و باز هم سلام

عشق چیست عاشق کیست؟

ارسال شده توسط admin در تاریخ: ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

همه کس طالب  یارند چه هشیار   و چه  مست

همه جا خانة عشق است چه مسجد چه کنشت

بسیاری مردم با کشش و جذب به همدیگر مواجه شدند، اما از آن به بعد شادتر زندگی نمی کنند واقعاً چرا؟ چون بیشتر آنها کشش را با معنی عشق اشتباه گرفتند. بهتر است بدانیم مرکز فرمانده ای این حالات ابتدا از راه قلب و سپس با تحلیل عقلی از مغز هویت پیدا می کند. مرکز فرماندهی بدن مغز است که با افروختن شعله های عشق قلب ما را پر شور می کند مواد شیمیایی از جمله دوپامین و نورآدرنالین باعث ایجاد توجه تمرکز یافته و ستایش معشوق می شوند. شکسپیر پس از تفکری عمیق از خود می پرسد”عشق چیست؟” او اولین کسی نبود که این سوال را پرسید. آیا شما تا بحال به چگونگی این نیروی عظیم فکر کرده اید، هلن فیشر برای پاسخ به این سوال مجموعه مجذوب کننده ای از علم و هنر عشق را در کتاب پیشگامانه اش چرا عاشق می شویم به تصویر کشیده است.

چارلز داروین فرض کرده است که انسان در بسیاری از احساسات خود با دیگر موجودات این زمین خاکی مشترک است . حیوانات هم همانند انسانها از قلب پر شور و غم رهایی رنج میبرند، جالب اینکه شور و احساسات عشق به گونه ای شگرف با دو تمایل اساسی جفت گیری و دلبستگی عمیق به شریک در هم ادغام شده است. اولین موردی که هنگام عاشق شدن تجربه می کنیم دگرگونی شگرف در ذهن و خاطر است. در واقع شخصی که عشق وجودش را تسخیر کرده تمام افکار خود را روی معشوقه متمرکز می کند . فرد شیدا لب به ستایش می گشاید. عشق حقیقتی زیباست که تمام موجودات زنده با تمام وجود آنرا درک می کنند. مواد شیمیایی بسیاری در ارتباط با دلبستگی، عشق و هوس می باشد و با درک شرایط خود می توانیم آنرا متحول کنیم برای مثال می توان عشقی را بوجود آورد یا فراموش کرد . بدون شک انسانهای اولیه نیز در این احساس زیبا سهیم بوده اند که بر طبق مدارک و شواهدی که موجود است آنها بی تردید بوجود آورنده عشق امروزیمان بوده اند. انسان نخست برای وفق دادن خود با طبیعت و بیشتر زیستن راهکارهای جالبی را ابداع نموده که از طول سالها عبور کرده و به ما رسیده است. همیشه عشق زیبا نیست ،همانطور که زمانی که عاشق می شویم شور زاید الوصفی قلبمان را لبریز می کند، هنگام طرد شدن و رها شدن از عشق احساس کشنده ای را احساس می کنیم. این رنج رهایی هزینه متابولیکی گران بهایی دارد برای رهایی از این رنج می توان از این راهکارها سود برد. بنده قصد دارم در این خصوص بیشتر بنویسم تا به تعبیر بنده فرق بین دوست داشتن و علاقه با عشق برای مان روشن تر شود زیرا به نظر این حقیر فرق بسیاری بین دوست داشتن و عشق وجود دارد که مردم غالباً عشق را با دوست داشتن و علاقه اشتباه می گیرند و در معانی به کار می برند . بنده دوست داشتن و علاقه را این گونه می بینم ومعنی می کنم که: در خواست آن چه می بینید و یا گمان به منفعت و سود و یا فضل و برتری آن دارید و به عبارت دیگر میل داشتن به چیزی لذیذ است که موافق با طبع و فطرت شما باشد . متاسفانه در باره عشق نیز همین رویة تقسیم بندی و رشته سازی و فرع بندی و شعبه شعبه کردن انجام شده و مطلب را که چنان ساده و روشن و قابل فهم است تا این اندازه مشکل و بغرنج و پیچیده کرده اند. چقدر خوبست این اصل کلی را در نظر بگیریم که نقشه تار و پود عالم یکی است و به فرمایش حضرت علی علیه السلام تأسی جوئیم که فرمود: وقتی (کل شئی له آیه تدل علی انه واحد ) در هر چیز نشانه ایست که می رساند او واحد است. اما در باب تعریف عشق می توان اینگونه گفت که .

عشق چیست؟

و در نظر اهل معرفت میل قلبی سالک برای وصول به حق و آن چه که از ناحیه حق تعالی می باشد . درباب آن سخن بسیار رفته و غالبا در تعریف آن میان ابزارها روش ها و اهداف و حواشی و مقدمات عشق تزاحم و تداخل داشته و کرده اند و از این رو چون به عشق رسیده اند در شرح وبیان قاصر و خجل شده اند. اما آیا واقعا تعریف عشق این قدر نا ممکن بوده و هست؟ از آنجا که انسان موجودی است با ترکیب مادی و معنوی، با نیمی از فرشته و نیمی از حیوان، طبعاً وجودش تحت تأثیر گرایشهای متضاد و مختلفی خواهد بود. از آنجا که ادراک ها، لذت ها و عشق ها نسبت به مراتب وجود از لحاظ کمال و نقص متفاوتند لذا هر مرتبه‌ای از وجود، به نخستین مرتبه بالاتر از خویش بهتر و بیشتر متوجه شده و طالب آن مرتبه می‌شود و پس از وصول به آن مرتبه طالب و عاشق مرتبه بعدی می‌گردد. و همین‌طور در مدارج و مراتب کمال به سوی معشوق اصلی پیش رفته، به آن مقصد اعلی و کمال مطلق نزدیکتر می‌شود .عشق با مشکلات و رنج و درد طاقت‌فرسایی همراه است که سراپا آتش است و آتش‌افروز/ بسا مردان که در نیمه راه سلوک، به خاطر همین مشقات و دشواری ها، از راه وامانده و به مقصد نرسیده‌اند. از دیرباز میان علما و عرفا در مورد عشق اختلاف نظر وجود داشته است. جمعی آن را مذموم و ناپسند دانسته و نتیجه شهوات حیوانی یا نوعی جنون و بیماری روانی به شمار آورده‌اند و جمعی آن را ستوده و از فضایل انسانی شمرده‌اند. گروهی کاربرد کلمه عشق را در رابطه با خدا و خلق ممنوع دانسته و جمعی دیگر آن را، به استناد آیات و روایاتی، جایز شمرده‌اند.

عشق از نظر ریشه و ماهیت به مثابه نیرویی است که در درون انسان‌ها نهفته است وامری بالقوه است استعدادی است که قابلیت بالندگی ورشد و زوال و انحراف دارد. ممکن است برای برخی بیان کلمه هم سخت باشد.هر چند که به دلایلی مسثحق درد و رنج و سرزنش هم گردند .اگر از کسی که درکارطبابت است بپرسید که سلامت چیست؟پاسخ داده شده ازسوی احتمالا بسیارعجیب است،زیرا هیچ پزشکی درسراسر دنیا نمی‌تواند به شما بگوید که تعریف سلامت چیست.اگر چه تمام علم پزشکی به موضوع سلامت توجه دارد، ولی هیچ‌کس نیست که قادر باشد بگوید سلامت چیست.آن‌ها خواهند گفت: «من فقط می‌توانم بگویم که هر بیماری و عوارض آن چیست.»

دکتر شریعتی در کتاب “هبوط” در مورد عشق و دوست داشتن مطالبی نوشته است که می گوید: ” دوست داشتن طوفانی و متلاطم است، اما عشق آرام و استوار و پر وقار است. دوست داشتن ، با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامید (گاهی) ضعیف می شود، و اگر تماس دوام یابد گاهی به ابتذال می کشد. اما عشق با این حالات نا آشنا است. دنیایش دنیای دیگری است که با دوری و نزدیکی نوسان نمی یابد. دوست داشتن ، (گاهی) جوششی یک جانبه است و به معشوق نمی اندیشد که کیست. یک خود جوشی ذاتی است لذا (گاهی) اشتباه می کند. اما عشق در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور، سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همیشه پس از آشنایی و شناخت پدید می آید. دوست داشتن ، زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند اما عشق زیبایی های دلخواه را ( اگر وجود داشته باشند ) در “دوست” می بیند و می یابد. دوست داشتن ، یک احساس بزرگ و قوی است (و گاهی کوتاه مدت)، اما عشق یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتهاست. دوست داشتن ، (گاهی) در دریا غرق شدن است اما عشق در دریا شنا کردن . دوست داشتن (گاهی) بینایی را می گیرد و اما عشق، بینایی می دهد. دوست داشتن غالبا” با شک، آلوده است اما عشق سرشار از یقین است. دوست داشتن (گاهی) به کینه و انتقام تبدیل می شود، (اما عشق همیشه با کینه و انتقام بیگانه است).

عشق به اصطلاح «مجازی»

اگر کسی این عشق را روی یک موجود هم نوع از جنس مخالف بکار برد در همان قسم تجلی می نماید. عشق هائی که مجازی می نامند همین رشته عشق ها است و این همه ادبیاتی که در سراسر عالم به وجود آمده این همه لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، وامق و عذرا، رومئو و ژولیت و انواع و اقسام عشاق مشهور، این همه غزلها، تصانیف، کتاب ها، رمان ها، فیلم ها، داستان ها، حکایات که در باره عشق به وجود آمده. این همه پیگیریها، عاشق پیشگیها، اظهار علاقه ها، پیوندها، وصال ها، جدائیها، این همه ادبیات که میلیونها و میلیاردها برگ زرین جهان را زینت می کند همه و همه از این قبیل عشق است یعنی توجه یک موجود روی یک موجود دیگر و صرف وقت و علاقه و تمرکز قوای وی دربارة آن که هر چه این تمرکز و توجه و صرف وقت شدیدتر باشد عشق آتشین تر و تیزتر می گردد تا آنجا که کار به بیابان گردی و افراط می رساند. که بنده معتقدم این نوع عشق نامش عشق نیست بلکه نام آن دوست داشتن و علاقه است.

عشق به اصطلاح «حقیقی»

و اما اگر کسی از امور شهوانی و جسمانی پا را فراتر گذارد و به معنویات علاقه نشان دهد و وقت خود را در این راه صرف کند، تمرکز قوا را در این قسمت اعمال نماید و در عالم خلقت، در پدیده های آفرینشی فکر کند، راجع به آفریننده در اندیشه باشد، دستورات لازم را در عبادت به کار بندد، عشق او در این قسمت قوی و درخشنده می گردد و روز به روز پیشرفت می کند.

عشق چیست و کدام است

خداوند تبارک و تعالی کالبد انسانی را با قلبی مجهز فرموده و برای آن دو وظیفه معین کرده است: یکی وظیفه یا جریان طبیعی است که خون را به مغز و تمام نقاط و اجزاء بدن حتی کوچکترین سلولها می رساند و به همه رسیدگی می کند و هیچ نقطه ای از مسیر طولانی کالبد را فراموش نمی نماید. و دیگر جریان دوم روحی است. خداوند قلب را مرکز دوستی و صفا و برادری و نیکی قرار داد. دل خانه محبت است و اغیار در آن راه ندارند و می توانی مطمئن و آسوده باشید که در این مرکز، نفاق و دشمنی و کینه توزی نیست چرا که اصلاً برای این کار ساخته نشده است. این مرکز به انسان عطا شده تا خانه اتحاد و وحدت و دوستی و برادری و یکرنگی و نوع دوستی باشد و جایگاه عشق و صلح و صفا و برادری و مهر است. این مطلب واضح است و احتیاج به اثبات ندارد و هیچ عاقل متفکری آن را انکار نمی کند. متاسفانه ( عشق را تقسیم به مجازی و حقیقی ) کرده اند ولی این هم خلاف است زیرا هر چه هست جز یک عشق نیست. هر گونه عشقی امر خدا و دستور اوست. پس دو عشق نتواند بود . عشقی که به مخلوق می ورزد مگر مخلوق از کیست، مگر گل و بستان. پروانه و شمع و هر چه در مورد حب قرار گیرد جز از خداست؟ مگر عشقی که باعث ایجاد نسل است مخلوق خدا نیست و به اجرای امر اونمی باشد؟ معنای عشق علاقه و اشتیاق و توجه است. این عشق یا اشتیاق را در هر قسمت مصرف کنید و در هر کاری علاقه به خرج دهید تراوشات روحی شما در حدود مکانیسم مغزی در آن قسمت بیشتر می گردد و شعله عشق شما فزونی می گیرد.به همین لحاظ است که اگر فردی فی المثل در علم طبابت مشغول شود و تمام کوشش و توجه و علاقه خود را روی آن متمرکز سازد در حد سرشت شوق و علاقه و عشقش در آن فزونی می گیرد. اگر کسی در خلبانی عشق بورزد در همان قسمت قوی می شود و عشقش توسعه می پذیرد. در شناگری علاقه نشان دهد و تمرین کند و وقت مصرف نماید در همان کار پیش می رود و عشق می یابد منتها باید با مکانیسم مغزی و سرنوشت توارد داشته باشد. خلاصه عشق و علاقه به هر چه تعلق گیرد و تمرین کند عشق در آن قسمت تجلی می نماید و سایر قسمتها ضعیف می شود و بدون جلوه می ماند. بنده فکر می کنم عاشق واقعی کسی است که شعارش وحدت و دیدن واحد باشد. یعنی هر چه را می بیند یک ببیند. گفته شد که همه عشق ها یکی است و اختلافی ندارد و گفته شد که همه هدفها یکی است و همه کوشش ها بالاخره به یک مقصد منتهی می گردد. عالم با وجود رنگارنگی و اختلافی که دارد یکی است و وحدت در آن حکم فرماست. نکته مهمی که باید جهان یان بدانند این است که عشق یک است و دو نیست. دو عشق و سه عشق و پنج عشق نداریم. می گوییم عشق به خداوند، به گل، به حیوانات، به انسان، به دانش، به طبیعت و هر چه تصور کنیم. ظاهراً مختلف به نظر می رسد اما در باطن هر چه عشق است یکی است و دو نخواهد بود. و درنهایت هنگامی که معنی واقعی عشق را درک کردید مراحل بعدی را به خوبی طی خواهید کرد که مهم ترین آن عبارتنداز :

آگاهی از عشق

خوب روشن شد که عشق چیست و منشاء آن از روح است و معنی آن توجه و علاقه و تمرین در مطلب بخصوصی است. پس تقسیم کردن آن به انواع مختلف و گفتن دو عشق سه عشق و صد عشق و غیره جز اتلاف وقت و گم شدن در نیمه راه حقیقت نتیجه ای بار نمی آورد. عشق یکی است و مجازی و حقیقی و غیر آن بسته به موضوعی است که عشق متوجه آن است. زشتی هائی که به نظر می رسد هر کدام در محل معین خود بسیار نیکو است. یعنی همان چیزی که زشت دیده اند بایستی همان طور باشد و در حقیقت در جای خود بسیار زیبا و بجا و مناسب است. به همین لحاظ است که دید اشخاص تفاوت دارد و یک موضوع را همه به یک درجه خوب یا بد نمی دانند. بعضی امور در نظر بعضی کسان خوب می آید و کسان دیگر همان را بد می انگارند و همینطور برعکس/ درجه خوبی و بدی هم از نقطه نظر دید اشخاص فرق می کند. رخ لیلی در نظر مجنون ایده آلی ترین چهره ای است که در عالم وجود دارد ولی ممکن است همین چهره را کسی دیگر زشت بیند. نتیجه این کوری چیست؟ نتیجه اش این است که برخی چیزها را در پیکرة موزون و زیبای عالم زشت می بیند در حالی که معمولاً‌ زشتی در جهان وجود ندارد و همه جا حُسن است. اگر کسی فکر کند در عالم زشتی حقیقی هست دلیل بر این است که با دیدة بصیرت به اشیاء ننگریسته و در بارة آن فکر نکرده است.

و اما بدانید که روش آموزش حقیقی بر کوتاه کردن و مختصر کردن و ساده نمودن مطالب برای فهم است و این خود نیز از مقتضیات وحدت می باشد و چون نقشه های واحدی در جهان به کار رفته است باید همه چیز را در تحت قواعد ساده و کوتاه در آورد نه اینکه به اشکال و بغرنج ساختن و پیچیدگی کار کمک کنیم تا روز بروز این تارها بیشتر بدست و پایمان بپیچد و کار را بر ما مشکل تر سازد. به همین دلیل است که علوم آنقدر از سادگی خارج شده و در بارة هر رشته علم آنقدر معلومات متفرق و متشتت و ضد و نقیض جمع گردیده که هر مطلب ساده و مختصری تشکیل هزاران کتاب داده و برای درک اصول عالمی لازم است هزاران کتاب بخوانیم سالها صرف وقت کنیم فکر بکار اندازیم، خود را در دالانها و پیچ و خمهای لایتناهی بیندازیم شاید به نکته ای پی ببریم یا نبریم. اما اغلب اتفاق می افتد که چشم مردمان می بیند ولی بینائی باطن ندارد، علت آن عدم توجه باریک نشدن و فکر نکردن در کُنه امور است. هر چه توجه کند بیشتر بینا خواهد بود. منظور از بینائی باطنی است نه ظاهری زیرا چشم باز است و نور در آن می درخشد ولی از این دیدن بصیرتی حاصل نمی شود و نتیجه ای برای مغز و فکر بوجود نمی آید.

پس مردمان عارف یعنی آن کسانی که معرفت واقعی و حقیقی دارند به پرهیزکاری اکتفا نکردند و برای این کار صورت و شکل مخصوصی برای خود نساخته اند و عاقلان نیز برای پرهیزکار بودن حاجت به جامة پشمینه یا خرقه و دستار ندیدند هر چند که حضرت حق برای همة اینها احترام قائلند.

عارفان دنباله معنویات و علوم الهی رفتند و در اثر پیگیری و توجه و عشق به وحدت آشنا شدند و در گلستان وسیع عالم خود را به رایحه روح پرور پرهیزکاری آراستند و این رایحه از سراسر وجودشان استشمام می شود و با این بوی خوش الهی است که می خواهند جهانی را معطر سازند. آنها گوشه گیری و بریدن از همه چیز را جزء شرایط پرهیزکاری نمی دانند و در عین حال که در دنیا زندگی می کنند و تمام وظایف دنیایی را به سنگ تمام اجرا می نمایند از پرهیز کاری هم که در واقع همان انجام تکالیف دنیایی به وجه احسن است برخوردارند.

آنها عقیده دارند که خداوند آنها را در این دنیا آفریده و برای ایفای نقش در این کارخانه خلق شده اند و باید تمام اثر وجودی خویش را ببخشند. اگر خدا می خواست آنها را جای دیگر می آفرید نه در این دنیا ، اگر بنا بود زندگی ملائکه را داشته باشند یا گوشه گیری و کوه نشینی و دوری از مردمان و فرار از خلق خدا را پیشه گیرند خداوند آنها را به این جهان و در میان این اجتماع نمی آورد. اگر بنا بود از وسائل و لوازم و آلات و ابزاری که خداوند در بدن آنها قرار داده استفاده نکنند چه لزومی داشت که این وسائل برای آنها خلق شود.

پس آنها در همین دنیا زندگی می کنند، از تمام لوازم و وسائل جمعی و روحی خود بهره می برند، منتها در حد وسط و اعتدال و رمز سعادت و موفقیت و معنی واقعی پرهیزکاری هم همین است. اینها قاعدة سلامت را در نظر دارند و قدمی که بر علیه سلامت باشد بر نمی دارند و چون جسم آنها سالم است فکرشان و عقلشان همیشه سالم است و درست عمل می کنند و خطا و انحرافی ندارند. رای شان صائب، نظرشان درست، فکرشان صحیح، سخن شان شیرین و راست، رویشان خوش و خندان، قیافه شان باز و با نشاط است. از زندگی به معنای واقعی برخوردارند و از دنیایی که خدا آنها را در آن آفریده لذت می برند و شکر واقعی آنها همین بهره برداری از دل و جان است که بر زبان دعا هم جاری می شود. این است معنای پرهیزکاری واقعی. آیا این سخن درست نیست؟ فکر کنید و بگویید. برخی کسان که بوئی از حقیقت برده و گوشه ناچیزی از آنرا دیدند به همان متمسک شدند و فقط همان را گرفتند و دیگر هم به غور و تدبیر و فهم آن نه پرداختند.فکر نکردند این گوشة دامان که از لای در بیرون مانده متعلق به لباسی است که به تن کسی برازنده است. همان را دیدند و در بارة همان بقلم فرسائی و سخنگویی مشغول شدند. برای این کار ناچار اختلاف انداختند و از همة خوبی ها فقط پرهیزکاری خشک را قبول کردند و پرهیزکاری را این پنداشتند که گوشه ای بنشینید و از همة چیز دامن فراچینند و دیگر هیچ نکنند. اما عارفان که عاقل بودند برای فهم حقیقت احتیاج به گوشه گیری نداشتند.

وقتی در سخن های بالا به قدر کافی دقت و موشکافی کنید و وحدت عالم را در مخیله خود بسنجی، وقتی که بدانید اختلافات آنچه هست در ظاهر است و باطن نیست، هنگامی که اختلافات عالم را آن چنان که گفتیم مانند نزاع های هنرپیشگان در حین اجرای نقش و دوستی آنها در پشت پرده در نظر گرفتید آنوقت به حقیقت های بزرگتر واقف خواهید شد و آن این است که در باطن راههائی که به سوی خداست اختلافی نیست و همه یکی است.

انالله و انا الیه راجعون

این است ندای توحید و وحدت که در قرآن هم خوب و روشن آمده است:

قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا (آل عمران ۶۴) خوب به معنی آن توجه کنید: بگو ای صاحبان کتاب بیایید بسوی آن کلمة‌ مشترک، آن مقصد مشترک، آن هدف مشترک اتحاد و اتفاق کنیم و با هم عهد ببندیم که همة ما از هر دین و فرقه خدایی را جز آن خدای واحد نپرستیم و چیزی به او شریک نیاوریم.

پس بیایم دل ها را یک دِلِه کنیم و به جز او و رضایت او فکری دیگر نکنیم

بدون پاسخ برای "عشق چیست عاشق کیست؟"

نظرات مسدود است.