و باز هم سلام

داستان

ارسال شده توسط admin در تاریخ: ۰۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

مولا نا در بخشی از اشعار خود ماجرایی را بیان کرده : روزی عاقلی در بیابان فردی را می بیند که زیر درختی خوابیده و دهانش باز است . ناگهان ماری وارد دهان او می شود . فرد عاقل آن شخص را بیدار می کند و به او دستور می دهد که از سیب های زیر درخت هر آنچه می تواند بخورد و مدام او را می دواند . آن شخص هم آن قدر سیب می خورد که تا دهانش سیب می شود . و مدام به فرد عاقل می گفت : این چه کاری است که تو با من می کنی ؟ با کافر هم این کار را نمی کنند . مگر من با تو چه کرده ام که سزاوار چنین عذابی هستم ؟! خدا نکند کسی تو را ببیند و دچار تو شود

تا اینکه هر چه خورده بود را بالا آورد و همچنین ماری نیز بیرون آمد . وقتی آن شخص مار را دید تعجب کرد . از حرفهایی که زده بود شرمسار شد و از فرد عاقل بسیار تشکر و عذر خواهی کرد . سپس از آن مرد پرسید : خب چرا از اول نگفتی تا از تو گله و شکایت نکنم ؟ فرد عاقل پاسخ داد : اگر از ابتدا می فهمیدی که ماری وارد بدنت شده است از ترس و ناامیدی می مردی و دیگر توان سیب خوردن و دویدن را نداشتی . مرد خجالت زده شد و فهمید که فرد عاقل جز خیر و خوبی او را نمی خواسته .

حال ما انسان ها چون حکمت خدا را در بسیاری امور نمی دانیم ، مدام گله و شکایت می کنیم و احساس نارضایتی داریم در حالی که چون برخی از حکمت های خدا از محدوده ی عقل ما خارج است از خدا فرار می کنیم درحالی که اگر می دانستیم خدا چقدر ما را دوست دارد و خوبی ما را می خواهد ، هیچ گاه دچار تردید و یأس نمی شدیم .

 

بدون پاسخ برای "داستان"

نظرات مسدود است.