و باز هم سلام

حکمت چیست ؟ و حکیم کیست ؟

ارسال شده توسط admin در تاریخ ۱۴ بهمن ۱۳۹۰

حکمت چیست ؟ و حکیم کیست ؟
شیخ اشراق شیخ شهاب الدین سهروردی مینویسد: ” ما حکیم را حکیم نمی‏دانیم مگر وقتی که بتواند با اراده خود ، خلع‏ بدن نماید. که خلع بدن برای او کار ساده و عادی گردد و ملکه او شده‏ باشد.”
قدمای ما معمولاً واژه حکمت را به معنی فلسفه به کار می بردند اما این واژه دلالت گسترده تری از فلسفه داشته است. در گذشته فیلسوف به کسی گفته می شد که جامعِ جمیعِ علوم زمان خود ( از طبیعیات تا الهیات ) باشد.حکیم هم انسان خردمند وهمه چیزدانی بود که علاوه بر اشراف نظری بر علوم زمان خود، نوعی خرد عملی را هم در زندگی شخصی و اجتماعی خود نمایندگی می کرد . یعنی هم حکیمانه فکر می کرد ( از حکمت و فلسفه دنیا خبر داشت ) و هم حکیمانه عمل می کرد و به عبارتی جامع حکمت عملی و نظری بود. در حالی که کلمه ی فلسفه بیشتر حامل وجهه نظری و کمتر شامل وجهه عملی حکیم می شده است. ترجمه دقیق فارسی کلمه حکیم و حکمت “فرزانه” و “فرزانگی” است. در واقع فرزانگی هم جمع کردن بین فکر وعمل است. واژه خرد و خردمند هم تا حدودی دلالت های مشابهی دارند. اما در زبان انگلیسی واژه wisdom  معادل حکمت و فرزانگی است. انگلیسی زبان ها برای کلمه  “علم” از knowledge و برای “اطلاعات”  از  کلمه Information   استفاده می کنند  . که  به  ترتیب  مراتب فروتر و باز هم فروتری از ( wisdom  و  wiseman ) هستند. اطلاعات جز مجموعه ای از محفوظات اکتسابی و تقلیدی نیست ،و علم نیز صرفاً بر وجهه نظری عقل و بر عقل نظری دلالت می کند. اما  wisdom بر وجهه عملی و اخلاقی هم اشاره می کند و wiseman نیز همان فرزانه خردمندی است که نه تنها فکرش، که زندگی و عملش هم تابع حکمت و مصلحت است. درحقیقت می توان چنین گفت که: حکیم کسی است که بتواند ساعاتی از زندگی اش را در هر شبانه روز از بدنش جدا شده و به اصطلاح خلع بدن نموده و در عوالم ملکوت و معنا به سیر و سلوک بپردازد. این چنین عملی را امروزه ” برون فکنی میگویند”.

پیامبر حکیم (ص) فرمود: « من اخلص لله اربعین یوماً فجر الله ینابیع الحکمة من قلبه على لسانه »
هر کس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص ورزد،خداوند چشمه های حکمت را از قلبش بر زبانش جارى مى‏سازد.»
البته بشرط اینکه فرد خودش بفهمد و تشخیص بدهد که چشمه های حکمت یعنی چه.  زیرا بسیاری از افراد در طول سیر وسلوک خود مراحل خوبی را می گذرانند ولی هنگامی که عنایتی و توجه ای یا براتی به آنها می دهند ، نه تنها آنرا نعمت و پاداش نمی بیند! بلکه آن نعمت را بلا هم تصور می کنند. و شروع می کنند به ناشکری و نا سپاسی به درگاه خداوند سبحان و به خدا می گویند آیا جواب خدمت صادقانه من این بود؟ در حالی که واقعاً آن  فرد در اشتباهی بزرگ است و درست متوجه نشده است . مثلاً فکر کنید شخصی گلویش  درد می کند و پیش دکترش می رود و مدام تقاضای ویتامین c  از دکترش می کند. ولی دکتر او برایش آمپول چرک خشک کن می نویسد . او اصرار دارد که ای طبیب من به تو پول دادم برایم ویتامین بنویسی، ولی دکترش خوب می دارد که بدن او در حال حاضرعفونت دارد و باید حتماً داروی چرک خشک کن استفاده کند. و بیمار چون می داند آمپول درد دارد حاضر نیست آمپول بزند و فکر می کند دکترش جواب اجرت و ویزیت او را خوب نداده. درست است که همه می گویند ویتامین برای انسان خوب است ولی در این مورد خاص ،چرک خشک کن جان او را نجات می دهد نه ویتامین. بازی خدا با بنده گان مخلصش هم چنین است، زیرا خداوند به خوبی می داند که بنده اش به چه چیزی فعلاً نیاز دارد. وقتی بنده است و فرمان بردار، درست عمل می کند، برایش همانی  را فراهم می کند که نیاز دارد. ولی چون بنده او درک درستی از این مهم  ندارد و همه چیز را از دید و استدلال خود می بیند ، پس ناراضی و ناسپاس می شود.
این فرمایشی که رسول خدا می فرماید: هر کس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص ورزد خداوند چشمه های حکمت را از قلبش بر زبانش جارى مى‏سازد. شاه کلیدی بزرگ برای رسیدن انسان به حکمت است؛ اما متاسفانه انسان ها متوجه این نعمت بزرگ الهی نیستند. واقعاً اگرشخصی بتواند چهل روز آگاهی خود را بر روی خداوند متعال متمرکز کند، و خواست و امیال خود را کنار بگذارد و برابرمیل و اراده خداوند حکیم حرکت کند، خواهد توانست مراحل ابتدایی حکمت را فرا گیرد.


بَلىَ‏ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ محُسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یحَزَنُونَ (آیه ۱۱۲ سوره بقره)
آرى، هر کس که خود را با تمام وجود، به خدا تسلیم کند و نیکوکار باشد، پس مزد وى پیش پروردگار اوست، و بیمى بر آنان نیست، و غمگین نخواهند شد. (آیه ۱۱۲ سوره بقره )

حکمت در اصل از ماده «حَکْم» (بر وزن حرف) به معنی منع است، و از آن جا که علم و دانش و تدبیر که از معانی حکمت است، انسان را از کارهای ناشایسته  باز می دارد و نمی گذارد او کاری غیر از رضای خدا کند، به این عمل کرد حکمت  گفته می شود. حکمت یعنی سخن و مطلب محکم و متقن و منطقی و درست؛یعنی دریافت حقیقت. هر قانون و قاعده ای که با حقیقت وفق دهد و ساخته  وهم  و تخیلات نباشد حکمت است. حکمت دارای معانی  بسیار و مفهوم گسترده است، از جمله: معرفت، شناخت اسرار جهان هستی، آگاهی از حقایق، وصول به حق از نظر گفتار و عمل، شناخت خدا، شناخت اشیاء آن گونه که هستند، و نیز به معنی نور الهی که انسان را از وسوسه های شیطانی و تاریکی گمراهی ها نجات می بخشد. این که به درس فلسفه، حکمت می گویند از این رو است که این علم، شاخه ای از حکمت است و می تواند انسان را در مسیر حکمت حقیقی قرار دهد.خداوند، حکیمِ مطلق است و در قرآن از ذات پاک خدا ۹۷ بار به عنوان حکیم یاد شده، و واژه “حکمه ” بیست بار در قرآن آمده، و از آن تمجید شده.


یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشَاءُ وَمَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ (سوره بقره آیه ۲۶۹)
خدا فیض حکمت را به هر که خواهد عطا کند، و هر که را به حکمت و دانش رسانند در باره او مرحمت و عنایت بسیار کرده‌اند، و این حقیقت را جز خردمندان متذکر نشوند.
یکی از مهمترین عوامل رسیدن به حکمت ؛ شکر نعمات الهی است. در آیه ۱۲ سوره لقمان « شکر الهى » نمودن نیز حکمت اطلاق شده است.
وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَمَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ(سوره لقمان آیه ۱۲)
و ما به لقمان مقام (علم) و حکمت عطا کردیم و ( فرمودیم) که (بر این نعمت بزرگ) خدا را شکر کن، و هر کس شکر حق گوید به نفع خود اوست و هر که ناسپاسی و کفران کند خدا (از شکر و سپاس خلق) بی‌نیاز و (به ذات خود) ستوده صفات است.

امیرمؤمنان علی(ع) می فرماید: « الْحِکْمَةِ الّتی هِیَ حَیاةٌ للْقَلْبِ المیّت»؛ « حکمت مایه زنده شدن قلب مرده است.» و خطاب به امام حسن(ع) می فرماید: «أحیِ قلْبَکَ بالموعظةِ، و نوّرْهُ بالْحِکمَة » ؛  قلبت را با موعظه زنده بدار، و به وسیله نور حکمت، نورانی کن.
از اهمیّت حکمت همین بس که آن حضرت فرمود: «الحکمةُ ضالَّةُ المؤمِنِ، فَخُذِ الحِکْمَةَ وَلَوْ مِنْ أهْلِ النّفاق؛» حکمت گم شده مؤمن است، آن را گرچه از ناحیه منافقان باشد دریافت کن.»
در تعبیر دیگر می فرماید: «اِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَما تَمَلَّ الاَبدانُ فَابْتَغُوا لَها طَرائفَ الْحِکْمَةِ؛» این دل ها همانند تن ها خسته و افسرده می شوند، پس برای نشاط آنها از حکمت های زیبا و نشاط انگیز بهره بگیرید.».

لقمان در مورد آثار درخشان حکمت، به فرزندش چنین می گوید:
«یا بُنَیَّ تَعَلَّمِ الْحِکْمَةَ تَشْرَفْ، فَاِنَّ الْحِکْمَةَ تَدُلُّ عَلَی الدِّینِ، وَ تُشَرِّفُ الْعَبْدَ عَلَی الْحُرِّ، وَ تَرْفَعُ الْمِسْکینَ عَلَی الْغَنِیّ، وَ تُقَدِّمُ الصَّغیرَ عَلَی الْکَبیرِ، وَ تُجْلِسُ الْمِسْکِینَ مَجالِسَ الْمُلُوکِ، وَ تَزیدُ الشَّرِیفَ شَرَفا، وَالسَّیِدَ سُؤْدَدا، وَالْغَنِیَّ مَجْدا…؛ ای پسر جان! حکمت را بیاموز تا به مقام شامخ شرافت برسی، چرا که حکمت راهنمای دین است، و شرافت بخش غلام ،بر آزادگی اوست، تهی دست را ارجمندتر از ثروتمند می کند، و کوچک را بر بزرگ مقدّم می دارد و فقیر درمانده را در جایگاه پادشاهان قرار می دهد، و بر شرافت انسان شریف می افزاید، و آقایی آقا را زیاد می کند، و ثروتمند را ستوده می نماید، دین و زندگی بدون حکمت گوارا نیست، و کار دنیا و آخرت، تنها در پرتو حکمت سامان می یابد، مثال حکمت منهای اطاعت از خدا، همچون پیکر بی روح، یا زمین بی آب است، همان گونه که پیکر بدون روح و زمین بدون آب، نابسامان و بی نشاط است، هم چنین حکمت بدون اطاعت خدا بی سامان و بی نشاط می باشد.»
موضوع دوم بحث فلسفه و شناخت است.
فلسفه، در حقیقت پرداختن به یک سلسله مسایل کلی و اساسی بشر است؛مسائلی که درعلوم جزئی نظیر فیزیک شیمی ریاضی زیست‌شناسی و جامعه‌شناسی قابل بحث نیستند. عرفان و فلسفه از مقوله دانش هستند.عرفان به عنوان یک رشته علمی و فرهنگی دارای دو بخش عملی و نظری است. بخش عملی آن عبارت است از آن قسمت که روابط و وظایف انسان را با خودش و با جهان و با خدا بیان می کند و توضیح می دهد. در این بخش عرفان شبیه به اخلاق است که علم عملی است. به تعبیر دیگر عرفان را علم سیر و سلوک می نامند.بخش نظری عرفان شبیه به فلسفه است، چون عرفان نظری به تفسیر هستی می پردازد و درباره خدا و جهان و انسان بحث می نماید. البته فلسفه در استدلالات خود تنها به مبانی و اصول عقلی تکیه می کند وعرفان، مبانی واصول به اصطلاح کشفی را مایه استدلال قرار می دهد. آن گاه آن‏ها را با زبان عقل توضیح میدهد. تفسیر عرفان از هستی و به عبارت دیگر: جهان بینی عرفانی هستی با تفسیر فلسفه از هستی تفاوت‏های عمیقی دارد. ابزار کار فیلسوف عقل و منطق و استدلال است، ولی ابزار کار عارف، دل و مجاهده و تصفیه و تهذیب و حرکت در باطن است. بنابراین فلسفه و عرفان تفاوت عمیق با هم دارند و تفاوتشان همانند تفاوت عقل معاش و معاد نمی باشد.عقل معاش یعنی تعقل و تفکر و سیاست گذاریِ خوب برای اداره زندگی خوب و سالم. عقل معاد یعنی تعقل و تفکر درباره نجات نفس از مهلکاتی که انسان را به عذاب الهی و جهنم سوزان منتهی می کند. انسان عاقل همین که احتمال عذاب الهی می دهد، باید از کارهایی که منجرّ به آن می شود، دوری کند؛ بنابراین فرق عقل معاد و معاش با فرق عرفان و فلسفه مربوط نمی شود.آشنایی با علوم اسلامی(کلام و عرفان) از جمله این مسایل مسئله خدا ، نفس و بقای آن و مسئله جبر و اختیار است. اما این مسایل همان طور که می‌دانیم مسایل دینی هم هستند ومسئله خدا در راس مسایل دینی است.هم چنین دو مسئله ” مسئله نفس″  و بقای آن و مسئله ” جبر و اختیار” جزء مسایل درجه اول دینی‌اند. امیر مومنان حضرت علی (ع)  در نهج البلاغه توجه خاصی به این گونه مسایل نموده اند. به عنوان مثال در خطبه اول ایشان آمده است: اول الدین معرفته و کمال معرفته التصدیق به و کمالُ التصدیق به توحیده و کمال توحیده الا خلاص له و کمال الا خلاص له نفی الصفات عنه : آغاز دین شناخت اوست و کمال شناخت او تصدیق به وجود اوست و کمال تصدیق به وجود او توحید اوست و کمال توحید او اخلاص برای اوست و کمال اخلاص برای او (شناخت خالصانه او) نفی صفات از اوست.

شیخ اشراق شیخ شهاب الدین سهروردی به ((حکمت اشراق)) جانی دوباره داد و موجب تعالی آن شد. سهروردی  معتقد است: نظریه  ارسطو در رابطه با حکمت اشراق ، دیدگاهی یک بعدی است. زیرا ارسطو فقط از عقل استفاده می کند و به خود سازی و تهذیب نفس اعتنایی ندارد. سهروردی می گفت: پدرفلسفه،هرمس یا همان ادریس پیامبر است که فلسفه را از طریق وحی آسمانی دریافت داشته است؛ برای رسیدن به حقیقت و دستیابی به اسرار و رموز خلقت، تهذیب نفس و سیرو سلوک عرفانی جایگاه بسیار مهمی دارد و بلکه حرف اول را می زند.
بنده هم چنین معتقدم، اما سئوال بنده این است که: تهذیب نفس و سیر و سلوک عرفانی چیست و چگونه است؟ آیا انسان امروزی توانست است این مراحل را طی کند و به حکمت و اشراق برسد. بنده فکر می کنم « اشراق به معنی » تابیدن نور است واین اصطلاح اشاره به این امر است که باید کاری کرد که نور معرفت از قلب بتابد و قلب روشن شود. و این با تزکیه آن حاصل می‌شود. بنابراین تزکیه قلب  پاک کردن آن از غیر خداست و البته  مهم تر از آن عمل کردن به چیزی که می گوییم. به عبارت دیگر در نظر فیلسوف اشراقی تفکر و استدلال مقدمه تصفیه باطن و اشراق است. نتیجه این که در فلسفه اشراق روش کسب معرفت و شناخت حقیقت ، استدلال و تصفیه نفس هر دو با هم است.
دانشمندان و فیلسوفان ، تفکر و استدلال را در تمامی زمینه ها ضروری و مقدم می داند. ولی در نظر حکما وعارفان این چنین مطرح است که قبل از هر دریافت و جستجویی، بایست نفس خود را پالایش و صاف نماید. و دیگر اینکه در این راه  پرداخت در حصول معرفت استدلال لازم نیست. شرط دوم این است که عارف چنانچه در پی شناخت حقیقت است ، برای دنبال کردن  و وصول به حقیقت که همان هدف اصلی “حقیق الحقایق” خدا باشد لازم و ضروری است. حکیم طالب معرفت است و در جست‌وجوی عشق و فنای در معشوق. دانشمند و فیلسوف دم ازعشق می زند. اما عارف و حکیم ، عشق را مقدمه ی معرفت می دانند. معرفت حاصلِ غریزه حقیقت جویی و عشق ، نتیجه غریزه پرستش است. انسان از کشف حقیقت مبتهج می‌شود و از پرستش کمال مطلق غرق در سرور و مستی می‌گردد. آری معرفت و پرستش هردومطلوب آدمیان‌اند،اما ازاین میان آن چه مطلوبِ دانشمندان و فیلسوفان است فقط میل شخصی و آگاهی نسبی او از حقیقت است. به اعتقاد بنده چون اندیشمندان  فقط به آنچه خود می بیند  و می فهمد معتقدند و فکر می کنند، پس نمی توانند بصیرت که همان حکمت است را پیدا و درک کنند. اما آنچه  مقصود عارف است؛ پرستش خدا و وصول به آستان اوست. نکته‌ای که ذکر آن در این جا ضرورت دارد این است،  دانشمند به تحلیل و بحث معتقد است و با ما به زبان عقل و برهان صحبت می‌کند  و هیچ کشف و شهودی را مقدمه یک برهان قرار نمی‌دهد. اما عارف به بیان مکشوفات و مشهودات خود می‌پردازد و پایبند برهان نیست و اگر هم گاهی به استدلال می‌پردازد اصالتی برای آن قائل نبوده و از باب ضرورت ،هم سخنِ با فیلسوفان است.
بنده معتقدم که در اشراق و حکمت؛ دریافت اطلاعات از طریق امواج نوری به روح  آدمی فرستاده می شود (کشف الشهود) .راه دریافت آن از طریق (دل ، روان ) است. این امواج  پراکنده در اطراف جسم آدمی است. انسان قادر است این الهامات را دریافت کند. اما می بایست حتماً مطمئن شود که آنچه دریافت می کند الهامات دقیق و درست است، نه خدایی ناکرده دچار اوهام و توهم شده باشد. دریافت این آگاهی برتر ،از طریق حکمت و اشراق است. زیرا بدون  داشتن (حکمت ،اشراق)؛ علوم و دانش فرد همچون  نی خالی است که بایست فردی در درون آن بدمد تا نوایی خوش از آن نی تراوش شود.


مائیم، نه مائیم ، نمایند که مائیم
پرغلغله و درون تهی چون نائیم

فلسفه وعرفان،هرگز به حد خاصّی ختم نمی شوند چون نهایت این دو علم را مقام حیرت تشکیل می دهد و آن مقامی که انسان در مقابل حقیقت لایتناهی وجود، متحیرانه به تماشای ذات حق تعالی مشغول می گردد. هیچ کسی در دنیا تمامی حقیقت هستی را نمی تواند درک کند چه فیلسوف باشد، چه عارف و….حقیقت کامل فقط نزد خداوند است وبس، بلکه انسان فقط می تواند بنا به ظرفیت و توان خود قسمتی از آنرا درک کند.


گر تو را مقصود، علم مطلق است              حد آن، نزد قدیم بر حق است
علم مطلق، بی‌حد و بی‌منتهاست                 حد بی‌حد را باز بی‌حد سزاست
ور بود مقصود تو ای حق پرست              حد علمی کان کمال اسفل است
علم، آن باشد که بنماید رهت                  علم، آن باشد که سازد آگهت
علم، آن باشد که بشناسی به وی               لطف و فیض قادر و قیوم و حی
پس بدانی، قدرت بی‌حد او                   فیض و جود و نعمت بی‌حد او
آن به تعظیم آردت، بی‌اختیار               وین کند در جمله حال امیدوار

اگر انسان ها درمی یافتند که دین و دینداری مسئله ای کاملاً شخصی برای هر فرد است؛همه چیز درست می شد. اعتقادات را نمی توان به کسی تزریق کرد. ما نبایست تلاش کنیم تا اعتقادات دیگران را اصلاح کنیم. هرگز نمی توان چیزی را به زور و تهدید به کسی فهماند. بایست بپذیریم چنین روش‌هایی هرگز ثمر بخش نیست و توسل به زور و خشونت و اجبار برای داشتن یا نداشتن یکسری از اعتقادات، مسئله ای شخصی است که در درجه اول به انتخاب هر فرد مربوط می‌شود. او خودش بایست بفهمد و عمل کند نه اینکه بخواهد از روی ترس، تظاهر به قبول یا  ردّ چیزی کند. البته جامعه نقش بسیار مهمی در آگاه سازی و ارائه الگوهای عمل شایسته و درست به افراد را عهده دار است .اما واقعیت این است که هر کسی مختار است اعتقادات خودش را داشته باشد.اینکه هر کس چه چیزی  را انتخاب کند به خودش مربوط می‌شود و ما نباید او را مجبور به کاری یا اعتقادی کنیم. واقعاً در این دنیا اگر هر کسی به فکر پالایش و درست کردن خودش باشد؛ نیازی به اصلاح دیگران نیست، زیرا دراین صورت همه در حال تحول و دگرگونی اصلاح خود خواهند بود. باور کنید دنیا و تمامی آنچه در آن است کامل و بی نقص  است. آنچه بایست کامل شود خود ما هستیم و این تلاشی است که هر شخصی باید خودش بخواهد تا انجام دهد، تا آنرا کاملاً درک کند. بهتر است بجای تلف کردن وقت خود برای اصلاح اعتقادات این و آن به فکر اصلاح و تربیت خود باشیم. دین و دینداری و شناخت از آن، برای این است که خود را با بهتر بشناسیم  و با روشی صحیح به سمت حضرت حق حرکت کنیم، نه اینکه آنرا بازیچه خود سری ها و تمایلات شخصی خود کنیم. بزرگی می گفت: نیاید روزی که خدایی ناکرده ببینید تمام فرصت ها را از دست داده اید و تمام عمر خود را صرف چیزهایی کرده اید که خود به آن عمل ننموده اید، بلکه فقط آنها را برای این و آن گفته اید وخود هرگز فرصت بهره وری از آنها را نیافتید. بقول ….. که فرمود وقتی مرگ به سراغم آمد و مرا به عالم بالا خواند، دیدم بسیاری از مردمی که من برایشان موعظه کرده بودم، خوشحال و خندان به سمت بهشت می رفتند و ولی من بی چاره را…..


یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ (سوره صف آیه ۲)
الا ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چرا چیزی به زبان می‌گویید که در مقام عمل خلاف آن می‌کنید؟
کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ (سوره صف آیه ۳)
این عمل که سخن بگویید و خلاف آن کنید بسیار سخت خدا را به خشم و غضب می‌آورد.

یک حکیم هرگز نمی گذارد غفلت بسراغش بیاید .غفلت یعنی اینکه چیزى حاضرباشد ولى انسان به آن توجه نکند و آنرا فراموش کند. وقتی تمام فکر و ذکر شما به سمت درست کردن این و آن برود، مطمئن باشید از یاد خدا و اصلاح خود دور می مانید. از همین رو باید به این نکته توجه داشت که غافل نبودن از یاد خدا منحصر در ذکر اصطلاحی و یا آوردن مفهوم خدا در ذهن و تفکر در وجود او، خلاصه نمی شود. مقصود اصلی از غافل نبودن از یاد خدا این است که انسان در ظرف بندگی خالق هستی واقع شود، تا زمانی که انسان احساس می کند که در هر حالی مشغول اطاعت پروردگار است و به یاد او است، این خود غفلتی بزرگتر است. چرا که او فقط فکر می کند!!! ولی عمل به آن ندارد. آنچه مهم است این است که خداوند متعال بنده ای می خواهد که هم فکر کند و هم عمل نماید. بطوری که اینقدر جذب عمل و بندگی باشد که همه را برای خدا ببیند، نه برای پاداش و اجرت گرفتن از او. دراین حال است که هرگز غرور و خود خواهی به سراغش نمی آید و چراغ حکمت و اشراق در او روشن می شود. او دارای بصیرت می گردد. (فقط خدمت وعمل کردن ، فقط خدمت و عمل کردن). به محض اینکه وارد تفحّص و بررسی اعمال دیگران می شوید، از جرگه بندگی و ایمان خارج گردیده و دچار توّهم  می شوید.

خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار
فرصت نمی دهد که تماشا کند کسی
دندان که در دهان نبود خنده بدنماست
دکان بی متاع چرا واکند کسی
عمر عزیز خود منما صرف ناکسان
حیف از طلا که خرج مطلّا کند کسی

برای اینکه بتوانیم از این وادی جان سالم به در ببریم، لازم است تا انسان به دنبال چاره اندیشی برای نجات هر چه سریعتر از ورطه غفلت خود باشد. به این صورت که: گاهی انسان متوجه غفلت خود می شود، اما به آن کم محلّی می کند. بهترین کار در آن موقع جلوگیری از ادامه آن ضرر رساندن به خودش است. یعنی اینکه نگوئیم همین چند لحظه است بعد جبران می کنم. بلکه بهتر است با خود بگوئیم چه تضمینی است که من در آن زمان زنده باشم و بازگردم و وقت و جبران آن را داشته باشم.
در دوره‌های گذشته، فلسفه و حکمت یکی بود،اما دردوره جدید،فلسفه از حکمت و معرفت فاصله پیدا کرد. بنابراین (فیلسوف)  راه خود را مستقل از حکمت و فلسفه پیمود، علل پیدایش این گسست ونتایج و اثرات آن نگرش، دو نوع حقیقت موازی  با هم شدند. یکی پیدایش علوم جدید، و دوم علوم طبیعی که در قرون وسطی گسترش یافت. یعنی ما در دوره جدید آنچه را که واقعا به وضوح می‌بینیم پیدایش علوم جدید است. آنچه که ما به آن science می‌گوییم. با علوم طبیعی که در قرون وسطی وجود داشت کاملا فرق دارد. حال این سئوال مطرح می شود که درواقع خصوصیات این علم چیست که باعث می‌شود با علوم طبیعی که در قرون وسطی وجود داشت کاملا تفاوت داشته باشد؟
اول این‌که علم جدید استقلال خود را از علم الهی اعلام کرد؛ در تاریخ ، تفکر و فلسفه همواره با علوم ارتباط داشتند، علم الهی با دانش ریاضی با دانش طبیعی و…مراتب یک علم بودند و همه، درجات و مراتب و مراحل مختلف یک علم واحدی به شمار می‌رفتند. در دیدگاه ارسطو علوم انواعی دارد که شامل علم الهی، علم طبیعی و علم ریاضی است که اینها لازم و ملزوم یکدیگر هستند. در واقع اینجا علم ، مشترک لفظی نیست، بلکه مشترک معنوی است و مراتبی دارد و عالی‌ترین علم، علمی است که موضوع‌اش حقایق الهی باشد، الهیات بالاترین علم است البته علوم طبیعی هم علم هستند و با الهیات وحدتی را تشکیل می‌دهند. در دوره جدید وقتی که علم به معنای جدید مطرح شد، بزرگانی ظهور کردند  که  به آنها  پدران علم جدید می‌گویند  امثال  کوپرنیک، گالیله، کپلر و مخصوصا دکارت که می‌توان این دانشمندان را به ۲ دسته تقسیم کرد؛ یک گروه مانند،کپلر، گالیله، که حکیم وفیلسوف نبوند، اما عالم بودند، اما ارسطو و ابن سینا هم عالم علم الهی و هم عالم علوم زمان خود بودند، بنابراین پیوندی میان علوم در نزد آنها وجود داشت. این دانشمندان علوم جدید، را تاسیس کردند، اما نتوانستند این علم را با علم الهی پیوند دهند، یعنی عالم علم الهی بودند ولی نمی توانستند آنرا درک کنند و شرح دهند، کسی بودند مثل دکارت. دکارت هم پدر فلسفه بود و هم پدرعلم جدید، اما نتوانست پیوندی میان این دو به وجود بیاورد بلکه برعکس ، فاصله میان این دو را زیاد کرد، دکارت قائل به دو جوهر مستقل بود، یکی جسمانی و مادّی که دارای صفت کمیّت محض است و دیگری نفس که دارای صفت آگاهی است و این دو جوهر تباین کامل دارند. دکارت نتوانست پیوندی میان این دو جوهری که با هم متباین هستند به وجود آورد. در نتیجه باعث شد که این دو با هم فاصله بگیرند. از طرفی دکارت به نحوی استقلال کامل از این دو جوهر را اعلام کرد، یعنی به تباین این دو قائل شد و از طرفی دیگر نتوانست نسبتی بین این دو برقرار کند. بنابراین ، این دو جوهر مادی و غیرمادی در دو حوزه کاملا مستقل قرار گرفت که استقلال خود را از هم اعلام کردند. علاوه بر این، دکارت قائل بود که جوهر جسم فقط کمیّت مطلق است و بنابراین عالم،  کمیت مادی محض است، یعنی صفتی جز کمیت ندارد و در نتیجه علوم طبیعی به علوم مادی و کمّی محض مبدل شد.عالم، هزاران صفت دارد، اما دکارت برای عالم هیچ صفتی جز صفت کمیت مادّی قائل نبود و صفات مادّی هم در واقع تعینات کمیّت (ماده) هستند، حتی دکارت برای حیوانات هم قائل به نفس نبود و معتقد بود آنها مانند ماشین، یعنی مادّی محض هستند. او معتقد بود که هیچ موجودی غیر از انسان دارای نفس نیست و حیوان مادّی محض و خودکار است، بنابراین تصویری که از این عالم ارائه کرد تصویر مادّی محض است. از طرفی دیگر ارتباط عالم با خداوند مبهم است، مثل این‌ که خداوند عالم را مانند یک ساعتی کوک کرده که کار می‌کند؛ نه غایتی دارد و نه حقیقتی غیرمادّی وجود دارد، اما وقتی در نظریات دیگر دانشمندان و فلاسفه‌ای که دید الهی درباره عالم داشتند، مثلا در نظرات افلاطون، ارسطو، ابن‌سینا و ملاصدرا و حکمای گذشته تامل می‌کنیم، می‌بینیم وقتی عالم را توجیه می‌کنند، عالم سراسر الهی است یعنی در تبیین آنها برای شما مثل روز روشن می‌شود که عالم یک اصل الهی دارد. شما همین که قائل به یکی از این نظریات شوید و مثلا بگویید عالم مخلوق است، یعنی این‌که عالم خالق و فاعلی دارد یا این که عالم ممکن‌الوجود است و هر کمالی که دارد از واجب دارد؛ این در فلسفه به معنای اعتقاد نیست بلکه اصل فلسفی و حکمی است، این‌که عالم در اصل الهی است، وقتی که شما آثار هر یک از این حکما را می‌خوانید الهی بودن عالم روشن می‌شود.


هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُسُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ.(آیه ۲۲ سوره حشر)
اوست خدای یکتایی که غیر او خدایی نیست، سلطان مقتدر عالم، پاک از هر نقص و آلایش، منزّه از هر عیب و ناشایست، ایمنی بخش دلهای هراسان، نگهبان جهان و جهانیان، غالب و قاهر بر همه خلقان، با جبروت و عظمت، بزرگوار و برتر (از حدّ فکرت) ، زهی منزّه و پاک خدای یکتا که از هر چه بر او شریک پندارند منزّه و (از آنچه در وهم و خیال و عقل اندیشند)    مبرّاست.(آیه ۲۲ سوره حشر)
قَدْ جَاءَکُم بَصَائرُ مِن رَّبِّکُمْ  فَمَنْ أَبْصرَ  فَلِنَفْسِهِ  وَ مَنْ عَمِىَ فَعَلَیْهَا  وَ مَا أَنَا عَلَیْکُم بحِفِیظٍ  ( آیه ۱۰۴ سوره الانعا م )
از سوى پروردگارتان براى شما نشانه‏هاى روشن آمد. هر که از روى بصیرت مى‏نگرد به سود اوست و هر که چشم بصیرت برهم نهد به زیان اوست. و من نگهدارنده شما نیستم. ( آیه ۱۰۴ سوره الانعا م )

به طور کلی اگر تاریخ فلسفه جدید را نگاه کنید ، سیر آن به طرف استقلال عالم و آدم است، اما فلسفه قدیم چنین نیست، مثلا آثار ابن‌سینا را ببینید که درباره عالم چه می‌گوید؟ او می‌گوید عالم واجب‌الوجود نیست، بلکه ممکن‌الوجود است. یعنی فرقی است میان اصل و فرع/ این مساله خیلی مهم است یعنی فرقی میان حق و عالم وجود دارد، ممکن بودن عالم یعنی این‌که عالم هیچ اقتضایی ندارد، اقتضای وجود، عدم و کمال ندارد، یعنی قابل صرف است و هر چه دارد از خداوند دارد، بنابراین با یک کلمه ابن‌سینا جایگاه عالم یعنی غیر حق را مشخص می‌کند، عالم واجب نیست ، یا به زبان وحیانی سخن بگوییم خداوند خالق است و عالم مخلوق. وقتی که عالم را مخلوق در نظر بگیریم، خالق و مخلوق اینجا خیلی معنا دارد. همه ادیان عالم را قائم به ذات نمی‌بینند، بلکه آن را مخلوق می‌دانند، عالم هر کمالی که دارد از غیر است. امروز بیشتر متفکران جدید ،عالم را قائم به ذات می‌بینند و نزدیک است انسان هم ادعای الوهیت کند و مانند فرعون کوس اناالحق بزند. چون روح انسان الهی است به مصداق «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی» در انسان یک جنبه الوهیت وجود دارد، اما گاهی انسان مبدا خود را فراموش می‌کند و ادعای الوهیت می‌کند. این امر در انسان خیلی قوی است چون اصل او الهی است و روحی الهی دارد. روح ما همه صفات الهی را دارد. انسانی که مومن و حکیم است می‌داند اینها از خودش نیست، بلکه از غیر به او داده شده است. این اصل در همه ادیان و حکمت‌ها وجود دارد، در این جهان‌بینی، انسان می‌داند که همه چیز از حق است و این دید در دنیای جدید تا حد زیادی از بین رفته است. برای پیدایش چنین دیدی بالاخره افراد باید به آگاهی برسند، بدون آگاهی و با زور و جبر نمی‌توان این تحول را ایجاد کرد. با قوه قهریه اصلا چنین کاری امکان ندارد و این وضعیت بدتر می‌شود، مگر این‌که تحول یا تغییری درونی یا یک نوع آگاهی حقیقی در انسان ایجاد شود. همان کاری که پیامبران می‌کردند. بنابراین اگر کاری باید انجام شود ما باید مطمئن باشیم و چیزی عنوان کنیم که خودش حق است که اگر حق نباشد و باطل باشد اصلا کاربرد ندارد یا گذراست، باید مطابق نفس‌الامر و حقایق باشد مثل کاری که پیامبران انجام دادند. ببینید که حضرت مسیح(ع) و پیامبر اسلام(ص) چه کار کردند. پیامبر(ص) به مردم یک بینش الهی داد که مبتنی بر حقایق وجود از شناخت نفس و شناخت مبدا هستی و شناخت عالم بود. مردم به حضور خداوند در همه جا و مقدس بودن همه چیز معتقد شدند و توحید و علم حقیقی پیدا کردند. آگاهی، مبتنی بر یک حکمت بسیار عمیق الهی به وجود آمد و کار خود را انجام داد، اگر این کار انجام شود نیازی به چیزهای دیگر نیست.


وَإِذَا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَا بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ قَالُوا أَتُحَدِّثُونَهُمْ بِمَا فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ لِیُحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُمْ أَفَلَا تَعْقِلُونَ   (آیه ۷۶ سوره البقره)
و هرگاه با مؤمنان روبرو شوند گویند: ما نیز ایمان آورده‌ایم؛ و چون با یکدیگر خلوت کنند گویند: چرا دری که خدا از علوم به روی شما گشوده به روی مسلمانان باز می‌کنید تا به کمک همان علوم با شما نزد خدایتان محاجّه کنند؟چرا راه عقل و اندیشه نمی‌پویید؟ (آیه ۷۶ سوره البقره)

در جریان جهان امروز، تحولی در معنای علم پدید آمد و کم‌ کم علم مقیّد که science بود به علم مطلق تبدیل شده است. علم مطلق که علم مبدا و معاد و علم مبادی و نفس و آخرت و… را شامل می‌شد کم‌کم حذف شد و علوم دیگر علم مطلق شد. ایدئولوژی‌های غربی که بشر برای سعادت ساخته بود، بخصوص بعد از دوره روشنگری، همه تعبیری هستند  از علم مقیّد .علم مقید یعنی تاکید بر وجود مقید. علم و وجود همانند دو طرف یک سکه هستند، ادراک، مدرِک و مدرَک با هم ربط دارند، علم و وجود به هم تنیده شده است. مثل دو روی یک سکه. مُدرَک و مُدرِک با هم یک چیز هستند، بنابراین اگر وجود با علم مرتبط باشد و موجود مقید باشد ، فقط به علم مقید مرتبط می‌شود، وجود مقید ،همین عالم است ولی علم جدید از این حدّ فراتر نمی‌رود و در نتیجه آن ،علم مطلق که در حکمت الهی و در ادیان مطرح است نمی‌تواند موضوع علوم جدید قرار گیرد. بنابراین علمی به مدارج بالا خواهد رسید که با علم الهی ممزوج گردد.

به کوی عشق مَنِه بی‌دلیلِ راه قدم
که من به خویش نمودم صد اِهتِمام  و نشد
فِغان که در طلب گنج‌ نامه‌ی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جست و جوی گنجِ حضور
بسی شدم به گدایی بَرِ کِرام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگارْ رامْ و نشد

دانشمندان در قدیم ،این علوم جدید را نداشتند، ولی از علم الهی هم بی‌بهره نبودند. حتی انسان عادی هم از این علم بیگانه نبود و لااقل به آن اعتقاد داشت و عالم را طوری تفسیر می‌کردند که هم‌اکنون حضور الهی دارد. آن اتفاقی که در دوره جدید افتاده این است که همه چیز دگرگون شده است، این دگرگونی در جهان‌بینی انسان تغییر ایجاد کرده است. علم مقید جای علم مطلق را گرفته و علم مطلق مورد انکار واقع شده است .از سوی دیگر در نزد قدما علم موجب کمال نفس و علم مطلق موجب فلاح و رستگاری انسان است. از نظر اهل دیانت و حکمت علم نجات‌بخش است، اما علم امروز به معنای تصرّف و تسخیر طبیعت است، تصرف عالم است ولی نه برای نجات انسان بلکه صرفا برای تدبیر امور معاش او به کار می‌آید. اما علم در تصور قدما برای بشر نجات می‌آورد و انسان را به رستگاری می‌رساند و علم در نظر آنان چون نور الهی بود که اشراق آن قلب را منور می‌ساخت و علم غذای روح تلقّی می‌شد. همان طور که بدن ما با غذا هستی پیدا می‌کند، نفس هم به علم وجود پیدا می‌کند .این یک تمثیل نیست بلکه یک واقعیت است. وقتی که علم بالقوه بالفعل می‌شود، وجود انسان فعلیت می‌یابد و به کمال می‌رسد. این یک اصل پذیرفته شده در نزد قدماست که امروزه فراموش شده است. علم امروز برای تصرف در عالم است نه برای تکمیل نفس/ انسان مساوی با تمامی حقایق وجود است، به اندازه‌ای که علم پیدا می‌کند به کمال می‌رسد، بنابراین کسی مانند ارسطو در اول کتاب مابعدالطبیعه گفته است که «انسان فقط همان است که می‌داند و دیگر هیچ»، در حالی که انسان به همان اندازه که علم دارد وجود و فعلیت پیدا میکند و این مهم  موجب کمال نفس و بینش الهی می‌شود.
انسان موجودی است که به تعبیر قرآنی میان اعلاء علیین و اسفل‌السافلین سرگردان است، یعنی از بالاترین مرتبه تا پایین‌ترین مرتبه حضور دارد، اما انسانی که خود را از درجات بالا محروم می‌کند ،حتی اگر تمام دنیا را کسب کرده باشد، چیزی را به دست نیاورده است. اگر به این آگاهی دست پیدا نکردیم و مراتب وجود را به درستی نشناختیم و ندانستیم که عالم از خداوند است یا ارتباط ما با خداوند چیست راه به جایی نبرده‌ایم. عرفان و حکمت الهی می‌تواند ما را در این امر کمک کند، اما اگر انسان علم را فقط به Science محدود کند، راهی جز نابودی او ندارد.اگر تاکید شود این علم مقید باید جای خود را به علم مطلق بدهد و فراگیر شود، منتقدان می‌گویند که در طول تاریخ همه جوامع همواره این‌گونه بودند، یعنی اکثریت مردم، علم مطلق نداشتند، مثلا از نظریه غفلت غزالی استفاده می‌کنند یا تمثیل حمام مولوی. عموم مردم اجمالا” علم مطلق داشتند یا حداقل از آن دور نبودند و لااقل منکر نبودند، ایمان، یعنی به اینها اعتقاد داشتن. معجزه الهام و شهود در این است که دید همه مومنان به شهود را متحول می‌کند و به درجات ایمان به آنها شعور الهی می‌بخشد. شهود غیر از فلسفه است، فلسفه برای خواص است همه نمی‌توانند فیلسوف شوند، اما شهود و الهامات یک خوان گسترده‌ است که برای همه گسترده شده و هر کسی به اندازه و ظرفیت خود (عوام عوام تا خواص خواص) از آن بهره‌مند می‌شود و باز تاکید می‌کنم این معجزه، الهام وشهود الهی است که این شعور الهی را تا بیشترین و عالی‌ترین سطح برای انسان ممکن می‌سازد. مدرنیته این امکان را نابود کرده و آن را برای افراد مخدوش کرده است. بنابراین به نظربنده این گفته منتقدان درست نیست و جهان‌بینی وحیانی عمومیت دارد. خدا‌ آگاهی در ضمیر همه انسان‌ها وجود دارد، عوام باایمان و بااعتقاد حتی به صورت اجمالی ،علم به مبدا دارند. البته ممکن است این اعتقاد به شکل تفصیلی نباشد، اما اعتقاد دارند و این اعتقاد شعبه بالقوه علم مطلق است.


وَمَا کاَنَ لِبَشَرٍ أَن یُکلَّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیًا أَوْمِن وَرَاى حِجَابٍ أَوْیُرْسِلَ رَسُولًا فَیُوحِىَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلىِ‏ٌّ حَکِیمٌ (سوره الشعراء آیه ۵)
هیچ بشرى را نرسد که خدا جز به وحى یا از آن سوى پرده، با او سخن گوید. یا فرشته‏اى مى‏فرستد تا به فرمان او هر چه بخواهد به او وحى کند. او بلند پایه و حکیم است. ( سوره الشعراء آیه ۵۱ )
لَهُ مَقَالِیدُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ  یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَ یَقْدِرُ  إِنَّهُ بِکلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ عَلِیمٌ ( سوره الشعراء آیه ۱۲ )
کلیدهاى آسمانها و زمین از آن اوست. در روزى هر که بخواهد گشایش مى‏دهد یا تنگ مى‏گیرد، و او به هر چیزى داناست.  (سوره الشعراء آیه ۱۲ )

گاه چنان غرق در دنیا و روزمرگی هایش میشویم و در چرخه عبث غفلت گیر می کنیم که حتی وجود خود را از یاد میبریم چون ماشینی تنظیم شده هر روز کارهای مشخص شده خاصی را انجام میدهیم وعمر ما در تکرار مکررات هر روزه میگذرد . صفحه ضمیر ما را نیز چون شهرمان دود گرفته است و همه چیز در ناپیدایی است و سرگردانی بیداد میکند. به یقین برای همه ما حالاتی دست میدهد که از این همه نازیبایی به تنگ می آییم و دل ما در پی گم شده خود میگردد و به کنکاش در وجود خود میپردازیم تا ببینم در کجای زندگیمان رهایش کرده ایم ، و وجود با عظمتش را از یاد برده ایم ،بزرگیش الآن خود را نشان داده که بی او این خلأ بی انتها با هیچ چیز پر نشده ،نه با سرگرم شدن به درس و بحث و کار و تفریح ، و نه با تعلّق خاطر به این و آن ،هرگز جای خدا را چیز دیگری پر نخواهد کرد . فطرت ما فقط با او آشناست و فقط با یاد او به آرامش خواهیم رسید.هرگاه که انسانی راه خلاف فطرتش در پیش گیرد ،هرگز رنگ آرامش را نخواهد دید و روح او در عذاب خواهد ماند و دچار مردگی و خلأ خواهد شد.


وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ نَعْمَاءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئَاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ (سوره هود آیه ۱۰)
و اگر آدمی را به نعمتی پس از محنتی که به او رسیده باشد رسانیم (مغرور و غافل شود و) گوید که دیگر روزگار زحمت و رنج من سرآمده، سرگرم شادمانی و مفاخرت گردد.
یَا أَیُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ (سوره الإنفطار آیه ۶ )
ای انسان، چه باعث شد که به خدای کریم بزرگوار خود مغرور گشتی (و نافرمانی او کردی).
وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هَٰذَا لِی وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِنْ رُجِعْتُ إِلَىٰ رَبِّی إِنَّ لِی عِنْدَهُ لَلْحُسْنَىٰ  فَلَنُنَبِّئَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِمَا عَمِلُوا وَلَنُذِیقَنَّهُمْ مِنْ عَذَابٍ غَلِیظٍ (آیه ۵۰ سوره فصلت)
و اگر ما به انسان (مغرور کم ظرف) پس از رنج و ضرری که به او رسیده نعمت و رحمتی نصیب کنیم البته خواهد گفت که این نعمت برای من (از لیاقت من) است، و گمان نمی‌کنم که قیامتی بر پا شود و به فرض اینکه به سوی خدایم برگردم باز هم برای من نزد خدا بهترین نعمت خواهد بود. ما البته کافران را به (کیفر) اعمالشان آگاه می‌سازیم و عذابی بسیار سخت می‌چشانیم.(آیه ۵۰ سوره فصلت)
وَ مِنَ النَّاسِ مَن یجُدِلُ فىِ اللَّهِ بِغَیرْ عِلْمٍ وَ لَا هُدًى وَ لَا کِتَابٍ مُّنِیرٍ ( آیه ۸ سوره الحج )
با تکبر و نخوت از حق اعراض کرده تا (خلق را) از راه خدا گمراه گرداند، چنین کسی را در دنیا ذلت و خواری نصیب باشد و در آخرت عذاب آتش سوزانش خواهیم چشانید. ( آیه ۸ سوره الحج )

و این همه افسردگی ها و بیماری های رفتاری و روانی که ما به صورت تأسف آوری شاهد روند رو به رشد آن هستیم ، به این خاطر است که ما انسان ها میخواهیم روحمان را از چیزی که دوست دارد و با او آشناست جدا کرده و به نازیبایی های دنیای دنی مأنوس کنیم. اینجاست که نا خود آگاه در وجود ما انقلابی میشود و دنبال آن یگانه معبود به جستجو می پردازیم و همین جاست که انسانیت ما آغاز میشود، اما موضوعی که هست اینست، که ما مدتها در غیبت بوده ایم و الان مسیر را گم کرده ایم ، از کاروان روندگان طریقت جا مانده ایم . نمیدانیم به کدام سمت برویم و سراغش را از که بگیریم تمام وجود ما به تلاطم می آید و در بغض تنهایی فرو میرود، در این لحظه هاست که نباید نا امید شد، نباید به دنبال هر بانگی راه افتاد به امید رسیدن به او بلکه کوتاهترین راه رجوع به دل خود است . دل را خدا در وجود ما نهاد که جایی برای خودش باشد. یعنی دل انسان ارتباطی عمیق با آفریننده ی خود دارد و هنگامی که به عمق دل خود توجه نماید چنین رابطه ای را خواهد یافت . ولی اکثر مردم مخصوصا در اوقات عادی زندگی که سرگرم امور دنیا هستند توجهی به این رابطه ی قلبی ندارند و تنها هنگامی که توجه شان از همه چیز بریده می شود و امیدشان از همه ی اسباب قطع می گردد می توانند به این رابطه ی قلبی توجه نمایند. تنها جایی که می توان خدا را در آن یافت دل مؤمن است . و إلّا ،هم مؤمن و هم کافر با جهان بیرون در ارتباط هستند ؛ در حالی که یکی همه ی هستی را جلوه های حق می بیند و دیگری تنها کوه و دشت و درختی که هیچ اثری از خالق در آنها یافت نمیشود را می بیند . چنین کسی نه تنها به خدا نزدیک نمی شود ، بلکه لحظه لحظه از او دور میگردد. دل آئینه ای است که خدا در آن جلوه می کند . این آینه هر چه شفافتر باشد نور الهی را بهتر منعکس می کند . آئینه ی زنگار گرفته  کی می تواند اشیاء دور و بر خود را نشان دهد ؟ لذا اگر دل را از آلودگی ها پاک کنیم و گرد و غبار از روی آن بزداییم ، نور خدا در آن منعکس خواهد شد. فهم و درک این موارد یعنی حکمت.

سینه ی پر شورم و آواز را گم کرده ام
بال و پر دارم، ولی پرواز را گم کرده ام
توشه ی پایان من در خانه ی آغاز ماند،
چل کلید خانه ی آغاز را گم کرده ام
های و هویی دارم و در غربتم با این خروش،
سازم، اما زخمه ی دمساز را گم کرده ام
در نمازم، راز دارم با خدای چاره ساز
راز را گم کرده ام، همراز را گم کرده ام

اخلاص و خلوص نیت

ارسال شده توسط admin در تاریخ ۲۲ دی ۱۳۹۰

اخلاص به معنی «خالص کردن، ویژه کردن، ارادت صادق داشتن …» است. بر اساس این معنی، مخلص کسی است، که طاعات عبادات و تمامی اعمال صالح خود را از هرگونه آلودگی و آمیختگی به غیر خدا خالص کرده ،انگیزه ای جز تقرّب به درگاه خدا ندارد. از این رو، فقط به او دل می بندد و تعریف و تکذیب دیگران، در نظرش یکسان است و هدف از عبادت، جلب رضایت خالق است نه کس دیگر.( لغت نامه دهخدا، ذیل لغت اخلاص).
ای کاش همیشه همه افراد از نیتی پاک در همه کارهایشان استفاده مى‏کردند. حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «العباده الخالصه أن لا یرجو الرّجل إلاّ ربَّهُ،ولایخاف إلا ذنبه»عبادت خالص آن است که مرد جز به پروردگارش امیدوار نبوده و جز از گناه خویش نهراسد.
اخلاص یک ماموریت انفرادی از جانب خداوند برای مومن است: سوره زمر آیه ۱۱ ( داشتن رسالت انفرادی برای انسان ) گروهی چنین می اندیشند که با زور و زر و تزویر می توانند به هر مقصدی رسید ولی از دیدگاه قرآن و معارف دینی , هیچ راهی برای تسخیر دلها و نفوذ در قلبها و رسیدن به هدفها, جزاخلاص و پاکسازی نیت عمل نیست . علی(ع) می فرماید:   “اخلص تنل”  اخلاص بورز تا به مقصد برسید. (فهرست غرر, خوانساری , .۹۳)
واقعیت این است که، اگر از عبادات روز مره ای که انجام می دهیم لذتی نمی بریم باید به اخلاص خود به دیده تردید نگاه کنیم و از رفتارهای نا خالصانه خود گلایه داشته باشیم که در ذهنیت خویش عوامل بسیاری را جایگزین خدا می کنیم و پر واضح است که نباید لذت عبادت در ذائقه نا خالص ما چشیده شود.

دست ازمس وجود چومردان ره بشوی         تا کیمیای عشق بیابی وزرشوی
گر نورعشق حق بدل و جانت او فتد            با لله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

ارزش و اهمّیّت اخلاص
خدای تعالی در حدیث قدسی فرمود:«الإخلاص سرُّ من أسراری إستودعته قلب من أحببت من عبادی»اخلاص، سرّی از اسرار من است که در دل بندگان محبوب خویش به امانت نهاده ام. اگر کسی به باین مرتبه دست یافت، بزرگترین نعمت الهی نصیبش شده است گویند:
( بحارالانوار، ج ۷۰، صفحه ۲۴۸/ )
«روزی سید بحرالعلوم (ره) را شاگردانش خندان و متبسّم دیدند. سبب پرسیدند در پاسخ گفت: پس از بیست و پنج سال مجاهدت، اکنون که در خود نگریستم، دیدم دیگر اعمالم ریایی نیست و توانسته‌ام به رفع آن موفّق گردم.» مستدرک الوسائل،( ج ۱، صفحه ۱۰۱/)
اخلاص، معیار ارزش عبادت، مقامی از مقامات مقرّبان الهی و هدف دین است. هر کس آن را یافت، موهبتی الهی نصیبش گشته که به وسیله آن به مقامات بزرگی خواهد رسید. چرا چنین نباشد، در حالی که خداوند متعال، بندگانش را به آن امر کرده، می فرماید: «فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ» خدا را بخوانید، در حالی که تنها برای او در دین اخلاص می ورزید، اگر چه کافران را ناخوش آید.
در بسیارى از آیات قرآنى خلوص عمل را از خصوصیات عبودیت و مقام بندگى بشمار میآورد مثل اینکه در سوره الصافات فرموده إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ در شأن یوسف علیه السلام إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ در جاى دیگر إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ و غیر اینها از آیات بسیارى که دلالت واضح دارد که خلوص عمل ناشى از تحقق معنى عبودیت و شناسایى مقام بندگى است.
اگر خواهى بدانىد در عمل خالص گردیده‏اى یا نه ببینید چه حالتى و چه آرزویى بر قلب شما مستولى گردیده اگر دیدى جهتى از جهات نفسانى بر شما غالب گردیده و از حب جاه و مال یا ریاست و مقام و حب انتقام یا جهات طبیعى مثل خوردن و خوابیدن و تنبلى و شهوت‏رانى و امثال اینها. بدانید که بازگشت تمامى اعمال و افعال شما براى انجام همان صفتى است که در نفس شما تمرکز یافته و لو آنکه بصورت عبادت نماید نیتى که شرط عبادت میدانند فقط گفتن قربة الى اللَّه نیست بلکه نیت همان چیزى است که داعى بر عمل و محرک و مشوق نفس آدمى است که او را بر عمل وا میدارد.

پس از اینجا می توانید پى ببرید که خلوص وقتى تحقق خارجى پیدا می کند که دل و قلب آدمى از غیر حق تعالى خالى گردیده و وجهه روح و روان او بسوى حق نگران گشته و تمام همّ او یکى شده که در باره چنین کسى میتوان گفت اعمال و افعال او اعمّ از ارادى و غیر ارادى حتى اعمال طبیعى وى از خوردن و خوابیدن تماماً از عبادات محسوب میگردد و چنین کسى على الدوام در طریق صعود الى اللَّه قدم میزند و در هر آنى مقام بالاترى را احراز می نماید تا اینکه حائز مقام قدس گردد. و شاید همین باشد مقصود از آن حدیث مشهور که فرموده:
«انما الاعمال بالنیات و انما لکل امرء ما نوى» ترجمه: همین است و غیر از این نیست که اعمال بنیات تحقق پذیرد و براى هر کسى است از عمل آنچه را که در نیت داشته.
از این حدیث شریف دو مطلب توان استخراج نمود یکى عمل وقتى صورت خارجى بخود میگیرد و از اعمال نیک یا بد محسوب مى‏گردد که با نیت توأم باشد و نفى عمل بلحاظ نفى نیت که «لا عمل الا بنیة» که در احادیث دیگر از رسول اکرم صلى اللَّه علیه و آله و سلّم روایت مى‏کند که آن نیز همین معنى را مى‏رساند، زیرا که اعمال خارجى ظهور و نمایش همانست که در باطن انسان مرکوز و تهیه گردیده و نیک و بد شدن عمل باعتبار نیک و بد بودن ما فى الضمیر و سجیه عامل اوست.( شرح غررالحکم، ج ۵، صفحه ۴۱۸/)
خالص کردن و پاکیزه نمودن عمل از غیر خدا مراتبی دارد. هر چه درجه اخلاص بیشتر باشد، عمل ارزش بیشتری نزد خدا پیدا می کند، به هدف و مقصد نزدیک‌تر شده و شخص را زودتر به کمال مطلوب خود می رساند و هر چه درجه اخلاص کمتر باشد، به همان اندازه از ارزش عمل کاسته شده و شخص از کمال مطلوب باز می ماند و از این رهگذر درجات مؤمنان در نزد خدا متفاوت خواهد بود. همان گونه که ذکر شد، اخلاص، پاکیزه کردن عمل از هرگونه آلودگی به غیر خداست و انسان مخلص، در انجام عمل محرّکی غیر از خداوند ندارد، فقط قصد تقرّب به خداست که او را به کار وا می دارد و بس/ این حالت، مقام بسیار بزرگی است و کسی می تواند، به آن برسد که غرق در محبّت خدا باشد، به حدّی که در دلش برای محبت های دنیایی، جایی نبوده و اگر از خوراک، پوشاک، مسکن و امور مادی استفاده می کند، به خاطر لذّت بردن از آنها نباشد، بلکه به خاطر آن باشد که نیروی بیشتری برای عبادت خدا، به دست آورد.
امام صادق علیه السلام فرمود: «لا یصیر العبد عبداً خالصاً لله عزَّوجلَّ حتّی یصیر المدح و الذَّمُّ عنده سواء…» انسان، بنده خالص خدای بزرگ نمی شود تا اینکه تعریف و تکذیب (دیگران) در نظرش یکسان باشد.
حیات وارزش انسان به علم است وارزش علم و دانش به عمل وارزش و اهمیت عمل به اخلاص. همانگونه که آب , مایه حیات پدیده هاست و عامل شادابی آنها,اخلاص نیز, موجب حیات وارزش اعمال و پشتوانه ای برای بقاء و دوام آن .اهمیت عمل بیش از آن که به اندازه و مقدار آن مربوط باشد, به چگونگی و کیفیت آن ارتباط دارد به همین جهت است که قرآن کریم اینگونه تعبیر می کند :[ هوالذی خلق الموت والحیاه لیبلوکم ایکم احسن عملا ] وارزش اعمال را به درست و صحیح انجام دادن و با اخلاص و خلوص به پایان رساندن می داند. درست همانند درختی که بار و میوه فراوان دارد اما فاسد و آفت زده . در برابر درختی است که بارش اندک , ولی میوه هاش سالم و به دوراز آفت.
حال چه کنیم که به این درجه از اخلاص برسیم؟
برای رسیده به هر کمال و مقامی دو نکته قابل دقت و فراهم کردن آن ضروری است، یکی ایجاد مقضتی و زمینه مناسب، و دیگری بر طرف نمودن موانع ،اخلاص که عالیترین مرحله کمال روح آدمی وارزش دهنده اعمال او می باشد نیز،ازاین قانون مستثنی نیست وبرای بدست آوردن آن باید زمینه و شرایط مناسبی را بوجود آورد. یکی از زمینه های اصلی واساسی جهت دست یابی به اخلاص، نبرد با خواهشهای نفسانی است که بدون مغلوبیت و کنترل آنها، به این درگرانبها وارزنده نمی توان دست یافت. حضرت علی(ع) می فرماید: ” کیف یستطیع الاخلاص من یغلبه هواه” چگونه به اخلاص دست می یابد کسی که مغلوب هوای نفس است. (نهج البلاغه , خ .۸۷, ترجمه آشتیانی , ج ۱/۲۰۳/)
الف ـ خالص کردن عمل: به دلیل ترس از عذاب روز قیامت،‌ که گرچه عمل مخلصانه است، اما این نوع عبادت، عبادت بردگان است.
ب ـ اخلاص درعمل: برای رسیدن به بهشت و آنچه در آن است مثل حورالعین، قصرهای بهشتی و مانند آن؛ که این گونه مخلصانه عمل کردن نیز روشن اجیران است. و از اینجا بدست مى ‏آید که عدّه‏ اى که به ظاهر پرداخته و از عبادیّات و اعمال حسنه فقط به فعل قالبى اکتفا کنند و از مغز و جوهره به پوست قانع گردند چقدر از کعبه مقصود دور و از جمال و لقاى او مهجورند. و همچنین عدّه‏ اى که به معناى فقط گرویده و از اتیان اعمال حسنه و عبادات شرعیّه شانه خالى کنند چقدر از متن واقع کناره بوده، و از حقیقت به مجاز، و از واقع به تخیّل و توهّم قناعت کرده‏ اند.
ج ـ تصفیه عمل از هر نوع شایبه ای: اعم از طمع به بهشت، ترس از جهنم، رضای مخلوق و جلب قلوب آنها، طمع به مقاصد دنیوی و مانند آن، که فقط منظور رضایت خداست. این مرتبه که بالاترین مراتب اخلاص می باشد، از آن کسانی است که غرق در محبت، عظمت و جمال الهی هستند و خدا را سزاوار پرستش یافته، عبادتش می کنند و این، عبادت آزادگان است.( ر. ک، بحارالانوار، ج ۷۰، صفحه ۲۵۵/)
د- قطع طمع از غیر خدا
امام باقرعلیه السلام در این باره می فرماید: «بنده، پرستشگر واقعی خدا نمی شود، مگر آنکه از همه مخلوقات بریده و به او بپیوندد، آن گاه خداوند می فرماید: این عمل خالص برای من است و به کرمش آن را می پذیرد.»
ه-  افزودن بر علم و یقین
علی علیه السلام در این باره فرمود: «ثمره العلم إخلاص العمل» اخلاص عمل، ثمره و میوه علم است.
و- کم کردن آرزوها
امیر مؤمنان در این زمینه فرمود:«قلِّل الامال تخلص لک الأعمال» آرزوها را کم کن، با اعمالت خالص گردد. (شرح غررالحکم، ج ۳، صفحه ۳۳۲/)
آری اگر چنانچه خودخواهی، زیاده خواهی ( حرص و طمع )، ریاکاری، تظاهر و خود نمایی، تکبر، منفعت طلبی شخصی، دروغگویی،جهل و نادانی، حسادت، دورویی و … هر کدام از این خصوصیات و رذائل اخلاقی، حتی اگر یکی از اینها در درون انسان وجود داشته باشد در آن دل دیگر جایی برای اخلاص نیست.

آثار اخلاص
اخلاص، آثار ارزنده ای در سعادت انسان دارد که برخی از آنها به شرح زیر است.
الف ـ تقرّب به خدا
حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «تقرّب العبد إلی الله سبحانه بإخلاص نیَّته» نزدیک شدن بنده به خدای سبحان به سبب خالص کردن نیت اوست.
ب ـ امدادهای الهی
اثر دیگر رعایت اخلاص، یاری، پشتیبانی و امدادهای الهی در زندگی فرد مخلص است. حضرت فاطمه زهرا (س) فرمود:
«من أصعد إلی الله خالص عبادته، أهبط الله إلیه أفضل مصلحته»کسی که عبادت خالصانه اش را به سوی خدا بالا بفرستد، خداوند بهترین مصلحتش را به سوی او فرو خواهد فرستاد. رابطه اخلاص با صفات مومنان: سوره نساءآیه ۱۴۶ ( خلوص در دین با رعایت توبه ‘ اصلاح امور ‘ تمسک به کتاب خدا
ج ـ بصیرت و حکمت
از دیگر آثار رعایت اخلاص، اعطای روشن بینی، بصیرت، حکمت و معیار شناسایی حق و باطل از جانب خدا به فرد مخلص است، بگونه ای که این اثر در تمام برخوردهای او به روشنی دیده می شود. چنانچه رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود: «ما أخلص عبد لله عزَّوجلّ أربعین صباحاً إلاّ جرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه»هیچ بنده ای برای خدا چهل روز اخلاص نورزید، مگر اینکه چشمه های حکمت از قلب او، بر زبانش جاری گردید.همچنین حضرت علی علیه السلام فرمود:«عند تحقیق الإخلاص تستنیر البصائر»همگام محقق شدن اخلاص، دیدگاهها نورانی می شوند.
د ـ پیروزی و موفّقیّت
موفقیت در کارها، یکی دیگر از آثار اخلاص است. علی علیه السلام دراین باره فرمود: «فی إخلاص النّیّات نجاح الأمور» موفقیت در کارها، به خالص کردن نیتهاست. رابطه اخلاص با عامل بازدارنده و پیروزی و موفقیت : سوره یوسف آیه۲۴ ( محکمترین ریسمان بر رهایی از کمند شیطان اخلاص ورزیدن است )
ه ـ هیبت و شوکت
انسان مخلص بر اثر رعایت اخلاص، چنان هیبتی به دست می آورد که حتی همه جنبندگان، حیوانات وحشی و پرندگان نیز از هیبت و شوکت او می هراسند، چنانچه امام صادق علیه السلام دراین باره فرمود: «إنّ المؤمن لیخشع له کلّ شیءٍ و یهابه کلّ شیءٍ ثمّ قال: إذا کان مخلصاً لله أخاف الله منه کلّ شیءٍ حتّی هوامّ الأرض و سباعها و طیر السّماء» همانا همه چیز برای مومن خشوع می کند و او را بزرگ و باشکوه می دارد. سپس فرمود: هرگاه مومن، مخلص خدا شد خداوند همه چیز را از او می ترساند حتی جنبندگان و درندگان زمین و پرندگان آسمان را. (بحارالانوار، ج ۷۱، صفحه تا ۲۵۶/)

حضرت امام علی (ع) شهسوار بی شکست و نام آور بی همتایی است که مناقب و فضائل بسیارش زینت بخش دفتر صاحبدلان وکلام عارفان است. جلال الدین محمد مولوی که سرمست از محبت و ولایت علوی است با استناد به داستان رویارویی آن حضرت (ع) با عمروبن عبدود در جنگ خندق به بیان مناقب آن امام بزرگ پرداخته ودر بیان حادثه مذکور مولانا جلال الدین رومی، در دفتر اول مثنوی، با نقل ماجرای مبارزه علی(ع) با عمروبن عبدود اخلاص حضرت علی(ع) را در این حادثه تصویر کرده است او می گوید:
از علی آموز اخلاص عمل                شیر حق را دان مُطهّر از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت       زود شمشیری برآورد و شتافت
او خَدو انداخت بر روی علی       افتخار هر نبیّ و هر ولیّ

بعد مولوی توضیح می دهد که وقتی عمرو بر صورتِ علی(ع) آب دهان انداخت، حضرت شمشیر را کنار گذاشت و از روی سینه عمرو برخاست عمرو بن عبدود از این کار علی(ع) تعجب کرد و علّت آن را پرسید. حضرت در جواب او فرمود: وقتی به صورت من آب دهان انداختی ترسیدم که مبادا این کار در انگیزه من تأثیر بگذارد، لذا دست از جنگ کشیدم تا نَفْس من آرام گیرد.
گفت من تیغ از پی حق می زنم     بنده حقّم، نه مأمور تنم
شیر حقّم، نیستم شیر هوا                فِعل من بر دین من باشد گواه

رابطه اخلاص با عدل: سوره اعراف آیه۲۹ ( امر به درستی و خلوص توسط رعایت عدل )
حضرت علی (ع) که تمام وجود مبارکش حق و عدل است و اگر خشم و غضبی هم در دل داشته باشد، آنهم باز برای خداست.  و داستان های بسیاری که از ایشان نقل می کنند، بطور مثال نقل می کنند که: شاکى شکایت خود را به خلیفه وقت،عمربن الخطاب، تسلیم کرد.طرفین دعوا باید حاضرشوند ودعوا طرح شود.کسى که ازاوشکایت شده بود،امیرالمؤمنین على بن ابیطالب ( ع ) بود. عمر هر دو طرف راخواست و خودش در مسند قضا نشست. طبق دستور اسلامى، دو طرف دعوا باید پهلوى یکدیگر بنشینند و اصل تساوى درمقابل دادگاه محفوظ بماند. خلیفه مدعى را به نام خواند و امر کرد در نقطه معینى روبروى قاضى بایستد. بعد روکرد به على و گفت: (( یا اباالحسن پهلوى مدعى خودت قرار بگیرد )). به شنیدن این جمله، چهره على درهم و آثار ناراحتى در قیافه اش پیدا شد.
خلیفه گفت: (( یا على، میل ندارى پهلوى طرف مخاصمه خویش بایستى ؟ ))
على : (( ناراحتى من از این نبود که باید پهلوى طرف دعواى خود بایستم، بر عکس، ناراحتى من از این بود که تو کاملا عدالت را مراعات نکردى، زیرا مرا با احترام نام بردى و به کنیه خطاب کردى و گفتى (( یاابا الحسن )) ، اما طرف مرا به همان نام عادى خواندى. علت تأثر و ناراحتى من این بود )) “  الامام على صوت العدالة الانسانیة , صفحه ۴۹ “  و رجوع شود به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید , چاپ بیروت , ج ۴ , ص ۱۸۵
اگر عمل و رفتار با مسائلی همچون: غرور، بی عدالتی،حب مال، جاه طلبی، نام جوئی و تشخص،برتری طلبی درمیان همنوعان و …آلوده شود، انسان را به فرومایگی شخصیت و سقوط از ارزشهای  والای انسانی سوق می دهد در نتیجه انسان را  بصورت پست ترین  و زیانکارترین افراد در خواهد آورد. بشر مادّى در بیداء ظلمت مادّیّت زندگى مى‏کند، و در دریاى بیکران شهوات و کثرات غوطه مى‏زند، هر آن، موجى از علائق و وابستگى‏هاى مادّى او را به طرفى پرتاب مى‏کند، هنوز از لطمات و صدمات آن موج به حال نیامده موجى سهمگین‏تر و دهشت‏انگیزتر که ازعلاقه به مال و ثروت و زن و فرزند سرچشمه مى‏گیرد سیلى‏هاى متوالى به صورت او نواخته و او را در قعر امواج خروشان این بحر ژرف و دریاى هولناک فرو مى‏برد، به طورى که ناله و فریادش در میان نهیب امواج ناپدید مى‏گردد. به هر جانب که مى‏نگرد مى‏بیند که حرمان و حسرت که از آثار و لوازم لا ینفکّ مادّه فساد پذیر است، او را تهدید و ترعیب مى‏نماید. در این میان فقط گاهگاهى یک نسیم جانبخش و روح افزایى به نام جذبه او را نوازش مى‏دهد و چنین مى‏یابد که این نسیم مهرانگیز او را به جانبى مى‏کشد، و به مقصدى سوق مى‏دهد، این نسیم متمادى نبوده گاه و بى‏گاه مى‏وزد. وَ انَّ لِرَبِّکُمْ فِى ایّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحَاتٍ ألا . به عبارت دیگر, می توان عمل و رفتارانسانی را همانند چشمه ای دانست که گاهی از سرچشمه صاف و زلال و بی غل و غش است و در مسیر راه هم به چیزی آلوده نمی گردد و با همان حالت اولی به مقصد می رسد وازاین ارزش نخستین آن چیزی کم نمی شود. و گاهی از سرچشمه،گل آلوداست ودر بین راه نیز آلودگی آن افزوده می گردد و مالا نیز, آن ارزش واقعی را ندارد. و ممکن است که در آغاز, صاف و بی آلایش باشد و لکن در برخورد با موانع مسیر راه , تغییر ماهیت داده و آن شکل نخستین خویش را از دست بدهد.
یکی از مواردی که در درون انسان وجود دارد و او را به سمت خداوند سوق می دهد حسّ دین دوستى و گرایش به عوالم غیب و کشف اسرار ماوراء طبیعت،که جزء غرائز افراد بشر است، و می‏توان این غریزه را ناشى از جاذبه حضرت ربّ ودود دانست که عالم امکان بالأخصّ انسان اشرف را به مقام اطلاق و نامتناهى خود می‏کشد، و مغناطیس جان، همان جانِ جان است که از آن به جانان و حقیقة الحقائق و اصل قدیم و منبع جمال و مبدأ الوجود و غایة الکمال تعبیر کنند.این جذبه مغناطیسیّه حقیقیّه که نتیجه و اثرش پاره کردن قیود طبیعیّه و حدود انفسیّه و حرکت به سوى عالم تجرّد و اطلاق و بالأخره فناى در فعل و اسم و صفت و ذات مقدّس مبدأ المبادى و غایة الغایات و بقاى هستى به بقاى حضرت معبود است از هر عملى که در تصوّر آید عالی‏تر و راقی‏تر است.
انسان در کمون ذات و سرشت خود حرکت به سوى این کعبه مقصود و قبله معبود را می ‏یابد و به نیروى غریزى و فطرى الهى بار سفر میبندد و با تمام سراسر وجود بدین صوب رهسپار می‏شود. لذا تمام اعضاء و جوارح او باید در این سفر به کار افتد. عالم جسم و مادّه او که طبع اوست، و عالم ذهن و مثال او که برزخ اوست، و عالم عقل و نفس او که حقیقت اوست همه باید در این سفر وارد گردند و با یکدیگر تشریک مساعى کنند. پس بایست خالص شد و اخلاص پیدا کرد و هنگامی اخلاص پیدا کردید، مخلص می شوید.
مخلَص : کسی که خدا او را برای خود خالص ساخته است وقتی با اخلاص ( یعنی بانیّت فقط برای خدا و فقط قرب به خدا ) در مقابل اوامر الهی تسلیم باشیم و تعظیم کنیم وفرمان خدا را ارجع بر منافع شخصی بدانیم ( به خاطر اعتقاد و باور راسخ به مبرا بودن خداوند از هر کمو کاست و ضعفی )،امیال وهوسها وشهوات و لذایذ و … درمقابل چشمانمان بی رنگ و بی ارزش میشوند و ما در مبارزه با نفسمان به با  ارزشترین و بهترین و زیباترین وعظیم ترین و پرقدرت ترین و کاملترین  مقام ( نزد خداوند) و ( غیر قابل نفوذ ترین ومنفورترین صفت اخلاقی بنده خوب خدا نزد شیطان ) نائل میشویم. نتیجه اخلاص در نیّت  و عمل  بنده مؤمن اینست : که خداوند دل آن بنده را برای خود خالص میگرداند. یعنی جز خداوندمتعال هیچ کس دیگری هیچ سهم و قسمت و بهره ای از او، و وجودش نداشته باشد.
نتیجه اینکه: باید دانست که وصول بدین مقامات و درجات بدون اخلاص در راه حقّ صورت نبندد و تا سالک به منزل مخلّصین نرسد کشف حقیقت چنانکه باید براى او نخواهد شد.
۱- اخلاص یک ماموریت انفرادی از جانب خداوند برای انسان مومن است.
۲- هیچ راهی برای تسخیر دلها و نفوذ در قلبها و رسیدن به هدفها, جزاخلاص و پاکسازی نیت عمل نیست.
۳- خدای تعالی در حدیث قدسی فرمود:«الإخلاص سرُّ من أسراری إستودعته قلب من أحببت من عبادی»اخلاص، سرّی از اسرار من است که در دل بندگان محبوب خویش به امانت نهاده ام.
۴- اخلاص، معیار ارزش عبادت، مقامی از مقامات مقرّبان الهی و هدف دین است. هر کس آن را یافت، موهبتی الهی نصیبش گشته که به وسیله آن به مقامات بزرگی خواهد رسید.
۵- خالص کردن و پاکیزه نمودن عمل از غیر خدا مراتبی دارد. هر چه درجه اخلاص بیشتر باشد، عمل ارزش بیشتری نزد خدا پیدا می کند، به هدف و مقصد نزدیک‌تر شده و شخص را زودتر به کمال مطلوب خود می رساند و هر چه درجه اخلاص کمتر باشد، به همان اندازه از ارزش عمل کاسته شده و شخص از کمال مطلوب باز می ماند.
۶- از دیگر آثار رعایت اخلاص، اعطای روشن بینی، بصیرت، حکمت و معیار شناسایی حق و باطل از جانب خدا به فرد مخلص است، بگونه ای که این اثر در تمام برخوردهای او به روشنی دیده می شود.
۷- اگر عمل و رفتار با مسائلی همچون: غرور، بی عدالتی،حب مال، جاه طلبی، نام جوئی و تشخص،برتری طلبی درمیان همنوعان و …آلوده شود، انسان را به فرومایگی شخصیت و سقوط از ارزشهای  والای انسانی سوق می دهد در نتیجه انسان را  بصورت پست ترین  و زیانکارترین افراد در خواهد آورد.
۸- واقعیت این است که، اگر از عبادات روز مره ای که انجام می دهیم لذتی نمی بریم باید به اخلاص خود به دیده تردید نگاه کنیم.

الهی !!! این همه عظمت فقط در یک واژه ( الله اکبر )  خداوند چه عزّت و عظمتی به بنده  خالصش عطا می کند که شیطان صراحتاً  خود را در مقابل او ناتوان و ناچیزمیبیند.خوشا به حال دل ها ی خالص و صاف و بی آلایش، که فقط  صفات زیبا و پسندیده  را در خود جای داده اند و در قلب و روحشان به روی هر چه غیر خداست بسته شده است.
اخلاص ، مخلَص ، خلوص ( زیباترین و شورانگیزترین واژه هایی که اگر تمام عمر هم در این واژهای لطیف و ظریف تفکر و توجّه کنیم باز هم نمیتوانیم به توصیف زیبایی ها و اسرار این واژه وصف ناپذیر بپردازیم و به درستی درکش کنیم)
الها توفیق درک و نائل آمدن به این مقام و منزلت نزد خودت را به شایسته ترین بندگانت عنایت بفرما. الهی آمین آمین