کافر و ظالم را به سختی می گیرند و او عذاب و دردی وحشتناک را تجربه می کند.<span style="color: #008000;"><br />
قُلْ أَرَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتَاکُمْ عَذَابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السَّاعَةُ أَغَیْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ (سوره انعام آیه ۴۰)<br />
بگو: اگر راست می‌گویید، مرا گویید که اگر عذاب خدا یا ساعت مرگ بر شما فرا رسد آیا (در آن ساعت سخت) غیر خدا را می‌خوانید؟!<br />
اما حالت مرگ و قرار گرفتن لحظه مرگ برای مؤمنان با نشاط و راحتی مرگ را استقبال کرده و فرشتگان با حالت آسان جان ایشان را می گیرند. زیرا فرد مومن به خوبی می داند چه شرایطی دارد و درنهایت به کجا خواهد رفت.<br />
وَالنَّازِعَاتِ غَرْقًا (سوره نازعات آیه ۱و۲)<br />
قسم به فرشتگانی که (جان کافران را) به سختی بگیرند.<br />
وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطًا<br />
قسم به فرشتگانی که (جان اهل ایمان را) به آسایش و نشاط ببرند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>حقیقت مرگ:</strong></span><br />
مرگ یک حقیقت است و گریز از آن غیر ممکن ، یکی از مهمترین موضوعاتی که فکر آدمی را به خود مشغول میدارد اندیشه مرگ است. وحشت از مرگ و کوتاهئ عمر یکی از دغدغهای بشر در طول تأریخ بوده است. برای مقابله بهتر و رویارویی راحت تر مردم تا بحال مثالهای فراوانی در شکل قصه و روایت و نقل و داستان سرایی در مورد تلاش انسان برای دستیابی به حیات جاویدان در صفحات تأریخ و ادبیات به ثبت رسیده است. از بدیهی ترین و آشناترین اصطلاحات در نزد مردم فارسی تبار &#8220;آب حیوان &#8220;، &#8221; نوش دارو &#8221; ،&#8221;چشمه خضر &#8221; می باشد.<span style="color: #008000;"><br />
آن یکی می گفت خوش بودی جهان،<br />
گر نبودی پای مرگ اندر میان.<br />
آن دگر گفت ار نبودی مرگ هیچ،<br />
که نیرزیدی جهان پیچ پیچ.</span></p>
<p style="text-align: justify;">اینکه آیا بشر بالاخره میتواند &#8221; نوش داروی &#8220;مرگ را کشف کند و حیات ابدئ  خود را در دنیا آغاز نماید در حال حاضر مسأله ای است نا معلوم. اولیای الهی و حکیمان ربانی مرگ را به دو نوع تقسیم کرده اند :<span style="color: #ff0000;"><br />
الف : مرگ اختیاری<br />
ب : مرگ اجباری</span><span style="color: #ff0000;"><strong><br />
مرگ اختیاری چیست ؟</strong></span><br />
&#8221; مرگ اختیاری آن است که آدمی با برنامه های الهی و عرفانی بر خود بینی و منیت خویش چیره شود و دیو نفس را به زنجیر ایمان درکشد و به تهذیب درون و صفای باطن رسد . &#8221; عارفان بدون شک اندیشه های بکر خود را از آیات قرانی استخراج میکردند. در این زمینه نیز در قرآن کریم آیات زیادی وجود دارد که نظریات عرفا بر اساس همین آیات شکل گرفته است.از جمله آیه ۱۹ سوره مبارکه روم می باشد که در آن خداوند می فرماید :<span style="color: #008000;"><br />
یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَیُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَکَذَٰلِکَ تُخْرَجُونَ (سوره روم آیه ۱۹)<br />
(آن خدایی را تسبیح و ستایش گویید که) زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون آورد (یعنی آدمی را از نطفه و نطفه را از آدمی برانگیزد) و زمین را پس از (فصل خزان و) مرگ (گیاهان باز به نسیم جانبخش بهارش) زنده گرداند، و همین گونه شما را هم (پس از مرگ زنده کنند و از خاک) بیرون آرند. </span><br />
&#8221; موجود زنده را از مرده پدید می آورد و از موجود زنده مرده بر می آورد پس از مردن حیات دوباره می یابید و از گورها برانگیخته میشوید .&#8221; مرگ اختیاری به مراتب سخت تر از مرگ اجباری است. انقلاب انسان برای دستیابی به هویت اصلی خود می باشد. دست کشیدن از نعمت ها لذت ها و آرزو و هوسهای بی پایانی است، که عالم پیر به صد رنگ و بو آنان را در نظر ما زیبا جلوه می دهد. لذت هایی که آغاز شیرین و پایانی تلخ دارند. بقول خواجه ی اهل راز حافظ شیراز:<span style="color: #008000;"><br />
منه دل به عهد جهان سست نهاد،<br />
که این عجوزه عروس هزار داماد است.</span><br />
مرگ اختیاری رمز جاودانگی حیات معنوی است. عارفان خداوند را از همه ی جهان غیور تر دانند زیرا معنی کلمه ی شریفه ی لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ چیزی جز غیرت حق نیست. به حکم این کلمه خداوند روا نمی دارد،که آدمی جز او مراد و مقصودی داشته باشد. بی گمان محبت آدمی به خود و نزدیکانش سبب غفلت اواز خدا می شود. بدین جهت حق تعالا به حکم غیرت الهی قلم نیستی بر دفتر زندگی انسان ها در می کشد تا حقیقت کلمه ی لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ تحقق یابد. مرگ را هرگز به معنی نیستی و پایان کار آدمی نمی داند بلکه مرگ در فلسفه ی مولانا عبور از یک مقام به مقام بالا تر است.یا خود مرگ آغاز حیات ایدئالی و جاودانگی بشر است.<span style="color: #008000;"><br />
میوه ی شیرین نهان در شاخ و برگ،<br />
زندگی جاویدان در زیر مرگ.<br />
زندگی در مردن و در محنت است،<br />
آب حیوان در درون ظلمت است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>تجربه مرگ معنوی </strong></span><br />
اگر بخواهیم به طور کامل و دقیق سخن بگوییم، ما قادر نیستیم از مرگ تجربه مستقیم داشته باشیم، خواه مرگ خودمان باشد و خواه مرگ دیگران. از دست رفتن آگاهی و شعور یکی از نشانه های مرگ در انسان است، هر چند که در بعضی موارد شعور خود را از دست می دهیم ولی نمی میریم (نظیر حالت احتضار و اغماء) حتی کسانی که حالات اغمای طولانی را تجربه کرده اند آنها در مدت اغماء مرده به نظر می رسیدند ولی نمی توانند چیزی درباره مرگ به ما بگویند به این دلیل ساده که آنها نمرده بودند.<br />
عالمان وعارفان  و پاکان، نزدیک ترین مقایسه و شباهت را با تجربه مرگ دارد. تجربه ما از مرگ فقط می تواند غیر مستقیم باشد. یعنی با تماشای صحنه مرگ یک شخص دیگر است که انسان به طور عادی آگاه می شود که همه می میرند و نتیجه گیری می کند که او نیز باید بمیرد. بنابر گفته های دیگر ما فقط می توانیم تجربه های عادی خود را به دیگران انتقال دهیم و تجربه های عمیق زندگی، به لحاظ ذات و ماهیت شان، غیر قابل انتقال هستند. چون تجربه مرگ معمولا از مشاهده مرگ دیگران به دست می آید صرف نظر از میزان خویشاوندی و دوری یک فرد مرده با ما، لذا پدید آورنده یک تجربه روانشناسی اصیل نخواهد بود. با مشاهده مرگ دیگران، ما به فناپذیری خویش یقین می کنیم ولی تا وقتی که زنده ایم فقط شخص دیگری است که می میرد، همواره یک نفر دیگر، که امکان ایجاد ارتباط عمیق با او را نداریم. البته در مواردی کاملاً خاص اتفاق می افتد که برخی از افراد تا مرحله پایانی مرگ می رسند ولی بنا به دلایلی که خواهم گفت!، دوباره به حیات و زندگی دنیایی خود باز می گردند. اغلب ما دلایل قابل قبولی برای پذیرش آنچه «تجربه نزدیک به مرگ» (Near Death Experience) نامیده می شود، داریم. گفته می شود این تجربه زمانی اتفاق می افتد که شما تقریباً مرگ واقعی را تجربه می کنید. در آن لحظه شما صداهای عجیب و غریبی می شنوید. در ادامه می بینید که به حالت شناور درآمده و به راحتی می توانید جسم خود را از بالا ببینید. در این حالت احساس آرامش و راحتی خیال کرده و از پرواز خود لذت می برید. سپس می بینید که به سمت تونلی حرکت کرده و وارد تونل می شوید. در انتهای تونل، نور روشنی را می بینید. با نزدیک شدن به منبع روشنایی عده یی را می بینید که آنها نیز مرده اند. آنها به تو می گویند که زمان مرگ تو نرسیده و تو باید به زمین برگردی. به طور خلاصه می توان گفت که اکثریت مردم معتقدند تنها افرادی که در حال مرگ هستند می توانند NDE را تجربه کنند و در واقع، تنها آنها هستند که می توانند زندگی پس از مرگ را ببینند-اما عده یی نیز معتقدند که پدیده «تجربه نزدیک به مرگ» واقعیتی حقیقی است و به غیر از مرگ، در برخی شرایط خاص نیز می توان آن را تجربه کرد.<br />
عاملی که باعث بوجود آمدن NDE می شود. دلیلش نیز بسیار ساده است: مغز ما به طرز خارق العاده یی پیچیده است. مغز اطلاعاتی را از حس های اولیه ما مثل بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی و لامسه دریافت می کند. گیرنده های موجود در پوست اطلاعاتی راجع به درجه حرارت، درد و فشار را دریافت می کنند در حالی که گیرنده های موجود در گوش اطلاعات مربوط به تعادل و جهت گیری ما را تحت پوشش خود قرار می دهند. گیرنده های موجود در مفاصل، تاندون ها، ماهیچه ها و استخوان ها به مغزمان می گویند که اندام های حرکتی ما در چه وضعیتی قرار گرفته اند. تمامی این اطلاعات و اطلاعات دیگری از این دست، همانند رودخانه هایی که نهایتاً یه دریا می ریزند به سمت مغز حرکت می کنند تا ما احساس قدرتمندی که هوشیاری نامیده می شود را داشته باشیم. در آینده ممکن است اطلاعات ما درباره عملکرد مغز آنقدر افزایش پیدا کند تا بتوانیم «تجربه نزدیک به مرگ» را به طور کامل درک کنیم. اما در حال حاضر می دانیم که برای تجربه این پدیده لازم نیست که شما حتماً بمیرید. این بدان معناست که زندگی پس از مرگ وجود داشته و نمی توان آن را به کذب انکار کرد.<br />
<span style="color: #008000;">**********************************************</span><br />
در سال ( ۱۹۳۲آرتور ینسن) کاریکاتوریست ماتریالیست آمریکایی تصمیم گرفت برای طراحی یک سری کاریکاتور مدتی را خارج از شلوغی شهر به سر برد. او ذاتا آدمی نبود که بتواند مدتی طولانی در یک جا بماند به همین خاطر شروع به سفر کرد و از شیکاگو به سوی مینه‌سوتا رفت. در میانه راه، قسمتی از جاده به روغن آغشته شده بود و راننده‌ای که آرتور سوار ماشینش بود نتوانست اتومبیل را کنترل کند و اتومبیل پشتک سختی زد که هم راننده و هم ینسن از آن به بیرون پرتاب شدند. راننده صدمه زیادی ندید ولی (ینسن) مجروح و مدتی بیهوش شد. قسمت‌هایی که می‌خوانید توضیحاتی است که (ینسن) درباره آن چند دقیقه بیهوشی در کتاب خود با عنوان (من بهشت را دیدم) آورده است:<br />
(زمین کم‌کم محو و به جای آن نوری هویدا شد. نوری از دنیایی جدید و زیبا. آن‌قدر زیبا که در تصور نمی‌گنجد. حدود نیم دقیقه من هر دو جهان را توامان می‌دیدم و وقتی سرانجام زمین ناپدید شد من در دنیایی ماندم که جز (بهشت) نمی‌توان واژه دیگری برای آن یافت. در افق دو کوه گرد و زیبا دیده می‌شد که مرا به یاد کوه (فوجی یاما) در ژاپن می‌انداخت. نوک آن هم پوشیده از برف بود و دامنه با درختانی که زیبایی‌شان وصف‌ناپذیر است مزین شده بود. با این‌که دور بودند ولی می‌توانستم تک‌تک گل‌های روی آن را ببینم. فکر می‌کنم قدرت بینایی‌ام صد برابر شده بود. در سمت چپ من دریاچه‌ای زیبا می‌درخشید دریاچه‌ای با آب‌های زرین و پرتلالو. گویی زنده بود و نفس می‌کشید. اطراف دریاچه پوشیده از چمنزار سبز و شاداب بود. سمت راست بیشه‌ای پر از درختان سبز به چشم می‌خورد. درختانی که سبزی آنها غیرقابل توصیف به نظر می‌رسید. چند نفر در پشت اولین ردیف درختان قدم می‌زدند. با دیدن من، چهار زن و مرد از بقیه جدا شدند و به استقبال من آمدند. جوان و شاداب بودند، بدنشان سبک و بی‌وزن به نظر می‌رسید و خیلی نرم و سریع حرکت می‌کردند. موهای بلندشان را به زیبایی با گل آراسته بودند.<br />
شکوه و عظمت آنها مرا به لرزه انداخت. لرزه‌ای توام با احساس احترام. مردی که از دیگران مسن‌تر و قوی‌تر به نظر می‌رسید با صدای گوش‌نوازی گفت (تو در سرزمین مردگان هستی. ما هم مثل تو روی زمین بودیم ولی یک روز به این جا آمدیم.) سپس از من خواست به دستم نگاه کنم. شفاف بود، یعنی می‌توانستم آن طرف آن را ببینم. به درختان و چمنزار نگاه کردم. آنها هم شفاف بودند. احساس کردم آن منظره به تدریج برایم آشنا می‌شود. انگار قبلا هم آن جا را دیده بودم. به خاطر آوردم آن سوی کوه‌ها چیست، سپس با شعف بسیار دریافتم وطن اصلی من همان جاست! من در زمین فقط حکم یک مهمان را داشتم. مهمانی در محیطی نامتجانس/ غریبه‌ای بودم و بدون آن‌که‌ خود بدانم قلبم برای وطنم می‌تپید. آهی از سر آسایش کشیدم و با خود گفتم پروردگارا تو را شکر می‌گویم که دوباره مرا به خانه‌ام بازگرداندی&#8230;<br />
(ینسن) جزییات زیادی از دیدار خود از بهشت در کتاب خود نوشته است. آنجا آن‌قدر جذاب بود که دوست داشت تا ابد در آن بماند ولی به او گفته شد (تو هنوز وظایفی در زمین داری و باید برگردی. وقتی کارت تمام شد آن وقت زمان آن است که به این‌جا بازگردی و بمانی.) ینسن که پیش از آن وجود خدا را انکار می‌کرد و یک ماتریالیست متعصب بود، پس از بازگشت به زندگی و آن تجربه عجیب به انسانی با ایمان و عارفی بزرگ تبدیل شد. او به (ایداهو) در (پارما) رفت و ازدواج کرد و با کمک پسرانش سنگ خارا استخراج کرد و با آن خانه‌ای برای خود ساخت و به پیکرتراشی پرداخت. او یکی از محترم‌ترین مردم شهر ایداهو بود.<br />
<span style="color: #008000;">************************************************</span><br />
فرد دیگری که بر اثر تصادف جان خود را از دست داده بود، اما دوباره زنده شد، می‌گفت: در چمن‌زاری هوش‌ربا ایستاده بودم و می‌اندیشیدم این انوار با نورهای زمینی تفاوت اساسی دارند. خیلی زیباتر بود و تلالویی طلایی رنگ داشتند. یادم می‌آید آسمان‌ خیلی آبی بود. رنگ‌ها غیر عادی و فوق‌العاده بودند. سبزی‌ چمنزار، خارق‌العاده بود. گلها همه جا شکفته بودند و رنگ‌هایی داشتند که نظیرشان را هرگز ندیده بودم. آن‌جا آنقدر زیبا بود که حس می‌کردم توانایی تحمل این همه قشنگی را ندارم و قالب تهی خواهم کرد. همه‌چیز تلالو خاصی داشت. نه این‌که چیزی را منعکس کنند. کانون این انوار درون خود گلها بود. احساس می‌کردم در درون تک‌ تک این زیبایی‌ها زندگی موج می‌زند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;">**********************************************</span><br />
و فرد دیگری که در دریا غرق شده بود و پس از نجات همه می‌گفتند که او مرده اما پس از ربع ساعت از جا بلند شد، می‌گوید: ‌(دنیایی که در آن پا نهادم درست مثل زمین، واقعی بود. هنوز آن نور را می‌دیدم. نوری زندگی‌بخش. همه‌جا رنگارنگ بود. هم ‌رنگ‌های آشنا و هم ‌رنگ‌های جدید و حیرت انگیز که گویی از ترکیب رنگ‌های مختلف ایجاد شده بودند. همه‌چیز رنگین‌ بود و طرح‌هایی زیبا و بکر داشت. طرح‌هایی هندسی که هرگز به مغزم هم خطور نمی‌کرد. این ‌رنگ‌ها اصواتی را با خود داشتند. آهنگ‌هایی تازه با نت‌هایی گوشنواز&#8230; انگار رنگ‌ها شنیدنی بودند، صدایشان مرا به یاد نی‌لبک‌ می‌انداخت. این موسیقی ملکوتی همه‌جا را در برگرفته بود. آهنگی لطیف و نامحسوس و در عین حال عمیق و بی‌‌کران. گویی تا ابدیت ادامه داشت. ملودی از تک‌تک موجودات زنده آن محیط به گوش می‌رسید. نور و موسیقی، رنگ و طرح‌های هندسی، همه با هماهنگی خاصی در کنار یکدیگر قرار داشتند و زیبایی آن جا را به حد کمال رسانده بودند.<br />
<span style="color: #008000;">*********************************************</span><br />
شخصی که بر اثر سکته قلبی چند ساعت مرده بود و سپس دوباره زنده شد، می‌گوید: ناگهان احساس کردم در باغی زیبا هستم. زیباترین باغی که می‌توان تصور کرد. همه‌چیز از عشق بود. احساس عالی داشتم. گلهای زیبا و رنگارنگ همه‌جا را پوشانده بود. گلهایی که نظیر آنها را روی زمین ندیده بودم&#8230;<br />
<span style="color: #008000;">******************************************** </span><br />
یکی از بیشترین اظهارات در مورد دنیای پس از مرگ این است که فرد در هوا شناور می‌شود و وارد تونلی می‌شود که آن سوی آن نور است. نوری که بسیاری از این افراد از آن به عنوان(عشق) یاد می‌کنند. یک‌ تجربه مرگ را بخوانید: در برابر خودم نور کوچکی دیدم که از فاصله‌ای دور بر من می‌تابد. نور کم‌کم بزرگ‌تر و لحظه‌ به لحظه درخشان‌تر می‌شد. احساس می‌کردم عشقی قوی از آن به سوی من می‌آید. بدون تردید مطمئنم که آن نور، (خدا) بود. نور با من ارتباط برقرار کرد. ارتباطی به صورت تله‌پاتی و ذهنی. حرفی و کلامی در بین نبود. نور از من پرسید آیا می‌خواهم با او بیایم؟ مفهوم این سوال را با تمام وجود درک می‌کردم و عواقب پاسخ خود را می‌دانستم. اگر بودن با آن را انتخاب می‌کردم باید می‌مردم و هرگز به زمین باز نمی‌گشتم. فکر کردم و پاسخ دادم به نظرم هنوز کارهای مهمی دارم که باید در آن‌جا (زمین) انجام دهم. در همان لحظه نور کم‌کم دور شد و من در اتاقم بیدار شدم.<br />
<span style="color: #008000;">******************************************</span><br />
یکی از افرادی که بر اثر سکته‌مغزی جان خود را از دست داده‌ بود و در پزشکی قانونی دوباره زنده شد می‌گوید: وحشت بر من حکم‌فرما بود. آب خیلی سرد بود و لباس‌های سنگین زمستانی نمی‌گذاشتند روی آب شناور بمانم. دست و پا می‌زدم تا شاید یک جوری خودم را نجات بدهم. با خود فکر کردم من فقط نه‌سال دارم، خیلی زود است که بمیرم. هر چه بیشتر زیر یخ‌ها می‌ماندم، زمان برایم بی‌‌ارزش‌تر می‌شد. انگار اصلا زمان معنایی نداشت. همه‌چیز یک دفعه اتفاق افتاد. خیلی خسته شده بودم. دیگر سرما را حس نمی‌کردم. شنوایی‌ام قوی شده بود. صدای حرکت آب را می‌شنیدم. صدای ترافیکی که پشت سرم روی پل بود را می‌شنیدم. هرچند هوا تاریک بود و من در زیر یخ‌ها با جریان‌ آب رودخانه دور می‌شدم ولی می‌توانستم همه‌چیز را ببینم. ناگهان سکوت و آرامش مرا در برگرفت. آرامشی کامل. کم‌کم احساس کردم همه‌چیز تمام نشده است. وجود نوری را حس کردم. نوری درخشان بود ولی چشمم را آزار نمی‌داد. در حقیقت به من انرژی می‌داد. وجود کسی را حس می‌کردم. می‌دانستم که او یک فرشته است که به من اطمینان می‌دهد اوضاع خوب است. حضور او عشقی عمیق را به من انتقال می‌داد. انگار در خانه بودم. نه خانه خودمان در دنیا بلکه یک خانه واقعی که به من تسکین می‌داد. احساسی در درونم به من می‌گفت اگر آن‌جا بمانم به سوالات زیادی پاسخ خواهم داد&#8230;<br />
<span style="color: #008000;">********************************************* </span><br />
اگر بخواهیم به طور کامل و دقیق سخن بگوییم، ما قادر نیستیم از مرگ تجربه مستقیم داشته باشیم، خواه مرگ خودمان باشد و خواه مرگ دیگران. از دست رفتن آگاهی و شعور یکی از نشانه های مرگ در انسان است، هر چند که در بعضی موارد شعور خود را از دست می دهیم ولی نمی میریم (نظیر حالت احتضار و اغماء) حتی کسانی که حالات اغمای طولانی را تجربه کرده اند آنها در مدت اغماء مرده به نظر می رسیدند ولی نمی توانند چیزی درباره مرگ به ما بگویند به این دلیل ساده که آنها نمرده بودند.<br />
برخی مولفان معتقدند که  عارفانه نزدیک ترین مقایسه و شباهت را با تجربه مرگ دارد. تجربه ما از مرگ فقط می تواند غیر مستقیم باشد. یعنی با تماشای صحنه مرگ یک شخص دیگر است که انسان به طور عادی آگاه می شود که همه می میرند و نتیجه گیری می کند که او نیز باید بمیرد. بنابر گفته های دیگر ما فقط می توانیم تجربه های عادی خود را به دیگران انتقال دهیم و تجربه های عمیق زندگی، به لحاظ ذات و ماهیت شان، غیر قابل انتقال هستند. چون تجربه مرگ معمولا از مشاهده مرگ دیگران به دست می آید صرف نظر از میزان خویشاوندی و دوری یک فرد مرده با ما- لذا پدید آورنده یک تجربه روانشناسی اصیل نخواهد بود. با مشاهده مرگ دیگران، ما به فناپذیری خویش یقین می کنیم ولی تا وقتی که زنده ایم فقط شخص دیگری است که می میرد، همواره یک نفر دیگر، که امکان ایجاد ارتباط عمیق با او را نداریم.<br />
<span style="color: #ff0000;">گوشه ای از کلمات اعظم مولی الموحدین علی بن ابیطالب علیهما السلام در رابطه با مرگ آگاهی :</span><span style="color: #008000;"><br />
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الدُّنْیَا أَدْبَرَتْ وَ آذَنَتْ بِوَدَاعٍ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ وَ أَشْرَفَتْ بِاطِّلَاعٍ أَلَا وَ إِنَّ الْیَوْمَ الْمِضْمَارَ وَ غَداً السِّبَاقَ وَ السَّبَقَةُ الْجَنَّةُ وَ الْغَایَةُ النَّارُ أَ فَلَا تَائِبٌ مِنْ خَطِیئَتِهِ قَبْلَ مَنِیَّتِهِ أَ لَا عَامِلٌ لِنَفْسِهِ قَبْلَ یَوْمِ بُؤْسِهِ أَلَا وَ إِنَّکُمْ فِی أَیَّامِ أَمَلٍ مِنْ وَرَائِهِ أَجَلٌ فَمَنْ عَمِلَ فِی أَیَّامِ أَمَلِهِ قَبْلَ حُضُورِ أَجَلِهِ فَقَدْ نَفَعَهُ عَمَلُهُ وَ لَمْ یَضْرُرْهُ أَجَلُهُ وَ مَنْ قَصَّرَ فِی أَیَّامِ أَمَلِهِ قَبْلَ حُضُورِ أَجَلِهِ فَقَدْ خَسِرَ عَمَلُهُ وَ ضَرَّهُ أَجَلُهُ أَلَا فَاعْمَلُوا فِی الرَّغْبَةِ کَمَا تَعْمَلُونَ فِی الرَّهْبَةِ أَلَا وَ إِنِّی لَمْ أَرَ کَالْجَنَّةِ نَامَ طَالِبُهَا وَ لَا کَالنَّارِ نَامَ هَارِبُهَا أَلَا وَ إِنَّهُ مَنْ لَا یَنْفَعُهُ الْحَقُّ یَضُرُّهُ الْبَاطِلُ وَ مَنْ لَا یَسْتَقِیمُ بِهِ الْهُدَى یَجُرُّ بِهِ الضَّلَالُ إِلَى الرَّدَى أَلَا وَ إِنَّکُمْ قَدْ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ وَ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ وَ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنَتَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ فَتَزَوَّدُوا فِی الدُّنْیَا مِنَ الدُّنْیَا مَا تَحْرُزُونَ بِهِ أَنْفُسَکُمْ غَداً (خطبه ۲۸ )</span><br />
اما بعد. دنیا روى در رفتن دارد و بانگ وداع برداشته و آخرت روى درآمدن دارد و بناگاه ، رخ مى نماید. بدانید، که امروز، روز به تن و توش ‍ آوردن اسبان است و فردا روز مسابقه . هر که پیش افتد، بهشت جایزه اوست و هر که واپس ماند، آتش جایگاه او. آیا کسى نیست ، که پیش از آنکه مرگش در رسد، از خطاى خود توبه کند؟ آیا کسى نیست ، که پیش از بدحالى و شوربختى ، براى خویش کارى کند بدانید که شما در این روزهاى عمر غرق امیدها و آرزوهایید و، حال آنکه ، مرگ پشت سر شما کمین کرده است . هر کس در این روزها، پیش از رسیدن مرگش براى خود کارى کند، کارش بدو سود رساند و مرگش زیان نرساند و هر که ، در این روزها، قصور ورزد و براى خود کارى نکند، کارش سود ندهد و مرگش زیان رساند.به هنگام امن و آسایش چنان به کار خدا پردازید که در روزگاران بیم و وحشت مى پردازید. بدانید که من مانند بهشت چیزى را ندیده ام که جوینده آن به غفلت خفته باشد و مانند دوزخ چیزى را ندیده ام که گریزنده از آن ، به جاى گریختن و رهانیدن خویش به خواب راحت فرو رفته باشد. بدانید، هرکس که از حق سود نجوید، باطل به او زیان رساند و کسى که به هدایت ، استقامت نپذیرد، ضلالت به هلاکتش کشاند.بدانید، که باید بار سفر بندید و شما را گفته اند که ره توشه تان چیست و در کجاست .بر شما از دو چیز مى ترسم ، که مبادا به دام آنها افتید. یکى در پى خواهش ‍ دل رفتن و دیگر آرزوى دراز باطل در سر پختن . در این جهان ، از همین جهان توشه برگیرید، تا فردا در آن سراى خویشتن از عقوبت برهانید.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>واژه مرگ، </strong></span>مانند کلمه زندگی، هستی و پیدایش، مفهوم روشن و عامی دارد که بر کسی پوشیده نیست . اما در آن سوی این مفهوم همگانی و روشن، چیزی قرار دارد که شاید هرگز برای کسی درست و دقیق معلوم نگردد و شناخته نشود. باری، به هر دلیل، مرگ در هاله‏ای از راز و رمز قرار دارد.<br />
علی علیه السلام در اسرار و رموز مرگ می‏فرمایند: «ایها الناس، کل امری لاق ما یفر منه فی فراره; والاجل مساق النفس، والهرب منه موافاته . کم اطردت الایام ابحثها عن مکنون هذا الامر فابی الله الا اخفاءه . هیهات! علم محزون!»<br />
«هر که از مرگ بگریزد، در همین فرارش با مرگ روبرو خواهد شد! چرا که اجل در کمین جان است و سرانجام گریزها، هم آغوشی با آن است! وه که چه روزگارانی در پی گشودن راز مرگ بودم! اما خواست‏خدا این بود که این اسرار همچنان فاش نشوند! هیهات! چه دانشی سر به مهر!». انسان هم از آغاز پیدایش مرگ آگاه، نیست . بلکه به‏تدریج‏با مفهوم مرگ آشنا می‏شود.<br />
«وان للموت لغمرات، هی افظع من ان تستغرق بصفة اوتعتدل علی عقول اهل الدنیا .»<br />
مشکلات مرگ چنان پیچیده و دردناکند که به وصف در نمی‏آیند و با قوانین خرد مردم این دنیا، سنجیده نمی‏شوند.<br />
<span style="color: #ff0000;">علی علیه السلام هم می‏فرمایند:</span><br />
«ولو عاینتم ما قد عاین من مات منکم لجزعتم و وهلتم وسمعتم واطعتم ولکن محجوب عنکم ما قد عاینوا و قریب ما یطرح الحجاب .» مرگ، ما را با دنیای تازه‏ای روبرو می‏کند که همه عوالم آن برای ما شگفت‏انگیز ورود به این دنیای جدید، تنها با برافتادن پرده‏ای امکان می‏یابد که به دست مرگ فرو افتد.<br />
پدیده مرگ، چنان پیچیده و پر راز و رمز است که اگر مردگان هم به این دنیا باز گردند و بخواهند، جریان مرگ را توصیف کنند، نخواهند توانست. جهان باطن، به دلیل بطون نهادی خود، بر اهل ظاهر قابل شناخت نیست. یعنی جهان محسوس و دنیا، با جهان غیب و آخرت، از جنس هم نیستند و لذا تا در دنیاییم، از آخرت بی‏خبریم . مرگ از همان آغاز حضورش ارزش‏ها را وارونه می‏کند. ما در این دنیا، خلق را می‏بینیم و حق را نمی‏بینیم; با مجاز آشنائیم و از حقیقت ‏بیگانه. لذا ارزش‏ها و ارزش گذاری‏های ما براساس معیارهای حیات مادی و دانش محدود دنیوی است. با حضور مرگ، عالم غیب نمایان گشته، معیارها و بینشهای دیگری اساس ارزش‏ها و ارزیابی‏های ما قرار می‏گیرند. و لذا، انسان دست پشیمانی می‏گزد و از دلبستگی‏های خود دست می‏شوید و آرزو می‏کند که ای کاش او به دنبال این دنیا نمی‏رفت.<br />
فلاسفه بزرگ اسلام همچون ابن سینا و سهروردی، تعلق روح را به جسم، مانع توجه او به کمال و نقص روحی خود دانسته، و همین عامل را دلیل غفلت او از لذات روحانی و رنج‏های عقلانی می‏دانند <span style="color: #ff0000;">. ابن سینا می‏گوید:</span><br />
«کمال نفس ناطقه در آن است که از لحاظ وسعت و عمق معرفت، تبدیل به جهان معقولی گردد که دقیقا موازی و مطابق با جهان عینی باشد و به حسن مطلق و خیر و جمال مطلق دست‏یابد. روح انسان اگر به چنین معرفتی دست‏یابد از بهجت و لذت وصف ناپذیری بهره‏مند می‏شود که مقایسه آن با لذایذ حسی، زشت و مسخره خواهد بود. اما این روح مادامی که گرفتار حجاب تن و اسیر جاذبه‏های حیات حیوانی است از این گونه لذت و بهجت‏باخبر نخواهد شد، چنان که اگر به این کمال هم دست نیابد مادامی که در حجاب تن است احساس رنج نخواهد کرد تا زمانی که مرگ فرا رسد. با فرا رسیدن مرگ حجاب تن کنار رفته، موانع ادراک زایل می‏گردد. در نتیجه روح انسان به کمال یا نقصان خود پی برده، غرق در لذت شده یا گرفتار رنج و عذاب خواهد شد، لذت و رنجی که هرگز با لذایذ و دردهای جهان مادی قابل مقایسه نیستند .»<br />
و درنهایت اینکه ترس از مرگ، کاملا طبیعی است.چنان که عشق و دلبستگی به زندگی کاملا طبیعی است. از هر چه بترسیم به خاطر آن است که به کمالات زندگی زیان دارد و یا اصل حیات و زندگی ما را تهدید می‏کند. ما از شکست‏ها، بدبختی‏ها، فقر، جهل و بیماری‏ها بیمناکیم برای این که با وجود نواقص و کاستی در زندگی و وسایل و اندام‏های خود، حالت طبیعی زندگی را از دست می‏دهیم . یعنی اگر چه اصل زندگی را داریم اما بیماری، شکست و ضعف و نقص، فعالیت‏حیاتی را با مشکل روبرو ساخته، ما را از بهره‏مندی کامل از ثمرات و لذایذ زندگی محروم می‏سازد.<br />
اما این کاستی‏ها و بیماری‏ها وقتی مخوف و خطرناک جلوه می‏کنند که ما را در معرض مرگ قرار بدهند! برای انسان بیماری، بهتر از مرگ است. برای این که بیماری اصل حیات را قطع نمی‏کند و تا ریشه در آب باشد امید ثمری هست. اما اگر به مرگ بیانجامد چون ریشه زندگی را قطع می‏کند خطرناک‏تر و ترسناک‏تر می‏گردد. ترس از مرگ علل و جهات مختلفی دارد.<br />
انسان در دشوارترین شرایط هم دل از زندگی برنمی‏کند و معذور هم هست ‏برای این که عشق به زندگی یک عشق غریزی و نهادی است. انسان زندگی را حتی در شرایط تلخ و ناگوار هم بر مرگ و تلخی‏های آن ترجیح می‏دهد. به هر حال هر گونه آرزویی ممکن است ‏با حلول مرگ، بر باد رود و لذا انسانی که به سرنوشت و مرگ بیندیشد، دل به فریب آرزوها نمی‏سپارد. یکی دیگر از عوامل ترس از مرگ، نگرانی و ترس از چگونگی مرگ است. این چگونگی گاهی به خود مرگ مربوط است و گاهی به شرایط و موقعیت مرگ.انسان گاهی علاوه بر خود مرگ، از شرایط خاص مرگ نیز نگران می‏شود، مانند مرگ تصادفی و نابهنگام، مرگ با بی‏ایمانی، مرگ در بستر نه در میدان جهاد، مرگ پس از بیماری طولانی، کشته شدن به دست دیگران، مرگ در غربت و تنهایی و امثال این‏ها.<br />
براى اینکه از مرگ نترسیم، ابتدا باید چیزهایى را که از عوامل ترس ‍ است از بین ببریم، یعنى اگر ریشه ترس، ناآگاهى و ضعف شناخت و خیال نابودى و سقوط است ، باید به دلیل عقل و راهنمایى هاى قرآن بدانیم که مرگ به معناى نیستى نیست و بدین وسیله با اوّلین عامل ترس از مردن مبارزه کنیم. اگر ترس به خاطر دلبستگى به دنیا و جدایى از مال و فرزند و همسر است، باید بدانیم که اگر خداوند در آستانه مرگ ما را از خانه و مال و فرزند فانى جدا مى کند، در عوض نعمت هاى دیگر (که قابل قیاس با نعمت هاى دنیا نیست ،) در اختیارمان قرار مى دهد. پس باید در دنیا سعى کنیم که زاهد باشیم و نگذاریم حبّ دنیا در دل ما آنچنان اثر کند که جدایى از آن مثل کندن چسب زخم از پشت دست ، سبب زجر ما شود. البتّه منظور این نیست که مال و ثروت بد است ، بلکه علاقه و وابستگى به آن خطرناک است که سبب ترس از مرگ و جدایى از آن مى شود. زیرا مالى که بتوان با آن آخرت را آباد کرد، باعث اشتیاق انسان به مرگ و ترک دنیا مى شود.<br />
اگر ترس به خاطر تصوّر ورود به یک مرحله مبهم و تاریک و خطرناک است ، باید بدانیم که راه مرگ تاریک نیست، بلکه پاگذاردن به یک مرحله از مراحل تکاملى انسان است و در جاى خود لازم و زیباست. زیرا مرگ و حرکت به سراى دیگر و طىّ کردن مراحل تکاملى ، یکى پس از دیگرى سبب رشد و امرى لازم و ضرورى است.<br />
اگر بیم مرگ به خاطر کمى توشه راه و ایمان و عمل صالح است ، باید خودمان رابا توشه تقوا مجهز نماییم. همان گونه که قرآن کریم سفارش ‍ مى فرماید:  &#8221; وتَزوّدوا فَانّ خَیرَ الزّادِ التَّقوى &#8221; توشه بردارید که بدون شک بهترین توشه هاى راه شما تقوا مى باشد. اگر به خاطر تخلّفات و گناهان بسیارى است که مرتکب شده ایم ، باید ضمن توبه و جبران آن ، بدانیم که خداوند ارحم الرّاحمین است و رحمت او برغضبش پیشى دارد.پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله فرمود:&#8221; لو تَعلَمونَ قَدرَ رَحمَةِ اللّه لَاتّکلتُم علَیها&#8221;  اگر مى دانستید که چقدر لطف و رحمت خداوند بزرگ است، بر آن تکیه واعتماد مى کردید و هرگز به خود ترس راه نمى دادید. آرى، اساس ترس ما از مردن ، همان ضعف عملکرد و تخلّفات زیاد ماست که آن هم با توبه و کارهاى خوب و امید صادقانه، قابل جبران است.<br />
کسانى که از مردن مى ترسند بدانند که راه توبه باز و خداوند بسیار بخشنده است . در قرآن حدود سیصد مرتبه خود را <span style="color: #ff0000;">با صفات رحمان ، رحیم ، غفّار، غفور، ودود ، قابِلُ التَّوبِ، ستوده است. ( &#8221; اِنّ اللّه یُحِبُّ التّوّابِین&#8221; توبه کننده را نیز دوست دارد).</span><br />
نخستین گرهی که فرد باید در راه خودسازی و غفلت زدایی خود بگشاید، گره مرگ است. تزکیه بدون حل این مشکل امکان پذیر نیست. انسان باید کاری کند که مرگ برایش حالت وحشتناک و دلهره آور نداشته باشد. مرگ در کام فطرتی که حاکم بر طبیعت است، احساس شیرینی دارد و موضوعی حل شده است. برای چنین شخصی بی نهایت نقاط بین راه خود به خود در مسیر اصلی قرار می گیرند. اما انسانی که مقصد برای او مشخص نیست و بخواهد بی نهایت نقاط بین راه را ضمن حرکت در جایگاه اصلی قرار دهد، به کاری غیر عملی و خسته کننده دست زده است. تجربه نشان داده است کسانی که نتوانسته اند در خود سازی و تهذیب نفس موفق باشند و بسیاری از اوقات خسته شده و منحرف گردیده اند، دلیلش این است که تعیین مقصد را به پایان حرکت موکول نموده اند. اولین و آخرین خواسته ی فطرت، اطمینان به دستیابی و ملاقات با خدا است؛ خواسته ای که عدم امنیت و اضطراب ناشی از تمدن امروزین را حل می کند. کسی که برای دیدار با خدا اهمیت قایل است، مرگ را به عنوان نوعی ملاقات با خدا محافظت می نماید؛ هر که معتقد به معاد و ملاقات است، چنین جاذبه ای در وجود پیداست. کسی که مرگ و پس از مرگ برایش شیرین و مهم است، به حیات دنیا به صورت مقطعی می اندیشد و خود به خود در مسیر پیش بینی شده قرار می گیرد. که بدون توجه به مقصد نهایی که همان مرگ یا بازگشت به خداست باز نمی شود. وقتی انسان در میان غافلان قرار بگیرد، از رحمت خدا مأیوس می‌شود. امید به رحمت خدای تعالی مرتبه‌ای از نور و درک و شناخت است که باعث می‌شود انسان خدا را رحیم بداند. گاهی در نتیجه‌ی شدت غفلت، انسان به جایی می‌رسد که نسبت به رحمت خدا مأیوس می‌شود و بی‌اعتقاد می‌گردد.<br />
گاهی فقر موجب غفلت می‌شود. مثلاً شخصی که مسایل را از دیدگاه توحیدی نمی‌بیند، در این فکر می رود که خدا به فلانی آن نعمت را داده و به من نداده است، فلانی راحت است و من راحت نیستم؛ این‌ها موجب غفلت فرد می‌شود. وقتی که می‌گوید:&#8221; ثروتم از فکر و تلاش خودم بوده است&#8221; و یا به وسایلی که از ثروت خویش تهیه کرده سرگرم شود و به محیط اطراف دل ‌ببندد، این حالتِ ناشکری و غفلت است. آگاهی از مرگ وشناخت دقیق مرحله  موت باعث می شود انسان هیچ وقت دردام غفلت نیفتد.<strong><span style="color: #008000;"><br />
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى<br />
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ<br />
من از او عمرى ستانم جاودان<br />
او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ</span></strong><br />
هنگامى که انسان مى گوید چشم ، گوش ، زبان ، دست و پاى من فلان کار را مى کنند در حقیقت مقصودش از (من ) روح است ؛ زیرا روح به وسیله چشم مى بیند، به وسیله گوش مى شنود، به وسیله زبان تکلم مى کند، به وسیله مغز درک مى نماید، به وسیله پا حرکت مى کند و به وسیله دست کارهایى را انجام مى دهد. اگر این وسائل نباشد روح به تنهایى نمى تواند کارى انجام دهد.اما وقتى روح ، ارتباط و علاقه خود را با بدن قطع مى کند، آن بى حرکت مى شود و باید دفن گردد و در قبر مى پوسد و از بین مى رود، ولى این پوسیده شدن ، لطمه اى به روح او وارد نمى کند و روح همچنان باقى مى ماند و به صورت موجودى مستقل و اصیل به زندگى خود ادامه مى دهد. مثال هایى که براى حقیقت روح زده اند از این قرار است. حقیقت ((مرگ )) مفارقت روح از بدن است . این مفارقت ، به معناى فساد و نابودى روح نیست . تنها چیزى که از این مفارقت حاصل مى شود فساد ترکیب بدن و متلاشى شدن آن است، اما روح که همان ذات آدمى است هم چنان باقى مى ماند. با سپرى شدن عمر و فرا رسیدن ((مرگ ))، آن چه پایان مى پذیرد حیات بدن است اما روح باقى و برقرار مى ماند و پس از ((مرگ ))، به سراى دیگر منتقل مى شود و در اقامت گاهى جدید با شرایطى نوین به حیات خود ادامه خواهد داد.<br />
گویند اسکندرقبل از مرگ وصیّت کرد هنگام دفن کردن من دست راست مرا بیرون ازخاک بگذارید ،پرسیدند چرا،گفت میخواهم تمام دنیا بدانند که اسکندر با آن همه شکوه و جلال دست خالی از دنیا رفت.<br />
بیست سال بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. مرگ به‌همگی ما لبخند می‌زند، تنها کاری که می‌توان انجام داد این است که لبخندش را با لبخند پاسخ گوییم. خدایا !: رحمتی کن تا درلحظه مرگ بر بیهودگی لحظه ای که به نام زندگی تلف کرده ام سوگوار نباشم.آمین</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.224.ir/?feed=rss2&amp;p=855</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>حکمت چیست ؟ و حکیم کیست ؟</title>
		<link>http://www.224.ir/?p=847</link>
		<comments>http://www.224.ir/?p=847#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Feb 2012 15:37:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عرفاني]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.224.ir/?p=847</guid>
		<description><![CDATA[حکمت چیست ؟ و حکیم کیست ؟
شیخ اشراق شیخ شهاب الدین سهروردی مینویسد: &#8221; ما حکیم را حکیم نمی‏دانیم مگر وقتی که بتواند با اراده خود ، خلع‏ بدن نماید. که خلع بدن برای او کار ساده و عادی گردد و ملکه او شده‏ باشد.&#8221;
قدمای ما معمولاً واژه حکمت را به معنی فلسفه به کار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">حکمت چیست ؟ و حکیم کیست ؟</span></strong><br />
شیخ اشراق شیخ شهاب الدین سهروردی مینویسد: &#8221; ما حکیم را حکیم نمی‏دانیم مگر وقتی که بتواند با اراده خود ، خلع‏ بدن نماید. که خلع بدن برای او کار ساده و عادی گردد و ملکه او شده‏ باشد.&#8221;<br />
قدمای ما معمولاً واژه حکمت را به معنی فلسفه به کار می بردند اما این واژه دلالت گسترده تری از فلسفه داشته است. در گذشته فیلسوف به کسی گفته می شد که جامعِ جمیعِ علوم زمان خود ( از طبیعیات تا الهیات ) باشد.حکیم هم انسان خردمند وهمه چیزدانی بود که علاوه بر اشراف نظری بر علوم زمان خود، نوعی خرد عملی را هم در زندگی شخصی و اجتماعی خود نمایندگی می کرد . یعنی هم حکیمانه فکر می کرد ( از حکمت و فلسفه دنیا خبر داشت ) و هم حکیمانه عمل می کرد و به عبارتی جامع حکمت عملی و نظری بود. در حالی که کلمه ی فلسفه بیشتر حامل وجهه نظری و کمتر شامل وجهه عملی حکیم می شده است. ترجمه دقیق فارسی کلمه حکیم و حکمت &#8220;فرزانه&#8221; و &#8220;فرزانگی&#8221; است. در واقع فرزانگی هم جمع کردن بین فکر وعمل است. واژه خرد و خردمند هم تا حدودی دلالت های مشابهی دارند. اما در زبان انگلیسی واژه wisdom  معادل حکمت و فرزانگی است. انگلیسی زبان ها برای کلمه  &#8220;علم&#8221; از knowledge و برای &#8220;اطلاعات&#8221;  از  کلمه Information   استفاده می کنند  . که  به  ترتیب  مراتب فروتر و باز هم فروتری از ( wisdom  و  wiseman ) هستند. اطلاعات جز مجموعه ای از محفوظات اکتسابی و تقلیدی نیست ،و علم نیز صرفاً بر وجهه نظری عقل و بر عقل نظری دلالت می کند. اما  wisdom بر وجهه عملی و اخلاقی هم اشاره می کند و wiseman نیز همان فرزانه خردمندی است که نه تنها فکرش، که زندگی و عملش هم تابع حکمت و مصلحت است. درحقیقت می توان چنین گفت که: حکیم کسی است که بتواند ساعاتی از زندگی اش را در هر شبانه روز از بدنش جدا شده و به اصطلاح خلع بدن نموده و در عوالم ملکوت و معنا به سیر و سلوک بپردازد. این چنین عملی را امروزه &#8221; برون فکنی میگویند&#8221;.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">پیامبر حکیم (ص) فرمود: </span></strong>« من اخلص لله اربعین یوماً فجر الله ینابیع الحکمة من قلبه على لسانه »<br />
هر کس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص ورزد،خداوند چشمه های حکمت را از قلبش بر زبانش جارى مى‏سازد.»<br />
البته بشرط اینکه فرد خودش بفهمد و تشخیص بدهد که چشمه های حکمت یعنی چه.  زیرا بسیاری از افراد در طول سیر وسلوک خود مراحل خوبی را می گذرانند ولی هنگامی که عنایتی و توجه ای یا براتی به آنها می دهند ، نه تنها آنرا نعمت و پاداش نمی بیند! بلکه آن نعمت را بلا هم تصور می کنند. و شروع می کنند به ناشکری و نا سپاسی به درگاه خداوند سبحان و به خدا می گویند آیا جواب خدمت صادقانه من این بود؟ در حالی که واقعاً آن  فرد در اشتباهی بزرگ است و درست متوجه نشده است . مثلاً فکر کنید شخصی گلویش  درد می کند و پیش دکترش می رود و مدام تقاضای ویتامین c  از دکترش می کند. ولی دکتر او برایش آمپول چرک خشک کن می نویسد . او اصرار دارد که ای طبیب من به تو پول دادم برایم ویتامین بنویسی، ولی دکترش خوب می دارد که بدن او در حال حاضرعفونت دارد و باید حتماً داروی چرک خشک کن استفاده کند. و بیمار چون می داند آمپول درد دارد حاضر نیست آمپول بزند و فکر می کند دکترش جواب اجرت و ویزیت او را خوب نداده. درست است که همه می گویند ویتامین برای انسان خوب است ولی در این مورد خاص ،چرک خشک کن جان او را نجات می دهد نه ویتامین. بازی خدا با بنده گان مخلصش هم چنین است، زیرا خداوند به خوبی می داند که بنده اش به چه چیزی فعلاً نیاز دارد. وقتی بنده است و فرمان بردار، درست عمل می کند، برایش همانی  را فراهم می کند که نیاز دارد. ولی چون بنده او درک درستی از این مهم  ندارد و همه چیز را از دید و استدلال خود می بیند ، پس ناراضی و ناسپاس می شود.<br />
این فرمایشی که رسول خدا می فرماید: هر کس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص ورزد خداوند چشمه های حکمت را از قلبش بر زبانش جارى مى‏سازد. شاه کلیدی بزرگ برای رسیدن انسان به حکمت است؛ اما متاسفانه انسان ها متوجه این نعمت بزرگ الهی نیستند. واقعاً اگرشخصی بتواند چهل روز آگاهی خود را بر روی خداوند متعال متمرکز کند، و خواست و امیال خود را کنار بگذارد و برابرمیل و اراده خداوند حکیم حرکت کند، خواهد توانست مراحل ابتدایی حکمت را فرا گیرد.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><br />
بَلىَ‏ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ محُسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یحَزَنُونَ (آیه ۱۱۲ سوره بقره)<br />
آرى، هر کس که خود را با تمام وجود، به خدا تسلیم کند و نیکوکار باشد، پس مزد وى پیش پروردگار اوست، و بیمى بر آنان نیست، و غمگین نخواهند شد. (آیه ۱۱۲ سوره بقره )</span></p>
<p style="text-align: justify;">حکمت در اصل از ماده «حَکْم» (بر وزن حرف) به معنی منع است، و از آن جا که علم و دانش و تدبیر که از معانی حکمت است، انسان را از کارهای ناشایسته  باز می دارد و نمی گذارد او کاری غیر از رضای خدا کند، به این عمل کرد حکمت  گفته می شود. حکمت یعنی سخن و مطلب محکم و متقن و منطقی و درست؛یعنی دریافت حقیقت. هر قانون و قاعده ای که با حقیقت وفق دهد و ساخته  وهم  و تخیلات نباشد حکمت است. حکمت دارای معانی  بسیار و مفهوم گسترده است، از جمله: معرفت، شناخت اسرار جهان هستی، آگاهی از حقایق، وصول به حق از نظر گفتار و عمل، شناخت خدا، شناخت اشیاء آن گونه که هستند، و نیز به معنی نور الهی که انسان را از وسوسه های شیطانی و تاریکی گمراهی ها نجات می بخشد. این که به درس فلسفه، حکمت می گویند از این رو است که این علم، شاخه ای از حکمت است و می تواند انسان را در مسیر حکمت حقیقی قرار دهد.خداوند، حکیمِ مطلق است و در قرآن از ذات پاک خدا ۹۷ بار به عنوان حکیم یاد شده، و واژه &#8220;حکمه &#8221; بیست بار در قرآن آمده، و از آن تمجید شده.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><br />
یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشَاءُ وَمَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ (سوره بقره آیه ۲۶۹)<br />
خدا فیض حکمت را به هر که خواهد عطا کند، و هر که را به حکمت و دانش رسانند در باره او مرحمت و عنایت بسیار کرده‌اند، و این حقیقت را جز خردمندان متذکر نشوند.<br />
یکی از مهمترین عوامل رسیدن به حکمت ؛ شکر نعمات الهی است. در آیه ۱۲ سوره لقمان « شکر الهى » نمودن نیز حکمت اطلاق شده است.<br />
وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَمَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ(سوره لقمان آیه ۱۲)<br />
و ما به لقمان مقام (علم) و حکمت عطا کردیم و ( فرمودیم) که (بر این نعمت بزرگ) خدا را شکر کن، و هر کس شکر حق گوید به نفع خود اوست و هر که ناسپاسی و کفران کند خدا (از شکر و سپاس خلق) بی‌نیاز و (به ذات خود) ستوده صفات است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">امیرمؤمنان علی(ع) می فرماید:</span></strong> <span style="color: #008000;">« الْحِکْمَةِ الّتی هِیَ حَیاةٌ للْقَلْبِ المیّت»</span>؛ « حکمت مایه زنده شدن قلب مرده است.» و خطاب به امام حسن(ع) می فرماید: <span style="color: #008000;">«أحیِ قلْبَکَ بالموعظةِ، و نوّرْهُ بالْحِکمَة »</span> ؛  قلبت را با موعظه زنده بدار، و به وسیله نور حکمت، نورانی کن.<br />
از اهمیّت حکمت همین بس که آن حضرت فرمود: <span style="color: #008000;">«الحکمةُ ضالَّةُ المؤمِنِ، فَخُذِ الحِکْمَةَ وَلَوْ مِنْ أهْلِ النّفاق؛»</span> حکمت گم شده مؤمن است، آن را گرچه از ناحیه منافقان باشد دریافت کن.»<br />
در تعبیر دیگر می فرماید: <span style="color: #008000;">«اِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَما تَمَلَّ الاَبدانُ فَابْتَغُوا لَها طَرائفَ الْحِکْمَةِ؛»</span> این دل ها همانند تن ها خسته و افسرده می شوند، پس برای نشاط آنها از حکمت های زیبا و نشاط انگیز بهره بگیرید.».</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">لقمان در مورد آثار درخشان حکمت، به فرزندش چنین می گوید:</span></strong><br />
<span style="color: #008000;">«یا بُنَیَّ تَعَلَّمِ الْحِکْمَةَ تَشْرَفْ، فَاِنَّ الْحِکْمَةَ تَدُلُّ عَلَی الدِّینِ، وَ تُشَرِّفُ الْعَبْدَ عَلَی الْحُرِّ، وَ تَرْفَعُ الْمِسْکینَ عَلَی الْغَنِیّ، وَ تُقَدِّمُ الصَّغیرَ عَلَی الْکَبیرِ، وَ تُجْلِسُ الْمِسْکِینَ مَجالِسَ الْمُلُوکِ، وَ تَزیدُ الشَّرِیفَ شَرَفا، وَالسَّیِدَ سُؤْدَدا، وَالْغَنِیَّ مَجْدا&#8230;؛</span> ای پسر جان! حکمت را بیاموز تا به مقام شامخ شرافت برسی، چرا که حکمت راهنمای دین است، و شرافت بخش غلام ،بر آزادگی اوست، تهی دست را ارجمندتر از ثروتمند می کند، و کوچک را بر بزرگ مقدّم می دارد و فقیر درمانده را در جایگاه پادشاهان قرار می دهد، و بر شرافت انسان شریف می افزاید، و آقایی آقا را زیاد می کند، و ثروتمند را ستوده می نماید، دین و زندگی بدون حکمت گوارا نیست، و کار دنیا و آخرت، تنها در پرتو حکمت سامان می یابد، مثال حکمت منهای اطاعت از خدا، همچون پیکر بی روح، یا زمین بی آب است، همان گونه که پیکر بدون روح و زمین بدون آب، نابسامان و بی نشاط است، هم چنین حکمت بدون اطاعت خدا بی سامان و بی نشاط می باشد.»<br />
موضوع دوم بحث فلسفه و شناخت است.<br />
فلسفه، در حقیقت پرداختن به یک سلسله مسایل کلی و اساسی بشر است؛مسائلی که درعلوم جزئی نظیر فیزیک شیمی ریاضی زیست‌شناسی و جامعه‌شناسی قابل بحث نیستند. عرفان و فلسفه از مقوله دانش هستند.عرفان به عنوان یک رشته علمی و فرهنگی دارای دو بخش عملی و نظری است. بخش عملی آن عبارت است از آن قسمت که روابط و وظایف انسان را با خودش و با جهان و با خدا بیان می کند و توضیح می دهد. در این بخش عرفان شبیه به اخلاق است که علم عملی است. به تعبیر دیگر عرفان را علم سیر و سلوک می نامند.بخش نظری عرفان شبیه به فلسفه است، چون عرفان نظری به تفسیر هستی می پردازد و درباره خدا و جهان و انسان بحث می نماید. البته فلسفه در استدلالات خود تنها به مبانی و اصول عقلی تکیه می کند وعرفان، مبانی واصول به اصطلاح کشفی را مایه استدلال قرار می دهد. آن گاه آن‏ها را با زبان عقل توضیح میدهد. تفسیر عرفان از هستی و به عبارت دیگر: جهان بینی عرفانی هستی با تفسیر فلسفه از هستی تفاوت‏های عمیقی دارد. ابزار کار فیلسوف عقل و منطق و استدلال است، ولی ابزار کار عارف، دل و مجاهده و تصفیه و تهذیب و حرکت در باطن است. بنابراین فلسفه و عرفان تفاوت عمیق با هم دارند و تفاوتشان همانند تفاوت عقل معاش و معاد نمی باشد.عقل معاش یعنی تعقل و تفکر و سیاست گذاریِ خوب برای اداره زندگی خوب و سالم. عقل معاد یعنی تعقل و تفکر درباره نجات نفس از مهلکاتی که انسان را به عذاب الهی و جهنم سوزان منتهی می کند. انسان عاقل همین که احتمال عذاب الهی می دهد، باید از کارهایی که منجرّ به آن می شود، دوری کند؛ بنابراین فرق عقل معاد و معاش با فرق عرفان و فلسفه مربوط نمی شود.آشنایی با علوم اسلامی(کلام و عرفان) از جمله این مسایل مسئله خدا ، نفس و بقای آن و مسئله جبر و اختیار است. اما این مسایل همان طور که می‌دانیم مسایل دینی هم هستند ومسئله خدا در راس مسایل دینی است.هم چنین دو مسئله &#8221; مسئله نفس&#8243;  و بقای آن و مسئله &#8221; جبر و اختیار&#8221; جزء مسایل درجه اول دینی‌اند. امیر مومنان حضرت علی (ع)  در نهج البلاغه توجه خاصی به این گونه مسایل نموده اند. به عنوان مثال در خطبه اول ایشان آمده است: اول الدین معرفته و کمال معرفته التصدیق به و کمالُ التصدیق به توحیده و کمال توحیده الا خلاص له و کمال الا خلاص له نفی الصفات عنه : آغاز دین شناخت اوست و کمال شناخت او تصدیق به وجود اوست و کمال تصدیق به وجود او توحید اوست و کمال توحید او اخلاص برای اوست و کمال اخلاص برای او (شناخت خالصانه او) نفی صفات از اوست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">شیخ اشراق شیخ شهاب الدین سهروردی به ((حکمت اشراق))</span></strong> جانی دوباره داد و موجب تعالی آن شد. سهروردی  معتقد است: نظریه  ارسطو در رابطه با حکمت اشراق ، دیدگاهی یک بعدی است. زیرا ارسطو فقط از عقل استفاده می کند و به خود سازی و تهذیب نفس اعتنایی ندارد. سهروردی می گفت: پدرفلسفه،هرمس یا همان ادریس پیامبر است که فلسفه را از طریق وحی آسمانی دریافت داشته است؛ برای رسیدن به حقیقت و دستیابی به اسرار و رموز خلقت، تهذیب نفس و سیرو سلوک عرفانی جایگاه بسیار مهمی دارد و بلکه حرف اول را می زند.<br />
بنده هم چنین معتقدم، اما سئوال بنده این است که: تهذیب نفس و سیر و سلوک عرفانی چیست و چگونه است؟ آیا انسان امروزی توانست است این مراحل را طی کند و به حکمت و اشراق برسد. بنده فکر می کنم « اشراق به معنی » تابیدن نور است واین اصطلاح اشاره به این امر است که باید کاری کرد که نور معرفت از قلب بتابد و قلب روشن شود. و این با تزکیه آن حاصل می‌شود. بنابراین تزکیه قلب  پاک کردن آن از غیر خداست و البته  مهم تر از آن عمل کردن به چیزی که می گوییم. به عبارت دیگر در نظر فیلسوف اشراقی تفکر و استدلال مقدمه تصفیه باطن و اشراق است. نتیجه این که در فلسفه اشراق روش کسب معرفت و شناخت حقیقت ، استدلال و تصفیه نفس هر دو با هم است.<br />
دانشمندان و فیلسوفان ، تفکر و استدلال را در تمامی زمینه ها ضروری و مقدم می داند. ولی در نظر حکما وعارفان این چنین مطرح است که قبل از هر دریافت و جستجویی، بایست نفس خود را پالایش و صاف نماید. و دیگر اینکه در این راه  پرداخت در حصول معرفت استدلال لازم نیست. شرط دوم این است که عارف چنانچه در پی شناخت حقیقت است ، برای دنبال کردن  و وصول به حقیقت که همان هدف اصلی &#8220;حقیق الحقایق&#8221; خدا باشد لازم و ضروری است. حکیم طالب معرفت است و در جست‌وجوی عشق و فنای در معشوق. دانشمند و فیلسوف دم ازعشق می زند. اما عارف و حکیم ، عشق را مقدمه ی معرفت می دانند. معرفت حاصلِ غریزه حقیقت جویی و عشق ، نتیجه غریزه پرستش است. انسان از کشف حقیقت مبتهج می‌شود و از پرستش کمال مطلق غرق در سرور و مستی می‌گردد. آری معرفت و پرستش هردومطلوب آدمیان‌اند،اما ازاین میان آن چه مطلوبِ دانشمندان و فیلسوفان است فقط میل شخصی و آگاهی نسبی او از حقیقت است. به اعتقاد بنده چون اندیشمندان  فقط به آنچه خود می بیند  و می فهمد معتقدند و فکر می کنند، پس نمی توانند بصیرت که همان حکمت است را پیدا و درک کنند. اما آنچه  مقصود عارف است؛ پرستش خدا و وصول به آستان اوست. نکته‌ای که ذکر آن در این جا ضرورت دارد این است،  دانشمند به تحلیل و بحث معتقد است و با ما به زبان عقل و برهان صحبت می‌کند  و هیچ کشف و شهودی را مقدمه یک برهان قرار نمی‌دهد. اما عارف به بیان مکشوفات و مشهودات خود می‌پردازد و پایبند برهان نیست و اگر هم گاهی به استدلال می‌پردازد اصالتی برای آن قائل نبوده و از باب ضرورت ،هم سخنِ با فیلسوفان است.<br />
بنده معتقدم که در اشراق و حکمت؛ دریافت اطلاعات از طریق امواج نوری به روح  آدمی فرستاده می شود (کشف الشهود) .راه دریافت آن از طریق (دل ، روان ) است. این امواج  پراکنده در اطراف جسم آدمی است. انسان قادر است این الهامات را دریافت کند. اما می بایست حتماً مطمئن شود که آنچه دریافت می کند الهامات دقیق و درست است، نه خدایی ناکرده دچار اوهام و توهم شده باشد. دریافت این آگاهی برتر ،از طریق حکمت و اشراق است. زیرا بدون  داشتن (حکمت ،اشراق)؛ علوم و دانش فرد همچون  نی خالی است که بایست فردی در درون آن بدمد تا نوایی خوش از آن نی تراوش شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><br />
مائیم، نه مائیم ، نمایند که مائیم<br />
پرغلغله و درون تهی چون نائیم</span></p>
<p style="text-align: justify;">فلسفه وعرفان،هرگز به حد خاصّی ختم نمی شوند چون نهایت این دو علم را مقام حیرت تشکیل می دهد و آن مقامی که انسان در مقابل حقیقت لایتناهی وجود، متحیرانه به تماشای ذات حق تعالی مشغول می گردد. هیچ کسی در دنیا تمامی حقیقت هستی را نمی تواند درک کند چه فیلسوف باشد، چه عارف و&#8230;.حقیقت کامل فقط نزد خداوند است وبس، بلکه انسان فقط می تواند بنا به ظرفیت و توان خود قسمتی از آنرا درک کند.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><br />
گر تو را مقصود، علم مطلق است              حد آن، نزد قدیم بر حق است<br />
علم مطلق، بی‌حد و بی‌منتهاست                 حد بی‌حد را باز بی‌حد سزاست<br />
ور بود مقصود تو ای حق پرست              حد علمی کان کمال اسفل است<br />
علم، آن باشد که بنماید رهت                  علم، آن باشد که سازد آگهت<br />
علم، آن باشد که بشناسی به وی               لطف و فیض قادر و قیوم و حی<br />
پس بدانی، قدرت بی‌حد او                   فیض و جود و نعمت بی‌حد او<br />
آن به تعظیم آردت، بی‌اختیار               وین کند در جمله حال امیدوار</span></p>
<p style="text-align: justify;">اگر انسان ها درمی یافتند که دین و دینداری مسئله ای کاملاً شخصی برای هر فرد است؛همه چیز درست می شد. اعتقادات را نمی توان به کسی تزریق کرد. ما نبایست تلاش کنیم تا اعتقادات دیگران را اصلاح کنیم. هرگز نمی توان چیزی را به زور و تهدید به کسی فهماند. بایست بپذیریم چنین روش‌هایی هرگز ثمر بخش نیست و توسل به زور و خشونت و اجبار برای داشتن یا نداشتن یکسری از اعتقادات، مسئله ای شخصی است که در درجه اول به انتخاب هر فرد مربوط می‌شود. او خودش بایست بفهمد و عمل کند نه اینکه بخواهد از روی ترس، تظاهر به قبول یا  ردّ چیزی کند. البته جامعه نقش بسیار مهمی در آگاه سازی و ارائه الگوهای عمل شایسته و درست به افراد را عهده دار است .اما واقعیت این است که هر کسی مختار است اعتقادات خودش را داشته باشد.اینکه هر کس چه چیزی  را انتخاب کند به خودش مربوط می‌شود و ما نباید او را مجبور به کاری یا اعتقادی کنیم. واقعاً در این دنیا اگر هر کسی به فکر پالایش و درست کردن خودش باشد؛ نیازی به اصلاح دیگران نیست، زیرا دراین صورت همه در حال تحول و دگرگونی اصلاح خود خواهند بود. باور کنید دنیا و تمامی آنچه در آن است کامل و بی نقص  است. آنچه بایست کامل شود خود ما هستیم و این تلاشی است که هر شخصی باید خودش بخواهد تا انجام دهد، تا آنرا کاملاً درک کند. بهتر است بجای تلف کردن وقت خود برای اصلاح اعتقادات این و آن به فکر اصلاح و تربیت خود باشیم. دین و دینداری و شناخت از آن، برای این است که خود را با بهتر بشناسیم  و با روشی صحیح به سمت حضرت حق حرکت کنیم، نه اینکه آنرا بازیچه خود سری ها و تمایلات شخصی خود کنیم. بزرگی می گفت: نیاید روزی که خدایی ناکرده ببینید تمام فرصت ها را از دست داده اید و تمام عمر خود را صرف چیزهایی کرده اید که خود به آن عمل ننموده اید، بلکه فقط آنها را برای این و آن گفته اید وخود هرگز فرصت بهره وری از آنها را نیافتید. بقول &#8230;.. که فرمود وقتی مرگ به سراغم آمد و مرا به عالم بالا خواند، دیدم بسیاری از مردمی که من برایشان موعظه کرده بودم، خوشحال و خندان به سمت بهشت می رفتند و ولی من بی چاره را&#8230;..</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><br />
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ (سوره صف آیه ۲)<br />
الا ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چرا چیزی به زبان می‌گویید که در مقام عمل خلاف آن می‌کنید؟<br />
کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ (سوره صف آیه ۳)<br />
این عمل که سخن بگویید و خلاف آن کنید بسیار سخت خدا را به خشم و غضب می‌آورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;">یک حکیم هرگز نمی گذارد غفلت بسراغش بیاید .غفلت یعنی اینکه چیزى حاضرباشد ولى انسان به آن توجه نکند و آنرا فراموش کند. وقتی تمام فکر و ذکر شما به سمت درست کردن این و آن برود، مطمئن باشید از یاد خدا و اصلاح خود دور می مانید. از همین رو باید به این نکته توجه داشت که غافل نبودن از یاد خدا منحصر در ذکر اصطلاحی و یا آوردن مفهوم خدا در ذهن و تفکر در وجود او، خلاصه نمی شود. مقصود اصلی از غافل نبودن از یاد خدا این است که انسان در ظرف بندگی خالق هستی واقع شود، تا زمانی که انسان احساس می کند که در هر حالی مشغول اطاعت پروردگار است و به یاد او است، این خود غفلتی بزرگتر است. چرا که او فقط فکر می کند!!! ولی عمل به آن ندارد. آنچه مهم است این است که خداوند متعال بنده ای می خواهد که هم فکر کند و هم عمل نماید. بطوری که اینقدر جذب عمل و بندگی باشد که همه را برای خدا ببیند، نه برای پاداش و اجرت گرفتن از او. دراین حال است که هرگز غرور و خود خواهی به سراغش نمی آید و چراغ حکمت و اشراق در او روشن می شود. او دارای بصیرت می گردد. (فقط خدمت وعمل کردن ، فقط خدمت و عمل کردن). به محض اینکه وارد تفحّص و بررسی اعمال دیگران می شوید، از جرگه بندگی و ایمان خارج گردیده و دچار توّهم  می شوید.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار<br />
فرصت نمی دهد که تماشا کند کسی<br />
دندان که در دهان نبود خنده بدنماست<br />
دکان بی متاع چرا واکند کسی<br />
عمر عزیز خود منما صرف ناکسان<br />
حیف از طلا که خرج مطلّا کند کسی</span></p>
<p style="text-align: justify;">برای اینکه بتوانیم از این وادی جان سالم به در ببریم، لازم است تا انسان به دنبال چاره اندیشی برای نجات هر چه سریعتر از ورطه غفلت خود باشد. به این صورت که: گاهی انسان متوجه غفلت خود می شود، اما به آن کم محلّی می کند. بهترین کار در آن موقع جلوگیری از ادامه آن ضرر رساندن به خودش است. یعنی اینکه نگوئیم همین چند لحظه است بعد جبران می کنم. بلکه بهتر است با خود بگوئیم چه تضمینی است که من در آن زمان زنده باشم و بازگردم و وقت و جبران آن را داشته باشم.<br />
در دوره‌های گذشته، فلسفه و حکمت یکی بود،اما دردوره جدید،فلسفه از حکمت و معرفت فاصله پیدا کرد. بنابراین (فیلسوف)  راه خود را مستقل از حکمت و فلسفه پیمود، علل پیدایش این گسست ونتایج و اثرات آن نگرش، دو نوع حقیقت موازی  با هم شدند. یکی پیدایش علوم جدید، و دوم علوم طبیعی که در قرون وسطی گسترش یافت. یعنی ما در دوره جدید آنچه را که واقعا به وضوح می‌بینیم پیدایش علوم جدید است. آنچه که ما به آن science می‌گوییم. با علوم طبیعی که در قرون وسطی وجود داشت کاملا فرق دارد. حال این سئوال مطرح می شود که درواقع خصوصیات این علم چیست که باعث می‌شود با علوم طبیعی که در قرون وسطی وجود داشت کاملا تفاوت داشته باشد؟<br />
اول این‌که علم جدید استقلال خود را از علم الهی اعلام کرد؛ در تاریخ ، تفکر و فلسفه همواره با علوم ارتباط داشتند، علم الهی با دانش ریاضی با دانش طبیعی و&#8230;مراتب یک علم بودند و همه، درجات و مراتب و مراحل مختلف یک علم واحدی به شمار می‌رفتند. در دیدگاه ارسطو علوم انواعی دارد که شامل علم الهی، علم طبیعی و علم ریاضی است که اینها لازم و ملزوم یکدیگر هستند. در واقع اینجا علم ، مشترک لفظی نیست، بلکه مشترک معنوی است و مراتبی دارد و عالی‌ترین علم، علمی است که موضوع‌اش حقایق الهی باشد، الهیات بالاترین علم است البته علوم طبیعی هم علم هستند و با الهیات وحدتی را تشکیل می‌دهند. در دوره جدید وقتی که علم به معنای جدید مطرح شد، بزرگانی ظهور کردند  که  به آنها  پدران علم جدید می‌گویند  امثال  کوپرنیک، گالیله، کپلر و مخصوصا دکارت که می‌توان این دانشمندان را به ۲ دسته تقسیم کرد؛ یک گروه مانند،کپلر، گالیله، که حکیم وفیلسوف نبوند، اما عالم بودند، اما ارسطو و ابن سینا هم عالم علم الهی و هم عالم علوم زمان خود بودند، بنابراین پیوندی میان علوم در نزد آنها وجود داشت. این دانشمندان علوم جدید، را تاسیس کردند، اما نتوانستند این علم را با علم الهی پیوند دهند، یعنی عالم علم الهی بودند ولی نمی توانستند آنرا درک کنند و شرح دهند، کسی بودند مثل دکارت. دکارت هم پدر فلسفه بود و هم پدرعلم جدید، اما نتوانست پیوندی میان این دو به وجود بیاورد بلکه برعکس ، فاصله میان این دو را زیاد کرد، دکارت قائل به دو جوهر مستقل بود، یکی جسمانی و مادّی که دارای صفت کمیّت محض است و دیگری نفس که دارای صفت آگاهی است و این دو جوهر تباین کامل دارند. دکارت نتوانست پیوندی میان این دو جوهری که با هم متباین هستند به وجود آورد. در نتیجه باعث شد که این دو با هم فاصله بگیرند. از طرفی دکارت به نحوی استقلال کامل از این دو جوهر را اعلام کرد، یعنی به تباین این دو قائل شد و از طرفی دیگر نتوانست نسبتی بین این دو برقرار کند. بنابراین ، این دو جوهر مادی و غیرمادی در دو حوزه کاملا مستقل قرار گرفت که استقلال خود را از هم اعلام کردند. علاوه بر این، دکارت قائل بود که جوهر جسم فقط کمیّت مطلق است و بنابراین عالم،  کمیت مادی محض است، یعنی صفتی جز کمیت ندارد و در نتیجه علوم طبیعی به علوم مادی و کمّی محض مبدل شد.عالم، هزاران صفت دارد، اما دکارت برای عالم هیچ صفتی جز صفت کمیت مادّی قائل نبود و صفات مادّی هم در واقع تعینات کمیّت (ماده) هستند، حتی دکارت برای حیوانات هم قائل به نفس نبود و معتقد بود آنها مانند ماشین، یعنی مادّی محض هستند. او معتقد بود که هیچ موجودی غیر از انسان دارای نفس نیست و حیوان مادّی محض و خودکار است، بنابراین تصویری که از این عالم ارائه کرد تصویر مادّی محض است. از طرفی دیگر ارتباط عالم با خداوند مبهم است، مثل این‌ که خداوند عالم را مانند یک ساعتی کوک کرده که کار می‌کند؛ نه غایتی دارد و نه حقیقتی غیرمادّی وجود دارد، اما وقتی در نظریات دیگر دانشمندان و فلاسفه‌ای که دید الهی درباره عالم داشتند، مثلا در نظرات افلاطون، ارسطو، ابن‌سینا و ملاصدرا و حکمای گذشته تامل می‌کنیم، می‌بینیم وقتی عالم را توجیه می‌کنند، عالم سراسر الهی است یعنی در تبیین آنها برای شما مثل روز روشن می‌شود که عالم یک اصل الهی دارد. شما همین که قائل به یکی از این نظریات شوید و مثلا بگویید عالم مخلوق است، یعنی این‌که عالم خالق و فاعلی دارد یا این که عالم ممکن‌الوجود است و هر کمالی که دارد از واجب دارد؛ این در فلسفه به معنای اعتقاد نیست بلکه اصل فلسفی و حکمی است، این‌که عالم در اصل الهی است، وقتی که شما آثار هر یک از این حکما را می‌خوانید الهی بودن عالم روشن می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><br />
<span style="color: #008000;">هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُسُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ.(آیه ۲۲ سوره حشر)<br />
اوست خدای یکتایی که غیر او خدایی نیست، سلطان مقتدر عالم، پاک از هر نقص و آلایش، منزّه از هر عیب و ناشایست، ایمنی بخش دلهای هراسان، نگهبان جهان و جهانیان، غالب و قاهر بر همه خلقان، با جبروت و عظمت، بزرگوار و برتر (از حدّ فکرت) ، زهی منزّه و پاک خدای یکتا که از هر چه بر او شریک پندارند منزّه و (از آنچه در وهم و خیال و عقل اندیشند)    مبرّاست.(آیه ۲۲ سوره حشر)<br />
قَدْ جَاءَکُم بَصَائرُ مِن رَّبِّکُمْ  فَمَنْ أَبْصرَ  فَلِنَفْسِهِ  وَ مَنْ عَمِىَ فَعَلَیْهَا  وَ مَا أَنَا عَلَیْکُم بحِفِیظٍ  ( آیه ۱۰۴ سوره الانعا م )<br />
از سوى پروردگارتان براى شما نشانه‏هاى روشن آمد. هر که از روى بصیرت مى‏نگرد به سود اوست و هر که چشم بصیرت برهم نهد به زیان اوست. و من نگهدارنده شما نیستم. ( آیه ۱۰۴ سوره الانعا م )</span></span></p>
<p style="text-align: justify;">به طور کلی اگر تاریخ فلسفه جدید را نگاه کنید ، سیر آن به طرف استقلال عالم و آدم است، اما فلسفه قدیم چنین نیست، مثلا آثار ابن‌سینا را ببینید که درباره عالم چه می‌گوید؟ او می‌گوید عالم واجب‌الوجود نیست، بلکه ممکن‌الوجود است. یعنی فرقی است میان اصل و فرع/ این مساله خیلی مهم است یعنی فرقی میان حق و عالم وجود دارد، ممکن بودن عالم یعنی این‌که عالم هیچ اقتضایی ندارد، اقتضای وجود، عدم و کمال ندارد، یعنی قابل صرف است و هر چه دارد از خداوند دارد، بنابراین با یک کلمه ابن‌سینا جایگاه عالم یعنی غیر حق را مشخص می‌کند، عالم واجب نیست ، یا به زبان وحیانی سخن بگوییم خداوند خالق است و عالم مخلوق. وقتی که عالم را مخلوق در نظر بگیریم، خالق و مخلوق اینجا خیلی معنا دارد. همه ادیان عالم را قائم به ذات نمی‌بینند، بلکه آن را مخلوق می‌دانند، عالم هر کمالی که دارد از غیر است. امروز بیشتر متفکران جدید ،عالم را قائم به ذات می‌بینند و نزدیک است انسان هم ادعای الوهیت کند و مانند فرعون کوس اناالحق بزند. چون روح انسان الهی است به مصداق «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی» در انسان یک جنبه الوهیت وجود دارد، اما گاهی انسان مبدا خود را فراموش می‌کند و ادعای الوهیت می‌کند. این امر در انسان خیلی قوی است چون اصل او الهی است و روحی الهی دارد. روح ما همه صفات الهی را دارد. انسانی که مومن و حکیم است می‌داند اینها از خودش نیست، بلکه از غیر به او داده شده است. این اصل در همه ادیان و حکمت‌ها وجود دارد، در این جهان‌بینی، انسان می‌داند که همه چیز از حق است و این دید در دنیای جدید تا حد زیادی از بین رفته است. برای پیدایش چنین دیدی بالاخره افراد باید به آگاهی برسند، بدون آگاهی و با زور و جبر نمی‌توان این تحول را ایجاد کرد. با قوه قهریه اصلا چنین کاری امکان ندارد و این وضعیت بدتر می‌شود، مگر این‌که تحول یا تغییری درونی یا یک نوع آگاهی حقیقی در انسان ایجاد شود. همان کاری که پیامبران می‌کردند. بنابراین اگر کاری باید انجام شود ما باید مطمئن باشیم و چیزی عنوان کنیم که خودش حق است که اگر حق نباشد و باطل باشد اصلا کاربرد ندارد یا گذراست، باید مطابق نفس‌الامر و حقایق باشد مثل کاری که پیامبران انجام دادند. ببینید که حضرت مسیح(ع) و پیامبر اسلام(ص) چه کار کردند. پیامبر(ص) به مردم یک بینش الهی داد که مبتنی بر حقایق وجود از شناخت نفس و شناخت مبدا هستی و شناخت عالم بود. مردم به حضور خداوند در همه جا و مقدس بودن همه چیز معتقد شدند و توحید و علم حقیقی پیدا کردند. آگاهی، مبتنی بر یک حکمت بسیار عمیق الهی به وجود آمد و کار خود را انجام داد، اگر این کار انجام شود نیازی به چیزهای دیگر نیست.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><br />
وَإِذَا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَا بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ قَالُوا أَتُحَدِّثُونَهُمْ بِمَا فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ لِیُحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُمْ أَفَلَا تَعْقِلُونَ   (آیه ۷۶ سوره البقره)<br />
و هرگاه با مؤمنان روبرو شوند گویند: ما نیز ایمان آورده‌ایم؛ و چون با یکدیگر خلوت کنند گویند: چرا دری که خدا از علوم به روی شما گشوده به روی مسلمانان باز می‌کنید تا به کمک همان علوم با شما نزد خدایتان محاجّه کنند؟چرا راه عقل و اندیشه نمی‌پویید؟ (آیه ۷۶ سوره البقره)</span></p>
<p style="text-align: justify;">در جریان جهان امروز، تحولی در معنای علم پدید آمد و کم‌ کم علم مقیّد که science بود به علم مطلق تبدیل شده است. علم مطلق که علم مبدا و معاد و علم مبادی و نفس و آخرت و&#8230; را شامل می‌شد کم‌کم حذف شد و علوم دیگر علم مطلق شد. ایدئولوژی‌های غربی که بشر برای سعادت ساخته بود، بخصوص بعد از دوره روشنگری، همه تعبیری هستند  از علم مقیّد .علم مقید یعنی تاکید بر وجود مقید. علم و وجود همانند دو طرف یک سکه هستند، ادراک، مدرِک و مدرَک با هم ربط دارند، علم و وجود به هم تنیده شده است. مثل دو روی یک سکه. مُدرَک و مُدرِک با هم یک چیز هستند، بنابراین اگر وجود با علم مرتبط باشد و موجود مقید باشد ، فقط به علم مقید مرتبط می‌شود، وجود مقید ،همین عالم است ولی علم جدید از این حدّ فراتر نمی‌رود و در نتیجه آن ،علم مطلق که در حکمت الهی و در ادیان مطرح است نمی‌تواند موضوع علوم جدید قرار گیرد. بنابراین علمی به مدارج بالا خواهد رسید که با علم الهی ممزوج گردد.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">به کوی عشق مَنِه بی‌دلیلِ راه قدم<br />
که من به خویش نمودم صد اِهتِمام  و نشد<br />
فِغان که در طلب گنج‌ نامه‌ی مقصود<br />
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد<br />
دریغ و درد که در جست و جوی گنجِ حضور<br />
بسی شدم به گدایی بَرِ کِرام و نشد<br />
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر<br />
در آن هوس که شود آن نگارْ رامْ و نشد</span></p>
<p style="text-align: justify;">دانشمندان در قدیم ،این علوم جدید را نداشتند، ولی از علم الهی هم بی‌بهره نبودند. حتی انسان عادی هم از این علم بیگانه نبود و لااقل به آن اعتقاد داشت و عالم را طوری تفسیر می‌کردند که هم‌اکنون حضور الهی دارد. آن اتفاقی که در دوره جدید افتاده این است که همه چیز دگرگون شده است، این دگرگونی در جهان‌بینی انسان تغییر ایجاد کرده است. علم مقید جای علم مطلق را گرفته و علم مطلق مورد انکار واقع شده است .از سوی دیگر در نزد قدما علم موجب کمال نفس و علم مطلق موجب فلاح و رستگاری انسان است. از نظر اهل دیانت و حکمت علم نجات‌بخش است، اما علم امروز به معنای تصرّف و تسخیر طبیعت است، تصرف عالم است ولی نه برای نجات انسان بلکه صرفا برای تدبیر امور معاش او به کار می‌آید. اما علم در تصور قدما برای بشر نجات می‌آورد و انسان را به رستگاری می‌رساند و علم در نظر آنان چون نور الهی بود که اشراق آن قلب را منور می‌ساخت و علم غذای روح تلقّی می‌شد. همان طور که بدن ما با غذا هستی پیدا می‌کند، نفس هم به علم وجود پیدا می‌کند .این یک تمثیل نیست بلکه یک واقعیت است. وقتی که علم بالقوه بالفعل می‌شود، وجود انسان فعلیت می‌یابد و به کمال می‌رسد. این یک اصل پذیرفته شده در نزد قدماست که امروزه فراموش شده است. علم امروز برای تصرف در عالم است نه برای تکمیل نفس/ انسان مساوی با تمامی حقایق وجود است، به اندازه‌ای که علم پیدا می‌کند به کمال می‌رسد، بنابراین کسی مانند ارسطو در اول کتاب مابعدالطبیعه گفته است که «انسان فقط همان است که می‌داند و دیگر هیچ»، در حالی که انسان به همان اندازه که علم دارد وجود و فعلیت پیدا میکند و این مهم  موجب کمال نفس و بینش الهی می‌شود.<br />
انسان موجودی است که به تعبیر قرآنی میان اعلاء علیین و اسفل‌السافلین سرگردان است، یعنی از بالاترین مرتبه تا پایین‌ترین مرتبه حضور دارد، اما انسانی که خود را از درجات بالا محروم می‌کند ،حتی اگر تمام دنیا را کسب کرده باشد، چیزی را به دست نیاورده است. اگر به این آگاهی دست پیدا نکردیم و مراتب وجود را به درستی نشناختیم و ندانستیم که عالم از خداوند است یا ارتباط ما با خداوند چیست راه به جایی نبرده‌ایم. عرفان و حکمت الهی می‌تواند ما را در این امر کمک کند، اما اگر انسان علم را فقط به Science محدود کند، راهی جز نابودی او ندارد.اگر تاکید شود این علم مقید باید جای خود را به علم مطلق بدهد و فراگیر شود، منتقدان می‌گویند که در طول تاریخ همه جوامع همواره این‌گونه بودند، یعنی اکثریت مردم، علم مطلق نداشتند، مثلا از نظریه غفلت غزالی استفاده می‌کنند یا تمثیل حمام مولوی. عموم مردم اجمالا&#8221; علم مطلق داشتند یا حداقل از آن دور نبودند و لااقل منکر نبودند، ایمان، یعنی به اینها اعتقاد داشتن. معجزه الهام و شهود در این است که دید همه مومنان به شهود را متحول می‌کند و به درجات ایمان به آنها شعور الهی می‌بخشد. شهود غیر از فلسفه است، فلسفه برای خواص است همه نمی‌توانند فیلسوف شوند، اما شهود و الهامات یک خوان گسترده‌ است که برای همه گسترده شده و هر کسی به اندازه و ظرفیت خود (عوام عوام تا خواص خواص) از آن بهره‌مند می‌شود و باز تاکید می‌کنم این معجزه، الهام وشهود الهی است که این شعور الهی را تا بیشترین و عالی‌ترین سطح برای انسان ممکن می‌سازد. مدرنیته این امکان را نابود کرده و آن را برای افراد مخدوش کرده است. بنابراین به نظربنده این گفته منتقدان درست نیست و جهان‌بینی وحیانی عمومیت دارد. خدا‌ آگاهی در ضمیر همه انسان‌ها وجود دارد، عوام باایمان و بااعتقاد حتی به صورت اجمالی ،علم به مبدا دارند. البته ممکن است این اعتقاد به شکل تفصیلی نباشد، اما اعتقاد دارند و این اعتقاد شعبه بالقوه علم مطلق است.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><br />
وَمَا کاَنَ لِبَشَرٍ أَن یُکلَّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیًا أَوْمِن وَرَاى حِجَابٍ أَوْیُرْسِلَ رَسُولًا فَیُوحِىَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلىِ‏ٌّ حَکِیمٌ (سوره الشعراء آیه ۵)<br />
هیچ بشرى را نرسد که خدا جز به وحى یا از آن سوى پرده، با او سخن گوید. یا فرشته‏اى مى‏فرستد تا به فرمان او هر چه بخواهد به او وحى کند. او بلند پایه و حکیم است. ( سوره الشعراء آیه ۵۱ )<br />
لَهُ مَقَالِیدُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ  یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَ یَقْدِرُ  إِنَّهُ بِکلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ عَلِیمٌ ( سوره الشعراء آیه ۱۲ )<br />
کلیدهاى آسمانها و زمین از آن اوست. در روزى هر که بخواهد گشایش مى‏دهد یا تنگ مى‏گیرد، و او به هر چیزى داناست.  (سوره الشعراء آیه ۱۲ )</span></p>
<p style="text-align: justify;">گاه چنان غرق در دنیا و روزمرگی هایش میشویم و در چرخه عبث غفلت گیر می کنیم که حتی وجود خود را از یاد میبریم چون ماشینی تنظیم شده هر روز کارهای مشخص شده خاصی را انجام میدهیم وعمر ما در تکرار مکررات هر روزه میگذرد . صفحه ضمیر ما را نیز چون شهرمان دود گرفته است و همه چیز در ناپیدایی است و سرگردانی بیداد میکند. به یقین برای همه ما حالاتی دست میدهد که از این همه نازیبایی به تنگ می آییم و دل ما در پی گم شده خود میگردد و به کنکاش در وجود خود میپردازیم تا ببینم در کجای زندگیمان رهایش کرده ایم ، و وجود با عظمتش را از یاد برده ایم ،بزرگیش الآن خود را نشان داده که بی او این خلأ بی انتها با هیچ چیز پر نشده ،نه با سرگرم شدن به درس و بحث و کار و تفریح ، و نه با تعلّق خاطر به این و آن ،هرگز جای خدا را چیز دیگری پر نخواهد کرد . فطرت ما فقط با او آشناست و فقط با یاد او به آرامش خواهیم رسید.هرگاه که انسانی راه خلاف فطرتش در پیش گیرد ،هرگز رنگ آرامش را نخواهد دید و روح او در عذاب خواهد ماند و دچار مردگی و خلأ خواهد شد.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><br />
وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ نَعْمَاءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئَاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ (سوره هود آیه ۱۰)<br />
و اگر آدمی را به نعمتی پس از محنتی که به او رسیده باشد رسانیم (مغرور و غافل شود و) گوید که دیگر روزگار زحمت و رنج من سرآمده، سرگرم شادمانی و مفاخرت گردد.<br />
یَا أَیُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ (سوره الإنفطار آیه ۶ )<br />
ای انسان، چه باعث شد که به خدای کریم بزرگوار خود مغرور گشتی (و نافرمانی او کردی).<br />
وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هَٰذَا لِی وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِنْ رُجِعْتُ إِلَىٰ رَبِّی إِنَّ لِی عِنْدَهُ لَلْحُسْنَىٰ  فَلَنُنَبِّئَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِمَا عَمِلُوا وَلَنُذِیقَنَّهُمْ مِنْ عَذَابٍ غَلِیظٍ (آیه ۵۰ سوره فصلت)<br />
و اگر ما به انسان (مغرور کم ظرف) پس از رنج و ضرری که به او رسیده نعمت و رحمتی نصیب کنیم البته خواهد گفت که این نعمت برای من (از لیاقت من) است، و گمان نمی‌کنم که قیامتی بر پا شود و به فرض اینکه به سوی خدایم برگردم باز هم برای من نزد خدا بهترین نعمت خواهد بود. ما البته کافران را به (کیفر) اعمالشان آگاه می‌سازیم و عذابی بسیار سخت می‌چشانیم.(آیه ۵۰ سوره فصلت)<br />
وَ مِنَ النَّاسِ مَن یجُدِلُ فىِ اللَّهِ بِغَیرْ عِلْمٍ وَ لَا هُدًى وَ لَا کِتَابٍ مُّنِیرٍ ( آیه ۸ سوره الحج )<br />
با تکبر و نخوت از حق اعراض کرده تا (خلق را) از راه خدا گمراه گرداند، چنین کسی را در دنیا ذلت و خواری نصیب باشد و در آخرت عذاب آتش سوزانش خواهیم چشانید. ( آیه ۸ سوره الحج )</span></p>
<p style="text-align: justify;">و این همه افسردگی ها و بیماری های رفتاری و روانی که ما به صورت تأسف آوری شاهد روند رو به رشد آن هستیم ، به این خاطر است که ما انسان ها میخواهیم روحمان را از چیزی که دوست دارد و با او آشناست جدا کرده و به نازیبایی های دنیای دنی مأنوس کنیم. اینجاست که نا خود آگاه در وجود ما انقلابی میشود و دنبال آن یگانه معبود به جستجو می پردازیم و همین جاست که انسانیت ما آغاز میشود، اما موضوعی که هست اینست، که ما مدتها در غیبت بوده ایم و الان مسیر را گم کرده ایم ، از کاروان روندگان طریقت جا مانده ایم . نمیدانیم به کدام سمت برویم و سراغش را از که بگیریم تمام وجود ما به تلاطم می آید و در بغض تنهایی فرو میرود، در این لحظه هاست که نباید نا امید شد، نباید به دنبال هر بانگی راه افتاد به امید رسیدن به او بلکه کوتاهترین راه رجوع به دل خود است . دل را خدا در وجود ما نهاد که جایی برای خودش باشد. یعنی دل انسان ارتباطی عمیق با آفریننده ی خود دارد و هنگامی که به عمق دل خود توجه نماید چنین رابطه ای را خواهد یافت . ولی اکثر مردم مخصوصا در اوقات عادی زندگی که سرگرم امور دنیا هستند توجهی به این رابطه ی قلبی ندارند و تنها هنگامی که توجه شان از همه چیز بریده می شود و امیدشان از همه ی اسباب قطع می گردد می توانند به این رابطه ی قلبی توجه نمایند. تنها جایی که می توان خدا را در آن یافت دل مؤمن است . و إلّا ،هم مؤمن و هم کافر با جهان بیرون در ارتباط هستند ؛ در حالی که یکی همه ی هستی را جلوه های حق می بیند و دیگری تنها کوه و دشت و درختی که هیچ اثری از خالق در آنها یافت نمیشود را می بیند . چنین کسی نه تنها به خدا نزدیک نمی شود ، بلکه لحظه لحظه از او دور میگردد. دل آئینه ای است که خدا در آن جلوه می کند . این آینه هر چه شفافتر باشد نور الهی را بهتر منعکس می کند . آئینه ی زنگار گرفته  کی می تواند اشیاء دور و بر خود را نشان دهد ؟ لذا اگر دل را از آلودگی ها پاک کنیم و گرد و غبار از روی آن بزداییم ، نور خدا در آن منعکس خواهد شد. فهم و درک این موارد یعنی حکمت.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">سینه ی پر شورم و آواز را گم کرده ام<br />
بال و پر دارم، ولی پرواز را گم کرده ام<br />
توشه ی پایان من در خانه ی آغاز ماند،<br />
چل کلید خانه ی آغاز را گم کرده ام<br />
های و هویی دارم و در غربتم با این خروش،<br />
سازم، اما زخمه ی دمساز را گم کرده ام<br />
در نمازم، راز دارم با خدای چاره ساز<br />
راز را گم کرده ام، همراز را گم کرده ام</span></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.224.ir/?feed=rss2&amp;p=847</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>اخلاص و خلوص نیت</title>
		<link>http://www.224.ir/?p=842</link>
		<comments>http://www.224.ir/?p=842#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Jan 2012 19:28:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عرفاني]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.224.ir/?p=842</guid>
		<description><![CDATA[اخلاص به معنی «خالص کردن، ویژه کردن، ارادت صادق داشتن &#8230;» است. بر اساس این معنی، مخلص کسی است، که طاعات عبادات و تمامی اعمال صالح خود را از هرگونه آلودگی و آمیختگی به غیر خدا خالص کرده ،انگیزه ای جز تقرّب به درگاه خدا ندارد. از این رو، فقط به او دل می بندد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">اخلاص به معنی «خالص کردن، ویژه کردن، ارادت صادق داشتن &#8230;» است. بر اساس این معنی، مخلص کسی است، که طاعات عبادات و تمامی اعمال صالح خود را از هرگونه آلودگی و آمیختگی به غیر خدا خالص کرده ،انگیزه ای جز تقرّب به درگاه خدا ندارد. از این رو، فقط به او دل می بندد و تعریف و تکذیب دیگران، در نظرش یکسان است و هدف از عبادت، جلب رضایت خالق است نه کس دیگر.<span style="color: #800080;">( لغت نامه دهخدا، ذیل لغت اخلاص). </span><br />
ای کاش همیشه همه افراد از نیتی پاک در همه کارهایشان استفاده مى‏کردند. حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «العباده الخالصه أن لا یرجو الرّجل إلاّ ربَّهُ،ولایخاف إلا ذنبه»عبادت خالص آن است که مرد جز به پروردگارش امیدوار نبوده و جز از گناه خویش نهراسد.<br />
اخلاص یک ماموریت انفرادی از جانب خداوند برای مومن است:<span style="color: #800080;"> سوره زمر آیه ۱۱ </span>( داشتن رسالت انفرادی برای انسان ) گروهی چنین می اندیشند که با زور و زر و تزویر می توانند به هر مقصدی رسید ولی از دیدگاه قرآن و معارف دینی , هیچ راهی برای تسخیر دلها و نفوذ در قلبها و رسیدن به هدفها, جزاخلاص و پاکسازی نیت عمل نیست . علی(ع) می فرماید:   &#8220;اخلص تنل&#8221;  اخلاص بورز تا به مقصد برسید. <span style="color: #800080;">(فهرست غرر, خوانساری , .۹۳)</span><span style="text-decoration: underline;"><br />
واقعیت این است که، اگر از عبادات روز مره ای که انجام می دهیم لذتی نمی بریم باید به اخلاص خود به دیده تردید نگاه کنیم و از رفتارهای نا خالصانه خود گلایه داشته باشیم که در ذهنیت خویش عوامل بسیاری را جایگزین خدا می کنیم و پر واضح است که نباید لذت عبادت در ذائقه نا خالص ما چشیده شود.</span><span style="color: #800080;"><br />
دست ازمس وجود چومردان ره بشوی         تا کیمیای عشق بیابی وزرشوی<br />
گر نورعشق حق بدل و جانت او فتد            با لله کز آفتاب فلک خوبتر شوی </span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">ارزش و اهمّیّت اخلاص</span></strong><span style="text-decoration: underline;"><br />
خدای تعالی در حدیث قدسی فرمود:«الإخلاص سرُّ من أسراری إستودعته قلب من أحببت من عبادی»اخلاص، سرّی از اسرار من است که در دل بندگان محبوب خویش به امانت نهاده ام. اگر کسی به باین مرتبه دست یافت، بزرگترین نعمت الهی نصیبش شده است گویند:</span> <span style="color: #800080;">( بحارالانوار، ج ۷۰، صفحه ۲۴۸/ )</span><br />
«روزی سید بحرالعلوم (ره) را شاگردانش خندان و متبسّم دیدند. سبب پرسیدند در پاسخ گفت: پس از بیست و پنج سال مجاهدت، اکنون که در خود نگریستم، دیدم دیگر اعمالم ریایی نیست و توانسته‌ام به رفع آن موفّق گردم.» مستدرک الوسائل،<span style="color: #800080;">( ج ۱، صفحه ۱۰۱/)</span><br />
<span style="text-decoration: underline;">اخلاص، معیار ارزش عبادت، مقامی از مقامات مقرّبان الهی و هدف دین است. هر کس آن را یافت، موهبتی الهی نصیبش گشته که به وسیله آن به مقامات بزرگی خواهد رسید.</span> چرا چنین نباشد، در حالی که خداوند متعال، بندگانش را به آن امر کرده، می فرماید: «فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ» خدا را بخوانید، در حالی که تنها برای او در دین اخلاص می ورزید، اگر چه کافران را ناخوش آید.<br />
در بسیارى از آیات قرآنى خلوص عمل را از خصوصیات عبودیت و مقام بندگى بشمار میآورد مثل اینکه در سوره الصافات فرموده إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ در شأن یوسف علیه السلام إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ در جاى دیگر إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ و غیر اینها از آیات بسیارى که دلالت واضح دارد که خلوص عمل ناشى از تحقق معنى عبودیت و شناسایى مقام بندگى است.<span style="text-decoration: underline;"><br />
اگر خواهى بدانىد در عمل خالص گردیده‏اى یا نه ببینید چه حالتى و چه آرزویى بر قلب شما مستولى گردیده اگر دیدى جهتى از جهات نفسانى بر شما غالب گردیده و از حب جاه و مال یا ریاست و مقام و حب انتقام یا جهات طبیعى مثل خوردن و خوابیدن و تنبلى و شهوت‏رانى و امثال اینها. بدانید که بازگشت تمامى اعمال و افعال شما براى انجام همان صفتى است که در نفس شما تمرکز یافته و لو آنکه بصورت عبادت نماید نیتى که شرط عبادت میدانند فقط گفتن قربة الى اللَّه نیست بلکه نیت همان چیزى است که داعى بر عمل و محرک و مشوق نفس آدمى است که او را بر عمل وا میدارد.</span><br />
پس از اینجا می توانید پى ببرید که خلوص وقتى تحقق خارجى پیدا می کند که دل و قلب آدمى از غیر حق تعالى خالى گردیده و وجهه روح و روان او بسوى حق نگران گشته و تمام همّ او یکى شده که در باره چنین کسى میتوان گفت اعمال و افعال او اعمّ از ارادى و غیر ارادى حتى اعمال طبیعى وى از خوردن و خوابیدن تماماً از عبادات محسوب میگردد و چنین کسى على الدوام در طریق صعود الى اللَّه قدم میزند و در هر آنى مقام بالاترى را احراز می نماید تا اینکه حائز مقام قدس گردد. و شاید همین باشد مقصود از آن حدیث مشهور که فرموده:<br />
«انما الاعمال بالنیات و انما لکل امرء ما نوى» ترجمه: همین است و غیر از این نیست که اعمال بنیات تحقق پذیرد و براى هر کسى است از عمل آنچه را که در نیت داشته.<br />
از این حدیث شریف دو مطلب توان استخراج نمود یکى عمل وقتى صورت خارجى بخود میگیرد و از اعمال نیک یا بد محسوب مى‏گردد که با نیت توأم باشد و نفى عمل بلحاظ نفى نیت که «لا عمل الا بنیة» که در احادیث دیگر از رسول اکرم صلى اللَّه علیه و آله و سلّم روایت مى‏کند که آن نیز همین معنى را مى‏رساند، زیرا که اعمال خارجى ظهور و نمایش همانست که در باطن انسان مرکوز و تهیه گردیده و نیک و بد شدن عمل باعتبار نیک و بد بودن ما فى الضمیر و سجیه عامل اوست<span style="color: #800080;">.( شرح غررالحکم، ج ۵، صفحه ۴۱۸/)</span><br />
<span style="text-decoration: underline;">خالص کردن و پاکیزه نمودن عمل از غیر خدا مراتبی دارد. هر چه درجه اخلاص بیشتر باشد، عمل ارزش بیشتری نزد خدا پیدا می کند، به هدف و مقصد نزدیک‌تر شده و شخص را زودتر به کمال مطلوب خود می رساند و هر چه درجه اخلاص کمتر باشد، به همان اندازه از ارزش عمل کاسته شده و شخص از کمال مطلوب باز می ماند</span> و از این رهگذر درجات مؤمنان در نزد خدا متفاوت خواهد بود. همان گونه که ذکر شد، اخلاص، پاکیزه کردن عمل از هرگونه آلودگی به غیر خداست و انسان مخلص، در انجام عمل محرّکی غیر از خداوند ندارد، فقط قصد تقرّب به خداست که او را به کار وا می دارد و بس/ این حالت، مقام بسیار بزرگی است و کسی می تواند، به آن برسد که غرق در محبّت خدا باشد، به حدّی که در دلش برای محبت های دنیایی، جایی نبوده و اگر از خوراک، پوشاک، مسکن و امور مادی استفاده می کند، به خاطر لذّت بردن از آنها نباشد، بلکه به خاطر آن باشد که نیروی بیشتری برای عبادت خدا، به دست آورد.<br />
امام صادق علیه السلام فرمود: «لا یصیر العبد عبداً خالصاً لله عزَّوجلَّ حتّی یصیر المدح و الذَّمُّ عنده سواء&#8230;» انسان، بنده خالص خدای بزرگ نمی شود تا اینکه تعریف و تکذیب (دیگران) در نظرش یکسان باشد.<br />
<span style="text-decoration: underline;">حیات وارزش انسان به علم است وارزش علم و دانش به عمل وارزش و اهمیت عمل به اخلاص. همانگونه که آب , مایه حیات پدیده هاست و عامل شادابی آنها,اخلاص نیز, موجب حیات وارزش اعمال و پشتوانه ای برای بقاء و دوام آن .اهمیت عمل بیش از آن که به اندازه و مقدار آن مربوط باشد, به چگونگی و کیفیت آن ارتباط دارد </span>به همین جهت است که قرآن کریم اینگونه تعبیر می کند :[ هوالذی خلق الموت والحیاه لیبلوکم ایکم احسن عملا ] وارزش اعمال را به درست و صحیح انجام دادن و با اخلاص و خلوص به پایان رساندن می داند. درست همانند درختی که بار و میوه فراوان دارد اما فاسد و آفت زده . در برابر درختی است که بارش اندک , ولی میوه هاش سالم و به دوراز آفت.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">حال چه کنیم که به این درجه از اخلاص برسیم؟</span></strong><br />
<span style="text-decoration: underline;">برای رسیده به هر کمال و مقامی دو نکته قابل دقت و فراهم کردن آن ضروری است، یکی ایجاد مقضتی و زمینه مناسب، و دیگری بر طرف نمودن موانع ،اخلاص که عالیترین مرحله کمال روح آدمی وارزش دهنده اعمال او می باشد نیز،ازاین قانون مستثنی نیست وبرای بدست آوردن آن باید زمینه و شرایط مناسبی را بوجود آورد. یکی از زمینه های اصلی واساسی جهت دست یابی به اخلاص، نبرد با خواهشهای نفسانی است که بدون مغلوبیت و کنترل آنها، به این درگرانبها وارزنده نمی توان دست یافت.</span> حضرت علی(ع) می فرماید: &#8221; کیف یستطیع الاخلاص من یغلبه هواه&#8221; چگونه به اخلاص دست می یابد کسی که مغلوب هوای نفس است. <span style="color: #800080;">(نهج البلاغه , خ .۸۷, ترجمه آشتیانی , ج ۱/۲۰۳/)</span><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">الف ـ خالص کردن عمل:</span></strong> به دلیل ترس از عذاب روز قیامت،‌ که گرچه عمل مخلصانه است، اما این نوع عبادت، عبادت بردگان است.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>ب ـ اخلاص درعمل: </strong></span>برای رسیدن به بهشت و آنچه در آن است مثل حورالعین، قصرهای بهشتی و مانند آن؛ که این گونه مخلصانه عمل کردن نیز روشن اجیران است. و از اینجا بدست مى ‏آید که عدّه‏ اى که به ظاهر پرداخته و از عبادیّات و اعمال حسنه فقط به فعل قالبى اکتفا کنند و از مغز و جوهره به پوست قانع گردند چقدر از کعبه مقصود دور و از جمال و لقاى او مهجورند. و همچنین عدّه‏ اى که به معناى فقط گرویده و از اتیان اعمال حسنه و عبادات شرعیّه شانه خالى کنند چقدر از متن واقع کناره بوده، و از حقیقت به مجاز، و از واقع به تخیّل و توهّم قناعت کرده‏ اند.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">ج ـ تصفیه عمل از هر نوع شایبه ای:</span></strong> اعم از طمع به بهشت، ترس از جهنم، رضای مخلوق و جلب قلوب آنها، طمع به مقاصد دنیوی و مانند آن، که فقط منظور رضایت خداست. این مرتبه که بالاترین مراتب اخلاص می باشد، از آن کسانی است که غرق در محبت، عظمت و جمال الهی هستند و خدا را سزاوار پرستش یافته، عبادتش می کنند و این، عبادت آزادگان است.<span style="color: #800080;">( ر. ک، بحارالانوار، ج ۷۰، صفحه ۲۵۵/)</span><br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>د- قطع طمع از غیر خدا</strong></span><br />
امام باقرعلیه السلام در این باره می فرماید: «بنده، پرستشگر واقعی خدا نمی شود، مگر آنکه از همه مخلوقات بریده و به او بپیوندد، آن گاه خداوند می فرماید: این عمل خالص برای من است و به کرمش آن را می پذیرد.»<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>ه-  افزودن بر علم و یقین</strong></span><br />
علی علیه السلام در این باره فرمود: «ثمره العلم إخلاص العمل» اخلاص عمل، ثمره و میوه علم است.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>و- کم کردن آرزوها</strong></span><br />
امیر مؤمنان در این زمینه فرمود:«قلِّل الامال تخلص لک الأعمال» آرزوها را کم کن، با اعمالت خالص گردد. <span style="color: #800080;">(شرح غررالحکم، ج ۳، صفحه ۳۳۲/) </span><br />
<span style="text-decoration: underline;">آری اگر چنانچه خودخواهی، زیاده خواهی ( حرص و طمع )، ریاکاری، تظاهر و خود نمایی، تکبر، منفعت طلبی شخصی، دروغگویی،جهل و نادانی، حسادت، دورویی و &#8230; هر کدام از این خصوصیات و رذائل اخلاقی، حتی اگر یکی از اینها در درون انسان وجود داشته باشد در آن دل دیگر جایی برای اخلاص نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>آثار اخلاص</strong></span><br />
اخلاص، آثار ارزنده ای در سعادت انسان دارد که برخی از آنها به شرح زیر است.<br />
<span style="color: #ff0000;">الف ـ تقرّب به خدا</span><br />
حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «تقرّب العبد إلی الله سبحانه بإخلاص نیَّته» نزدیک شدن بنده به خدای سبحان به سبب خالص کردن نیت اوست.<br />
<span style="color: #ff0000;">ب ـ امدادهای الهی</span><span style="text-decoration: underline;"><br />
اثر دیگر رعایت اخلاص، یاری، پشتیبانی و امدادهای الهی در زندگی فرد مخلص است. حضرت فاطمه زهرا (س) فرمود: </span>«من أصعد إلی الله خالص عبادته، أهبط الله إلیه أفضل مصلحته»کسی که عبادت خالصانه اش را به سوی خدا بالا بفرستد، خداوند بهترین مصلحتش را به سوی او فرو خواهد فرستاد. رابطه اخلاص با صفات مومنان: سوره نساءآیه ۱۴۶ ( خلوص در دین با رعایت توبه ‘ اصلاح امور ‘ تمسک به کتاب خدا<br />
<span style="color: #ff0000;">ج ـ بصیرت و حکمت</span><br />
<span style="text-decoration: underline;">از دیگر آثار رعایت اخلاص، اعطای روشن بینی، بصیرت، حکمت و معیار شناسایی حق و باطل از جانب خدا به فرد مخلص است، </span>بگونه ای که این اثر در تمام برخوردهای او به روشنی دیده می شود. چنانچه رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود: «ما أخلص عبد لله عزَّوجلّ أربعین صباحاً إلاّ جرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه»هیچ بنده ای برای خدا چهل روز اخلاص نورزید، مگر اینکه چشمه های حکمت از قلب او، بر زبانش جاری گردید.همچنین حضرت علی علیه السلام فرمود:«عند تحقیق الإخلاص تستنیر البصائر»همگام محقق شدن اخلاص، دیدگاهها نورانی می شوند.<br />
<span style="color: #ff0000;">د ـ پیروزی و موفّقیّت</span><br />
موفقیت در کارها، یکی دیگر از آثار اخلاص است. علی علیه السلام دراین باره فرمود: «فی إخلاص النّیّات نجاح الأمور» <span style="text-decoration: underline;">موفقیت در کارها، به خالص کردن نیتهاست. رابطه اخلاص با عامل بازدارنده و پیروزی و موفقیت </span>:<span style="color: #ff0000;"> سوره یوسف آیه۲۴ </span> ( محکمترین ریسمان بر رهایی از کمند شیطان اخلاص ورزیدن است )<br />
<span style="color: #ff0000;">ه ـ هیبت و شوکت</span><br />
انسان مخلص بر اثر رعایت اخلاص، چنان هیبتی به دست می آورد که حتی همه جنبندگان، حیوانات وحشی و پرندگان نیز از هیبت و شوکت او می هراسند، چنانچه امام صادق علیه السلام دراین باره فرمود: «إنّ المؤمن لیخشع له کلّ شیءٍ و یهابه کلّ شیءٍ ثمّ قال: إذا کان مخلصاً لله أخاف الله منه کلّ شیءٍ حتّی هوامّ الأرض و سباعها و طیر السّماء» همانا همه چیز برای مومن خشوع می کند و او را بزرگ و باشکوه می دارد. سپس فرمود: هرگاه مومن، مخلص خدا شد خداوند همه چیز را از او می ترساند حتی جنبندگان و درندگان زمین و پرندگان آسمان را. <span style="color: #800080;">(بحارالانوار، ج ۷۱، صفحه تا ۲۵۶/)</span></p>
<p style="text-align: justify;">حضرت امام علی (ع) شهسوار بی شکست و نام آور بی همتایی است که مناقب و فضائل بسیارش زینت بخش دفتر صاحبدلان وکلام عارفان است. جلال الدین محمد مولوی که سرمست از محبت و ولایت علوی است با استناد به داستان رویارویی آن حضرت (ع) با عمروبن عبدود در جنگ خندق به بیان مناقب آن امام بزرگ پرداخته ودر بیان حادثه مذکور مولانا جلال الدین رومی، در دفتر اول مثنوی، با نقل ماجرای مبارزه علی(ع) با عمروبن عبدود اخلاص حضرت علی(ع) را در این حادثه تصویر کرده است او می گوید:<span style="color: #800080;"><br />
از علی آموز اخلاص عمل                شیر حق را دان مُطهّر از دغل<br />
در غزا بر پهلوانی دست یافت       زود شمشیری برآورد و شتافت<br />
او خَدو انداخت بر روی علی       افتخار هر نبیّ و هر ولیّ</span><br />
بعد مولوی توضیح می دهد که وقتی عمرو بر صورتِ علی(ع) آب دهان انداخت، حضرت شمشیر را کنار گذاشت و از روی سینه عمرو برخاست عمرو بن عبدود از این کار علی(ع) تعجب کرد و علّت آن را پرسید. حضرت در جواب او فرمود: وقتی به صورت من آب دهان انداختی ترسیدم که مبادا این کار در انگیزه من تأثیر بگذارد، لذا دست از جنگ کشیدم تا نَفْس من آرام گیرد.<span style="color: #800080;"><br />
گفت من تیغ از پی حق می زنم     بنده حقّم، نه مأمور تنم<br />
شیر حقّم، نیستم شیر هوا                فِعل من بر دین من باشد گواه </span></p>
<p style="text-align: justify;">رابطه اخلاص با عدل: <span style="color: #800080;">سوره اعراف آیه۲۹ ( امر به درستی و خلوص توسط رعایت عدل )</span><br />
حضرت علی (ع) که تمام وجود مبارکش حق و عدل است و اگر خشم و غضبی هم در دل داشته باشد، آنهم باز برای خداست.  و داستان های بسیاری که از ایشان نقل می کنند، بطور مثال نقل می کنند که: شاکى شکایت خود را به خلیفه وقت،عمربن الخطاب، تسلیم کرد.طرفین دعوا باید حاضرشوند ودعوا طرح شود.کسى که ازاوشکایت شده بود،امیرالمؤمنین على بن ابیطالب ( ع ) بود. عمر هر دو طرف راخواست و خودش در مسند قضا نشست. طبق دستور اسلامى، دو طرف دعوا باید پهلوى یکدیگر بنشینند و اصل تساوى درمقابل دادگاه محفوظ بماند. خلیفه مدعى را به نام خواند و امر کرد در نقطه معینى روبروى قاضى بایستد. بعد روکرد به على و گفت: (( یا اباالحسن پهلوى مدعى خودت قرار بگیرد )). به شنیدن این جمله، چهره على درهم و آثار ناراحتى در قیافه اش پیدا شد.<br />
خلیفه گفت: (( یا على، میل ندارى پهلوى طرف مخاصمه خویش بایستى ؟ ))<br />
على : (( ناراحتى من از این نبود که باید پهلوى طرف دعواى خود بایستم، بر عکس، ناراحتى من از این بود که تو کاملا عدالت را مراعات نکردى، زیرا مرا با احترام نام بردى و به کنیه خطاب کردى و گفتى (( یاابا الحسن )) ، اما طرف مرا به همان نام عادى خواندى. علت تأثر و ناراحتى من این بود )) <span style="color: #800080;">&#8220;  الامام على صوت العدالة الانسانیة , صفحه ۴۹ &#8220;  و رجوع شود به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید , چاپ بیروت , ج ۴ , ص ۱۸۵</span><br />
اگر عمل و رفتار با مسائلی همچون: <span style="text-decoration: underline;">غرور، بی عدالتی،حب مال، جاه طلبی، نام جوئی و تشخص،برتری طلبی درمیان همنوعان و &#8230;آلوده شود، انسان را به فرومایگی شخصیت و سقوط از ارزشهای  والای انسانی سوق می دهد در نتیجه انسان را  بصورت پست ترین  و زیانکارترین افراد در خواهد آورد. بشر مادّى در بیداء ظلمت مادّیّت زندگى مى‏کند، و در دریاى بیکران شهوات و کثرات غوطه مى‏زند، هر آن، موجى از علائق و وابستگى‏هاى مادّى او را به طرفى پرتاب مى‏کند، هنوز از لطمات و صدمات آن موج به حال نیامده موجى سهمگین‏تر و دهشت‏انگیزتر که ازعلاقه به مال و ثروت و زن و فرزند سرچشمه مى‏گیرد سیلى‏هاى متوالى به صورت او نواخته و او را در قعر امواج خروشان این بحر ژرف و دریاى هولناک فرو مى‏برد، به طورى که ناله و فریادش در میان نهیب امواج ناپدید مى‏گردد. </span>به هر جانب که مى‏نگرد مى‏بیند که حرمان و حسرت که از آثار و لوازم لا ینفکّ مادّه فساد پذیر است، او را تهدید و ترعیب مى‏نماید. در این میان فقط گاهگاهى یک نسیم جانبخش و روح افزایى به نام جذبه او را نوازش مى‏دهد و چنین مى‏یابد که این نسیم مهرانگیز او را به جانبى مى‏کشد، و به مقصدى سوق مى‏دهد، این نسیم متمادى نبوده گاه و بى‏گاه مى‏وزد. وَ انَّ لِرَبِّکُمْ فِى ایّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحَاتٍ ألا . به عبارت دیگر, می توان عمل و رفتارانسانی را همانند چشمه ای دانست که گاهی از سرچشمه صاف و زلال و بی غل و غش است و در مسیر راه هم به چیزی آلوده نمی گردد و با همان حالت اولی به مقصد می رسد وازاین ارزش نخستین آن چیزی کم نمی شود. و گاهی از سرچشمه،گل آلوداست ودر بین راه نیز آلودگی آن افزوده می گردد و مالا نیز, آن ارزش واقعی را ندارد. و ممکن است که در آغاز, صاف و بی آلایش باشد و لکن در برخورد با موانع مسیر راه , تغییر ماهیت داده و آن شکل نخستین خویش را از دست بدهد.<span style="text-decoration: underline;"><br />
یکی از مواردی که در درون انسان وجود دارد و او را به سمت خداوند سوق می دهد حسّ دین دوستى و گرایش به عوالم غیب و کشف اسرار ماوراء طبیعت،که جزء غرائز افراد بشر است، و می‏توان این غریزه را ناشى از جاذبه حضرت ربّ ودود دانست که عالم امکان بالأخصّ انسان اشرف را به مقام اطلاق و نامتناهى خود می‏کشد، و مغناطیس جان، همان جانِ جان است که از آن به جانان و حقیقة الحقائق و اصل قدیم و منبع جمال و مبدأ الوجود و غایة الکمال تعبیر کنند.این جذبه مغناطیسیّه حقیقیّه که نتیجه و اثرش پاره کردن قیود طبیعیّه و حدود انفسیّه و حرکت به سوى عالم تجرّد و اطلاق و بالأخره فناى در فعل و اسم و صفت و ذات مقدّس مبدأ المبادى و غایة الغایات و بقاى هستى به بقاى حضرت معبود است از هر عملى که در تصوّر آید عالی‏تر و راقی‏تر است.</span> انسان در کمون ذات و سرشت خود حرکت به سوى این کعبه مقصود و قبله معبود را می ‏یابد و به نیروى غریزى و فطرى الهى بار سفر میبندد و با تمام سراسر وجود بدین صوب رهسپار می‏شود. لذا تمام اعضاء و جوارح او باید در این سفر به کار افتد. عالم جسم و مادّه او که طبع اوست، و عالم ذهن و مثال او که برزخ اوست، و عالم عقل و نفس او که حقیقت اوست همه باید در این سفر وارد گردند و با یکدیگر تشریک مساعى کنند. پس بایست خالص شد و اخلاص پیدا کرد و هنگامی اخلاص پیدا کردید، مخلص می شوید.<br />
<span style="text-decoration: underline;">مخلَص : کسی که خدا او را برای خود خالص ساخته است وقتی با اخلاص ( یعنی بانیّت فقط برای خدا و فقط قرب به خدا ) در مقابل اوامر الهی تسلیم باشیم </span> و تعظیم کنیم وفرمان خدا را ارجع بر منافع شخصی بدانیم ( به خاطر اعتقاد و باور راسخ به مبرا بودن خداوند از هر کمو کاست و ضعفی )،امیال وهوسها وشهوات و لذایذ و &#8230; درمقابل چشمانمان بی رنگ و بی ارزش میشوند و ما در مبارزه با نفسمان به با  ارزشترین و بهترین و زیباترین وعظیم ترین و پرقدرت ترین و کاملترین  مقام ( نزد خداوند) و ( غیر قابل نفوذ ترین ومنفورترین صفت اخلاقی بنده خوب خدا نزد شیطان ) نائل میشویم. نتیجه اخلاص در نیّت  و عمل  بنده مؤمن اینست : که خداوند دل آن بنده را برای خود خالص میگرداند. یعنی جز خداوندمتعال هیچ کس دیگری هیچ سهم و قسمت و بهره ای از او، و وجودش نداشته باشد.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">نتیجه اینکه: </span></strong>باید دانست که وصول بدین مقامات و درجات بدون اخلاص در راه حقّ صورت نبندد و تا سالک به منزل مخلّصین نرسد کشف حقیقت چنانکه باید براى او نخواهد شد.<span style="color: #ff0000;"><br />
۱- اخلاص یک ماموریت انفرادی از جانب خداوند برای انسان مومن است.<br />
۲- هیچ راهی برای تسخیر دلها و نفوذ در قلبها و رسیدن به هدفها, جزاخلاص و پاکسازی نیت عمل نیست.<br />
۳- خدای تعالی در حدیث قدسی فرمود:«الإخلاص سرُّ من أسراری إستودعته قلب من أحببت من عبادی»اخلاص، سرّی از اسرار من است که در دل بندگان محبوب خویش به امانت نهاده ام.<br />
۴- اخلاص، معیار ارزش عبادت، مقامی از مقامات مقرّبان الهی و هدف دین است. هر کس آن را یافت، موهبتی الهی نصیبش گشته که به وسیله آن به مقامات بزرگی خواهد رسید.<br />
۵- خالص کردن و پاکیزه نمودن عمل از غیر خدا مراتبی دارد. هر چه درجه اخلاص بیشتر باشد، عمل ارزش بیشتری نزد خدا پیدا می کند، به هدف و مقصد نزدیک‌تر شده و شخص را زودتر به کمال مطلوب خود می رساند و هر چه درجه اخلاص کمتر باشد، به همان اندازه از ارزش عمل کاسته شده و شخص از کمال مطلوب باز می ماند.<br />
۶- از دیگر آثار رعایت اخلاص، اعطای روشن بینی، بصیرت، حکمت و معیار شناسایی حق و باطل از جانب خدا به فرد مخلص است، بگونه ای که این اثر در تمام برخوردهای او به روشنی دیده می شود.<br />
۷- اگر عمل و رفتار با مسائلی همچون: غرور، بی عدالتی،حب مال، جاه طلبی، نام جوئی و تشخص،برتری طلبی درمیان همنوعان و &#8230;آلوده شود، انسان را به فرومایگی شخصیت و سقوط از ارزشهای  والای انسانی سوق می دهد در نتیجه انسان را  بصورت پست ترین  و زیانکارترین افراد در خواهد آورد.<br />
۸- واقعیت این است که، اگر از عبادات روز مره ای که انجام می دهیم لذتی نمی بریم باید به اخلاص خود به دیده تردید نگاه کنیم. </span><br />
الهی !!! این همه عظمت فقط در یک واژه ( الله اکبر )  خداوند چه عزّت و عظمتی به بنده  خالصش عطا می کند که شیطان صراحتاً  خود را در مقابل او ناتوان و ناچیزمیبیند.خوشا به حال دل ها ی خالص و صاف و بی آلایش، که فقط  صفات زیبا و پسندیده  را در خود جای داده اند و در قلب و روحشان به روی هر چه غیر خداست بسته شده است.<br />
اخلاص ، مخلَص ، خلوص ( زیباترین و شورانگیزترین واژه هایی که اگر تمام عمر هم در این واژهای لطیف و ظریف تفکر و توجّه کنیم باز هم نمیتوانیم به توصیف زیبایی ها و اسرار این واژه وصف ناپذیر بپردازیم و به درستی درکش کنیم)<br />
<span style="color: #ff0000;">الها توفیق درک و نائل آمدن به این مقام و منزلت نزد خودت را به شایسته ترین بندگانت عنایت بفرما. الهی آمین آمین</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.224.ir/?feed=rss2&amp;p=842</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>هفت شهر عشق</title>
		<link>http://www.224.ir/?p=840</link>
		<comments>http://www.224.ir/?p=840#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Dec 2011 21:21:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ادبي]]></category>

		<category><![CDATA[عرفاني]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.224.ir/?p=840</guid>
		<description><![CDATA[منطق الطیر :
مثنوی پربار منطق الطیر را شیخ عطار برای بیان حقیقت شناخت پروردگار سروده است و در آفرینش رمز مرغان و زبان و سخن گفتن ایشان و جان دادن همه و زنده مانده سی مرغ تنها یک سخن دارد تا بگوید: &#8221; هر که خود را شناخت، خدا را شناخت.&#8221;  به حقیقت نیز منطق [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="color: #ff0000;">منطق الطیر :</span></strong><br />
مثنوی پربار منطق الطیر را شیخ عطار برای بیان حقیقت شناخت پروردگار سروده است و در آفرینش رمز مرغان و زبان و سخن گفتن ایشان و جان دادن همه و زنده مانده سی مرغ تنها یک سخن دارد تا بگوید: &#8221; هر که خود را شناخت، خدا را شناخت.&#8221;  به حقیقت نیز منطق الطیر عطار دارای اشعاری فوق العاده زیبا و مضامین عرفانی بلندی است که هر یک از آنها انسان را مدهوش و فریفته خویش می کند، اما حظ و بهره واقعی را تنها کسانی می برند که اهل معرفت و تفکرند.<br />
<span style="color: #ff0000;">عطار درباره منطق الطیر خود می گوید:</span><span style="color: #008000;"><br />
اهل صورت غرق گفتار منند        /              اهل معنی  مرد اسرار مننـد<br />
این کتاب آرایش است ایام را         /              خاص را داده نصیب وعام را</span><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">هفت وادی: هفت شهر عشق</span></strong><br />
در منطق الطیر هدهد که نماد پیر راه است خطاب به مرغان عالم قبل از شروع پرواز از هفت صحرای بی کران ، هفت وادی را بدین گونه شرح می دهد:<br />
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم<br />
هفت شهر عشق یا هفت وادی در اصطلاح عرفان شیخ عطار نیشابوری مراحلی است که سالک طریقت باید طی کند که طی این مراحل را به بیابان های بی زینهاری تشبیه کرده است که منتهی به کوه های بلند و بی فریادی می شود که سالک برای رسیدن به مقصود از عبور این بیابان های مخوف و گردنه های مهلک ناگزیر است .شرح کامل و تعلیم این هفت وادی مخوف که در واقع راه حضرت عشق است در کتاب منطق الطیر در قالب داستان سفر مرغان به رهبری هدهد و حکایاتی که رخ می دهد آمده است.<span style="color: #003300;"><br />
<span style="color: #339966;">پله اول:     طلب<br />
پله دوم :    عشق<br />
پله سوم:    معرفت<br />
پله چهارم:  استغنا<br />
پله پنجم:     توحید<br />
پله ششم:    حیرت<br />
پله هقتم:     فقر<br />
</span></span><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">اولین مرحله طلب: </span></strong><br />
در لغت بمعنی جستن است و در اصطلاح صوفیان &#8220;طالب&#8221; سالکی است که از خواستن طبیعی و لذات نفسانی عبور نماید و پرده پندار از روی حقیقت براندازد و از کثرت به وحدت رود تا انسان کاملی گرد. یا به قولی از کشف المحجوب آنرا گویند که شب و روز به یاد حقیقت و حضرت عشق باشد در هر حالی در حقیقت «طلب» اولین قدم در تصوف است و آن حالتی است که در دل سالک پیدا می شود تا او را به جستجوی معرفت و تفحص در کار حقیقت و امیدارد. طالب صاحب این حالتست و مطلوب هدف و غایت و مقصود سالک است.<br />
در این مرحله سالک راه حقیقت باید مردانه گام در راه نهد و از خود بگذرد و همت قوی دارد و در همه حال و همه جا یار را بجوید و به دنبال او که در درون وی است، کند و کاو و جستجو نماید. این وادی وادی پر خطری است ولی سالک نباید وحشتی به دل راه دهد؛ سر تا پا تسلیم رضای او باشد و بکوشد تا بیابد که عاقبت جوینده یابنده بود.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>پله اول طلب :</strong></span><br />
چون فرو آیی به وادی طلب                       پیشت آید هر زمانی صدتعب<br />
صد بلا در هر نفس اینجا بود                     طوطی گردون، مگس اینجا بود<br />
جد و جهد اینجات باید سالها                       زانک اینجا قلب گردد کارها<br />
ملک اینجا بایدت انداختن                          ملک اینجا بایدت در باختن<br />
در میان خونت باید آمدن                           وز همه بیرونت باید آمدن<br />
چون نماند هیچ معلومت به دست                دل بباید پاک کرد از هرچ هست<br />
چون دل تو پاک گردد از صفات                تافتن گیرد ز حضرت نور ذات<br />
چون شود آن نور بر دل آشکار                  در دل تو یک طلب گردد هزار<br />
چون شود در راه او آتش پدید                    ور شود صد وادی ناخوش پدید<br />
خویش را از شوق او دیوانه‌وار                 بر سر آتش زند پروانه‌وار<br />
سر طلب گردد ز مشتاقی خویش               جرعه‌ای می، خواهد از ساقی خویش<br />
جرعه‌ای ز آن باده چون نوشش شود         هر دو عالم کل فراموشش شود<br />
غرقه‌ی دریا بماند خشک لب                    سر جانان می‌کند از جان طلب<br />
ز آرزوی آن که سربشناسد او                    ز اژدهای جان ستان نهراسد او<br />
کفر و لعنت گر به هم پیش آیدش                درپذیرد تا دری بگشایدش<br />
چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین                زانک نبود زان سوی در آن و این<br />
گفت ما را هفت وادی در ره است                   چون گذشتی هفت وادی درگه است</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>دومین مرحله عشق:</strong></span><br />
عشق: بزرگترین و سهمناک ترین وادی است که صوفی در آن قدم می گذارد. معیار سنجش و مهمترین رکن طریقت است. عشق در تصوف مقابل عقل در فلسفه است به همین مناسبت تعریف کاملی از <span style="color: #800080;">آن نمی توان کرد (یعنی گفتار و نوشتار در بیان حالات آن ناتوان است) چنانکه مولانا گوید:</span><br />
<span style="color: #339966;">عقل در شرحش چو خر در گل بخفت     /        شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت</span><br />
شعرای بسیاری به این مرتبه رسیدند و حالات خودشان را در غالب غزل هایی به انسان ها سپردند مانند غزلیات دیوان کبیر مولانا، غزیلیات حافظ و سعدی و&#8230;<br />
برای توجه به کیفیت عشق می توان به مراجع زیادی می توان مراجعه نمود. برای مثال شهاب الدین سهروردی در کتاب رساله فی حقیقه العشق خود می گوید: &#8220;عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گیاهیست که در باغ پدید می آید. در بن درخت. اول، بیخ در زمینی سخت کند، پس سر برآورد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در میان رگ درخت نماند و هر غذا که بواسطه آب و هوا بدرخت می رسد بتاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود.&#8221; بطوریکه گفته شد صوفیان را در توصیف عشق و محبت و محبوب و تقدیم و تأخیر آنها و کیفیت این عشق و تاثیر آن در سالک و لزوم عشق در طریقت بسیار سخن رانده اند و شرح آنهمه در اینجا میسر نیست درین وادی وجود طالب و سالک مالامال از عشق و شوق و مستی می گردد و چون صراحی لبریز می شود. عشق وجودش را چنان پر می سازد که یکسره آتش سوزان می شود و در تب و تاب می افتد. عشق به پروردگار به صورت عشق به همه مظاهر هستی که جلوه رخ دوست هستند، نمودار می گردد و در عین سوز و گداز و اشتعال درون سر تا پا خوبی و صفا و صلح و آشتی می گردد. می سوزد و به یاد دوست، همه کس و همه چیز را دوست می دارد:<br />
<span style="color: #339966;"> زنده دل باید درین ره مردکار          تا کند در هر نفس صد جان نثار</span><br />
<span style="color: #800080;">درین حال سالک خود را در مسیر و جریان کل کاینات می بیند و با تمام ذرات هستی همراه و همراز می گردد؛</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">پله دوم :عشق</span></strong><br />
بعد ازین وادی عشق آید پدید                    غرق آتش شد کسی کانجا رسید<br />
کس درین وادی بجز آتش مباد                  وانک آتش نیست عیشش خوش مباد<br />
عاشق آن باشد که چون آتش بود                گرم رو سوزنده و سرکش بود<br />
عاقبت اندیش نبود یک زمان                    در کشد خوش خوش بر آتش صد جهان<br />
لحظه‌ای نه کافری داند نه دین                   ذره‌ای نه شک شناسد نه یقین<br />
نیک و بد در راه او یکسان بود                 خود چو عشق آمد نه این نه آن بود<br />
ای مباحی این سخن آن تونیست                 مرتدی تو، این به دندان تو نیست<br />
هرچ دارد، پاک دربازد به نقد                   وز وصال دوست می‌نازد به نقد<br />
دیگران را وعده‌ی فردا بود                      لیک او را نقد هم اینجا بود<br />
تا نسوزد خویش را یک بارگی                  کی تواند رست از غم خوارگی<br />
تا به ریشم در وجود خود نسوخت               در مفرح کی تواند دل فروخت<br />
می‌طپد پیوسته در سوز و گداز                   تا بجای خود رسد ناگاه باز<br />
ماهی از دریا چو بر صحرا فتد                  می‌طپد تا بوک در دریا فتد<br />
عشق اینجا آتشست و عقل دود                   عشق کامد در گریزد عقل زود<br />
عقل در سودای عشق استاد نیست                عشق کار عقل مادر زاد نیست<br />
گر ز غیبت دیده‌ای بخشند راست                  اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست<br />
هست یک یک برگ از هستی عشق              سر ببر افکنده از مستی عشق<br />
گر ترا آن چشم غیبی باز شد                      با تو ذرات جهان هم راز شد<br />
ور به چشم عقل بگشایی نظر                     عشق را هرگز نبینی پا و سر<br />
مرد کارافتاده باید عشق را                         مردم آزاده باید عشق را</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>سومین مرحله معرفت:</strong></span><br />
معرفت: معرفت نزد علما همان علم است و هر عالم به حضرت حقیقت همان عارف است و هر عارفی عالم. ولی در نزد این قوم معرفت صفت کسی است که خدای را به اسماء و صفاتش شناسد و تصدیق او در تمام معاملات کند و به نفی اخلاق رذیله و آفات آن بنماید و او را در جمیع احوال ناظر داند و از هوا جس نفس و آفات آن دوری گزیند و همیشه در سروعلن با خدای باشد و باو رجوع کند.<br />
که عبارت است از شناخت و به نظر عرفا اصل معرفت شناخت خداوند و به قول هجویری که در کشف المحجوب می فرماید: «معرفت حیات دل بود به حق، و اعراض سر جز از حق، و ارزش هر کس به معرفت بود و هر که را معرفت نبود بی قیمت بود. نسبت به نفس خود و ذات حقیقت شناخت پیدا می کند و چشم دل و جان وی، چشم سر و چشم درونی وی باز می شود و بنا به تعبیری در اینجاست که عارف پاکدل چشم جانش به حقایق و رموز دستورهای دین و هدف انبیاء باز می گردد:<span style="color: #339966;"><br />
جان ما را تا به حق شد چشم باز              بس که گفت و بس گل معنی که رفت<br />
پاک رو داند که در اسرار عشق               بهتر از ما راهبر نتوان گرفت</span><br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>پله سوم:معرفت</strong></span><br />
بعد از آن بنمایدت پیش نظر                                معرفت را وادیی بی پا و سر<br />
هیچ کس نبود که او این جایگاه                            مختلف گردد ز بسیاری راه<br />
هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست                          سالک تن، سالک جان، دیگرست<br />
باز جان و تن ز نقصان و کمال                            هست دایم در ترقی و زوال<br />
لاجرم بس ره که پیش آمد پدید                             هر یکی بر حد خویش آمد پدید<br />
کی تواند شد درین راه خلیل                                عنکبوت مبتلا هم سیر پیل<br />
سیر هر کس تا کمال وی بود                               قرب هر کس حسب حال وی بود<br />
گر بپرد پشه چندانی که هست                              کی کمال صرصرش آید بدست<br />
لاجرم چون مختلف افتاد سیر                              هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر<br />
معرفت زینجا تفاوت یافتست                               این یکی محراب و آن بت یافتست<br />
چون بتابد آفتاب معرفت                                    از سپهر این ره عالی صفت<br />
هر یکی بینا شود بر قدر خویش                           بازیابد در حقیقت صدر خویش<br />
سر ذراتش همه روشن شود                                گلخن دنیا برو گلشن شود<br />
مغز بیند از درون نه پوست او                            خود نبیند ذره‌ای جز دوست او<br />
هرچ بیند روی او بیند مدام                                ذره ذره کوی او بیند مدام<br />
صد هزار اسرار از زیر نقاب                            روز می‌بنمایدت چون آفتاب<br />
صد هزاران مرد گم گردد مدام                            تا یکی اسرار بین گردد تمام<br />
کاملی باید درو جانی شگرف                              تا کند غواصی این بحر ژرف<br />
گر ز اسرارت شود ذوقی پدید                            هر زمانت نو شود شوقی پدید<br />
تشنگی بر کمال اینجا بود                                  صد هزاران خون حلال اینجا بود</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>چهارمین مرحله  استغنا:</strong></span><br />
استغنا: یعنی بی نیازی یا رسیدن نفس به حالت بدون خواستن دنیوی. ترک اعراض دنیوی است ظاهراً و نفی اعراض اخروی و دنیوی باطناً و تفصیل این جمله آنست که مجرد حقیقی آن کسی بود که بر تجرد از دنیا طالب عوض نباشد بلکه باعث بر آن تقرب بر حضرت الهی بود. خالی شدن قلب و سر سالک است از ماسوی الله و بحکم &#8220;فاخلع نعلیک&#8221; باید آنچه موجب بُعد (دوری) بنده است از حق از خود دور کند. درین مرحله صوفی و سالک چنان به «او» متکی می گردد که از همه چیز و همه کس جز او بی نیاز می گردد: و خود را در کوی امن و رجا مستغنی می یابد و از همه مال و مقام و جلوه های وسوسه انگیز زندگی بیکباره دل می کند و طمع می برد:<br />
<span style="color: #339966;"> ای بس که چو پروانه پر سوخته زان شمع      در کوی رجا دامن پندار گرفتیم</span><br />
و این مرحله رسیدن به فقر سلوکی است که استغنای کامل و بی نیازی به همه چیز است و این همان است که پیامبر اکرم می فرمود: الفقر فخری. که رسیدن به این مرحله و پشت پا زدن به هوس ها و جلوه های دنیایی، پا گذاردن بر سر افلاک و نه گنبد میناست و اینجاست که سالک می تواند با افتخار خود را بالاتر و برتر از حطام دنیا و زخارف خاکی مشاهده کند و صفات خداوندی را در وجودش متجلی ببیند.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>پله چهارم:استغنا</strong></span><br />
بعد ازین وادی استغنا بود                                 نه درو دعوی و نه معنی بود<br />
می‌جهد از بی‌نیازی صرصری                          می‌زند بر هم به یک دم کشوری<br />
هفت دریا یک شمر اینجا بود                            هفت اخگر یک شرر اینجا بود<br />
هشت جنت نیز اینجا مرده‌ایست                         هفت دوزخ همچو یخ افسرده ایست<br />
هست موری را هم اینجا ای عجب                      هر نفس صد پیل اجری بی سبب<br />
تا کلاغی را شود پر، حوصله                           کس نماند زنده در صد قافله<br />
صد هزاران سبز پوش از غم بسوخت                  تا که آدم را چراغی برفروخت<br />
صد هزاران جسم خالی شد ز روح                      تا درین حضرت دروگر گشت نوح<br />
صد هزاران پشه در لشگر فتاد                           تا براهیم از میان با سرفتاد<br />
صد هزاران طفل سر ببریده گشت                       تا کلیم الله صاحب دیده گشت<br />
صد هزاران خلق در زنار شد                            تا که عیسی محرم اسرار شد<br />
صد هزاران جان و دل تاراج یافت                       تا محمد یک شبی معراج یافت<br />
قدر نه نو دارد اینجا نه کهن                              خواه اینجا هیچ کن خواهی مکن<br />
گر جهانی دل کبابی دیده‌ای                               همچنان دانم که خوابی دیده‌ای<br />
گر درین دریا هزاران جان فتاد                          شب نمی در بحر بی‌پایان فتاد<br />
گر فروشد صد هزاران سر بخواب                      ذره‌ای با سایه‌ای شد ز آفتاب<br />
گر بریخت افلاک و انجم لخت لخت                    در جهان کم گیر برگی از درخت<br />
گر ز ماهی در عدم شد تا به ماه                         پای مور لنگ شد در قعر چاه<br />
گر دو عالم شد همه یک بارنیست                      در زمین ریگی همان انگار نیست<br />
گر نماند از دیو وز مردم اثر                           از سر یک قطره باران در گذر</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>پنجمین مرحله توحید:</strong></span><br />
توحید: در لغت حکم است بر اینکه چیزی یکی است و علم داشتن به یکی بودن آن است و در اصطلاح اهل حقیقت تجرید ذات الهی است از آنچه در تصور یا فهم یا خیال یا وهم و یا ذهن آید. <span style="color: #339966;"><br />
عطار گوید:  تو در او گم گرد توحید این بود      /     گم شدن کم کن تو تفرید این بود (منطق الطیر)</span><br />
شیخ ما (ابوسعید ابوالخیر) گفت حق تعالی فرد است او را بتفرید باید جستن تو او را بمداد و کاغذ جویی کی یابی(از کتاب اسرار التوحید) اکنون عارف به مرحله توحید می رسد «چشم دل باز می کند که جان بیند» در این حال مشاهده می کند که در جهان «یکی هست و هیچ نیست جز او» و بر هر چه بنگرد او را در وی می بیند. حضرت علی علیه السلام می فرماید:<br />
<span style="color: #339966;">ما نظرت فی شیء الا و ما رأیت الله فیه</span><span style="color: #ff0000;"><br />
در این حال عارف همه چیز و همه جا را مظهر و آفریده اویند زیبا می بیند و می ستاید</span><br />
<span style="color: #339966;"> به دریا بنگرم دریا ته بینم                     به صحرا بنگرم صحرا ته بینم<br />
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت          نشان از قامت رعنا ته بینم</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;">عارف می بیند که همه چیز مظهر زیبایی اوست:</span><br />
<span style="color: #339966;">ای گرفته حسن تو هر دو جهان        در جهالت خیره چشم عقل و جان<br />
جان تن جانست و جان جان تویی      در جهان جانی و در جانی جهان</span></p>
<p>وی حتی جدا دانستن حق را از خود و از عالم هستی که جلوه رخ دوست است دوگانگی می داند، به مصداق کنت کنزا مخفیا، معتقد است که جهان هستی تجلی و جلوه رخ دوست است و هر چه هست اوست و جز او هیچ نیست.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>پله پنجم: توحید</strong></span></p>
<p>بعد از این وادی توحید آیدت                                منزل تفرید و تجرید آیدت<br />
رویها چون زین بیابان درکنند                              جمله سر از یک گریبان برکنند<br />
گر بسی بینی عدد، گر اندکی                               آن یکی باشد درین ره در یکی<br />
چون بسی باشد یک اندر یک مدام                         آن یک اندر یک، یکی باشد تمام<br />
نیست آن یک کان احد آید ترا                               زان یکی کان در عدد آید ترا<br />
چون برونست از احد وین از عدد                          از ازل قطع نظر کن وز ابد<br />
چون ازل گم شد، ابد هم جاودان                           هر دو را کی هیچ ماند در میان<br />
چون همه هیچی بود هیچ این همه                         کی بود دو اصل جز پیچ این همه</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>ششمین مرحله حیرت:</strong></span><br />
حیرت : یعنی سرگردانی و در اصطلاح اهل الله امریست که وارد می شود بر قلوب عارفین در موقع تامل و حضور و تفکر آنها را از تامل و تفکر حاجب گرد. در این مرحله در دل عاشق و اهل الله در وقت تامل و تفکر و حضور، حیرت و سرگردانی وارد می شود و آنگاه او را متحیر می سازد و در طوفان فکرت و معرفت سرگردان می شود و هیچ باز نداند. اگر عیان کنی زندیقی، اگر شاهد شوی متحیر گردی، لیکن حیرت در حیرت و بیابان در بیابانرسدی به عالم عدم در عدم و در آن متحیر شدی تا ندانی که تو کیستی. آنگه در تو انوار قدم پیدا شود و تو را در خود باقی گرداند. به او بمانی و به نعت تحیر و عجز از ادراک آن و حقیقت آن.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>پله ششم:حیرت</strong></span></p>
<p>بعد ازین وادی حیرت آیدت                                کار دایم درد و حسرت آیدت<br />
هر نفس اینجا چو تیغی باشدت                             هر دمی اینجا دریغی باشدت<br />
آه باشد، درد باشد، سوز هم                                روز و شب باشد، نه شب نه روز هم<br />
ازبن هر موی این کس نه به تیغ                          می‌چکد خون می‌نگارد ای دریغ<br />
آتشی باشد فسرده مرد این                                  یا یخی بس سوخته از درد این<br />
مرد حیران چون رسد این جایگاه                         در تحیر مانده و گم کرده راه<br />
هرچ زد توحید بر جانش رقم                              جمله گم گردد از و گم نیز هم<br />
گر بدو گویند مستی یا نه‌ای                                 نیستی گویی که هستی یا نه‌ای<br />
در میانی یا برونی از میان                                 بر کناری یا نهانی یا عیان<br />
فانیی یا باقیی یا هر دوی                                    یا نه‌ی هر دو توی یا نه توی<br />
گوید اصلا می‌ندانم چیز من                                 وان ندانم هم ندانم نیز من<br />
عاشقم اما ندانم بر کیم                                        نه مسلمانم نه کافر، پس چیم<br />
لیکن از عشقم ندارم آگهی                                   هم دلی پرعشق دارم هم تهی</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>هفتمین مرحله: فقروفنا</strong></span><br />
فقر: در اصطلاح عرفان فقر با فقر دنیوی فرق دارد . ابوتراب نخشبی گفت: حقیقت غنا آنست که مستغنی (بی نیاز ) باشی از هر که مثل تست و حقیقت فقر آنست که محتاج باشی بهر که مثل تست.<br />
فنا:  سقوط اوصاف مذمومه است از سالک و آن بوسیله کثرت ریاضات حاصل شود و نوع دیگر فنا عدم احساس سالک است بعالم ملک و ملکوت و استغراق اوست در عظت باریتعالی و مشاهده حق.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>پله هفتم:فقروفنا</strong></span><br />
بعد ازین وادی فقرست و فنا                            کی بود اینجا سخن گفتن روا<br />
عین وادی فراموشی بود                                 لنگی و کری و بیهوشی بود<br />
صد هزاران سایه‌ی جاوید تو                           گم شده بینی ز یک خورشید تو<br />
بحرکلی چون بجنبش کرد رای                          نقشها بر بحر کی ماند بجای<br />
هر دو عالم نقش آن دریاست بس                       هرک گوید نیست این سوداست بس<br />
هرک در دریای کل گم بوده شد                         دایما گم بوده‌ی آسوده شد<br />
دل درین دریای پر آسودگی                             می‌نیابد هیچ جز گم بودگی<br />
گر ازین گم بودگی بازش دهند                          صنع بین گردد، بسی رازش دهند<br />
سالکان پخته و مردان مرد                              چون فرو رفتند در میدان درد<br />
گم شدن اول قدم، زین پس چه بود                    لاجرم دیگر قدم را کس نبود<br />
چون همه در گام اول گم شدند                         تو جمادی گیر اگر مردم شدند<br />
عود و هیزم چون به آتش در شوند                   هر دو بر یک جای خاکستر شودند<br />
این به صورت هر دو یکسان باشدت                  در صفت فرق فراوان باشدت<br />
گر پلیدی گم شود در بحر کل                          در صفات خود فروماند بذل<br />
لیک اگر پاکی درین دریا بود                          او چون بود در میان زیبا بود<br />
نبود او و او بود، چون باشد این                      از خیال عقل بیرون باشد این</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.224.ir/?feed=rss2&amp;p=840</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>تکامل روح آدمی قسمت دوم:</title>
		<link>http://www.224.ir/?p=831</link>
		<comments>http://www.224.ir/?p=831#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Dec 2011 20:00:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عرفاني]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.224.ir/?p=831</guid>
		<description><![CDATA[تکامل یکی از زیبا ترین و تاثیر گذار ترین مباحثی است که بحث بسیار گسترده و بزرگ در رشته زیست شناسی است توضیحاتی برسر رشته انسان ها و کلا &#8220;طبیعت&#8221; دردنیا می دهد. بحث تکامل و چگونگی تکمیل شدن &#8220;طبیعت&#8221; (اعم از انسان و مابقی موجودات) تا حدی گسترده است که به راحتی می تواند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تکامل یکی از زیبا ترین و تاثیر گذار ترین مباحثی است که بحث بسیار گسترده و بزرگ در رشته زیست شناسی است توضیحاتی برسر رشته انسان ها و کلا &#8220;طبیعت&#8221; دردنیا می دهد. بحث تکامل و چگونگی تکمیل شدن &#8220;طبیعت&#8221; (اعم از انسان و مابقی موجودات) تا حدی گسترده است که به راحتی می تواند در ایدئولوژی های شما و روش زندگی تان هم تاثیر بگذارد.از یک جهت نیز بحث مفهوم تکامل در تاریخ و به تعبیر دیگر تکامل اجتماعی و پیشرفت اجتماعی انسان هم وجود دارد. علماء کلاً برای انسان قائل به دو تکاملند :<br />
یکی‏ تکامل طبیعی و زیستی که در زیست شناسی خوانده و دیده‏اید ، که انسان را کاملترین حیوان و آخرین حلقه تکامل طبیعی حیوانات دانسته‏اند . معنی‏ تکامل طبیعی روشن است ، یعنی تکاملی که آنرا جریان طبیعت بدون دخالت و خواست خود انسان بوجود آورده است . از این جهت میان انسان و سایر حیوانات تفاوتی نیست یعنی یک مسیر طبیعی جبری قهری ، هر حیوانی را به‏ مرحله‏ای رسانده است ، انسان را هم همان جریان به مرحله‏ای که امروز ما او را انسان می‏نامیم و او را نوعی خاص در مقابل سایر انواع می‏دانیم رسانده‏ است.<br />
دوم تکامل تاریخی : اما تکامل تاریخی یا تکامل اجتماعی یعنی سیر جدیدی از تکامل که در این سیر جدید ، طبیعت به آن شکل دخالت ندارد.این تکامل ، تکامل‏ اکتسابی است، یعنی تکاملی است که انسان با دست خود آنرا کسب‏ کرده است و دوره به دوره هم آنرا از طریق تعلیم و تعلم منتقل کرده است‏ ، نه از طریق وراثت. تکامل طبیعی بدون اختیار و اکتساب انسان رخ داده‏ است و با یک سلسله قوانین ارثی دوره به دوره طی شده است . ولی تکامل‏ اجتماعی یا تاریخی انسان چون اکتسابی است و به دست خود انسان بوجود آمده است انتقالش ازنسلی است وبه دست خود انسان بوجود آمده است‏ انتقالش از نسلی به نسلی و از دوره‏ای به دوره‏ای و احیانا از منطقه‏ای به‏ منطقه‏ای ، بوسیله شما ارث نبوده و امکان هم نداشته است بلکه بوسیله‏ تعلیم و تعلم و یاد دادن و یاد گرفتن ، و در درجه اول بوسیله فن نوشتن‏ انجام شده است که می‏بینیم قرآن کریم هم به قلم و ابزارهای نوشتن قسم‏ می‏خورد : <span style="color: #008000;">&#8221; « ن و القلم و ما یسطرون » &#8221; و یا : &#8221; « اقرا باسم‏ ربک الذی خلق ، خلق الانسان من علق ، اقرأ و ربک الاکرم ، الذی علم‏ بالقلم »&#8221; </span>بخوان به نام پروردگارت که بیافرید ، انسان را از خون بسته بیافرید ، بخوان و پروردگارت ارجمندتر است ، همانکه به وسیله‏ قلم بیاموخت &#8221; <span style="color: #ff0000;">( سوره قلم وعلق)</span><br />
خدای بزرگوار تو همان است که قلم بدست گرفتن را به انسان آموخت یعنی‏ استعداد پیشرفت در تکامل تاریخی و تکامل اجتماعی به انسان داد. در اینکه جامعه بشر از بدو پیدایش ، از زمانی که شروع کرده است به‏ ایجاد تمدن ، رو به پیشرفت و رو به تکامل بوده است تقریبا جای بحث‏ نیست. همه ما می‏دانیم که همانطوری که تکامل طبیعی تدریجاً رخ داده است‏ ، تکامل اجتماعی هم تدریجا رخ داده است با یک تفاوت و آن اینکه هر چه زمان گذشته است بر سرعت این تکامل افزوده‏ است و به اصطلاح علمی ، یک حرکت مقرون به شتاب بوده است یعنی حرکت‏ بوده و سکون نبوده است و تازه حرکت یکنواخت هم نبوده است. تکامل ، حرکت از سطحی به سطح بالاتر است . ولی پیشرفت در یک سطح افقی‏ هم درست است . یک سپاهی که سرزمینی را اشغال کرده است وقتی قسمت‏ دیگری را بر متصرفات خودش اضافه می‏کند ، می‏گوئیم پیشروی کرده است یعنی‏ در همان سطحی که بوده مقدار دیگری به قلمرو خودش افزوده است. چرا اینجا نمی‏گوئیم تکامل ؟ برای اینکه در تکامل تعالی خوابیده است. پس‏ وقتی که ما می‏گوئیم تکامل اجتماعی ، در مفهومش تعالی انسان از نظر اجتماعی است نه صرف پیشرفت .ای بسا چیزها که برای انسان و جامعه‏ انسان پیشرفت باشد ولی برای جامعه انسانی تکامل و تعالی شمرده نشود.<br />
حال این سئوال پیش می آید که پس هدف و راز خلقت خداوند از آفرینش انسان چه بوده است؟ فلسفه آفرینش انسان، در فلسفه عمومی خلقت همه موجودات تعریف شده است. این دو ماهیتی جدای از هم ندارند. باید دید که هدف خداوند از آفرینش همه موجودات چیست تا آن گاه فلسفه آفرینش انسان و هدف اصلی آن ( تکامل انسان) برای ما روشن گردد. درحقیقت  تکامل، در درجات و مراحل مختلف برای انسان شکل می گیرد.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>مرحله اول:</strong> </span>تراب <span style="color: #008000;">(خاک)، «فَاِنّا خلَقْناکُم مِنْ تُرابٍ؛</span> به درستی که ما شما را از خاک آفریدیم.<span style="color: #ff0000;">(سوره حج آیه ۵)</span> این گام نخست است که انسان با آن همه استعداد و شایستگی ها، این برترین موجودات جهان، از خاکی که در کم ارزش بودن پدید آمده است، این نهایت قدرت نمایی خداست که از چنین مواد ساده‌ای چنان موجود بدیعی آفریده است. در این جا منظور از خاک ممکن است خاکی باشد که حضرت آدم علیه السلام از آن آفریده شده است، و هم چنین امکان دارد اشاره به این باشد که همه انسان ها قطع نظر از این نیز، از خاک هستند، چرا که تمام مواد غذایی که نطفه را تشکیل می دهد. و سپس مواد تغذیه کننده آن، همه از خاک گرفته می شوند. البته بدون شک تمام اجزاء بدن از خاک گرفته نشده، ولی ازآن جا که ستون اصلی اعضای بدن را موادی که از خاک گرفته شده تشکیل می دهند،این تعبیر کاملاً صحیح می‌باشد که انسان ازخاک است.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">مرحله دوم:</span></strong> این مرحله از چند قسمت تشکیل شده است:نطفه <span style="color: #008000;">«ثُمَّ جَعَلْنا نُطْفَهَ فی قَرارٍ مکینٍ؛[ مؤمنون آیه ۱۳/] </span>سپس او را نطفه ای در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار دادیم.» خاک این موجود ساده و پیش پا افتاده و خالی از حس و حرکت و حیات، تبدیل به نطفه می شود، نطفه ای که از موجودات زنده ذرّه بینی اسرارآمیزی تشکیل یافته که در مرد «اسپرم» و در زن «اوول» نامیده می شود. البته باید متذکر شد که در آیه شریفه، از سوره مؤمنون، <span style="color: #008000;">«ولقد خلقنا الانسان مِنْ سُلالهَ من طین؛ </span>و ما انسان را ازعصاره‌ای از گل آفریدیم»<span style="color: #ff0000;">[ مؤمنون آیه ۱۲/] </span>مراد از انسان، نوع بشر است که در نتیجه شامل آدم علیه السلام  و همه ذرّیه و نسل او می شود، لکن یک فرقی می توان بین خلقت آدم علیه السلام و بقیه انسان ها قائل شد و آن این که حضرت آدم علیه السلام از گل آفریده شده، ولی از آن به بعد نسل او از نطفه خلق شده اند، به قرینه این که خداوند متعال در جای دیگری از قرآن می فرماید: «خداوند متعال آفرینش انسان را از گل آغاز کرد سپس نسل او را از عصاره ای از آب ناچیز و بی قدر آفریده.<span style="color: #ff0000;">[ سجده آیات ۷ ، ۸ و حجرآیه ۲۹/]</span><br />
صفات کمالیه خدا اقتضا دارد جهان به گونه‌ای آفریده شود که در مجموع بیشترین کمال و خیر ممکن را داشته باشد; یعنی از برکت نظام احسن که بر جهان آفرینش حاکم است‌، انسانی که از ماده زمینی خلق شده‌، بتواند با پیمودن راه تکامل به گوهری آسمانی و شریف تبدیل شده‌، از نظر مراتب کمال از هر موجود دیگر برتری یابد و به خدا تقرب جوید. خلق جمادات و نباتات و حیوانات و&#8230; در راستای پیدایش نظام احسنی است که در مجموع زمینه رشد انسان را فراهم می‌آورد. این پرسش‌، سابقه دیرینه‌ای دارد و مانند برخی از مسائل فلسفی‌، برای همگان مطرح است‌. غالب انسان‌ها مایلند بفهمند که هدف خلقت خودشان و یا مجموعه انسان‌ها چیست‌؟ این پرسش برای افرادی به صورت یک عقده &#8220;لاینحل‌&#8221; در می‌آید که دایره هستی را به جهان ماده منحصر می‌نمایند و مرگ را پایان زندگی بشر می‌دانند و عالمی به نام &#8220;رستاخیز&#8243; و سرایی به عنوان &#8220;آخرت‌&#8221; را نمی‌پذیرند; امّا کسانی که زندگی مادّی را برای انسان‌، منزلی از منازل زندگی بشر می‌دانند و به دنبال این جهان به سرای دیگری معتقدند و این جهان را روزنه و پلی برای نیل به ابدیت می‌دانند، پاسخ به این پرسش‌، آسان است و بر فرض اگر هدف از آفرینش انسان را در این جهان نتوانند بدانند، هدف از خلقت را در جهان دیگر و در زندگی ابدی‌، جست‌وجو می‌کنند و می‌گویند: &#8220;هدف خلقت انسان‌، در این جهان‌، آماده کردن او برای یک زندگی ابدی و جاودانی است که خود، هدف و مطلوب نهایی است‌.&#8221; بعد از ذکر این مقدمه‌، به طور اجمال به بررسی هدف‌ِ آفرینش می‌پردازیم‌: برای خلقت و آفرینش‌، دو هدف می‌توان تصور کرد: نخست‌:بیاندیشیم، جستجو کنیم، بیابیم، و به کار ببنیدیم.که به ان هدف متوسط گویند.هدف متوسطِ خلقت‌، عبادت و بندگی خداست‌. این مطلب‌، در همه پدیده‌های عالم‌، ساری و جاری است‌. خداوند، درباره همه اشیای مادّی عالم می‌فرماید:<span style="color: #008000;">&#8220;وَ إِن مِّن شَی‌ْءٍ إِلآ یُسَبِّح‌ُ بِحَمْدِه‌ِ وَ لَـَکِن لآ تَفْقَهُون‌َ تَسْبِیحَهُم‌ْ&#8230;&#8221;</span> <span style="color: #ff0000;">(اسرأ آیه ۴۴)</span> همه موجودات‌، تسبیح خدا می‌گویند; امّا شما تسبیح آنان را نمی‌فهمید.&#8221; و درباره انسان و جن‌ّ نیز می‌فرماید: <span style="color: #008000;">&#8220;وَ مَا خَلَقْت‌ُ الْجِن‌َّ وَ الاْنس‌َ إِلآ لِیَعْبُدُون‌ِ&#8221;.</span><span style="color: #ff0000;">(ذاریات‌ آیه ۵۶)</span> آفرینش انسان و جن‌ّ برای بندگی است‌. بنابراین‌، از دیدگاه وحی‌، همه هستی تسبیح‌گوی ذات اوست‌!.<br />
دوم‌: هدف غایی و عالی‌با مراجعه به آیات قرآن و روایات اهل‌بیت‌:، روشن می‌شود که امّا هدف عالی و غایی‌، وصول به مبدأ نور هستی است‌; یعنی منتهی‌الیه سیر مخلوقات‌، اوست‌: <span style="color: #008000;">&#8220;وَ أَن‌َّ إِلَی‌َ رَبِّکَ الْمُنتَهَی‌َ&#8221;</span><span style="color: #ff0000;">(نجم‌آیه۴۲)</span>انتهای سیرانسان به سوی پروردگاراست‌<span style="color: #008000;">:&#8221;إِن‌َّ إِلَی‌َ رَبِّکَ الرُّجْعَی‌َّ&#8221;</span>.<span style="color: #ff0000;">(علق‌آیه۸)</span> بازگشت همگان به سوی خداست‌: <span style="color: #008000;">&#8220;إِنَّا لِلَّه‌ِ وَ إِنَّـآ إِلَیْه‌ِ رَجِعُون‌&#8221;</span>.<span style="color: #ff0000;">(بقره‌ آیه ۱۵۶)</span> همه این آیات‌، غایت سیر را روشن می‌کند. البته رسیدن به خدا، همان به کمال مطلق رسیدن مخلوقات است‌. هنگامی پدیده‌های هستی کمال آخِر خود را می‌یابند که به قرب الهی برسند. پس روشن شد هدف غایی خلقت‌، به کمال رسیدن همه موجودات و رسیدن انسان به مقام قرب الهی است‌.<br />
در این‌جا دو مطلب دیگر را نیز باید مورد توجه قرار داد: نخست این‌که خدای متعال‌، فیاض به تمام معناست و باران رحمت او همیشه بر بندگان می‌بارد و مانعی هم برای آن نمی‌توان تصور کرد; به دیگر سخن‌، مقتضی موجود و مانع مفقود است‌; پس باید خلق کند; چون لازمه ذات او خلاقیت و فیاض بودن است‌. دوم این‌که آیا خدا در آفرینش‌، ذی‌نفع است یا نه‌؟ در پاسخ باید گفت‌: منفعت و سود، به خلق بر می‌گردد; نه به خالق‌; یعنی خدا ذی‌نفع نیست‌; یا به عبارت دیگر، ناقص نیست که با این کار به کمال برسد; بلکه سود به مخلوق بر می‌گردد.<br />
<span style="color: #008000;"><strong> من نکردم خلق تا سودی کنم‌    بلکه تا بر بندگان جودی کنم‌ </strong></span><br />
به دیگر سخن‌: آفرینش‌، احسان و فیض از جانب خدا نسبت به مخلوقات است و چنین آفرینشی حُسن ذاتی دارد و قیام به انجام دادن فعلی که ذاتاً پسندیده است‌، جز این‌که خودِ فعل زیبا باشد، به چیز دیگری نیاز ندارد; بنابراین اگر کسی بپرسد: چرا خالق منّان‌، دست به چنین کار پسندیده با لذات زده است‌؟ در پاسخ باید گفت‌: خداوند که فیّاض علی‌الاطلاق است‌، (با توجه به این‌که می‌توانست موجودی را خلق کرده‌، به کمال برساند) اگر چنین نمی‌کرد، جای پرسش و ایراد بر او بود. ممکن است این پرسش نیز در ذهن انسان مطرح شود که مگر خداوند نیازمند پرستش بندگان است‌؟ در پاسخ می‌گوییم‌: همان‌طور که می‌دانید، هدف از فعل‌، در خداوند متعال و انسان‌ها متفاوت است‌. هدف در افعال انسان عبارت است از فایده‌ای که هنگام فعل‌، انسان در نظر می‌گیرد و برای رسیدن به آن تلاش می‌کند; یعنی هدف انسان از فعالیت‌هایش دفع کمبودها و نیازمندی‌های خودش می‌باشد; امّا درباره خداوند نمی‌توان گفت‌: هدف از فعل او تأمین نیازمندی‌ها و رفع نواقص است‌; زیرا خدای متعال به چیزی نیاز ندارد تا برای تأمین آن کاری انجام دهد. او کمال مطلق است و هر کس هر چه دارد و هر بهره‌ای که از هستی داشته باشد، از او گرفته است و در ذات خود فاقد چیزی نیست تا با انجام دادن کاری کامل شود; بلکه هدف از افعال خداوند، تناسب با ذات الهی داشتن یا رفع نیاز بندگان است‌. عبادت هم جزو اهداف آفرینش است و از اهداف متوسط برای رسیدن به کمال نهایی و غایی می‌باشد و فایده عبادت‌، تنها عاید بنده می‌شود و او را پرورش داده‌، از نقص به کمال می‌برد و در عبادت‌ِ بنده هیچ فایده‌ای برای خداوند متصور نیست‌. بنابراین‌، همان‌طور که اشاره شد، هدف غایی از آفرینش انسان‌، تکامل و وصول به رحمت الهی است و افرادی می‌توانند از این رحمت و فیض الهی استفاده کنند که به نهایت درجه تکامل رسیده باشند; از این رو، اثر تکامل‌، آرامش در سایه سار رحمت الهی است‌:<span style="color: #008000;"> &#8220;وَ لاَ یَزَالُون‌َ مُخْتَلِفِین‌َ  إِلآ مَن رَّحِم‌َ رَبُّکَ وَ لِذَ لِکَ خَلَقَهُم‌ْ;</span> <span style="color: #ff0000;">(هود، ۱۱۸ و ۱۱۹) </span>آنان همواره در اختلافند; مگر آن‌چه پروردگارت رحم کند و برای همین &#8220;رحمت‌&#8221; آنان را آفرید.&#8221; که این باعث ورود به بهشت و زندگی جاودان داشتن در آن‌جا می‌شود. چنان‌که مولای متقیان می‌فرماید: &#8220;بی‌گمان‌، خدای سبحان دنیا را مقدمه‌ای برای زندگی پس از آن قرار داده است و آن را برای مردم‌، بوته آزمونی شمرده است تا هر آن‌که را نیکوکارتر است‌، باز شناسد. این است که ما برای دنیا آفریده نشده‌ایم و مأموریت‌ مان تلاش درجهت آن نیست‌; بلکه برای شناسایی خود و آزمایش دردنیا نهاده شده‌ایم‌&#8221;.خداوند وسایل کمال هر موجودی را در اختیار او می‌گذارد و اراده حکیمانه او بر این قرار گرفته که موجود بی‌جان به صورت طبیعی و جبری به سوی کمال خویش حرکت کند، در حالی که اراده حکیمانه او درباره موجودی چون انسان بر این تعلق گرفته است که از طریق اختیار و آزادی، کمالاتی را کسب نماید.<br />
از نظرگاه عقل اساساً اصل آفرینش یک گام تکاملی عظیم است، زیرا چیزی را از عدم به وجود آوردن، و نیستی را هستی دادن، و صفر را به مرحله عدد رساندن است، تمام برنامه‌های دینی و الهی بعد از گام اول در ادامه و راستای همین مسیر، و پی نمودن راه تکامل می‌باشد. قرآن با بینشی عمیق، سرنوشت نهایی و هدف از آفرینش انسان و حتّی جهان را مورد بررسی و کنکاش قرار داده و مقصد و مقصود مشخصی را برای آفرینش بیان نموده است. چرا که آفرینش این جهان بزرگ و خلقت موجود عظیمی به نام انسان، نمی‌تواند بدون هدف و باطل باشد. قرآن کریم می‌فرماید:<span style="color: #008000;">»أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لاتُرْجَعُونَ»</span> آیا می‌پندارید که شما را بیهوده آفریده‌ایم و به سوی ما باز نمی‌گردید؟ <span style="color: #ff0000;">(سوره مؤمنون، آیه ۱۱۵)</span><br />
یا در جای دیگر در ارتباط با کل نظام هستی می‌فرماید :<span style="color: #008000;">«یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً».</span><span style="color: #ff0000;">(سوره آل عمران ۱۹۱)</span><br />
<span style="color: #ff0000;">مراحل تکامل روح: </span><br />
<span style="color: #ff0000;">۱-</span> مرحله اول مرحله (موعظه و اندرز) است .<br />
<span style="color: #ff0000;">۲-</span> مرحله دوم مرحله پاکسازى روح انسان از انواع رذائل اخلاقى است.<br />
<span style="color: #ff0000;">۳- </span>مرحله سوم مرحله هدایت است که پس از پاکسازى انجام مى گیرد.<br />
<span style="color: #ff0000;">۴-</span> مرحله چهارم مرحله اى است که انسان لیاقت آن را پیدا کرده است که مشمول رحمت و نعمت پروردگار شود و هر یک از این مراحل به دنبال دیگرى قرار دارد.<br />
مى دانیم انسان موجودى است که بالاترین استعداد تکامل را دارد، از نقطه عدم آغاز به حرکت کرده وبه سوى بى نهایت همچنان پیش ‍ مى رود و هرگز چرخ تکامل او (هرگاه در مسیر باشد) متوقف نخواهد شد.از طرفى مى دانیم عبادت مکتب عالى تربیت است، اندیشه انسان را بیدار و فکر او را متوجه بى نهایت مى سازد، گرد وغبار گناه و غفلت را از دل و جان مى شوید، صفات عالى انسانى را در وجود او پرورش مى دهد ، روح ایمان را تقویت و آگاهى و مسئولیت به انسان مى بخشد. به همین دلیل ممکن نیست انسان لحظه اى در زندگى از این مکتب بزرگ تربیتى بى نیاز گردد، و آنها که فکر مى کنند، انسان ممکن است به جائى برسد که نیازى به عبادت نداشته باشد یا تکامل انسان را محدود پنداشته اند، و یا مفهوم عبادت را درک نکرده اند.هیچ مخلوقى در عالم فاصله قوس صعودى و نزولیش به اندازه انسان نیست، اگر داراى ایمان و اعمال صالح باشد (توجه داشته باشید که عملوا الصالحات همه اعمال صالح را شامل مى شود نه بعضى را) برترین خلق خدا است ، و اگر راه کفر و ضلالت و لجاج و عناد را بپوید چنان سقوط مى کند که بدترین خلق خدا مى شود!  این فاصله عظیم میان قوس صعودى و نزولى انسان گر چه مسأله حساس و خطرناکى است، ولى دلالت بر عظمت مقام نوع بشر و قابلیت تکامل او دارد، و طبیعى است که در کنار چنین قابلیت و استعداد فوق العاده اى امکان تنزل و سقوط فوق العاده نیز باشد.در اینجا سؤالى پیش مى آید که اگر هدف تکامل بوده چرا خداوند از آغاز انسان را در همه ابعاد، کامل نیافرید تا نیازى به پیمودن مراحل تکامل نبوده باشد؟<br />
سرچشمه این ایراد غفلت از این نکته است که شاخه اصلى تکامل، تکامل اختیارى است، و به تعبیر دیگرتکامل آنست که انسان راه را با پاى خود واراده و تصمیم خویش بپیماید، اگر دست او را بگیرند و به زور ببرند نه افتخار است و نه تکامل ، و اگر برای هر امر خیری کوچکترین اجباری در کار باشد حتى یک گام هم در این راه پیش نرفته است ، و لذا در آیات مختلف قرآن مجید به این واقعیت تصریح شده که اگر خدا مى خواست همه مردم به اجبار ایمان مى آوردند ولى این ایمان براى آنها سودى نداشت <span style="color: #008000;">«وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعًا أَفَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّىٰ یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ</span> <span style="color: #ff0000;">﴿سوره یونس آیه ٩٩﴾ </span> و اگر پروردگار تو مى‏خواست، قطعاً هر که در زمین است همه آنها یکسر ایمان مى‏آوردند<br />
همان طور که همه مخلوقات دارای هدف و غایت نسبی هستند بشر نیز بدون مقصود نمی تواند باشد و زندگیش بیهوده و عبث نیست بلکه ترقی و تکامل و سیر معین نسبی را می پیماید که با نظم کامل همچنان ادامه دارد. ذره ای از اعمال وی ضایع نمی شود و تمام کارهایش به قصد نیل به مراحل بعدی و تکامل نسبی خود می باشد. نه تنها بشر بلکه هیچ موجود، هیچ ماده و هیچ حرکت و عملی در جهان بدون مقصد نیست و نمی تواند باشد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.224.ir/?feed=rss2&amp;p=831</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>تکامل روح آدمی: قسمت اول</title>
		<link>http://www.224.ir/?p=823</link>
		<comments>http://www.224.ir/?p=823#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Nov 2011 07:58:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عرفاني]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.224.ir/?p=823</guid>
		<description><![CDATA[همین قدر که انسان بفهمید از کجا آمده، برای چه آمده و بعد درنهایت به کجا خواهد رفت، متوجه می شود که چه باید بکند.از آن پس دیگرسرگردان نمی ماند.هیچ معرفت بعد از معرفت الهی شریف تر و نافع تر از معرفت نفس انسانی نیست.هرذره ای در عالم هستی حیات دارد ، زیرا مدام درحال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">همین قدر که انسان بفهمید از کجا آمده، برای چه آمده و بعد درنهایت به کجا خواهد رفت، متوجه می شود که چه باید بکند.از آن پس دیگرسرگردان نمی ماند.هیچ معرفت بعد از معرفت الهی شریف تر و نافع تر از معرفت نفس انسانی نیست.هرذره ای در عالم هستی حیات دارد ، زیرا مدام درحال حرکت و تحول است و هیچ چیزی بی دلیل و بدون هدف نیست و مبدا ای معین ، وظیفه ای مشخص و سرانجامی خاص دارد. بر سرچشمه و قلب عالم محسوس و نامحسوس، اندیشه ای بسیار توانا، بادرایت ، صاحب اراده ، فعال و خیرخواه &#8230;. حضور دارد که بر همه چیز محیط و حاکم است . اینکه اورا چه بنامیم، خالق، یهوه، خدا، الله، حق، وجود مطلق و &#8230; اهمیتی ندارد مهم اینست که بدانیم او همان یگانه ای است که بنیانگذاران ادیان توحیدی اورا شناخته اند و دانشمندان علوم تجربی ، آثارش را مکانیزم حام بر موجودات زنده و جان ذرات مشاهده کرده اند ، بی آنکه الزاما اورا بشناسند هر هستی ای از اوست و همه چیز، پس از رشد لازم ( سیر کمال ) به او بازمیگردد. نهایت رشد درواقع یه چیزقابل مشاهده است که همه ما دیدیم ، مثل میوه ای که نهایت رشد طبیعی ( کمال ) شکوفه است. یا جنینی که نهایتا به بالغ عاقل تکامل پیدا می کند. به موازات این فرایند رشد جسمی درتمام موجودات، فرایند سیر کمال روحی نیزجریان دارد که به آن سیر کمال معنوی هم می گویند. تامین کننده انرژی این فرایند، یک نیروی جاذبه ای است صعودی ( درمرتبه و مقام، نه در بعد فیزیکی ) که در تمام موجودات ایجاد یک حرکت درون می کند به نام حرکت جوهری که جهتش همواره رو به مبداء است. اما در انسان علاوه بر این حرکت جوهری عام و خودکار، حرکت خاص و آگاهانه و ارادی درمسیر کمال روحی وجود دارد، که جهتش تابع اختیار و اراده خود آن فرد است. جهان هستی بی هدف نیست، وجود انسان تنها به این جسم بیولوژیکی محدود نمیشود و ویژگی ضمیر آگاهش آنگونه است که نمیتوان اورا صرفا حاصل فعل و انفعالات شیمیایی سلولهای عصبی دانست. هرچند که ارگانیزم بیولژیکی انسان یا جسم، خود از شگفتی های خلقت است، اما وجود حقیقی انسان چیزی ورای آن است.<br />
کهکشان راه شیری، سیاره ها و ستاره ها همیشه یکی از موضوعات مورد علاقه بشر بوده اند. آسمان پر رمز و راز شب و خورشید فروزان روز همگی هزاران اسرار نهفته در خود دارند که با وجود پیشرفت های علمی حتی نیمی از آنها هنوز فاش نشده است. منظومه شمسی یکی از اسرارآمیزترین موضوعات مورد بحث چه در میان دانشمندان و چه در میان مردم عادی است. اینکه آیا حیات در کرات دیگر هم وجود دارد؟ آیا یک روز مردم کره زمین می توانند برای زندگی روی کرات دیگر حساب کنند؟ در علم اخترشناسی و نجوم نظریه های مختلفی وجود دارد؛ تئوری هایی که هرکدام ساعت ها جای بحث و مطالعه دارد و در این میان استیون هاو کینگ یکی از افرادی است که نظریه های او در کیهان شناسی از اعتبار بالایی برخوردار است. زندگی هاو کینگ مانند انسان های معمولی نیست و با وجود معلولیت جزو یکی از نوابغ عالم به شمار می رود؛ نابغه ای که ادعا می کند یک روز انسان ها می توانند به آینده سفر کنند.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">سفر فضایی انسان </span></strong><br />
هشتم ژانویه سال ۲۰۰۷ استیون هاو کینگ در مراسم جشن تولد ۶۵ سالگی خود اعلام کرد که می خواهد در جاذبه صفر به پرواز در آید و به فضا سفر کند. استیون هاو کینگ تا سال ۲۰۰۹ حدود ۱۵ جایزه ویژه دریافت کرده است. او اولین جایزه خود را در سال ۱۹۷۵ از اخترشناسی سلطنتی به پاس تحقیقات شایانش در زمینه فیزیک نجومی نظری گرفت و مدال ادینگتون را به گردن آویخت. از دیگر هدایای او می توان به مدال آلبرت انیشتین اشاره کرد. هر سال طی مراسمی انجمنی به همین نام در برلن واقع در آلمان به یک نفر که کار ارزشمند و خدمات قابل توجه در زمینه علمی انجام داده این مدال را هدیه می کنند و هاو کینگ درسال ۱۹۷۹ این هدیه را از آن خود کرد. درسال ۲۰۰۹ مدال ریاست جمهوری آزادی که بالاترین مدال افتخار در آمریکاست به این نابغه بزرگ تقدیم کردند. این اعجوبه معلول، استیون هاو کینگ پرآوازه ترین دانشمند دهه آخر قرن بیستم است که اکنون در دانشگاه معروف به کمبریج همان کرسی استادی را در اختیار دارد هزینه ۱۰۰ هزار یورویی این پرواز را ریچارد برندسون میلیونر تقبل کرد وبدین ترتیب استیون در ۲۶ آوریل سال ۲۰۰۷ پس از ۴۰ سال توانست از روی ویلچر بلند شود و اولین فردی باشد که با داشتن معلولیت جسمی در جاذبه صفر به پرواز در آمده. هاو کینگ پیش از پرواز در مقابل دوربین خبرگزاری ها گفت:« افراد بسیاری از من می پرسند که چرا می خواهم پرواز کنم. دلایل بسیاری برای این پرواز دارم. اول از همه من معتقدم خطرهای بسیاری از جمله خطر ویروس های مرگبار ساخته دست انسان یا ساخت اتم لحظه به لحظه زندگی انسان را تهدید می کند و اگر انسان زندگی در فضا را انتخاب نکند هیچ آینده ای روی کره زمین نخواهد داشت. با این کار خواستم علاقه مندی مردم را به فضا بیشتر کنم».<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>حیات در کرات دیگر </strong></span><br />
هاو کینگ در نظریه هایش آورده است که در بخش هایی از کهکشان راه شیری حیات وجود دارد و او برای اثبات این فرضیه اش از مبانی ریاضی استفاده کرده است. به نظر او دانشمندان تنها باید در جست و جوی این نکته باشند که حیات در کرات دیگر چگونه است. هاو کینگ معتقد است که موجودات بیگانه نه تنها در کرات دیگر بلکه در مکان های دیگری همچون ستاره ها و حتی خارج از فضا شناور هستند و حتی به انسان ها گوشزد کرده که ممکن است بعضی از این گونه ها هوشمند نیز باشند و تهدیدی برای زمین محسوب شوند. او به شدت تأکید دارد که ارتباط با موجودات فضایی خسارات جبران ناپذیری را برای زمینی ها به همراه خواهد داشت. دکتر استیون هاو کینگ از مردم خواست تا هرگونه تلاش برای برقراری ارتباط با موجودات بیگانه فضایی را کنار بگذارند چرا که برقراری تماس با آنها مساوی با رویداد فاجعه ای جبران ناپذیر برای نوع بشر است. البته جهانی که هاو کینگ از آن صحبت می کند ۱۰۰ بیلیون کهکشان دارد که هر کهکشان برای خود میلیاردها ستاره و سیاره را شامل می شود و بنابراین با در نظر گرفتن چنین احتمالی تنها کره خاکی ما نیست که حیات در آن وجود دارد. در مصاحبه ای که کانال دیسکاوری با هاو کینگ داشت او توضیح داد که اگر بیگانگان فضایی سیاره ما را کشف کنند ممکن است تمام منابع طبیعی ما را به غارت ببرند و این درست همان احساسی را به ما می دهد که بومی های قاره آمریکا نسبت به کریستوف کلمب، کاشف این قاره داشتند. اگرچه صحبت های هاو کینگ برای بسیاری رنگ و بوی داستان نیز دارد.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>ارتباط با بیگانگان فضایی </strong></span><br />
<span style="color: #ff0000;">استیون هاو کینگ</span> در یکی از نظریه های خود که حرف و حدیث های بسیاری را به راه انداخت، گفته است که موجودات فضایی به طور حتم وجود دارند اما دانشمندانی که مدام به دنبال یافتن راهی برای برقراری ارتباط با آنها هستند؛ سخت در اشتباهند و باید هرچه زودترهرگونه جست وجو برای یافتن موجودات فضایی و برقراری ارتباط با آنها را کناربگذارند.البته حضور موجودات فضایی از نظر هاو کینگ به این معنی نیست که آنها حتماً می بایست در یک سیاره زندگی کنند بلکه ممکن است در مرکز ستارگان یا حتی در فضای مابین سیاره ها شناور باشند. اما سئوال اصلی اینجاست که آیا تمام آنچه &#8221; استیون هاو کینگ&#8221; می گوید درست است یا خیر؟<br />
البته به نظر بنده قسمتی از گفته های ایشان درست است ولی نه تمامی آنها. انسان یگانه موجود متفکر عالم هستی نیست،کرات بیشماری وجود دارد که ساکنین متفکر دارندکه این موجودات کم و بیش شبیه به انسانند و بعضی از آنان کره زمین را نیز می شناسند. این درست نیست که ما بگویم آنها خطرناک هستند،پس نباید با آنها ارتباط بگیریم. قبول کنید که خطرناکترین موجود در روی زمین برای هرکس خود، خودش است، بزرگترین دشمن هرانسانی نفس اوست.پس نباید کسی از غیر خدا بترسد.اگر قرار باشد چیزی را مهار کنید ، آن نفس خودتان است لذا از چیزی فرار نکنید بلکه آگاهی خود را افزایش دهید.<br />
بر روی کره زمین مخلوقات صاحب عقل دیگری نیزوجود دارند. این مخلوقات ساختاری متفاوت با انسان دارند و قبل از او خلق شده اند، موجوداتی هستند هوشمند، که حواس معمولی ما قادربه درک آنها نیست. جاذبه زمین بر آنها اثر ندارد و درجو زمین زندگی می کنند وغذای خود را ازآن می گیرند.ماده نه حایل دید آنهاست و مانعی برای حرکتشان، و با سرعتی نزدیک به سرعت فکر جابجا میشوند.یکی از راههای ارتباط با عالم معنا که مطمئن همه ما تجربه کردیم خواب دیدن است. درزمان بیداری دستگاه روانی ( ذهن ) با فعالیتش حجاب غلیظ روانی ایجاد می کند که انسان از درک بسیاری از ارتباطات غافل میماند. اما در زمان خواب از غلظت این حجاب کاسته می شود و گاهاً این حجاب کاملا از بین میرود وامکان دیدن خوابهای روحانی افزایش میابد. اگر این حجاب غلیظ بماند، خواب انعکاس وقایع روزمره خواهد بود.لذا پیشنهاد می کنم خواب های خوب را دست کم نگیرید، زیرا هرکدامشان شهودی قوی برای شما هستند. اما آیا ارتباط با این موجودات فایده ای به حال و روز بشر امروزی دارد؟ وقتی انسان ها خود را نشناخته اند ، خالق خود را نشناخته اند چگونه می توانند حقیقت جهان موازی را درک کنند. پس لازم دانستم قدری ازمباحث سیر و سلوک اولیه عرض کنم، تا درفرصت های بعدی نظری هم به موجودات آلی داشته باشم.<br />
تمام عالم خلقت بنا به کشف و فرمولبدی انشتین و فیزیک جدید حوزه نیرو و انرژی واحدی است که هر عمل کلمه و حتی فکر هر موجود و هر جزئی از آن هر لحظه بر تمام اجزای به هم پیوسته آن تاثیر می گذارد. انسانی که حقیقت عالم را شناخت به این حقیقت بزرگ میرسد که تمام عالم یک ارگانیسم به هم پیوسته و واحد است.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>ویلیام بلیک می گوید:</strong></span> کمال آدمی را چنین وصف کرده اند جهانی را درسنگریزه ای دیدن و بهشتی را در یک گل وحشی مشاهده کردن وبی نهایت را در کف دست نگه داشتن و ابدیت را در لحظه ای در یافتن انسانی که تمام عالم را یک چیز می بیند و میداند که هر موجود تجلی خاص و منحصر به فردی ازحقیقت و زیبایی نامحدود و بینهایت است در مواجهه با هر موجودی خود را در پیشگاه حقیقت مطلق میبیند حضرت مولا چقدر زیبا فرموده اند که هیچ موجودی را ندیدم مگر آنکه خدا را قبل از آن با آن بعد ازآن دیدم.آری انسان واقعی درهر موقعیتی و در مواجهه با هر موجودی جز شکوه و زیبایی چیزی نمی بیند چون به زبان فلسفه حقیقت زیبایی وخوبی وکمال نام دیگروجوداست.چون تنها نیستی درمقابل وجودقرارداردپس هرنقص وزشتی وبدی و ناهماهنگی ازنیستی و عین نیستی است. پس تمام آنچه وجود دارد جزشکوه و زیبایی وخیروخوبی چیزدیگری نیست. این نوع دیدگاه به عالم که دیدگاهی است که کتابهای آسمانی بزرگترین قدیسان دانشمندان و موفق ترین انسانها ی تاریخ مطابق آن زندگی می کرده اند و می کنند.دیدگاهی که هرلحظه موجب می شود تا انسان بهترین چیزی را که می تواند باشد به دنیا ببخشد و هدیه کند.عبادت واقعی بستن زنار عشق درمعبد عالم ودیدن خداوند درهمه صورتهایش است دیدن خداوند درانسانی که نیاز به کمک و یاری ما دارد(من یقرض الله قرض حسنا) دیدن خداوند درچشمان معصوم کودکی که در کنار خیابان فال می فروشد تجربه محبت خداوند در لبخند زیبای مادر و&#8230;<br />
این بزرگترین رمز موفقیت راستین است که بقول ارسطو سعادت و موفقیت هر انسانی از سعادت تمام موجودات عالم جدا نیست پس تنها راه موفقیت انجام وظیفه وکمک به موفقیت و پیشرفت تمام انسانهای دنیاست وکمال وعبادت واقعی انسان توفیق در انجام کارهایی است که نتایج ومواهب آن به تمام عالم انسانی میرسد. انشتین دریکی از جملات معروفش می گوید ترجیه می دهم سوار دوچرخه ام باشم وبه خدا فکرکنم تا درکلیسا باشم وبه دوچرخه ام فکر کنم. خیلی ازما فکرمی کنیم که نمی شود درغوغای زندگی روزمره یا بقول انشتین سوار دوچرخه بود و به خدا فکر کرد ما عبادت وبندگی خداوند را به زمان ومکانهای مخصوصی محدود کردیم غافل از اینکه عبادت واقعی نه بخشی از زندگی روزمره بلکه راه و روشی است برای آن راهی مطابق با قانون و قاموس حقیقی هستی.<br />
اگر بخواهیم رابطه انسان و خداوند را به درستی تبیین و بررسی نماییم، ضرورت دارد به بحث «خداوندی خدا» بپردازیم و این عنوان را درست معنا کنیم؛ در آن صورت بهتر می توانیم وظایف بندگی را دریابیم؛ چرا که در رابطه خدا و انسان، یک طرفِ رابطه، خداوند و طرف دیگر، انسان است؛ بنابراین فهم معنای خداوندی خدا و انسان بودن انسان به یکدیگر مرتبط است.همه می دانیم که هر پدیده ای یک ویژگی اساسی دارد که با آن شناخته می شود. اساساً درک ذات الهی، فراتر از توان آدمی است؛ اما انسان می تواند اوصاف الهی را بشناسد و رابطه بین آنها و نسبت این اوصاف با انسان را تبیین نماید. آیا خداوندی خدا (با توجه به اوصاف او مانند: توانایی، دانایی، مهربانی و &#8230;) اقتضا نمی کند همه انسان ها را به سعادت ابدی برساند؟ آیا عذاب کردن، از چنان موجودی شایسته است؟ بازتاب صفت مهربانی خداوند در زندگی انسان چیست؟ و مهم تر اینکه انسان چگونه این مهربانی را درک و تبیین می نماید؟<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>اختیار انسان و کار خدایی خدا</strong></span><br />
مسئله مهمی که در فهم کار خدایی خداوند در نسبت با انسان ها، تأثیر دارد، توجه به اراده و اختیار انسان است. خداوند کار خدایی خود، مثلاً مهربانی اش را درباره انسان براساس این نظام، شکل می دهد. در جهان طبیعت نیز کار خدایی خدا براساس نظام تکوینی علّی، معلولی سامان می یابد. خداوند با تمام مهربانی ذاتی اش در این دنیا بدبختی ها، ناکامی ها و شکست های آدمی را مشاهده می کند؛ اما برای حل این مشکلات به نیروی قدسی خود گرهی نمی گشاید تا وقتی که انسان بخواهد و حرکت کند. خداوند در آخرت برخی بندگانش را عذاب خواهد کرد. این مسئله چگونه با مهربانی خداوند سازگار می افتد؟ خداوند در دنیا می بیند و می داند انسان های بیشماری به بی راهه می روند. جوانی را در نظر بگیرید که اعتیاد یا فساد همه استعدادهایش را هدر دهد و او را آرام آرام به هلاکت می کشاند؛ ولی خداوند همچنان نشسته است تا خود جوان حرکتی بکند. کلید حل چنین تعارضاتی را، تنها باید در نظام اختیاری انسان جست. خداوند اراده و اختیاری به انسان داده است تا با پای اختیار، به سوی سعادت گام بردارد. به عبارتی، میزان بهره مندی انسان از مهربان بودن خداوند به خود انسان و اراده او بستگی دارد . باید توجه داشت اینکه گفته می شود «خداوند کار خدایی خود را درباره انسان، براساس نظام اختیاری انسان انجام می دهد» به معنی مستقل نبودن خداوند از انسان در داشتن صفت مهربانی یا صفات دیگر نیست. خداوند داناست، زیباست، مهربان است، چه آدمی باشد، چه نباشد. سخن این است که خداوند در تنظیم روابط خود با آدمی، و آدمی در تنظیم روابط خود با خداوند با معیاری به نام اختیارو اراده انسان عمل خواهند کرد. خداوند خودش انسان را آفریده و با دادن اختیار به انسان از او انتظاراتی دارد. پس اختیار انسان، معیار و ملاکی برای تنظیم روابط او و خدا است.<br />
انسان موجودی است که ضمن ارتباط با دیگران و خدای تعالی، با خود نیز در ارتباط است. انسانی که می‌خواهد در مسیر کمال قدم بردارد، ابتدا باید خود را بشناسد و بیابد. آدمی با شناختن حقیقت خود و عظمت وجودی خویشتن، شوق تحصیل کمالات و تزکیه نفس از پلیدی‌ها در وجودش جوانه زده و رشد می‌کند و به این ترتیب از رذائل اخلاقی دور می‌شود.انسان در طول زندگی مادی خود شرح وظایفی دارد که اگر بتواند از آنها اطلاع پیدا کند و آن وظایف را به خوبی انجام دهد دارای درجات و منزلت های خوبی می شود که این درجات را به واسطه خوب ها و سپس در هنگام خواب و بیداری به او منتقل می کند. لذا خوب است قبل از هرچیزی مقداری در رابطه با شرح این وظایف مطالبی را خدمت شما عرض کنم.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">۱- وظایف اختیاری انسان : </span></strong>وظیفه نسبت به خودش (بداند کیست و چیست یعنی آنچه ذاتا هست را بشناسد {بُعد جسمانی ، ظاهری و بُعد معنوی ، پنهانی } و انجام وظایف مربوط به آن). وظایف اختیاری نسبت به جسم ( خوراک و پوشاک و سلامت و تفریح) و وظایف اختیاری نسبت به روح (حفظ سلامت و کمک به رشد طبیعی روح و کوشش برای دست یافتن به اصول واقعی معنوی و بکاربستن آن اصول).<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">۲- وظیفه نسبت به خالق: </span></strong>( که مهمترین آن توجه به خداوند بزرگ است. نه اینکه  او به توجه ما نیازداشته باشد بلکه ما هستیم که از انجام وظیفه خود نسبت به او بهره مند می شویم که رشد طبیعی روح مستلزم توجه به اوست چونان گیاهی که نیازمند به نور خورشید است و خورشید از گیاه بی نیاز و &#8230;) . توکل و شکر گذاری از دیگر اینگونه وظایف است.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">۳- وظیفه نسبت به دیگران: </span></strong>( شمار وظایف نسبت به دیگران بسیار است اما در مجموع بقول مولا میتوان گفت : عین وظایفی که نسبت به خود داریم ، با دیگران چنان رفتار کنیم که از آنها نسبت به خود انتظار داریم ) و فراموش نکنیم که اگر خالق بر حسب رحمت ،حق الله را ببخشد برحسب عدالت، از حق الناس نمیگذرد.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">۴- انجام ندادن گناه :</span></strong> ازمیان تمام آثار معاصی، مخرب‌ترین و خطرناک‌ترین اثر گناهان،اثری است که برقلب یعنی مرکز ادراکی و اعتقادی انسان و جایگاه محبت الهی گذاشته می‌شود و باعث فساد وسرنگون شدن قلب می‌گردد. استمرار برگناه باعث ایجاد حالاتی در انسان می‌شود که منشأ این حالات، تحول و دگرگونی قلب است. از نظربنده «گناه» عملی است که با اراده و رضایت الهی در تضاد بوده ، با ایجاد نوعی “ تاریکی&#8221; معنوی در نفس انسان، آدمى را از خدای متعال که &#8220;نور&#8221; آسمانها و زمین است، دور مى‏سازد و به عبارت دیگر، موجب بازماندن وى از کمال و قرب به خدا مى‏گردد. بسیاری از ناهنجاری‌های اخلاقی و اجتماعی، به دلیل رعایت نکردن این تعهدات شش گانه است: صادق نبودن، زمینه ساز بی‌اعتمادی افراد به یکدیگر و در نتیجه تلاش‌های پنهانی هر یک علیه دیگری است. بی‌وفایی نسبت به وعده‌ها نیز مخرب و دارای عوارض منفی فراوانی است که خود معلول عدم صداقت است؛ یعنی شخص امین باید به امانتداری خویش پای‌بند باشد و اعتمادی را که دیگران به او کرده‌اند پاس بدارد. پاکدامنی نیز تعهدی است سازنده که رعایت نکردن آن عاملی برای پیدایش ناهنجاری اخلاقی است و همچنین فرو بستن چشمان از گناه و نگهداشتن چشم و زبان از آنچه نباید بدان نگاه کرد و بدان دست یازید،البته درک اینکه چه اعمالی را گناه می دانیم خودش مقوله دیگری است که شاید در آینده مطلبی ویژه را درهمین خصوص خدمت شماعرض کنم. چرا ؟ چونکه برخی از عزیزان کارهای می کنند که حتی فکرهم نمی کنند گناه باشد درحالی که جزء بدترین گناههاست.<br />
برای اینکه بدانیم چگونه می توانیم وظایف خود را به خوبی انجام دهیم ابتدا بایست قوانین اصلی خلقت را به خوبی درک کنیم.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>قوانین موفقیت :</strong></span><br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>نخستین قانون موفقیت: </strong></span>قانون توانایی مطلق است،این قانون مبتنی براین واقعیت است که ما درجوهرآگاهی مطلقیم.آگاهی مطلق، توانایی مطلق ، وحیطه تمامی امکانات وخلاقیت نامحدود است. آگاهی مطلق،جوهرمعنوی ماست. همچنین بیکران ونامحدود بودن،شادمانی محض است، حیطه توانایی مطلق،ضمیر خودتان است وهرچه طبیعت راستین خود را بیشترتجربه کنید،به حیطه توانایی مطلق نزدیکتر خواهید شد. با رعایت سکوت روزانه (مراقبه) وبودن محض، با حیطه توانایی مطلق. هرروز مدتی خود را درارتباط با طبیعت ونظاره هرموجود زنده قراردهید.خاموش به تماشای غروب آفتاب یا گوش دادن به صدای اقیانوس یا جویباریا به بوییدن عطرگلی بنشینید.درطول روزوشب سعی کنید پیشداوری و قضاوت را در درون خود نابود کنید.باخود تمرین کنید و بگویید. روزم را با این جمله آغاز خواهم کردکه :«امروز دربارهیچ یک از آن چیزها که پیش می آید داوری نخواهم کرد.» و در سراسر روز به خاطر خواهم داشت که داوری نکنم.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>دومین قانون معنوی موفقیت: </strong></span>قانون بخشایش (قانون داد وستد) است. هرچه بیشتر ببخشید،بیشتردریافت می کنید.مهمترین چیزنیت دادوستد است نیت همواره باید ایجاد شادمانی برای بخشاینده وستاننده باشد.به هرجا که می روید وبا هرکس که روبرومیشوید هدیه ای شوم،هدیه ای به او می دهم. هدیه می تواند تحسین یا شاخه گلی یا دعایی باشد.هرروزبا هرکس که روبرو می شوم،هدیه ای به او بدهید به این طریق فرایند به جریان انداختن شادمانی وثروت وفراوانی را در زندگی خودم ودیگران آغاز خواهم کرد. با سپاس و تشکرهمه هدایایی را که زندگی به شما پیشکش می کند دریافت کنید.نورآفتاب و آواز پرندگان و بارانهای یا تحسین بارش برف زمستان را. دربرابر دریافت هر چیزی ازدیگران نیز گشوده روخواهم بود. خواه هدیه ای مادی و پول یا تحسین یا حتی یک یک دعا باشد.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>سومین قانون معنوی موفقیت:</strong></span> قانون کارما ست.«کارما» هم عمل است وهم نتیجه آن عمل؛هم علت است وهم معلول؛همه این اصطلاح را شنیده اید که:«هر چه بکاری همان را درو می کنی.»اگر بخواهیم در زندگیمان شادمانی ایجاد کنیم،باید بیاموزیم که بذر شادمانی را بکاریم. بنابراین،مفهوم ضمنی «کارما»انتخاب آگاهانه است. می توانید،هرگاه که بخواهید،از قانون کارما برای ایجاد ثروت وفراوانی وبه جریان افکندن همه موهبتهای نیکوبه سوی خود سود جویید.اما نخست باید هشیارانه آگاه شوید که انتخابهایتان درهرلحظه از زندگیتان آینده تان را می سازد. امروزانتخاب هرلحظه ام را نظاره خواهم کرد.وصرفا&#8221;با نظاره این انتخابها،آنها را به آگاهی هشیار خود خواهم آورد.می دانم که بهترین راه آمادگی برای هرلحظه در آینده این است که اکنون کاملا&#8221; آگاه باشم. هر گاه به انتخابی دست می زنم این دو سؤال را ازخود می پرسم :«عواقب این انتخاب چه خواهد بود؟» و «آیا این انتخاب برای خودم وکسانی که تحت تاثیرآن قرارمی گیرند توفیق وشادمانی خواهد آورد؟».<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">چهارمین قانون معنوی موفقیت:</span></strong> قانون عدم دلبستگی است،قانون عدم دلبستگی می گوید که برای حصول هرچیزدرعالم مادی،باید از دلبستگی خود به ثمره آن دست بکشید. قانون عدم دلبستگی،کل فرایند تکامل را سرعت می بخشد. با خود عهد ببندید که از امروز قانون عدم دلبستگی را به کار ببندید.به خودم واطرافیان تان این آزادی را بدهید داد که همان گونه که هستند باشند.عقیده تان را درهیچ موردی به دیگران تحمیل نکنید. البته منظور از دل بستگی، دلبستگی دنیایی است نه عشق الهی.<br />
حقیقت انسان تنها با محبت است که با موجودات دیگر ارتباط برقرار می کند یعنی جایگاه هر موجودی در وجود انسان همان محبتی است که نسبت به آن موجود دارد چرا که زمانیکه انسان ارتباطی از موجود دیگر نسبت به خود احساس می کند به خاطر آن است که آن موجود ردِّ پایی در وجود انسان دارد و از آنجا که خود آن موجود نمی‌تواند در وجود انسان قرار بگیرد اثر آن موجود در انسان همان همانندی است که در حقیقت انسان نسبت به آن موجود به شکل خاصی ایجاد می شود و جالب اینکه بزرگانی که باطن بین هستند با توجه به حقیقت انسان وجود آن چیز را در وجود انسان متوجه می شوند. بنابراین اگر محبتی از چیزی در وجود انسان نباشد آن موجود جایی در وجود انسان ندارد.محبت و عشق در انسان می تواند به امور عالی باشد یا به امور دانی و پست. در هر دو صورت مبنای محبت همان سنخیت است لیکن زمانیکه به امور عالی باشد این محبت انسان را رشد و برتری می دهد اما اگر به امور پست باشد این محبت انسان را هم سنخ با پستیها نموده و انسان را هم سنخ خود می کند.<br />
زمانیکه انسان نسبت به چیزی محبت داشته باشد انتظار دارد از آن چیز نفع ببیند و از آن چیز مطابق با میل خود بهره برداری نموده و لذت ببرد حال چنانچه انسان چیزی را مطابق خود ببیند و نسبت به آن محبت پیدا کند اما از آن ضرر ببیند و یا نتواند بهره بردای کند این اتفاق منجر به تنفر در وجود انسان می گردد.زمانیکه محبت از حدی بیشتر می شود عشق اتفاق می افتد. عشق حالتی است که بر اثر محبت زیاد، توجه به معشوق در فرد بر توجه به تمام امور دیگر غلبه پیدا می کند و هر آنچه که به نحوی با معشوق ارتباط داشته باشد فرد عاشق را به یاد او می اندازد بلکه گاه در تمام حالات و لحظات به یاد معشوق است. لازم به ذکر است که حتی عشق هم می تواند کاذب باشد.انسان در ارتباط با دیگران چند حالت دارد یا نسبت به آنها کاملا بی تفاوت است و بود و نبود و کم و زیاد آن چیز برای او تفاوتی ندارد یعنی حالت صفر نسبت به او دارد و یا نسبت به او محبت دارد اما آن چیز را به اندازه خودش دوست ندارد به این معنی که حاضر نیست برای آن چیزاز خود گذشتگی کند بلکه چون خود را بیشتر از آن چیز دوست دارد باید خودش باشد تا از محبت آن چیز منتفع شود اما زمانی که کسی چیزی را به اندازه خود دوست داشت و یا بیشتر او خود دوست داشت اصطلاحاً گویند عاشق آن شده است بنابراین در موضوع محبت چند مرحله وجود دارد اول بی تفاوتی دوم محبت اما نه به اندازه محبت نسبت به خود سوم محبت به اندازه خود که مرز بین مرحله دوم و چهارم است و چهارم اینکه چیزی را بیشتر از خود دوست داشته باشد.<br />
از آنجا که  مبنای محبت همانندی است عاشق و معشوق سنخیت  وهمانندی بسیار زیادی نسبت به هم  پیدا کرده اند. این امر درخصوص عشق به خدا همان فنا می باشد. یعنی وقتی عشق به خدا چنان زیاد شد که فرد، دیگر به خود توجهی نداشت این فرد به مرتبه فنای فی الله رسیده است و از آنجا که خدا باقی بالذات است به بقای بالله باقی می شود یعنی هستیش چنان توسعه پیدا می کند که باقی به بقای خدا می شود. در ارتباط با خدا رسیدن به مرحله ای که انسان خدا را از خود بیشتر دوست داشته باشد مرحله بسیار مهمی است و مؤمن حقیقی کسی است که به این مرحله رسیده باشد که در آیات اول سوره انفال فقط ایشان را مؤمن معرفی کرده است و در حدیث قدسی نیز می خوانیم که کسی که عاشق خدا شد خدا نیز عاشق او می شود و اساساً آمدن انسان به این دنیا همین است که انسان بنده حقیقی خدا شود و این زمانی اتفاق می افتد که انسان عاشق خدا شود یعنی خدا را در همه چیز به خود ترجیح دهد حتی در جان خود، چنین کسی بنده حقیقی خداست و به کمال عبودیت رسیده است و چنین کسی شهید است خواه خونش ریخته شده باشد یا در این دنیا به زندگی مادی خود مشغول باشد.<br />
آیا براستی شماعاشق خداهستید ؟ آیا درک درستی از عشق خود به خالقت دارید؟ از آنجا که قلب انسان محلی است که مستقیماً انسان بر آن تصرف و احاطه ای ندارد و از طرفی شخصیت هر انسانی در محبتهایی که دارد نمایان می گردد بنابراین دانستن اقداماتی که منجر به افزایش محبت در قلب می گردد بسیار مهم است موضوع دیگر اینکه افزایش محبت با شکل گیری بیشتر موضوع مورد محبت در وجود انسان اتفاق می افتد به این دلیل که اساساً محبت بر اثر سنخیت است که واقع می شود این سه اتفاق که بیان می گردد همه باعث زیاد شدن سنخیت و افزایش شکل گیری آن چیز در وجود انسان می گردد. لذا جهت ایجاد نمودن و افزایش محبت در درون باید اقدامات زیر را انجام داد:<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۱-</strong></span> آدمی برای هر چیزی که از خود هزینه ای نماید خواه از جهت وقتی باشد که برای آن صرف می کند و خواه از جهت توان و انرژی و خواه از جهت مالی یا فکری و یا هر هزینه دیگر آن چیز در وجود او جایگاهی پیدا می کند و حقیقت او با آن چیز اتحاد پیدا می کند که این باز کردن جایگاه در قالب محبت است که نمایان می گردد بنابراین زمانیکه انسان برای چیزی هزینه ای از خود صرف می کند نسبت به آن محبت پیدا می کند. این بند موارد بصورت کلی بیان گردید لیکن فرد خود می تواند روشهای عملی آن را بطور دقیق بدست آورده و به آنها عمل کند.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۲-</strong></span> شناخت هر موضوع و تفکر با رویکرد مثبت به هر امری منجر به ایجاد محبت از آن موضوع در وجود فرد می گردد رویکرد مثبت یعنی با نگاهی مثبت به آن امر توجه نموده و در مورد آن فکر کند این دو اتفاق یعنی شناخت و تفکر مثبت باعث ایجاد محبت از آن موضوع در قلب فرد می گردد. در مرحله شناخت اگر سنخیتی بین خود و آن چیز نیابد نمی تواند فرد با رویکرد مثبت به آن امر نگاه کند بنابراین عدم سنخیت مانع از ایجاد محبت آن موضوع در فرد می گردد.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۳-</strong></span> توجه و خود را در حیطه آن چیز قرار دادن به این معنی که چنانچه فردی در خصوص محبت به کسی یا چیزی دو مرحله قبل را سپری کرد و چنانچه این توانایی تمرکز فکری نیز داشته باشد زمانیکه فکر و وجود خود را در حیطه چیزی قرار داد به این معنی که با توجه نمودن به آن چیز بر روی آن متمرکز شد و خود را در محضر آن چیز قرار داد محبتش نسبت به آن چیز افزایش یافته به این ترتیب که آن چیز در وجود او شکل می گیرد. اینکه گفته شده فرد در ارتباط با خدا به جایی می رسد که خود را در محضر او می بیند این در محضر او دیدن همین مرحله است که دائماً باعث افزایش محبت نسبت به خدا می گردد.<span style="text-decoration: underline;"><br />
وقتی تصویر واقعی ازخویشتن حاصل شود، انسان درجستجوی حقیقت و تحقق بخشیدن آن در خویشتن خواهد بود و حقیقت یعنی آن‌چه سزاوار و شایسته تحقق است. انسان تشنه حقیقت فقط با رسیدن به آن آرام می‌گیرد و آن‌چه حقیقت و پایدار است، فقط ذات حق تعالی می‌باشد و انسان با رنگ خدایی پذیرفتن و خداگونه شدن است که می‌تواند، تشنگی خود را برطرف نماید و خود را به کمال مطلق نزدیک نماید. هر کمال دیگری به دلیل محدودیت، نمی‌تواند او را سیراب و راضی نماید. لذا همواره در تکاپو و تلاش است، تا خود را به مطلوب حقیقی برساند. اگر این میل و گرایش او جهت صحیح نیابد، عمر خود را در راه رسیدن به کمالات اعتباری ومقامات دنیوی و کسب ثروت صرف می‌نماید، ولی زیاده طلبی او پایان‌ناپذیراست و او هرگز به آرامش دست نمی‌یابد .بطورمثال: وقتی انسانی موجود دیگری را جایگزین خدای خود می کند، فرق نمی کند چه آدم باشد و چه شئ یاهرچیز دیگر، بایست بداند که به بیراه رفته و مسخ شده است و مشرک. حال برخی از افراد چنین توجیح می کنند که ما با دیدن وقبول کردن او یا آن می خواهیم به خدا نزدیک شویم، زیرا ما که خدا را نمی بینیم ولی او را می بنیم و احساس می کنیم.باور کنید که این یک توهم است که افراد به خود داده اندو حاضر نیستند واقعیت را بپذیرند. واقعیت این است که:</span><br />
وَهُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ الْبَصیرُ الْخَبیرُ، شَهِدَ اللَّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ<br />
و او شنوا و دانا و بینا و آگاه است، گواه است خدا که معبودى جز او نیست‏</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="text-decoration: underline;">اگر انسان به شناخت صحیحی از خود دست نیابد، تصویر صحیح و واقعی از خود نخواهد داشت و به نیازهای واقعی خود پی نمی‌برد وچون حقیقت وجودی خود را آن‌چنان‌که هست،نشناخته است؛ دچارتصویرپنداری وغیرواقعی ازخودمی‌گرددو ایده‌‌آل‌های خیالی و به دور از واقعیت در نظر او مطرح می‌گردند، همه کمالات خود را در تقویت و بهره‌برداری بیشتر از قوای جسمانی می‌پندارد و همه سعی و تلاش خود را در جهت رسیدن به آن‌ها صرف می‌نماید.اگر انسان خودِ اصلی را مورد غفلت قرار دهد و خودِ فرغی و بدلی را به جای آن قرار داده باشد و بیگانه را به جای خویشتن تلقّی کند، در آن صورت کاری را که به سود بیگانه است، به نفع خود می‌پندارد و آن را به سود او انجام می‌دهد و خیال می‌کند، به نفع خود اوست و کاری را که به زبان بیگانه است، به زیان خود می‌پندارد و از آن اجتناب می‌ورزد. </span>به عنوان مثال شهوت و غضب را که از فروعات انسانند و باید از عقل او اطاعت کنند، به جای امیرِ معزول یعنی عقل می‌نشانند و وقتی شهوت و غضب، فرمانروای درون او شدند، محبوب او خواهند بود و آن‌گاه هرکاری انجام می‌دهد، یا باید شهوت بپسندد یا غضب‌، پذیرا باشد و به این جهت دست به گناه می‌زند. <span style="text-decoration: underline;">اگر کسی بداند که خدا او را می‌بیند و در محضر خدا کار می‌کند، هرگز دستش به تباهی و زبانش به بدگویی آلوده نمی‌شود.در برخی از موارد متاسفانه گاهی انسان خود را «مُحِقّ» می‌پندارد و با این‌که در برابر وحی ایستاده و ‌فکر و عملش تیره و تاریک است، می‌گوید حق با ماست: )وَیَحْسَبُونَ أنَّهُم مُهْتَدُونَ)، آنان می‌پندارند که هدایت یافته‌اند، در حالی‌که به بیراهه می‌روند، (وَ هُم یَحْسَبُونَ أنّهم یُحْسِنُونَ صُنعاً).</span><br />
انسان در نتیجه پی‌بردن به مقام والای خود و ارزش و بهای آن، این گوهر گرانبها را با حساسیّت و توجه فوق‌العاده حفظ و صیانت نموده و آن را ارزان نمی‌فروشد. درصدد برنامه‌ ریزی دقیق برای حرکت خود برآمده و با شناختن آن‌چه برای او مصلحت دارد (مصلحت‌شناسی) نیازهای حقیقی خود را شناخته و تأمین می‌کند و با شناختن مفاسد و آفت‌ها و موانع حرکت و تکاملِ خود، سعی در فاصله گرفتن از آن‌ها و دور نمودن آن‌ها از مسیر زندگی خود می‌نماید.انسان با شناختِ منِ حقیقی و منِ مجازی خود و تفکیک بینِ آن‌ها، پی می‌برد که من مجازی، گذرگاه است و باید از آن عبور کرد. نشئه بدن انسان و طبیعت او همان من مجازی است و منِ حقیقی انسان جان و روح اوست و تمام سرمایه‌گذاری‌های انسان باید در رابطه با من حقیقی باشد و منِ مجازی در خدمت و فدای من حقیقی باشد.هر انسانی با مراجعه به خود می‌یابد که از اموری لذت می‌برد که جسمانی نبوده و حتی در بعضی موارد، با وجود چنین لذاتی، جسم به سختی و رنج می‌افتد و از بعضی بهره‌های مادی نیز محروم می‌گردد و با وجود این، انسان حاضر است برای درک این لذات والا از لذات جسمانی بگذرد. برای مثال، لذت از خودگذشتن و ایثار یا لذت قناعت و دست به سوی نااهلان دراز نکردن یا لذت مطالعه و اکتشاف و اختراع علمی و امثال آن‌ها لذاتی فراتر از لذات مادی است و اثبات می‌کند که لذات منحصر در امور جسمانی نیستند و چه زیان‌کار است کسی که ذره‌ای از آن را نچشیده و با آن انس نگرفته باشد.<br />
در میان موجودات و مخلوقات جهان آفرینش، انسان موجودی است که به خاطر ویژگی هایی که دارد اشرف مخلوقات و خلیفه الله لقب گرفته است. موجودی که از چهار سو می تواند دارای رابطه باشد. رابطه با خود، خدا، جهان و دیگر انسان ها. اما ارتباط انسان با خود چگونه می تواند باشد؟ به یقین انسان که دارای اراده و اختیار است، می تواند در مسیری حرکت کند که به کمال خاص وجودی اش نایل شود و یا در مسیری مخالف آن قدم بردارد. حرکت در مسیر کمال و زدودن کاستی ها، موجب توسعه یافتن و رشد وجود او می شود. از آنجا که آدمی موجودی خودآگاه است، قدرت ایجاد ارتباط با خویشتن را داراست. این ارتباط به معنای پیوند رابطه او با حقیقت، جایگاه و منزلت خود در نظام هستی، قابلیت ها و توانایی های خویش می باشد.<br />
بنابراین کسی که به دنبال خود واقعی و خواسته‌ها و تمایلات واقعی خود می‌رود، ترک لذت نکرده، بلکه لذتی برتر و والاتر و پایدار و دائمی را به جای لذت‌های پست، حقیر و گذرای مادی پذیرفته و به هر مقدار که انسان از کمالات علمی و عملی بیشتر برخوردار باشد، احساس لذت شدیدتر خواهد بود. وقتی انسان با توجه به باطن ذاتش، خود را می بیند، عدم سازگاری این حقیقتِ با ارزش با پستی را در می یابد. وارونه جلوه دادن حقیقت، دروغگویی، نفاق و امثال این امور با آن تناسب و هماهنگی ندارد. انسان با نوعی توجه و معرفت نفس و دریافت الهامات اخلاقی در می یابد که چه کاری را باید انجام دهد و چه کاری را باید ترک کند. رها شدن از سرگشتگی و سرگردانی که از ویژگی های مهم انسان عصر ماست، فقط از راه شناساندن تصویری درست و کامل از وجود او میسّر می شود و بهره مندی از جهان طبیعت نیز در صورتی به نحو کامل صورت می پذیرد که انسان بداند، برای چه آفریده شده، چه چیزهایی و چگونه برای سعادت او مفیدند. انسان تنها برای مسائل مادی کار نمی کند و یگانه محرک او حوائج مادی زندگی نیست. او برای هدف ها و آرمان هایی بس عالی حرکت می کند و می جوشد. او ممکن است که از حرکت و تلاش خود جز رضای آفریننده، مطلوبی دیگر نداشته باشد:<br />
(یا أیّتُهَا النّفْسُ الْمُطْمَئِنّةُ  ارْجِعِی إِلیٰ‏ رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیّةً  فَادْخُلِی فی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنّتِی)، ای نفس مطمئنّه، خشود و خداپسند به سوی پروردگارت بازگرد، و در میان بندگان من درآی و در بهشت من داخل شو. (سوره فجراز آیه ۲۷ تا ۳۰ )</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.224.ir/?feed=rss2&amp;p=823</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>اهمیت ذکر:</title>
		<link>http://www.224.ir/?p=794</link>
		<comments>http://www.224.ir/?p=794#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 Oct 2011 14:05:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عرفاني]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.224.ir/?p=794</guid>
		<description><![CDATA[مردى به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)عرض کرد: «دوست دارم خاص ترین مردم نزد خداى متعال باشم.» حضرت(صلى الله علیه وآله وسلم)فرمود: «خدا را بسیار یاد کن که خاص ترین بندگان خداى متعال خواهى بود.»
پس از آن که امام(علیه السلام) ذکر را بزرگترین نعمت مى شمارد، از خداى بزرگ چنین درخواست مى کند: «إلهى! فَألْهمْنا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">مردى به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)عرض کرد: «دوست دارم خاص ترین مردم نزد خداى متعال باشم.» حضرت(صلى الله علیه وآله وسلم)فرمود: «خدا را بسیار یاد کن که خاص ترین بندگان خداى متعال خواهى بود.»<br />
پس از آن که امام(علیه السلام) ذکر را بزرگترین نعمت مى شمارد، از خداى بزرگ چنین درخواست مى کند: «إلهى! فَألْهمْنا ذِکْرَکَ فى الْخَلاءِ وَالْمَلاءِ واللَّیْلِ والنَّهارِ وَالاْعْلانِ والاْسْرارِ وَ فِى السَّراءِ والْضَرّاءِ وانِسْنا بالْذَّکْرِ الْخَفیَ وَاسْتَعْمِلْنا بِالْعَمَلِ الزَّکیّ&#8230;» ; معبودا! ذکر و یاد خودت را در خلوت و در میان مردم، شب و روز، ظاهر و پنهان و خوشحالى و بدحالى به ما الهام فرما. و ما را به ذکر خفى و پنهان همدم گردان و به عمل پاک وادار فرما.<br />
امروز، قرن علم و صنعت، قرن اکتشاف و اختراع، قرن فساد و سقوط بشر در ورطه هلاکت معنوى، و قرن نفى ارزشهاى انسانى در شرق و غرب عالم است. مکتبهاى ساخت اندیشه هاى حیوانى، زیبا جلوه کرده و چهره زشت خویش را در لابلاى اصطلاحات، واژه هاى روشنفکرى و علم و صنعت پنهان ساخته اند، و چون مارهاى خوش خط و خال نمایان شده و مردم نیز چون کودکانى نا آگاه، آنها را در میان گرفته و به بازى پرداخته اند،غافل از این که آنها زهر خویش را بر جان و روح آنها ریخته اند و آن زمان که از بازى باز مانند و پرده هاى غفلت کنار زده شود، متوجه درد ناشى از زهر خواهند شد (و آن، لحظه مرگ است); اما متاسفانه دیگر این درد التیام نخواهد یافت و رنج و گرفتارى آن ابدى خواهد بود.<br />
به بیان دیگر، «ذکر» عبارت است از این که آدمی نیروی ادراک خود را متوجه «یاد شده » کند، یا به این که نام او را ببرد و یا صفات او را به زبان جاری کند و مصداق مهمتر این که در قلب به یاد او باشد .«ذکر الهی » چون نسیم فرحبخش، حیات معنوی را به انسان هدیه می کند . قلب خسته و افسرده انسان با «یاد خدا» طراوت می یابد و در کشاکش مشکلات و انبوه گرفتاری ها، به یاد معشوق است که اطمینان و آرامش را برای جان ها به ارمغان می آورد.انسانی که در هر لحظه به یاد خداوند و فقر و نیاز خویش به ذات اقدس الهی و عقاب و ثواب باشد، در درون خویش راهی برای رشد و نمو رذائل اخلاقی و ارتکاب معاصی نخواهد گذاشت و همواره درصدد رشد و تعالی خویش می باشد.بنابراین «ذکر و یاد خدا» از مهم ترین عوامل رسیدن به قرب الهی است که انسان را از جهان ماده به عالم معنا و معنویت می رساند.<br />
<span style="color: #800080;">خداوند در آیه ۴۱ و ۴۲ سوره احزاب می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا»<br />
ای کسانی که ایمان آورده اید، خدا را بسیار یاد کنید و او را در صبحگاه و شامگاه تسبیح کنید.</span><br />
ذکر مقامی بسیار بلند دارد و دارای مراتب و درجاتی است;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">اولین مرتبه: </span></strong>آن، «ذکر لفظی و زبانی » است و مراد از «ذکر لفظی » حرف لقلقه زبان نمی باشد; چرا که اگر توجه به معنای الفاظ نباشد، هیچ ارزشی ندارد و شاهد این مدعا این که گاه انسان افرادی را می بیند که در عین این که با زبان مشغول «ذکر خداوند» هستند، با عمل خویش مرتکب گناه و معصیت می شوند! و حال آن که ذکر حقیقی، انسان را از گناه باز می دارد.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">مرتبه دوم:</span> </strong>ذکر قلبی است . یعنی توجه به خداوند از دل انسان بجوشد و به زبان جاری شود; هر چند حتما لازم نیست به زبان جاری شود.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">مرتبه سوم:</span></strong> یاد کردن خدا در تمامی احوال است و این که انسان حتی یک لحظه هم از یاد خدا غافل نباشد و در تمامی اوقات خدا، را حاضر و ناظر بر اعمال خویش بداند.<br />
هدف این است که خدا در تمام زندگى انسان حضور داشته باشد و نور پروردگار تمام زندگى او را فرا گیرد ، همواره به او بیندیشد و فرمان او را نصب العین سازد. به طور کلی هدف از اعمال عبادی چون نماز و روزه* و زکات و&#8230; دور کردن انسان از حیات حیوانی و رهنمون شدن وی به سوی هدف غایی آفرینش؛ و عمل به آنچه در ذکر می گویم وبایست برای رضای خود در خدمت به مخلوقات حضرتش انجام دهیم و در تمامی مراحل به یاد خداوند بودن و حضور او را در تمامی صحنه های زندگی خود احساس کردن است. این همان شناخت و پرستش پروردگار است البته نه فقط آن را به زبان آوردن بلکه در تمامی موارد زندگی اجراء کردن است.  «ما خلقتُ الجّن و الانس الّا لِیَعبدون&#8230; جنّ و اِنس را جز برای پرستش خود نیافریدم». بنابر این، حشر کسانی که ازعبادت خداوند رویگردان هستند درقیامت به صورت انسانی نخواهد بود. حضرت علی ( علیه السلام) می فرماید: «مداومت بر ذکر الهی، غذای روح و کلید رستگاری است.»<br />
<span style="color: #800080;">* این وعدۀ تخلّف ناپذیر الهی است که اگر او را بخوانیم اجابت فرماید، اما تیرگیِ گناه بر قلب انسان ممکن است مانع اصابتِ اجابت الهی به فرد گردد، همان گونه که به عنوان مثال؛ چتر مانع از اصابت آب باران به انسان می گردد.</span><br />
با توجه به دو بعدی بودن انسان، و با نظر به بعد حقیقی انسان که همان روح اوست، انسان در صورتی به کمال حقیقی خود می‌رسد که روحش را به کمال برساند و آن میسر نیست جز با یاد خداوند متعال، ذکر با زبان بیان می شود یعنی این جسم است که ذکر را میگوید، آیا بدن انسان به چنین حرکتی نیاز دارد. در حالی که بنده معتقدم انسان اساساً به چنین ذکر یا وردی نیازی نداردهیچ، سودی برای جسم انسان اوندارد..درحقیقت جسم آدمی نیازی به اینگونه  اذکاری ندارد.زیرا ذکر،جهت تکامل روح صورت می گیرد چرا که اساساً دعا و ذکربرای تکامل روح است نه جسم، همانطوری جسم نیاز به غذا دارد، روح انسان نیز به غذا دارد.یکی از راه های غذا دادن روح ، ذکر و دعاست.این نیازمی تواند از طریق مراقبه و خواندن ذکرودعا صورت پذیرد. خواندن دعا یا ذکروقتی که فقط باجسم و از طریق زبان بیان می شود، سودی نخواهد داشت. زیرا روح ازطریق توجه به ذکرو عمل به آنها قوت می یاب. روح ابتدا ذکر را می شنود وبه بیان زبان جسم متوجه بُعد روحانی آن می شود. بایست به روح آموزش داد که خودش معنویت ذکر را درک کند و بگوید،نه اینکه فقط از طریق زبان ذکر را بیان کند. بنابراین ذکر بدون توجه جز لق لق زبان چیز دیگری نیست و سود چندانی برای نفس ندارد. زبان هنگامی ابزار روح است که همراه توجه روح باشد یعنی ذکر را با جسم بیان نماید، اما تاثیرش بر روح مترتب باشد. تنها راه فایده آن این است که روح از شنود آن منتفع می گردد و فیض می برد و آن فیض ناشی از شنود ذکر است و گرنه هیچ رابطه ای بین آن یافت نمی شود. وقتی روح به ذکر زبان توجه می کند یک رابطه ای روحانی و یک فضای روحانی ایجاد می شود که در تحت لوای یک جو روحانی و ملکوتی ترتیب بر روح و نفس مترتب می شود و از این توجه است که هاله ای نورانی محیط ذاکر را فرامیگرد. ذکر خدا که همان درک خاص قلبى نسبت به خداى متعال هست، پس هر نعمتى از نعمتهاى خدا براى انسان عظیم است. با ذکر و یاد خدا، حیات انسان، حیاتى ادراکى، الهى خواهد بود.<br />
ذکر خدا معنای وسیع و مصادیق فراوانی دارد . انسانی که در تمامی لحظات زندگی به یاد ذات خداوند می باشد که سرچشمه تمام خوبی ها و نیکی هاست و به این وسیله، روح و جان خود را پاک و روشن می سازد، خداوند نیز در تمامی مراحل زندگی و در اوج مشکلات و سختی ها او را تنها نمی گذارد. انسانی که پیوسته به یاد خداست، حب الهی در قلبش جای می گیرد . چنان که در زندگی روزمره نیز چنین است که اگر انسان در تمامی ساعات، شخص خاصی را در خاطر داشته باشد، کم کم محبت او در قلبش حاکم می شود. از نظر قرآن کریم، ذکر خدا زمینه رستگاری انسان را فراهم می سازد: <span style="color: #ff0000;">&#8221; و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون  ; &#8221; خدا را بسیار یاد کنید، باشد که رستگار شوید .</span><br />
آرامش و اطمینان، گمشده انسان امروزی است که در آرزوی به دست آوردن آن می باشد . قرآن کریم راه رسیدن به آرامش را این گونه به بشر معرفی می نماید: «الا بذکر الله تطمئن القلوب » ; همانا با یاد خدا دل ها آرام می گیرد.<br />
آنان که به یاد خدا هستند، از وسوسه های شیطان متاثر نمی شوند و یاد خدا سلاحی است که از آن ها در برابر شیطان محافظت می نماید: «ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرون » ; پرهیزکاران هنگامی که گرفتار وسوسه های شیطان شوند، به یاد خدا و پاداش و کیفر او می افتند، و (در پرتو یاد او، راه حق را می بینند و) ناگهان بینا می شوند.<br />
<span style="color: #ff0000;">ابن عباس مى گوید:</span> شبى خدمت پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم)خوابیده بودم ، هنگامى که از خواب بیدار شدند سر به سوى آسمان بلند کردند ، و ده آیه آخر سوره آل عمران را تلاوت فرمود : «ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار &#8230; ».<br />
سپس عرضه داشت : «اللهم لک الحمد انت نور السموات و الارض و من فیهن &#8230; اللهم لک اسلمت و بک آمنت و علیک توکلت و الیک انبت &#8230; »: خداوند ستایش مخصوص توست ، تو روشنایی آسمانها و زمین و آنچه در آن است ، می باشی.بار خدایا فقط تسلیم تو هستم و تنها به تو ایمان می آورم و تنها به تو توکل می کنم و تنها به سوی تو بازگشت و انابه می کنم.و هنگامى که از خانه بیرون مى آمد مى فرمود :« بسم الله ، توکلت على الله ، اللهم انى اعوذ بک ان اضل ، او اضل ، او ازل ، او اظلم ، او اظلم ، او اجهل او یجهل على »: من هم خدا بر خدا توکل کردم ، بار خدایا به تو پناه می برم از اینکه گمراه شوم و یا کسی را گمراه کنم یا بلغزم یا ظلم کنم یا مورد ظلم واقع شوم ، نادان شوم یا اینکه مورد جهالت واقع شوم.<br />
اگر در کتابها یا منابع دیگر به دنبال ذکر برای عرفان خود و یا رفع یک مشکل بوده‌اید یا هستید، بدانید که چیزی نصیبتان نخواهد شد. ذکر باید با روحیات شخص سازگار باشد. مثلا اگر فلان عارف برای طی‌الارض یا هر عمل دیگر یک ذکر خاص را بکار برده است لزوما این ذکر برای شما هیچ کاری انجام نخواهد داد. آن ذکر خاص فقط برای آن شخص خاص کاری خاصی انجام می‌داده است و شاید آن ذکر برای ما کار دیگری انجام دهد که نه مطلعیم و نه خواستار آن. گرفتن ذکر باید از اهل فن، اهل دل و اهل رستگاری باشد که نتیجه دهد درکتاب و منابع دیگر به دنبال ذکر نگردید.اما تا درون خود را از کینه‌ها، دشمنی‌ها، رنج‌ها، ناپاکی‌ها خالی نکنیم هیج جایی برای خداوند نخواهد بود. برای حضور و دعوت خداوند در جان و درونمان باید جای او را خالی کنیم سینه‌ای که پر از کثافت و صفات بد است کجا جای خدا را دارد. تا وقتی که غیبت، دروغ، تهمت، قضاوت، حسادت و عجله که مهمترین سد راه ما در نیل به عرفان هستند وجود دارند هرگز خداوند دعوت ما با ذکر نخواهد پذیرفت. پاک کردن صفات بد از درون را می‌تواند با کمک گرفتن از کتابهای بسیاری که در این زمینه هستند آموخت بعد با ذکر کارهای خاصی انجام داد.<br />
«اهل دنیا کسانى هستند که خوردن، خنده، خواب و عصبانیتشان زیاد است; اگر با کسى بدى کنند زبان عذرخواهى ندارند; اگر کسى معذرت خواست، قبول نمى کنند; در وقت اطاعت از خدا، کسل و بى حالند و در هنگام معصیت شجاع; از آرزوى دور و اجل نزدیک برخوردارند: به محاسبه نفس نمى پردازند; پرگو هستند;&#8230; آنان داراى جهل و حماقت بوده و در برابر کسى که از او دانش مى آموزند تواضع نمى کنند; خودشان را عاقل و از جمله عقلا مى پندارند در حالى که نزد انسانهاى عارف و با ایمان، احمقهایى بیش نیستند.اما اگر ذکر خداوند بر انسان غلبه داشته باشد، انسان قادر خواهد بود که در لحظات پر اضطراب احتضار که عملکرد فعالیتهای جسم دچار اختلال گردیده و ذهن در موقعیتی آشفته قرار گرفته است، خداوند را به یاد داشته باشد. ارواح ناپاکِ اسیر مادیات که رابطۀ خود را با خداوند متعال فراموش کرده اند، قادر به یاد کردن خداوند در آن لحظات بسیار حساس که سرنوشت ابدی انسان را رقم می زند نیستند. افکار انسان در لحظۀ مرگ عموماً منتج از مجموعۀ اعمال و افکاری است که در طول زندگی داشته است. در هنگام مرگ، ذهن باید با عشق و عبودیت بر خداوند متعال متمرکز باشد. ذکر دائم خداوند در هر فعالیتی، انسان را از اسارت آلودگی مادّی رها می کند. اگر ذهن تحت افسون جاذبه های پر زرق و برق عالم خاک واقع شود، روح دچار تنزّل و تباهی می گردد. ذهن در صورت عدم مهار، بزرگترین دشمن انسان است. اگر شعور و ذهن همواره متوجه خداوند متعال باشد، حواس نیز به طور طبیعی در خدمت خداوند مشغول می گردد و به تدریج با تهذیب نفس و تزکیۀ قلب از آلایشهای مادی، انسان به عرصۀ آگاهی، شعف روحانی و آرامش کامل پای می نهد، و تمایلات حسّی و نفسانی در او فروکش می کند. رسیدن به چنین مرحله ای از آگاهی و آرامش، شرط ورود به ملکوت الهی است. در مراحل عالی تر، انسان باید از هر گونه حسّ مالکیت عاری شده و فارغ از ثمر و نتیجه، تنها برای خداوند عمل کند. حواس را تنها می توان با خدمت خالصانۀ خداوند به طور کامل مهار نمود. عمل برای رضای خداوند به تدریج انسان را به عبادت عاشقانۀ خداوند ارتقا می دهد. کسب معرفت روحانی و آگاه شدن به رابطۀ اصیل با خداوند و محور قرار دادن او در زندگی(به جای محوریت خود و خواهشهای نفسانی) انسان را از تمامیِ رنجها و پریشانیهای زندگی مادی رهایی می دهد. تا زمانی که انسان جذب لذات حسّی و ثروتهای مادی می گردد، تمرکز ذهن برای درک خود حقیقی غیر ممکن است.<br />
از نظر دین اسلام، منشاء همه قدرتهای روحی انسان، و تنها عامل سعادت وی، توجه به خدا می‌باشد یعنی اینکه انسان هر کاری که انجام می‌دهد فرق نمی‌کند عبادت باشد یا کار یا ارتباط با دوستان و خانواده، رضایت خدا را مد نظر داشته باشد چرا که یک مسلمان، معتقد است همچنانکه ریشه همه کمالات وی، در یاد خدا بودن می‌باشد در مقابل منشاء همه بدبختیها نیز، دوری از یاد خداست. بر این اساس در دین اسلام دستورالعملهای مختلفی وجود دارد تا در سایه عمل به آنها، انسان از یاد خدا غافل نگردد. اما سوال اینجاست با اینهمه اهمیت ذکر خدا، پس چرا بعضا خدا را فراموش می‌کنیم؟ با نظر بر اینکه طبق تعلیمات دین اسلام، نزدیکتر از هر چیز به انسان، خداوند می‌باشد، آن چیزی که سبب می‌شود با وجود نزدیکی به خدا، از ذکر او غافل گردیم فقط توجه انسان به خودش می‌باشد، حافظ می‌گوید:<br />
<strong><span style="color: #800080;">میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست<br />
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز</span></strong><br />
یعنی انسانی که خودش را معیار همه چیز قرار داده و همه را برای خودش می‌خواهد. به همین جهت از حضور خدای متعال، غافل می‌گردد. برای رهایی از این مانع باید به درمان خود بینی بپردازیم تا بتوانیم خدای خود را بیاد داشته باشیم تا حدیکهزنده بودن و ماندنمان را به یاد او بدانیم چنانکه امام سجاد علیه السلام می‌فرماید الهی با ذکر تو قلبم زنده می‌شود. چرا که در سایه ذکر خدا، طبق آیه ۲۸ سوره رعد ، انسان به آرامش می‌سد و بر بینش وی افزوده گردیده، در سایه عدم دلبستگی به دنیا و مادیات، دوری از انواع گناهان، مورد توجه حق باری تعالی قرار می‌گیرد. در این حالت است که من وجودی خود را به طور واقعی خواهد شناخت.</p>
<p style="text-align: justify;">با توجه به اهمیت «ذکر الهی » و نقش سازنده آن در پیشرفت معنوی انسان های مؤمن، خداوند مؤمنان را از توجه به اموری که انسان را از یاد خدا باز می دارد، بر حذر می دارد، و می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا لا تلهکم اموالکم و لا اولادکم عن ذکر الله و من یفعل ذلک فاولئک هم الخاسرون » ; ای کسانی که ایمان آورده اید، اموال و اولادتان شما را از یاد خدا باز ندارد و هر کس چنین کند، از زیانکاران است.( سوره منافقون آیه۹)</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>پی آمدهای اعراض از ذکر خدا</strong></span><br />
همانگونه که «ذکر الهى» منشأ آثار و برکات فراوانى است، دورى از یاد خداوند نیز پیامدهایى را به دنبال دارد همچنانکه ذکر خدا باعث سعادت و تکامل انسان می‌گردد و انسان به آنچنان آرامش و اطمینان قلبی دست می‌یابد که اگر کل عالم نیز برخلاف حقیقتی قیام کنند، چنین کسی، یک تنه به مبارزه با آنها اقدام می‌کند و کوچکترین ترسی از آنها نخواهد داشت چون می‌داند پشتیبانی دارد که شکست ناپذیر است، در مقابل؛ غفلت از یاد خدا آثار زیانبار و ویرانگری به دنبال دارد و دلیل آن این است که کسی که خدا را فراموش کند، معلوم است که زندگی دنیایی، وی را مشغول کرده ، کسی است که تمام غم و غصه‌اش زندگی دنیا، کسب و ثروت و شهرت و پستهای زندگی دنیایی است، بر این اساس تمام توان خود را صرف بدست آوردن اینها می‌کند و ازطرف دیگر می‌بیند که هر چقدر هم ثروت داشته باشد باز در مقایسه با عده‌ای دیگر، ثروتش کمک است، روی این حساب همیشه حسرت چیزهایی را خواهد خورد که ندارد و از طرفی، همیشه در دلش به خاطر احساس از دست دادن تمام مال و ثروتش که به خاطر آنها، عمر خود را صرف نموده پیوسته، در استرس و نگرانی بسر خواهد برد یعنی از بابت آنچه دارد در بیم و نگرانی به سر می‌برد و از بابت آنچه که ندارد حسرت نداشتن آنها را، بر این اساس، مهمترین چیز زندگی که همان آرامش و اطمینان می‌باشد در زندگی وی، جای پایی ندارد. درست به همین دلیل است که خداوند در آیه سوره طه، انسانها را مورد خطاب قرار داده و به آنها گوشزد می‌کند که اعراض آنها از یاد خدا، زیانی جز به خودشان نداشته مگر اینکه زندگانی او در دنیا تنگ می‌شود. و در سوره فتح آیه چهارم بیان می‌دارد که برای اینکه به تنگی در زندگی، مبتلا نشوید خدا را یاد کنید چرا که خداوند سکینه و آرامش را بر دلهای مومنین نازل کرد تا بر مراتب ایمان خود بیفرانید.کسی که به هر دلیلی از ذکر و یاد خدا، دوری می‌کند همچنانکه یکی از فواید ذکر خدا، بصرت دل و نورانیتش می‌باشد در مقابل با دوری از یاد خدا، به قساوت قلب مبتلا می‌گردد، چنانکه به حضرت موسی وحی گردید که ای موسی « به درستی که فراموشی یاد من، قلبها را سخت می‌گرداند» چرا که تنها با یاد خدا دلها زنده می‌شود و مرگ دلها ، درفراموشی خداست.<br />
حضرت على(ع) مى فرماید:«مداومت بر ذکر الهى غذاى روح و کلید رستگارى است». با توجه به اهمیّت «ذکر الهى» و نقش سازنده آن در پیشرفت معنوى انسانهاى مؤمن، خداوند مؤمنان را از توجه به امورى که انسان را از یاد خدا باز مى دارد بر حذر مى دارد: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تُلْهِکُمْ أَمْوَالُکُمْ وَلَا أَوْلَادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَمَنْ یَفْعَلْ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمْ الْخَاسِرُونَ»اى کسانى که ایمان آورده اید، اموال و اولادتان شما را از یاد خدا باز ندارد و هرکس چنین کند از زیانکاران است.بدیهى است توجه به مال و زندگى دنیوى در صورتى نهى شده است که انسان را از یادخدا باز دارد و به عبارت دیگر; هدف انسان در زندگى توجه به آنها باشد ولى در صورتى که انسان مراقب نفس خویش باشد و از اینها به عنوان وسیله براى رسیدن به سعادت ابدى استفاده کند، نه تنها مذموم نیست بلکه سفارش هم شده است. پس اموال و اولاد تا آنجا که از آنها در راه خدا و براى نیل به حیات طیبه کمک گرفته شود، از مواهب الهى هستند و مطلوب مى باشد اما اگر علاقه افراطى به آنها سدى در میان انسان و خدا ایجاد کند، بزرگترین بلا محسوب مى شود. و خسرانى بزرگ است که در آیه شریفه به همین معنا اشاره شده است.<br />
«نسیان» مصدر فعل «نسوا» است، به معناى زایل شدن صورت معلوم از صفحه خاطرات، البته بعد از آنکه در صفحه خاطر نقش بسته بود، این معناى اصلى «نسیان» است ولى در استعمال آن توسعه داده اند و در مطلق روگردانى از چیزیکه قبلاً مورد توجه بوده نیز استعمال مى شود.در حقیقت فراموشى خداوند، ترک شکر «ذکر الهى و ترک طاعت در بندگى را نیز به همراه دارد»، زیرا از یکسو فراموشى پروردگار سبب مى شود که انسان در لذات مادى و شهوات حیوانى فرو رود و هدف آفرینش خود را به فراموشى بسپارد و در نتیجه از ذخیره لازم براى فرداى قیامت غافل بماند. از سوى دیگر فراموشى خدا، همراه با فراموش کردن صفات پاک اوست که هستى مطلق و علم بى پایان و غناى بى انتهاى از اوست و هر چه غیر اوست وابسته و نیازمند به ذات پاکش مى باشد و همین امر سبب مى شود که انسان خود را مستقل و غنى و بى نیاز شمرد و بر نفس خود اعتماد کند، با اینکه باید به پروردگارش اعتماد نموده و از او ترسان و به او امیدوار باشد.اینها همه عامل اصلى فسق و فجور و بلکه این خود فراموشى بدین مصداق و خروج از طاعت خداست ولذا مى گوید «اولئک هم الفاسقون»<br />
«وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ&#8230;» مانند کسانى که خدا را فراموش کردند نباشید که خدا نیز آنان را به خودفراموشى دچار ساخت.<br />
متاسفانه وقتی از یاد خدا غافل شدید شخص دچار بیماری سختی می شود که نام آن منافق است. در دلهای منافقان، بیماری است، پس خداوند بیماری آنان را بیفزاید. و برای آنان عذابی دردناک است ، به سزای آنکه دروغ می گویند.<br />
وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا<br />
و هنگامى که منافقان و کسانى که در دلهایشان بیمارى است مى‌گفتند: «خدا و فرستاده‌اش جز فریب به ما وعده‌اى ندادند.» (سوره احزاب آیه ١٢﴾<br />
لَّئِن لَّمْ یَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لَا یُجَاوِرُونَکَ فِیهَا إِلَّا قَلِیلًا (سوره احزاب آیه ﴿۶٠﴾<br />
اگر منافقان و کسانى که در دلهایشان مرضى هست و شایعه‌افکنان در مدینه، [از کارشان‌] باز نایستند، تو را سخت بر آنان مسلط مى‌کنیم تا جز [مدتى‌] اندک در همسایگى تو نپایند. (سوره احزاب آیه ۶٠﴾<br />
* در ادبیات قرآن، واژۀ «منافق» به کسانی اطلاق شده است که در بدو ظهور اسلام، در دل کافر بودند اما برای بهره گیری از منافع اسلام، به ظاهر ابراز اسلام می نمودند و همراه با مؤمنان در صف نماز می ایستادند. قرآن ایشان را را سخت نکوهش کرده. نفاق و دورویی درد بزرگی است که از کمبود شخصیت و ضعف اراده، سرچشمه می گیرد . افرادی که سعی دارند، خود را غیر از آنکه هستند، نشان دهند و زبان و دل، ظاهر و باطن و گفتار و کردارشان از هم جداست، مردم ناتوانی هستند که نه شجاعت اظهار شخصیت واقعی خود را دارند و نه اراده و تصمیم لازم برای اصلاح خود.<br />
منافق همانند موش صحرایی است که برای لانه اش دو راه قرار می دهد و یکی از آن دو را باز می گذارد و از آن رفت و آمد می کند و دیگری را بسته نگه می دارد. هر گاه احساس خطر کند، با سر راه بسته را باز کرده و می گریزد. نام سوراخ مخفی موش « نافقاء » است که کلمه « منافق » نیز از همین واژه گرفته شده است. نفاق دارای معنای گسترده ای است و هر کس که زبان و عملش هماهنگ نباشد ، سهمی از نفاق دارد . در حدیث می خوانیم: اگر به امانت خیانت کردیم و در گفتار دروغ گفتیم و به وعده های خود عمل نکردیم ، منافق هستیم؛ گر چه اهل نماز و روزه باشیم. تظاهر و ریاکاری نیز نوعی نفاق است، منافقان افرادی هستند که در ظاهر خود را مومن و مصلح نشان می دهند ولی در باطن ایمان ندارند ؛ با افراد بی ریا کار، رفت و آمد و خلوت می کنند ؛ نمازشان با کسالت و انفاقشان با کراهت است ؛ نسبت به همه عیب جویند ؛ ریاکار، شایعه ساز و علاقه مند به دوستی با نادانان ؛ ملاک علاقه شان کامیابی و ملاک غضبشان ، محرومیت است ؛ نسبت به پیشرفت همه نگران ، ولی نسبت به مشکلاتی که برای مردم پیش می آید شادند.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">تفاوت ذکر با مانترا:</span></strong><br />
ذکر که امروزه مکاتب هندی، بوداییها و یوگیها از آن به عنوان &#8220;مانترا&#8221; نام می برند ریشه ای عمیق در عرفان کهن دارد. می توان گفت تمامی اعمال عبادی انسان به یک طرف، ذکر در طرف دیگر. اولین تأثیری را که ذکر ایجاد می کند و ما به نوعی آن را در بحث مراقبه و مدیتیشن گفتیم، تأثیری است که بر آرامش ذهنی و فکری دارد. خداوند در قرآن کریم می فرماید: با ذکرخدا، همه آرامش و اطمینان قبلی ایجاد می شود و ما گفتیم که بیان مداوم یک ذکر باعث فرو رفتن در لایه های عمیق تر مغز و ارتباط با منشأ فکر و شعور خلاق می شود و این منشأ فکر به مثابه همان قسمتهای عمیق دریاست که از سکوت و سکون فراوانی برخوردار است. تأثیرات ذکر چنان فراوان است که هر عابد و سالکی که به سیر و سلوک مشغول است، قبل از همه، رسیدن به آرامش معنوی را از طریق ذکر فراوان جستجو می کند.<br />
یک تفاوت اساسی در مدیتیشن و مراقبه عرفان وجود دارد، تفاوت در مانترا و ذکر است. مدیتیتورها می گویند: مانترا باید بی معنی باشد تا تفکری ایجاد نشود و ارتباط، سریع باشد. عرفا می گویند: باید در ابتدا معنی دار باشد، جهت دار باشد، هدف دار باشد، و پس از تکرار فراوان، ذکر، خود به خود حذف می شود و شخص از واژه دور می گردد. آنها که اهل مراقبه اند می گویند فرآیند پالایش خود به خود صورت می گیرد و شخص به پاکی درون می رسد. آنها که اهل تصوف و عرفانند، می گویند ابتدا باید معنی و تفکر باشد تا القاء انجام شود تا پیامهای مثبت به درون فرستاده شود و بعد از آن این مثبتها به مبارزه با منفیها برخیزند و درون به این صورت پالایش و پاک شود. همه  اینها را نه برای آن گفتیم که مدیتیشن را نفی کنیم بلکه خواستیم متذکر شویم که مراقبه یکی از دهها تکنیک مؤثر و نتیجه بخش در ایجاد آرامش و تمرکز است اما در مقام مقایسه با ذکر عارفانه، ذکر، کاملتر و مؤثرتر است. ممکن است عبادت و ذکر برای شما نتیجه سریع ندهد. این یا به آن دلیل است که شما از ذهن و قلب خود برای توجه مراقبت نمی کنید و یا این که هنوز پالایش نشده اید. تمرکز و روشن بینی از یک درون پاک و تصفیه شده بسیار آسان تر است تا یک درون آلوده، مضطرب و منفی. در ذکر نیز مانند مراقبه باید بدون انتظار تمرین کنید. حتی به قصد رسیدن به آگاهی درون و آرامش خلاق و تمرکز فکر، نباید این کار را انجام دهید. اینها همه نتیجه جنبی ذکرند که خود به خود پدید می آیند. هرچه بیشتر در ذکر خود مداومت کنید و روزهای متوالی را به آن مشغول شوید، نتیجه بهتر و بیشتر می گیرید. آخرین تفاوت ذکر و مراقبه این است که در مراقبه می گویند: روزی دوبار و هر بار بیست دقیقه تمرین کنید اما در ذکر شما پایان ندارید.<br />
پیامبر اکرم می فرمایند: &#8220;هر چیز را حد معینی است مگر ذکر را که در آن حد و پایانی مقرر نگردیده است.&#8221; ذکری که شما بر زبان می آورید می تواند هر یک از اسماء الهی باشد.<br />
نماز، ذکرو تمامی عبادت ها به ویژه هنگامی که با حضورذهن وتوجه عمیق و آگاهی ذهنی برگزارشوند،مرکزفکری عالی را به دنبال دارند. صرف نظرازارج ومقامی که برای انجام عبادات، درمکاتب الهی درنظرگرفته شده است، این اعمال تمرکزفکری ملموس و قابل توچهی را نیزبه دنبال دارند وهرکس به راحتی می تواند چنین تمرکزی را حس وتجربه کند.اساساً تمام اعمال عبادی انسان، وقتی دردرگاه الهی مقبولیت پیدا می کند که روی آن فکرو تمرکز وجودداشته باشد. پیامبراسلام می فرمایند:&#8221; یک ساعت تفکربهترازهفتاد سال عبادت است.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">مرحوم فیض می گوید: </span>&#8221; به طوری که ارباب معرفت گفته اند، ذکررا چهارمرتبه است: نخست آن که ذکربرزبان آید، دوم آن که علاوه برزبان، قلب نیزذاکرو متذکرشود، سوم آن که ذکرخدا چنان درقلب ذاکرجای گیرد وبرآن مستولی شود که بازگیری توجه قلب ازآن مشکل باشد وچهارم آن که بنده ی خدا یکسره درذکرغرق شود به طوری که دیگرنه به ذکرونه به قلب خود توجه دارد.&#8221;<br />
ذکرها به طور کلی به دو دسته جلالیه و جمالیه تقسیم می‌شوند. اذکار جلالیه مبتنی بر صفات جلالیه و قدرت و جبروت خداوند است مانند یا قهار یا جبار یا قادر و… و اذکار جمالیه مبتنی بر صفات رحمت و عطوفت خداوند است مانند یا رئوف یا رزاق یا لطیف و… به کار گیری ذکرهای جلالیه و جمالیه آداب خاص خود را دارد مثلا اگر کسی ذکرهای جلالیه را بدون مرز و اندازه و به صورت فله‌ای بگوید نه تنها آن ذکر کمکی به وی نخواهد کرد بلکه دودمانش را بر باد خواهد داد.<br />
شاید بپرسید، حال که راه سعادت انسان ها ذکر گفتن و به آن عمل کردن است، پس ما چگونه ممکن است اهل ذکر شویم و عاشقانه ذکر بگوییم. باید گفت، تنها راه اهل ذکر شدن آشتی کردن با خداوند و عمل کرد به آن و خدمت به مخلوقات خداوند است. «ذکر» همان گونه که راغب در مفردات گفته است، گاهى به معنى حفظ مطالب و معارف آمده، با این تفاوت که کلمه «حفظ» به مرحله به ذهن سپردن گفته مى شود و کلمه «ذکر» به معنى یادآورى چیزى به زبان یا به قلب است. ازاین رو گفته اند ذکر دو گونه است: «ذکر قلبى» و «ذکر زبانى» و هر یک از آنها دو نوع است: یا پس از فراموشى است یا بدون فراموشى.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">برای گفتن ذکر باید چندین مورد را رعایت کرد:</span></strong><br />
<strong><span style="color: #800080;">۱- زمینه برای گفتن یک ذکر باید فراهم باشد:</span></strong>اگر شخصیتی مبادرت به گفتن یک ذکر کند و از طرفی به پاره‌ای گناهان نیز رغبت نشان دهد و آنها را انجام دهد و زمینه روحی روانی درون خودش را برای ذکر آماده نکند نه تنها ذکر مورد نظر کمکی به رفع مشکل و یا پیشرفت در عرفان نمی‌کند بلکه مشکلات شدیدتری نیز برای شخص بوجود می‌آورد. اینگونه است که شخصی اعتراض خود را به خدا، پیامبر و ائمه‌ی اطهار با ترک نماز و یا دیگر واجبات و مستحبات پس از نتیجه نگرفتن می‌خواهد نشان دهد. غافل از اینکه خودش با نابخردی و کم تجربگی مشکل برای خود و خانواده‌اش ایجاد کرده است. پس تا زمینه‌ی ذکر گفتن فراهم نشود گفتن ذکر همراه با انجام گناه مخاطره‌آمیز و بازی کردن با دم شیر است. این خطر شاید متوجه خود شخص شود و شاید متوجه خانواده‌اش. یک راهکار وجود دارد: اگر گناه در فرد نهادینه شده و تلاشش برای ترک گناه حاصل چندانی در بر ندارد ابتدا باید اذکار تزکیه نفس و ترک گناه را بگوید و سپس به مدارج بالاتر عرفانی بپردازد.<br />
<strong><span style="color: #800080;">۲- تسبیح به معنی تنزیه خداوند است:</span> </strong>از هر نقص و بدی که عالی ترین مرحله معرفت الهی است و هر کس به نسبت معرفت و درک و توان و ظرف وجودی خود از این ذکر مبارک و سازنده بهره می برد. به تعبیری همه نظام هستی و در پهنه گسترده جهان آفرینش همه موجودات، به نوعی به تسبیح خداوند می پردازند؛ لکن ما ارکان آن را نمی فهمیم. قرآن در این باره می فرماید: « سبح لله ما فی السموات والارض» هر چه در آسمانها و زمین وجود دارد ،خداوند را تسبیح می گوید؛ ما راه بیان و سخن گفتن و ذکر و تسبیح خداوند را آنگونه که شایسته خداوندیش است نمی دانیم . از طرفی هم فرد ذاکر بایست بداند که چگونه و چطورذکر بگوید.<br />
<strong><span style="color: #800080;">۳- تعداد ذکر:</span></strong> از مهمترین موارد مربوط به ذکر کارآمد و صحیح تعداد آن است. اگر با یک نیت خاصی یک ذکر را بگویید ولی تعداد آن را رعایت نکنید نتیجه نخواهید گرفت. تعداد ذکر هم باید از افراد آگاه گرفته شود. بیشتر مواقع ذکر به صورت چله‌نشینی گفته می‌شود و بسیار هم اتفاق می‌افتد که اگر ذکر را از ته دل و با خلوص نیت بگویید در پایان چله نشینی خود در شبهای پایانی در خواب ذکر بعدی خود را دریافت می کنید. در مدارج ابتدایی عرفان تعداد ذکری که در خواب دریافت می‌کنید را نمی‌توانید بگیرید ولی پس از چندین چله نشینی و ذکر گفتن تعدادش را هم دریافت خواهید کرد. ان‌شاءالله. در مواردی که ذکر در خواب به شما داده می‌شود آن را با اهل فن در میان گذارده و تعداد ذکر بعدی خود را دریافت کنید.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #800080;">۴- انسان پس از انتخاب راه:</span> </strong>باید از مراحلی که طی کردن آن آسان نیست، بگذرد تا به هدف خود نائل شود. برای حرکت در این راه باید خود را برای برخورد و حل هر گونه مشکلی آماده کند. او نباید با کوچک ترین سختی از راه به در و پشیمان شود. انسان چون کوهنوردی است که باید از دامنه ی کوه حرکت کند تا به قله رسد؛ اگر فرد بی حوصله و کم طاقتی باشد، در همان اوایل راه خسته می شود، و برمی گردد. اما اگر انسان آگاه و پرطاقتی باشد، هیچ مانعی نمی تواند او را از راه منصرف کند و هر قدم که به قله نزدیک تر می شود، قوی تر می شود و امید به رسیدن، او را به سوی هدف می کشاند. شرح صدر انسان را آماده ی تحمل بسیاری از مشکلات می کند و سبب می شود راه را، با لذت بیشتری طی کند. در حالی که اگر بدون آن حرکت کند، نه تنها هرگز به نتیجه نمی رسد، بلکه طی طریق برای او امری محال به نظر می رسد و هرگز قدمی بر نمی دارد. آنکه راه حق را طی می کند، ناچار باید آگاهانه قدم در راه گذارد و از طرف دیگر، به دلیل نور بودن علم، راه روشن می شود و چون جزئیات راه روشن شود؛ معرفت او کامل تر می شود. کشش وی قو یتر و تحمل او برای رو به رو شدن با هر واقعه ای، هرچندمشکل بیشتر می شود. تا آنجا که هر امر حل نشدنی را آسان می بیند و با آمادگی کامل از آن مانع گذر می کند و راه را ادامه می دهد تا به هدف برسد. تا آنجا که معرفت کامل را تحصیل کند و بر کل اسرار جهان مسلط شود.همان طور که حضرت ابراهیم (ع) در نتیجه ی حرکت درونی و فکری خود توانست به ولایت تکوینی دست یابد و اسرار آسمان و زمین بر او منکشف شود و به یقین که بالاترین مرتبه ی علم است، دست یابد.<br />
<strong><span style="color: #800080;">۵- شکر نعمت، امام صادق (علیه‌السلام) فرمود:</span></strong><br />
خدای عزوجل به موسی (علیه السلام) وحی فرمود: ای موسی، شکر مرا، آنچنان که شایسته است، به جای آور.موسی (علیه‌السلام) پاسخ داد: پروردگارا؛ چگونه شکر تو را چنانچه شایسته است، به جای آورم، در حالی‌که شکر گزاردن من، نعمتی‌ست که تو به من بخشیده‌ای؟<br />
خدای تعالی فرمود: اکنون شکر مرا به جای آوردی که دانستی آن نعمت از جانب من است.<br />
بله! شکر نعمت الهی، بر بندگان واجب. پس تا جایی که می توانید شکر نعمت خداوند کنید، اقرار به عجز و ناتوانی از ادای شکر اوست. امّا انسان برای ادای شکر، باید اول نعمات خداوند رو بشناسیم و اهمیت و ارزشها آنها را بدانیم. مطلب دیگری که در مورد شکر مورد توجه می باشد این است که حتی در بلا و مصیبت هم باید شکر کرد زیرا انسان باید مصیبت را هم از جانب خداوند ببیند و بداند که هر چه خداوند نسبت به بنده‌اش انجام می‌دهد صلاح و مصلحتی در آن است.<br />
می‌گویند در هر بلایی پنج شکر است:<br />
<span style="color: #800080;">ـ اول اینکه ممکن است این بلا بزرگتر و شدیدتری را دفع کرده باشد مثل اینکه قرار بود فرزند انسان بمیرد خداوند آن را دفع کرده و مالی از انسان از دست می‌رود.<br />
ـ دوم اینکه ممکن است این بلا کفاره گناهان یا ترفیع درجه باشد<br />
ـ سوم اینکه ممکن است این بلا قرار بوده همیشگی باشد، اما می‌گذرد و باید شکر کرد.<br />
ـ چهارم اینکه ممکن است این بلا موجب ثواب بی‌حسابی برای او باشد.<br />
</span><br />
رسول خدا در هر موقعیت خوشایندی می‌فرمود: خدا را برای این نعمت شکر می‌کنم. و در هر موقعیت غم‌انگیزی می‌فرمود: در هر حالی خداوند را شکر می‌کنم.<br />
امیرالمومنین علیه السلام می‌فرمود:«خداوند برای هر نعمتی حقی دارد. هر کس آن حق را ادا کند و شکرش را به جا آورد خداوند آن نعمت را زیاد می‌گرداند و هر کس شکرش را به جا نیاورد، آن نعمت را از دست خواهد داد.»<br />
شکرگزاری بدرگاه الهی از مهمترین خصوصیات انسان است. گرچه نعمتها و فضل پروردگار بسیار زیاد می باشد و قابل احصاء نیست امّا همین معرفت و شناخت که بشر بداند از شکر الهی عاجز است مقدمه ای بر رویش این فرهنگ در وجود او خواهد بود.توفیقی که انسان به گاه شکر و عبادت به درگاه حق بدست می آورد نعمتی است ارزنده که خداوند او را بدان مفتخر نموده و لازم است به پاس این شکرگزاری به شکری دیگر پردازد چنانچه امام سجاد(ع) در مناجات شاکرین می فرماید: چگونه می توانم حق شکر تو را به جای آورم در حالی که همین شکر من نیاز به شکر جدیدی دارد و هر زمانی که می گویم الحمدللّه. بر من فرض است که بخاطر همین توفیق شکرگزاری بگویم: الحمدللّه<br />
یکی از عواملی که باعث می شود انسان آرامش خود را از دست بدهد ترس است،شاید هیچ چیزی مانند ترس از انسان سلب آرامش نکند، حال این سئوال پیش می آید که چه ذکری بگوییم که در هنگام ترس بتوانیم آرامش خود را حفظ کنیم؟<br />
امام صادق علیه السلام می فرماید:در شگفتم برای کسی که ترس به او غلبه کرده است! چگونه به ذکر:<br />
&#8221; حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیل&#8221; خدا ما را کافى است و او بهترین حامى ماست»پناه نمی برد. کمی فکر کنید چرا این ذکر ترس آدمی را از بین می برد. آیا غیر از اینکه ترا به خدایت و بزرگی او یادآورمی شود.<br />
و یا زمانی که فرد متوجه می شود دیگران برای اونقشه کشده اند صورتش سرخ می شود و دست و پایش می لرزد،آرامش به کلی از وجود او پر می کشد و می رود، در این لحظات چه ذکری را بگوید؟<br />
امام صادق علیه السلام می فرماید: برای کسی که مورد مکر و حیله واقع شده است: &#8221; ذکر:وَ أُفَوِّضُ أَمْری إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِباد&#8221; من کار خود را به خدا واگذار کردم که خداوند نسبت به بندگانش بیناست»پناه نمی برد؟  در این ذکر هم از امام صادق علیه السلام درس می گیریم که بایست خود را به خدا واگذاریم. البته یا آور می شوم که نباید همه کار را به گردن خدا بیندازیم. بلکه همان طوری که در بالا به ان اشاره کردم  انسان باید تمامی سعی وتلاش خود را در تمامی امور و مشکلات بکند و درنهایت به خداوند پناه ببرد. بارها گفته‌ام و بار دگر نیزمی‌گویم: کسی که بداند هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ چیزدیگری ندارد، می‌داند چه باید بکند و چه باید نکند. می‌داند که آنچه را که می‌داند باید انجام دهدو فقط مشکل اینجاست که ما غفلت و فراموشی داریم و ذکر را مدام می گوییم تا غفلت و فراموشی به سراغ ما نیاید.<br />
زندگی دنیا دور از آفت، گرفتاری و گناه نیست، خواسته و ناخواسته، اموری از قبیل: غفلت، ریا، عجب، هوا و هوس، علاقه‌مندی‌ها و گناهان با انسان همراه است و به سراغ او می‌آید و آثاری از تاریکی و ظلمت و گرد و غبار بر جان انسان بر جای می‌گذارد و او را از راه مستقیم و خدای دور می‌سازد. مانند شخصی که در محیط باتلاقی باشد و با هر حرکتی مقداری پایین‌تر و به داخل گل و لای می‌رود. تکرار ذکر برای اینست که گرد و غبار و زنگار را از دل بزداید و نگذارد انسان در منجلاب دنیا سقوط کند و در آن غرق گردد و با گفتن هر ذکر، گامی به سوی خدا بردارد و به او نزدیک شود. راز تکرار آنست که با نگهداری انسان از سقوط. سمت و سوی حرکتش را عوض می‌کند و او را در صراط مستقیم قرار می‌دهد و از این رو در دین برای تکرار، حسابی دیگر باز شده است. با اینکه برای برخی از امور ثواب ذکر شده است، ولی ادامه دادن آن، آثار خاصی دارد، مانند: دعا و اصرار بر آن، روزه و ادامه دان آن تا یک ماه، استغفارگفتن، تکرار ذکر تسبیحات اربعه در روز &#8230;. چون اثر تکرار غیر قابل تصور است، لازم است انسان برای خود انس و حوصله تکرار ذکرها را ایجاد کند، زیرا اصل ذکر برای حفظ و عدم سقوط است و تکرار برای طی درجات و دریافت کمالات. بنابراین اگر کسی توفیق انجام کاری را دارد، امّا حوصله اینکه مدتی در آن بماند را ندارد، گرچه نجات او حتمی است، ولی در تحصیل درجات عالی توفیقی حاصل نکرده است.<br />
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن! یک سار شروع به خواندن کرد، اما مرد نشنید.<br />
فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غرید، اما مرد گوش نکرد.<br />
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم. ستاره‌ای درخشید، اما مرد ندید.<br />
مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده! نوزادی متولد شد، اما مرد توجهی نکرد.<br />
<strong><span style="color: #800080;">بیدلی در همه احوال خدا با او بود       او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد</span></strong><br />
سکه وجودی انسان از دو بخش تشکیل شده است: کمیت و کیفیت.<br />
ما هرگز از «کمیت و کیفیت» جدا نیستیم؛ حتی برای یک لحظه. به عنوان مثال: یک کارمند هر روز به سرکار خود می‌رود. یک بخش از کار این فرد دارای بعد «کمیت» است: این فرد چند ساعت در سرکار مشغول فعالیت است؟ چه وظایف و مسئولیت‌هایی را بر عهده دارد؟ چه میزان حقوق دریافت می‌کند؟ و سایر موارد کمیتی&#8230;<br />
اما از بعد دیگر «کیفیت» کار چگونه است؟ این فرد با چه ذوقی در محل کار حاضر شده است؟ با چه عشقی شروع به فعالیت می‌کند؟ و در یک کلام، کیفیت حضور این فرد در آن محیط چگونه است؟<br />
حال بیاندیشیم که ما با چه کیفیتی، طراح نقش آفرین هستی را احساس می‌کنیم؟ خداوند می‌فرماید: «من از رگ گردن به شما نزدیکترم.» (سوره ق-۱۶) آیا این نزدیکی و حس حضور را تجربه می‌کنیم؟ یا اینکه می‌گوییم تنها «یاد» او کفایت می‌کند؟ خداوند را غایب می‌پنداریم و تنها «یادش» می‌کنیم؟ آیا شایسته‌تر نیست که بالاتر از «یاد» حرکت کنیم و با تمام وجود احساسش کنیم؟<br />
<strong><span style="color: #800080;">مردان     خدا      پرده     پندار   دریدند                 یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند</span></strong><br />
<span style="color: #800080;"><strong>تا به کی ناله و فریاد که آن یار کجاست           همه آفاق پر از یار شد اغیار کجاست</strong></span><br />
اما چگونه حس حضور داشته باشیم؟ آیا به هر کس که از گذری در حال عبور است، می‌گویند بیا، این «حس حضور» را داشته باش؟ آیا هر طریقی را طریقتی نیست؟ آیا هر راهی را رسمی نیست؟ بدون شک برای به دست آوردن چنین کیفیتی، می‌بایست متصل بود.<br />
«ادعونی استجب لکم» ، «اعتصموا بحبل الله جمیعا ولا تفرقوا» ، «اقیموا الصلاه (مقیم شدن در اتصال)»<br />
این‌ها پیام‌هایی هستند که به گوش اکثریت قریب به یقین ما خورده است. حال با خود بیاندیشیم: آنهایی که به چنین کیفیت‌هایی دست پیدا کردند و اصطلاحاً مقیم اتصال شدند، آیا مشتاق و مشتاقان نبودند؟ پس سرمایه اشتیاق خود را خرج کنیم، تا سودی فراتر از تصور زمینی برایمان حاصل شود.<br />
<strong><span style="color: #800080;">خوشا آنان که دائم در نمازند           بهشت جاودان بازارشان بی</span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.224.ir/?feed=rss2&amp;p=794</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>رهایی از خود</title>
		<link>http://www.224.ir/?p=787</link>
		<comments>http://www.224.ir/?p=787#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Oct 2011 21:40:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عرفاني]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.224.ir/?p=787</guid>
		<description><![CDATA[آفرینش روز و شب، زیبایی زمین و کهکشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاکی از وجود پروردگار یکتاست، پس از او اطاعت می کنیم، چون او معین کرده که مرگ آغاز جاودانه هاست. از صفات بندگان خداوند رحمن یکى آن است که سخنشان با دشمنان نیزسالم و ناآلوده است چه رسد به گفتارشان با دوستان.بدان همان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آفرینش روز و شب، زیبایی زمین و کهکشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاکی از وجود پروردگار یکتاست، پس از او اطاعت می کنیم، چون او معین کرده که مرگ آغاز جاودانه هاست. از صفات بندگان خداوند رحمن یکى آن است که سخنشان با دشمنان نیزسالم و ناآلوده است چه رسد به گفتارشان با دوستان.بدان همان کسی که گنج های آسمانها و زمین را در اختیار دارد به تو اجازه دعا و درخواست را هم داده است، و اجابت آن را نیز تضمین نموده به تو امر کرده که از او بخواهی تا به تو عطا کند وازاو درخواست رحمت نمائی تا رحمتش را برتو فروفرستد. خداوند بین تو و خودش را کسی قرار نداده که حجاب و فاصله باشدوتو را مجبور نساخته که به شفیع و واسطه ای پناه ببری. ومانعت نشده که اگر کارخلافی نمودی توبه کنی درکیفر تو تعجیل ننموده ودرانابه و بازگشت بر تو عیب نگرفته است. در آنجا که فضاحت و رسوائی سزاوار تو است تو را رسوا نساخته و برای بازگشت و قبول توبه شرائط سنگینی قائل نشده است درجریمه با تو به مناقشه نپرداخته و تو را از رحمتش مایوس نساخته است،  بلکه بازگشت تورا ازگناه حسنه ونیکی قرارداده ، گناه و بدیت را یک و نیکیت را ده به حساب آورده است و در توبه و بازگشت وعذرخواهی را به رویت گشوده است پس آنگاه که ندایش کنی  بشنود و آن زمان که با او نجوا نمائی سخنت را می داند،پس حاجتت را به سوی او می بری و آن چنانکه هستی در پیشگاه او خود را نشان می دهی. هرگاه بخواهی با او درد دل می کنی و ناراحتی و مشکلاتت را در برابر او قرار می دهی از او در کارهایت استعانت می جوئی، و از خزائن رحمتش چیزهائی را می خواهی که جز او کسی قادر به اعطاء آن نیست :مانند عمر بیشتر،تندرستی بدن و وسعت روزی، بار دیگر تاکید می کنم که خداوند کلیدهای خزائنش را در دست تو قرار داده زیرا به تو اجازه داده که از او درخواست کنی، بنابراین هرگاه خواستی می توانی به وسیله دعا درهای نعمت خدا را بگشائی و باران رحمت خدا را فرود آوری. اما هرگز نباید از تاخیر در اجابت دعا مایوس گردی زیرا بخشش به اندازه نیت است، گاه می شود که اجابت به تاخیر می افتد تا اجر و پاداش و عطای درخواست کننده بیشتر گردد و گاه می شود که درخواست می کنی اما اجابت نمی گردد در حالیکه بهتر از آن بزودی و یا در موعد مقرری به تو عنایت خواهد شد  و یا اینکه به خاطر چیز بهتری این خواسته ات برآورده نمی شود ، زیرا چه بسا چیزی را می خواهی که اگر به تو داده شود موجب هلاکت دین تو می شود.روی این اصل باید خواسته تو همیشه چیزی باشد که جمال و زیبائیش برایت باقی و وبال و بدیش از تو رخت بربندد مال برای تو باقی نمی ماند و تو نیز برای آن باقی نخواهی ماند.<br />
برای آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم، لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران نادرست است. کسی که چنین می پندارد، به گامهای خود نیزایمان ندارد. چه بسا که در مجلسى وقتى ذکر حق به میان مى آید، بعضى گرفته و ملول مى شوند و چون صحبت دنیا مى شود مسرور و مبتهج مى گردند و آثار بشاشت در صورتشان ظاهر میشود. عموما سلامت جوارح آدمى جز با سلامت قلب،حاصل نمى گردد که قلب در حقیقت،فرمانرواى بدن است و سلامت و بیمارى آن از اعمال جوارح ظاهر مى گردد. بنابراین سلامت لسان از سلامت قلب انسان است.ای بهترینم: روز که همه برانگیخته گردند، رسوایم مفرما، آن روزى که نه مال و نه فرزندان سودى ندهند مگر آن کسى که با قلب سالم و دل پاک و پیراسته ازشرک وبدى به پیشگاه خداوندى توآمده باشد. آن کسى که از خداى مهربان در باطن خود، ترسان است، و با قلب منیب به درگاه او باز آمده است و در معنى قلب منیب آمده است که مقصود، قلبى است که از ما سوى الله. پس معلوم شد که سلامت صحت اقوال ناشى از سلامت و صحت قلب است و خرابى و فساد آن نیز از خرابى قلب سرچشمه مى گیرد. ازاقسام امراض ، قلب ، جهل است و تمیز افراد و انواع آن به علت پنهان بود نشان بسیار مشکل است.جهل اشد امراض است ووجود آنرا به مزله موت قلب دانسته اند و اقوالى که از آن ناشى مى شود حاکى از غرض سوء گوینده نیست، بلکه فسادش ازآنجا سرچشمه مى گیرد که گوینده موقع کلام را نمى داند و در مقامى که نباید کلامى را بگوید آن را به زبان مى آورد. تمامی راهها ی عرفانی ابتدایش درک و معرفت است و درک و معرفت از اخلاق سرچشمه می گیرد. کسانی که عشق و محبت خداوند جان آنها را گرفته است و در طریق محبت قرار گرفته اند و همه هستی خود را به پای دوست می ریزند. آنها به دنبال معامله با خدا نیستند، خود را نمی بینند.کسی که بداند هر که خدا را یاد کند خدا همنشین او است احتیاج به هیچ وعظی ندارد. پس به آنچه می دانید عمل کنید و آنچه نمی دانید احتیاط کنید. انسان وقتی در مسیر زندگی روزمره اش و رسیدن به نیازمندیهای دنیویش گام برمی دارد زحمت بسیاری می کشد. خیلی از راه ها را می رود بدون اینکه اطمینان به حصول نتیجه داشته باشد ولی همین که احتمال موفقیت دهد حتی احتمالی نسبتا ضعیف اقدام می کند. سرمایه گذاری های بلند مدت می کند، از خواب و استراحت و خوشی اش برای گرفتن نتیجه مطلوب می گذرد، همه مسیرهای ممکن را امتحان می کند، گاه در شرایط خاص وحتی غیرخاص به هر کسی رو می اندازد، از یکبار و دوبار نتیجه نگرفتن و حتی شکست خوردن مایوس نمی شود و باز هم بر می خیزد و از نو تلاش می کند، در طول روز و در مسیر حرکتش چه بسا بارها و بارها از دیگران سخن ورفتار ناخوشایند وتوهین آمیز می شنود و می بیند ولی همه اینها باعث نمی شود سرخورده شود و از تلاش باز ایستد، مرتب در جستجوی وضعیت بهتری است و هرگز به آنچه که فعلا دارد راضی نیست،&#8230;.<br />
شما هم اگر فکر کنید بسیاری از این موارد را درخود یا جامعه خویش می بینید. همین عوامل و نظائر اینهاست که سبب می شود همه عموماً به نتایجی که برای خودشان نسبتا رضایت بخش است دست یابند.بسیاری ازافراد در طول زمان کم و بیش درشرایط مادی ارتقا می یابند.راستی چه می شد اگرهمه همین ویژگی ها را در رابطه با زندگی معنوی نیز بکار می بستند؟ ولی چرا درباب معنا قضیه عکس است یعنی بجای رشد سرمایه های معنوی شاهد افول آنها هستیم؟<br />
هیچ فکرش را کرده اید؟ فرمولهایی که درعرصه حیات معنوی اعمال می شود دقیقا عکس فرمولهایی است که در حوزه زندگی مادی اجرا می شود و به همین دلیل هم نتیجه معکوس است. مثلا آنجا هزار کلمه درشت هم می شنوید از پا نمی نشیند، اینجا اگر اندکی مطابق میلش نباشد قهر می کند می رود. آنجا چندین آدرس را می رفت شاید یکی نتیجه بدهد اینجا توقع دارد دقیقا به او آدرس بدهند تازه همان را هم نمی رود. مثلا به او می گویند یکی از شب های رمضان قدر است می گوید نه من دقیقا باید بدانم کدام شب است مبادا زحمت اضافی بکشند تازه بعد همان یکی دوشب را هم کاری نمی کند. آنجا حاضر است برای هیچ و پوچ سالها زحمت بکشد اینجا آمده است یک شبه بردارد و برود. آنجا حاضر است هر سختی را به جان بخرد، اینجا کمی که کار مشکل باشد احساس ناتوانی می کند و رها می کند. چقدر خوب است آدمی زندگی معنوییشان را به همان اندازه زندگی مادیی خود جدی بگیرند و برای آن مایه بگذارد نه بیشتر.<br />
تنها راه نجات انسان این است، خود را فراموش کند.ما باید خودمان را بستائیم ووقتی «خودی» را کنار گذاشتیم او را می‏بینیم؛ بنابراین تنها راه نجات ما این است که خودبین نباشیم. از غذای حرام فرار کنیم، مخوریم مگر حلال باشد. در هنگام غذا خوردن مراقب باشیم، غذا را کم بخورید و زیاد مخورید؛ یعنی زیاده برحاجت بنیه مخورید، نه چندان بخورید که شما را سنگین کند و از عمل باز دارد و نه چندان کم بخورید که ضعف آوردید.غذای جسم غذای  مشترک انسان و حیوان غذای ما فقط این مرغان و نباتات نیست اینها غذای مشترک بین انسان و حیوان است گرگ بیابان هم، بره می خورد، اما او خام، ولی ما پخته. روباه کوهستان هم مرغ می خورد او خام و ما پخته اش را. گوسفند هم جو و هم گندم می خورد اما او خام و ما آن را آرد می کنیم و نان میپزیم و می خوریم تمامی اینها غذای مشترک بین ما و حیوان است دنبال غذای مخصوص خودتان باشید. انسان دو لایه دارد یک لایه خود انسان که حیوانی است و دیگری که از سوی خدا به او امانت داده اند، لایه انسانیت است. باید لایه خود که حیوانی است را تنظیم کنیم لایه انسانیت چراغ ماست و امورداخلی ، پراکندگی، وهم  و خیال، شهوت و غضب را تنظیم و هدایت می کند و این لایه بعنوان چراغ به ما امانت داده شده است، اما گروهی هستند که این چراغ و لایه انسانیت را فراموش کرده اند خود انسانیت رافراموش کرده اند این انسان هم بدن و هم روح دارد و هر دو نیاز به غذا دارد اگر به این بدن که جسم است غذا نرسد درنده می شود و اگر هم به روح غذا نرسد و روح به خدا نرسد روح هم درنده میشود. امروز بشرگرسنگی روحی دارد، روح گرسنه است شکمها پر است و مغزهای بی دین، به همین خاطر است که این جنگها را به راه می اندازند بشر امروز روحاً تشنه فضایل اخلاقی است و در یک کلمه بشر روحاً گرسنه ی خداست. تا خدا را به بشر ندهند و بشر به خدا نزدیک نشود دائماً وحشیگری می کند.<br />
اگر انسان با خدای خویش رابطۀ عاطفی نداشته باشد، در دنیا و آخرت سقوط می‌کند. آدمیان راه  را گم کرده‌‌اند و دچار نگرانی روحی شده‌اند و پناهگاه مطمئنّی در دنیا ندارند. نمی‌فهمند که تنها پناهگاه انسان، خداوند است و یاد او آرام‌بخش دل‌های نگران و مضطرب است: <span style="color: #ff0000;">«أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»</span> وقتی خدا بردل کسی حکومت کند، اوعاشق خدا می‌شود و بالاترین لذّت برای یک عاشق این است که با معشوق خودش حرف بزند و لذّت بالاتر آن است که معشوق توجّه به مکالمۀ با او داشته باشد واز آن بالاتر و محبوب‌تر، حرف زدن معشوق با عاشق است. وقتی درک محبّت خدا در کسی نباشد و دل او خالی از خدا شود، خواه ناخواه دیگران دل او را پر می‌کنند و به عشق‌های مجازی مبتلا می‌شود.انسان باید چهارمرحله را انجام دهد واین را برنامه خود نماید<span style="color: #ff0000;">: ۱- اول بشنود، ۲- بعد بفهمد، ۳- بعد با یقین باورکند، ۴- عمل نمودن.</span>امروزما خوب میشنویم، خوب هم میفهمیم، و خوب هم باور و یقین داریم؛ اما درآخرین مرحله که عمل است،عمل نمی کنیم و درعمل گرفتارهستیم. جوانی‌ و نشاط‌ موقت‌، بالاخره‌ از انسان‌ گرفته‌ می‌شود و دیگرازلذات‌ دنیا نمی‌تواند استفاده‌ کند، ولی‌ همیشه‌ از لذات‌ روحانی‌ بهره‌مند است‌. انسان‌ باید خود را به‌ آن‌ لذات‌ برساند.لذات‌ روحانی‌ نصیب‌ زبان‌ هرزه‌ و چشم‌ هرزه‌ نمی‌شود.باید خود را اصلاح‌ کرد.برکات‌ خدازیاد است‌. در این‌ جهان‌ همه‌ چیز هست‌ و هرکس‌ به‌ حسب‌ همّت‌ خودش‌ از آن‌ استفاده‌ می‌کند. یکی‌ به‌ اقتصاد می‌رسد و می‌گوید: کار درست‌ است‌، بعضی‌ به‌ مقداری‌ معلومات‌ می‌رسند، می‌گویند:کار تمام‌ است‌ وما ازرفقا جلوترهستیم‌. و این‌ اشتباه‌ انسان‌ است‌. اگر می‌خواهید مقایسه‌ کنید؛ با تمام‌ بشر مقایسه‌ کنید که‌ نسبت‌ به‌ آنها صفر هستید. همّت‌ عالی‌ برای‌ انسان‌ مؤثر است‌ و انسان‌ را به‌ چیزهای‌ کم‌ و علم‌ ناچیز قانع‌ نمی‌کند و موقعیت‌ بلندی‌ دردنیا وآخرت‌ نصیب‌ اومی‌شود. ین‌ دنیا که‌ تمام‌ شد، تازه‌ اول‌ کار انسان‌ است‌. او را رها نمی‌کنند. انسان‌ وقتی‌ از دنیا می‌رود یا ظلمت‌ محض‌ است‌ و یا موجود نورانی‌. اگر انسان‌ نورانی‌ باشدبنده احتمال‌ می‌دهم‌ یکی‌ از سَترهای‌ بشردر آن‌ نشئه‌ نوراست‌. نور به‌ طوری‌ او را احاطه‌ می‌کند که‌ خود نور،ساترمعایب‌ او باشد. و اگر موجود ظلمانی‌ باشد، عریان‌ است‌ و خودش‌ خجالت‌ می‌کشد.عمل خارجی که از دست، پا، زبان، و&#8230;. سر می زند، تا مزین به عمل درونی که از روح سر می زند نباشد، در نظام هستی و در وجود عامل، ماندگار نخواهد بود و ارزش ارائه به درگاه حضرت حق را نخواهد داشت.<br />
رسول خدا (ص) می‌فرمایند: کسی که گفتاروسخنش را ازعملش نشمارد، خطاهایش زیاد می‌شود و عذابش فراوان. و نیز فرمود: خدا زبان را عذابی می‌کند که هیچ یک ازاعضای بدن را آن‌طور عذاب نکرده.زبان گوید پروردگارامراعذابی نمودی که دیگران را چنان عذاب ننمودی.به اوگفته شودتوجمله‌ای گفتی که مشارق ومغارب را به هم ریختی، خانواده‌ای را به هم ریختی، به وسیله یک جمله! تو خون ها ریخته شد، مال ها غارت شد. <span style="color: #ff0000;">&#8221; کافی شریف جلد ۳، صفحه ۱۷۷&#8243;</span><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">سیروسلوک</span></strong><br />
مرحله نخست زندگى بشر در حیطه جهان مادى است ودر این برهه است که انسان باید فضائل وکمالات انسانى را در وجود خود به ظهوربرساند وزمانى انسان به هدف خویشتن از خلقت ، که همانا کمالات واقعى است، نائل مى گردد که دو جنبه وجودى خود رادراین جهان ارتقاء وبه سطوح عالى برساند، این دوجنبه، یکى عقل نظرى ودیگرعقل عملى است.علم وشناخت،با هرموضوعى ، باعث ارتقاء وحرکت بشر مى گردد و نقطه مقابل آن جهل، انسان را به ورطه تاریکى وظلمات وارد مى کند.البته شرافت دانش ها و علوم به حسب موضوعات آنها متفاوت است و این مسئله اى نیست که تنها اهل دین به آن اشاره داشته باشند بلکه اندیشمندان وعلماى دیگر موضوعات علوم نیز، انواع علوم را دسته بندى، بعضى را آلى و مقدمى و برخى دیگر ازعلوم را دردسته بندى هاى دیگر قرار داده اند. به هر جهت این علم و دانش است که انسان را از تاریکى هاى جهل و نادانى به شاهراه نور و روشنایى منتقل مى کند.اما هیچ شک و شبهه اى نیست که بالاترین هدف وجودى انسان، رسیدن به کمال نهایى و واقعى است که هرگروهى آن را به چیزى تعریف و تعبیر کرده اند و اصحاب خرد، کمال واقعى را درک حقیقت حضرت محبوب جلّت عظمته دانسته اند، که درک این حقیقت نیز محتاج کمال عقل نظرى و دانش و علم اندوزى دراین موضوع است.براى کسب معرفت نسبت به حقیقت حقیقة الحقائق راه هاى بسیارى است واز آن جمله تفکروتدبر وتعمق در همه عالم است که نشانه قدرت او است.<br />
سیر و سلوک الی الله بر سه درجه است: اول درجه از سیر به عوام تعلق دارد که این گروه شامل عموم مردم است که معمولا از سیرخود اطلاعی ندارند و نسبت به آن بی‌خبرهستند وحتی ممکن است آن را انکار کنند.درجه دوم از سیرکه اختصاص به خواص از مردم دارد،آنها خود آگاهانه این سیررا انتخاب می‌کنند وحتی برای آن قواعد واصول نیز بنا می‌کنند.سوم خواص درخواص اینان هم آگاهی ازسیرو سلوک خود را به خوبی می داند وهم طریقه حرکت درمسیرسیرخود دارند. عرفان به یک نظر حرکتی است از جزء که موجوداتند به سوی کل که حقیقت هستی و ذات احدیت است و به تعبیر دیگر عارف از عشق به جزء آغاز می کند و به تدریج به عشق کل می رسد بی آنکه عشق جزء را از دست بدهد زیرا کل را در جزء می بیند. انسان نه تنها عاشق است که معشوق است وصد چندان که اورا شوق وصال جانان است وجانان مشتاق اوست. عاشق باید ناز را رها کند و نیاز پیش آورد تا به تجلّی عکس نازنین عالم در آینه نیازاوخود نازنین شود که ناز کردن بی حسن و ملاحت نشان خامی و خودبینی است.<br />
اما نکته‌ای که قابل تعمق و تأمل این است که روندگان سیر کمال نفس همه به الی الله ختم نمی‌شوند، که این وابسته به دو دلیل است، یکی نیت و علت حرکت آنها و دوم هدف و مقصد آنها است. همه این گروهها در حال انجام امور باطنی هستند و تهذیب نفس را پیش می‌گیرند و نام آن را هم سیر وسلوک یا سفر باطنی و یا تجربه شخصی می‌گذارند. اما نکته مهم این است که نتیجه این سیر برای همه یکسان نیست. نتیجه حرکت معنوی برای هر دسته و گروهی فرق دارد،عده‌ای به خرافات می رسند وعده ای به پوچی و عده ای قلیل به هدف نهایی.سیرعامه همراه با شرک خفی است وسیر خواص توام با شرک خفی است وخاصه الخاصه در مرز توحید قرار دارند اما برای سائرین الی الله نتیجه سیر معنوی، اکتشاف و استشهاد و اشراق و ظهور انوار مقدس ربانی است که در قلب پاک آنها شکل می‌گیرد و عرفان حق، مظهر آن است. معرفت حقیقی انسان را از خود خواهی نجات می دهد و دقت کردن دراین امر، قدمی برای حفظ دین است،خودبینی نزد عارفان حجاب اکبر است ودیگرحجابها پرده ازاووام گرفته اند.که درعصر غیبت، حفظ دین سخت ترازنگه داشتن تکه زغالی گداخته دردست است.چیزی که متاسفانه امروزه ما گرفتارانیم. بایست به سمت کمال حرکت کرد،وبرای کمال یافتن، باید به سمت بندگی خدا رفت و برای آغازاین حرکت باید اخلاق ومعرفت را کسب نمود و&#8221; فقیر شد&#8221; و فقیر شدن یعنی آنکه خود را در برابر حق، مالک هیچ چیز ندانید. یعنی کسب کمال با بندگی خدا مرتبط است، زیرا با بندگی خداست، که به کمال حقیقی نائل واین گونه می توان عبد محض خدا شد، و عبد محض خدا شدن،معرفت &#8211;&gt; بندگی خدا &#8211;&gt; کسب کمال &#8211;&gt; رسیدن به مقام مثل اللهی.<br />
در عالم اخلاق و عرفان جان کلام تبدیل کثرت به وحدت است که گاهی از آن تعبیر به جزء و کل می کنند ، که کثرت جزءها و نمودهای جزئی است و وحدت وجود کل و کل وجود است وعارفان به اتفاق مهمترین سفرسالک را همان سیرازجزء به کل دانند، که ازمظاهراین وصول به کل عشق به کل ویکسان دیدن تمامی کائنات دربرابر حق است.اما متاسفانه این انسان دچار یک بیماری تفرقه درونی است، تفرقه درونی نفس ازآنست که هردم مطلوب خود را درچیز دیگر می بیند و به هزار چیز دل می بندد و چون مطلوب اوهمه ازعالم کون و فساد و در معرض فنا و زوالست در اضطراب دایم است و به هیچ روی او را جمعیت خاطر دست نمی دهد.اسباب دل خرّم، خود مایه تفرقه است زیرا آن اسباب بحقیقت سراب دل خرّم است وچون بدست می آید خود هیچ نیست. آفتاب معرفت نوری است که از نار عشق می روید ازاین روست که تا آدمی عاشق نشود به معرفت حقیقی دست نمی یابد، آدمیان را نمی شناسد، جهان را بدرستی نمی بیند و اسرار آن را در نمی یابد، زیرا غیر عاشق خود بین است و خود بین چگونه غیر را تواند دید مگرآنکه نقش سوداهای خویش را درغیر بیند. عشق آن است که آدمی خودش نباشد ، خود را فراموش کند و به دیگری بیندیشد و این رهایی ازخویشتن کمترین افسون عشق است.دریک کلام می توان گفت که عشق تمام صبر است اما در راه رسیدن به معشوق و تمام بی صبری است در فراق معشوق.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.224.ir/?feed=rss2&amp;p=787</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>

